اقبال لاهوری

اقبال لاهوری

 

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب هند به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروه‌هایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.

آثار اقبال در این مجموعه:

اقبال لاهوری » اسرار خودی

 

اسرار خودیدی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

تمهیدنیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی

در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد: پیکر هستی ز آثار خودی است

دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است: زندگانی را بقا از مدعا ست

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد: نقطهٔ نوری که نام او خودی است

در بیان اینکه خودی از سؤال ضعیف میگردد: ای فراهم کرده از شیران خراج

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد: از محبت چون خودی محکم شود

حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند : آن شنیدستی که در عهد قدیم

در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب است: راهب دیرینه افلاطون حکیم

در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه: گرم خون انسان ز داغ آرزو

در بیان اینکه تربیت خودی را سه مراحل است مرحلهٔ اول را اطاعت و مرحلهٔ دوم را ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده اند: «مرحلهٔ اول اطاعت»: خدمت و محنت شعار اشتر است

در شرح اسرار اسمای علی مرتضی: مسلم اول شه مردان علی

حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کرد: سید هجویر مخدوم امم

حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود: طایری از تشنگی بیتاب بود

حکایت الماس و زغال: از حقیقت باز بگشایم دری

حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد: در بنارس برهمندی محترم

در بیان اینکه مقصد حیات مسلم ، اعلای کلمة الله است و جهاد ، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است: قلب را از صبغة الله رنگ ده

اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است : ای که مثل گل ز گل بالیده ئی

الوقت سیف: سبز بادا خاک پاک شافعی

دعا: ای چو جان اندر وجود عالمی

 

 

اقبال لاهوری » رموز بیخودی

 

رموز بیخودی جهد کن در بیخودی خود را بیاب

پیشکش به حضور ملت اسلامیهمنکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق

تمهید : در معنی ربط فرد و ملت: فرد را ربط جماعت رحمت است

در معنی اینکه ملت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوت است : از چه رو بر بسته ربط مردم است

ارکان اساسی ملیهٔ اسلامیه – رکن اول: توحید : در جهان کیف و کم گردید عقل

در معنی اینکه یأس و حزن و خوف ام الخبائث است و قاطع حیات و توحید ازالهٔ این امراض خبیثه می کند : مرگ را سامان ز قطع آرزوست

محاورهٔ تیر و شمشیر : سر حق تیر از لب سوفار گفت

حکایت شیر و شهنشاه عالمگیررحمة الله علیه : شاه عالمگیر گردون آستان

رکن دوم: رسالت : تارک آفل براهیم خلیل

در معنی اینکه مقصود رسالت محمدیه تشکیل و تأسیس حریت و مساوات و اخوت بنی نوع آدم است : بود انسان در جهان انسان پرست

حکایت بوعبید و جابان در معنی اخوت اسلامیه: شد اسیر مسلمی اندر نبرد

حکایت سلطان مراد و معمار در معنی مساوات اسلامیه : بود معماری ز اقلیم خجند

در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا : هر که پیمان با هوالموجود بست

در معنی اینکه چون ملت محمدیه مؤسس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانی ندارد : جوهر ما با مقامی بسته نیست

در معنی اینکه وطن اساس ملت نیست: آنچنان قطع اخوت کرده اند

در معنی اینکه ملت محمدیه نهایت زمانی هم ندارد، که دوام این ملت شریفه موعود است: در بهاران جوش بلبل دیده ئی

در معنی اینکه نظام ملت غیر از آئین صورت نبندد و آئین ملت محمدیه قرآن است : ملتی را رفت چون آئین ز دست

در معنی اینکه در زمانه انحطاط تقلید از اجتهاد اولی تر است : عهد حاضر فتنه ها زیر سر است

در معنی اینکه پختگی سیرت ملیه از اتباع آئین الهیه است: در شریعت معنی دیگر مجو

در معنی اینکه حسن سیرت ملیه از تأدب به آداب محمدیه است : سائلی مثل قضای مبرمی

در معنی اینکه حیات ملیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملت اسلامیه بیت الحرام است : می گشایم عقده از کار حیات

