چند شعر از هوشی‌مین

 

 

چند شعر از هوشی‌مین

 

غذای زندان

هر وعده، تنها بادیه‌ئی برنج گِرده

بی‌سبزی و بی‌نمک، و بی‌ذره‌ئی آب‌گوشت که قاتق کنیم.

آنان که از خارج غذائی دریافت کنند شکمی سیر می‌توانند کرد

امّا بی‌کومک از خارج، از گرسنگی می‌نالیم.

 

مرگ مردی که جرمش قمار است

جز استخوانی و پوستی از او باقی‌ نماند

بینوائی و سرما و گرسنگی از پایش درانداخت

آخرین شب جایش نزدیک من بود

امّا امروز صبح به‌دهکدهٔ نُه‌چشمه[۱] رفته است.

 

شب‌های سرد

در‌شب‌های سرد پائیز، بی‌رو انداز و بی‌پتو

خمیده پشت و زانو به‌بغل کشیده

بیهوده می‌کوشم که به‌خواب روم.

تابش ماه بر بوته‌های بارهنگ احساس سرما را افزون می‌کند

و دُبّ اکبر، نظاره‌کنان، از پس میله‌های روزن

درآسمان جبهه می‌بندد.

 

جیرهٔ آب

هر زندانی نیم‌سطلی آب جیره دارد،

برای شست‌وشو یا چای، هرکدام که بخواهد:

اگر دست و رو بشوئی می‌باید از نوشیدن چای بگذری

اگر میل چای داشته باشی، می‌باید از شست‌وشوی چشم بپوشی.

 

انتقال به‌‌«تیان‌پائو»

خانه‌ها را همه به‌فانوس و گُل آراسته‌اند.

درعید ملّی، دهکده از شادی به‌شور آمد

اما هم درآن روز مرا، پادر زنجیر، به‌زندانی دیگر بردند.

باد، همچنان درجهت مخالف پرواز عقاب است.

 

ورود به‌تیان‌پائو

امروز پنجاه‌وسه کیلومتر راه طی کردم

جامه‌ام یکسره خیس است و پای افزارم از هم دریده.

سراسر شب، بی‌مکانی که دمی بیاسایم،

برکنارهٔ فاضلابی چشم انتظار روزی دیگرم.

 

در راه «نانینگ»

اکنون دیگر بِخُوِ آهنین جای طناب نرم را گرفته است

باهر گامی که برمی‌دارم چون خلخال دختران صدا می‌کند.

محبوسی متهم به‌جاسوسیَم، امّا با این همه

با وقار دولتمردی پرسابقه حرکت می‌کنم!

 

در انتهای ماه چهارم

«هر روز زندان، برابر هزار سال است…»

قدیمیان چه نیکو بیان مطلب کرده‌اند!

چهار ماه زندگی، که درآن هیچ چیزِ انسانی نیست

بیش از ده سال پیرم کرده است.

آری، چهارماه که درآن شکمی سیر نکرده‌ام

چهارماهی که درآن جامه عوض نکرده‌ام

چهارماهی که درآن شست‌وشوئی نکرده‌ام:

دندانی از دست داده‌ام، موهایم خاکستری شده است

و سیاه و تکیده شده‌ام، چون دیوی که از جوع دندان برهم بساید

بدنم سراسر به‌خارش افتاده. نیکبختم

که به‌سرسختی شکیبا بوده‌ام و هرگز سرموئی واپس ننشسته‌ام

جان‌وتنم درعذاب است اما روح خودرا دست ناخورده نگهداشته‌ام.

 

گرگ و میش

اینک تیغهٔ باد، که برصخره‌های کوهستان تیز می‌شود.

نیزهٔ سرما شاخه‌های درختان را زخم می‌زند.

ناقوس معبدی از دور دست

گام‌های عابر را شتاب می‌بخشد.

و پسرکان، همچنان که گاومیش‌ها را

در نیمرنگی شامگاهی به‌خانه می‌برند

در نی‌لبک خویش می‌دمند.

 

از ترجمهٔ رسمی خانه انتشارات به‌زبان‌های خارجی

هانوی، ۱۹۶۵.

Updated: نوامبر 1, 2021 — 12:20 ق.ظ