گلشن راز شیخ محمود شبستری

 

 

گلشن راز شیخ محمود شبستری

حدیث زلف جانان بس دراز است  /  چه می‌پرسی از او، کآن جای راز است
مپرس از من حدیث زلفِ پُرچین  /  مجُنبانید زنجیر مجانین
چو او بر کاروانِ عقلْ ره زد  /  به دستِ خویشتن بر وی گره زد
دل ما دارد از زلفش نشانی  /  که خود ساکن نمی‌گردد زمانی
گهی چون چشمِ مخمورش خرابیم  /  گهی چون زلف او در اضطرابیم
زهی شربت زهی لذت زهی ذوق  /  زهی حیرت زهی دولت زهی شوق
خوشا آن دم که ما بی‌خویش باشیم /  غنیّ مطلق و درویش باشیم
نه دین نه عقل نه تقوا نه ادراک  /  فتاده مست و حیران بر سر خاک
بهشت و حور و خُلد آنجا چه سنجد  /  که بیگانه در آن خلوت نگنجد
چو رویش دیدم و خوردم از آن می  /  ندانم تا چه خواهد شد پس از وی
پیِ هر مستی‌ئی باشد خماری  /  از این اندیشه دل خون گشت، باری
شرابِ بی‌خودی درکش زمانی  /  مگر از دستِ خود یابی امانی
بخور می، وارهان خود را ز سردی  /  که بدمستی به است از نیک‌مردی
ز بوی جرعه‌ئی کافتاد بر خاک  /  برآمد آدمی تا شد بر افلاک
ز عکس او تنِ پژمرده جان یافت  /  ز تابَش جانِ افسرده روان یافت
جهانی خَلق از او سرگشته دائم  /  ز خان و مان خود برگشته دائم
یکی از بوی دُردش ناقل آمد  /  یکی از نیم‌جرعه عاقل آمد
یکی از جرعه‌ئی گردیده صادق  / یکی از یک صراحی گشته عاشق
یکی دیگر فرو برده به یک‌بار  /  می و می‌خانه و ساقی و می‌خوار
کشیده جمله و مانده دهن باز  /  زهی دریادلِ رِندِ سرافراز
در آشامیده هستی را به یک‌بار  /  فراغت یافته ز اقرار و انکار
شده فارغ ز زهدِ خشک و طامات  /  گرفته دامُنِ پیر خرابات
خرابات از جهانِ بی‌مثالی است  /  مقامِ عاشقانِ لااُبالی است
خراباتی خراب اندر خراب است  /  که در صحرای او عالم سراب است
شراب بی‌خودی در سر گرفته  /  به تَرکِ جمله خیر و شر گرفته
گرفته دامُنِ رندانِ خَمّار  /  وز اسلام مجازی گشته بیزار
مسلمان گر بدانستی که بت چیست/ بدانستی که دین در بت‌پرستی است
بدان خوبی رخ بت را که آراست  /  که گشتی بت‌پرست ار حق نمی‌خواست؟
هم او کرد و هم او گفت و هم او بود  / نکو کرد و نکو گفت و نکو بود
فتاده سروری اکنون به جُهّال  /  از آن گشتند مردم جمله بدحال
همه احوال عالم باژگون است  /  اگر تو عاقلی، بنگر که چون است
کنون شیخِ خودت کردی تو ای خر /  خری را کز خری هست از تو خرتر
همه افسانه و افسون و بند است  /  به جانِ خواجه، که اینها ریشخند است
جهان آنِ تو و تو مانده عاجز  /  ز تو محروم‌تر کس دیده هرگز؟!
ظهور قدرت و علم و ارادت  / بە تواست، ای بندۀ صاحب سعادت
حنیفی شو ز هر قید و مذاهب  /  درآ در دیرِ دین مانند راهب
به ترسازاده ده دل را به یک بار  /  مجرد شود ز هر اقرار و انکار
بت ترسابچه نوری است باهِر  /  که از روی بتان دارد مظاهر
کند او جمله دلها را وِشاقی  /  گهی گردد مُغَنّی گاه ساقی
زهی مطرب که از یک نغمۂ خَوش  /  زند در خرمن صد زاهد آتش
زهی ساقی که او از یک پیاله  /  کند بی‌خود دو صد هفتادساله
درآمد از دَرَم آن مه سحرگاه  /  مرا از خوابِ غفلت کرد آگاه
یکی پیمانه پر کرد و به من داد  /  که از آبِ وی آتش در من افتاد
چو آشامیدم آن پیمانه را پاک  /  در افتادم ز مستی بر سرِ خاک
کنون نه نیستم در خود نه هستم  /  نه هشیارم نه مخمورم نه مستم
گهی چون چشم او دارم سری خوش/ گهی چون زلف او باشم مشوش

Updated: ژانویه 17, 2022 — 12:12 ق.ظ