در معنی اینکه جمعیت حقیقی از محکم گرفتن نصب العین ملیه است و نصب العین امت محمدیه حفظ و نشر توحید است: با تو آموزم زبان کائنات

در معنی اینکه توسیع حیات ملیه از تسخیر قوای نظام عالم است: ایکه با نادیده پیمان بسته ئی

در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گردد: کودکی را دیدی ای بالغ نظر

در معنی اینکه بقای نوع از امومت است و حفظ و احترام امومت اسلام است: نغمه خیز از زخمهٔ زن ساز مرد

در معنی اینکه سیدة النساء فاطمة الزهراء اسوه کامله ایست برای نساء اسلام : مریم از یک نسبت عیسی عزیز

خطاب به مخدرات اسلام : ای ردایت پردهٔ ناموس ما

قل هوالله احد : من شبی صدیق را دیدم بخواب

الله الصمد : گر به الله الصمد دل بسته ئی

لم یلد و لم یولد : قوم تو از رنگ و خون بالاتر است

ولم یکن له کفواً احد : مسلم چشم از جهان بر بسته چیست

عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین: ای ظهور تو شباب زندگی

 

 

 

اقبال لاهوری » پیام مشرق

 

پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله: ای امیر کامگار ای شهریار

شهید ناز او بزم وجود است : شهید ناز او بزم وجود است

دل من روشن از سوز درون است : دل من روشن از سوز درون است

به باغان باد فروردین دهد عشق : به باغان باد فروردین دهد عشق

عقابان را بهای کم نهد عشق : عقابان را بهای کم نهد عشق

ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق : ببرگ لاله رنگ آمیزی عشق

نه هر کس از محبت مایه دار است : نه هر کس از محبت مایه دار است

درین گلشن پریشان مثل بویم : درین گلشن پریشان مثل بویم

جهان مشت گل و دل حاصل اوست : جهان مشت گل و دل حاصل اوست

سحر می گفت بلبل باغبان را : سحر می گفت بلبل باغبان را

جهان ما که نابود است بودش : جهان ما که نابود است بودش

نوای عشق را ساز است آدم : نوای عشق را ساز است آدم

نه من انجام و نی آغاز جویم : نه من انجام و نی آغاز جویم

دلا نارائی پروانه تا کی : دلا نارائی پروانه تا کی

تنی پیدا کن از مشت غباری : تنی پیدا کن از مشت غباری

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت : ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

به یزدان روز محشر برهمن گفت : به یزدان روز محشر برهمن گفت

گذشتی تیز گام ای اختر صبح : گذشتی تیز گام ای اختر صبح

تهی از های و هو میخانه بودی : تهی از های و هو میخانه بودی

ترا ای تازه پرواز آفریدند : ترا ای تازه پرواز آفریدند

چه لذت یارب اندر هست و بود است : چه لذت یارب اندر هست و بود است

شنیدم در عدم پروانه میگفت : شنیدم در عدم پروانه میگفت

مسلمانان مرا حرفی است در دل : مسلمانان مرا حرفی است در دل

بکویش ره سپاری ای دل ایدل : بکویش ره سپاری ای دل ایدل

رهی در سینهٔ انجم گشائی : رهی در سینهٔ انجم گشائی

سحر در شاخسار بوستانی : سحر در شاخسار بوستانی

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم : ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

بهل افسانهٔ آن پا چراغی : بهل افسانهٔ آن پا چراغی

ترا از خویشتن بیگانه سازد : ترا از خویشتن بیگانه سازد

زیان بینی ز سیر بوستانم : زیان بینی ز سیر بوستانم

برون از ورطهٔ بود و عدم شو : برون از ورطهٔ بود و عدم شو

ز مرغان چمن نا آشنایم : ز مرغان چمن نا آشنایم

جهان یارب چه خوش هنگامه دارد : جهان یارب چه خوش هنگامه دارد

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت : سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک : سریر کیقباد ، اکلیل جم خاک

اگر در مشت خاک تو نهادند : اگر در مشت خاک تو نهادند

دمادم نقش های تازه ریزد : دمادم نقش های تازه ریزد

چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد : چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد

چه میپرسی میان سینه دل چیست : چه میپرسی میان سینه دل چیست

خرد گفت او بچشم اندر نگنجد : خرد گفت او بچشم اندر نگنجد

کنشت و مسجد و بتخانه و دیر : کنشت و مسجد و بتخانه و دیر

نه پیوستم درین بستان سرا دل : نه پیوستم درین بستان سرا دل

به خود باز آورد رند کهن را : به خود باز آورد رند کهن را

سفالم را می او جام جم کرد : سفالم را می او جام جم کرد

خرد زنجیری امروز و دوش است : خرد زنجیری امروز و دوش است

خرد اندر سر هر کس نهادند : خرد اندر سر هر کس نهادند

گدای جلوه رفتی بر سر طور : گدای جلوه رفتی بر سر طور

بگو جبریل را از من پیامی : بگو جبریل را از من پیامی

همای علم تا افتد بدامت : همای علم تا افتد بدامت

خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت : خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافت

دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ : دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگ

ز پیوند تن و جانم چه پرسی : ز پیوند تن و جانم چه پرسی

مرا فرمود پیر نکته دانی : مرا فرمود پیر نکته دانی

ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟ : ز رازی معنی قرآن چه پرسی

من از بود و نبود خود خموشم : من از بود و نبود خود خموشم

ز من با شاعر رنگین بیان گوی : ز من با شاعر رنگین بیان گوی

ز خوب و زشت تو ناآشنایم : ز خوب و زشت تو ناآشنایم

تو ای شیخ حرم شاید ندانی : تو ای شیخ حرم شاید ندانی

چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب : چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب

من ای دانشوران در پیچ و تابم : من ای دانشوران در پیچ و تابم

میارا بزم بر ساحل که آنجا : میارا بزم بر ساحل که آنجا

سراپا معنی سر بسته ام من : سراپا معنی سر بسته ام من

مگو از مدعای زندگانی : مگو از مدعای زندگانی

اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ : اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ

وفا ناآشنا بیگانه خو بود : وفا ناآشنا بیگانه خو بود

مپرس از عشق و از نیرنگی عشق : مپرس از عشق و از نیرنگی عشق

مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر : مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر

مرا روزی گل افسرده ئی گفت : مرا روزی گل افسرده ئی گفت

جهان ما که پایانی ندارد : جهان ما که پایانی ندارد

به مرغان چمن همداستانم : به مرغان چمن همداستانم

نماید آنچه هست این وادی گل : نماید آنچه هست این وادی گل

تو خورشیدی و من سیارهٔ تو : تو خورشیدی و من سیارهٔ تو

خیال او درون دیده خوشتر : خیال او درون دیده خوشتر

دماغم کافر زنار دار است : دماغم کافر زنار دار است

صنوبر بندهٔ آزادهٔ او : صنوبر بندهٔ آزادهٔ او

ز انجم تا به انجم صد جهان بود : ز انجم تا به انجم صد جهان بود

بپای خود مزن زنجیر تقدیر : بپای خود مزن زنجیر تقدیر

دل من در طلسم خود اسیر است : دل من در طلسم خود اسیر است

نوا در ساز جان از زخمهٔ تو : نوا در ساز جان از زخمهٔ تو

نفس آشفته موجی از یم اوست : نفس آشفته موجی از یم اوست

ترا درد یکی در سینه پیچید : ترا درد یکی در سینه پیچید

کرا جوئی چرا در پیچ و تابی : کرا جوئی چرا در پیچ و تابی

تو ای کودک منش خود را ادب کن : تو ای کودک منش خود را ادب کن

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم : نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

نهان در سینهٔ ما عالمی هست : نهان در سینهٔ ما عالمی هست

دل من ای دل من ایدل من : دل من ای دل من ایدل من

چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست : چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیست

کسی کو درد پنهانی ندارد : کسی کو درد پنهانی ندارد

چه پرسی از کجایم چیستم من ؟ : چه پرسی از کجایم چیستم من

به چندین جلوه در زیر نقابی : به چندین جلوه در زیر نقابی

دل از منزل تهی کن پا بره دار : دل از منزل تهی کن پا بره دار

بیا ای عشق ای رمز دل ما : بیا ای عشق ای رمز دل ما

سخن درد و غم آرد ، درد و غم به : سخن درد و غم آرد ، درد و غم به

نه من بر مرکب ختلی سوارم : نه من بر مرکب ختلی سوارم

کمال زندگی خواهی بیاموز : کمال زندگی خواهی بیاموز

تو میگوئی که آدم خاکزاد است : تو میگوئی که آدم خاکزاد است

دل بیباک را ضرغام رنگ است : دل بیباک را ضرغام رنگ است

ندانم باده ام یا ساغرم من : ندانم باده ام یا ساغرم من

تو گوئی طایر ما زیر دام است : تو گوئی طایر ما زیر دام است

چسان زاید تمنا در دل ما : چسان زاید تمنا در دل ما

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ : چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

جهان ما که جز انگاره ئی نیست : جهان ما که جز انگاره ئی نیست

چسان ای آفتاب آسمان گرد : چسان ای آفتاب آسمان گرد

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش : تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

بمنزل رهرو دل در نسازد : بمنزل رهرو دل در نسازد

بیا با شاهد فطرت نظر باز : بیا با شاهد فطرت نظر باز

میان آب و گل خلوت گزیدم : میان آب و گل خلوت گزیدم

ز آغاز خودی کس را خبر نیست : ز آغاز خودی کس را خبر نیست

دلا رمز حیات از غنچه دریاب : دلا رمز حیات از غنچه دریاب

فروغ او به بزم باغ و راغ است : فروغ او به بزم باغ و راغ است

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست : ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

جهان کز خود ندارد دستگاهی : جهان کز خود ندارد دستگاهی

دل من رازدان جسم و جان است : دل من رازدان جسم و جان است

گل رعنا چو من در مشکلی هست : گل رعنا چو من در مشکلی هست

مزاج لالهٔ خود رو شناسم : مزاج لالهٔ خود رو شناسم

جهان یک نغمه زار آرزوئی : جهان یک نغمه زار آرزوئی

دل من بی قرار آرزوئی : دل من بی قرار آرزوئی

دوام ما ز سوز ناتمام است : دوام ما ز سوز ناتمام است

مرنج از برهمن ای واعظ شهر : مرنج از برهمن ای واعظ شهر

حکیمان گرچه صد پیکر شکستند : حکیمان گرچه صد پیکر شکستند

جهانها روید از مشت گل من : جهانها روید از مشت گل من

هزاران سال با فطرت نشستم : هزاران سال با فطرت نشستم

به پهنای ازل پر می گشودم : به پهنای ازل پر می گشودم

درونم جلوهٔ افکار این چیست؟ : درونم جلوهٔ افکار این چیست

بخود نازم گدای بی نیازم : بخود نازم گدای بی نیازم

اگر آگاهی از کیف و کم خویش : اگر آگاهی از کیف و کم خویش

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست : چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست

تو ای دل تا نشینی در کنارم : تو ای دل تا نشینی در کنارم

ز من گو صوفیان با صفا را : ز من گو صوفیان با صفا را

چو نرگس این چمن نادیده مگذر : چو نرگس این چمن نادیده مگذر

تراشیدم صنم بر صورت خویش : تراشیدم صنم بر صورت خویش

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت : به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

زمین را رازدان آسمان گیر : زمین را رازدان آسمان گیر

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست : ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

زمین خاک در میخانهٔ ما : زمین خاک در میخانهٔ ما

سکندر رفت و شمشیر و علم رفت : سکندر رفت و شمشیر و علم رفت

ربودی دل ز چاک سینهٔ من : ربودی دل ز چاک سینهٔ من

ز پیش من جهان رنگ و بو رفت : ز پیش من جهان رنگ و بو رفت

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست : مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

نوا مستانه در محفل زدم من : نوا مستانه در محفل زدم من

عجم از نغمه های من جوان شد : عجم از نغمه های من جوان شد

عجم از نغمه ام آتش بجان است : عجم از نغمه ام آتش بجان است

ز جان بیقرار آتش گشادم : ز جان بیقرار آتش گشادم

مرا مثل نسیم آواره کردند : مرا مثل نسیم آواره کردند

خرد کرپاس را زرینه سازد : خرد کرپاس را زرینه سازد

ز شاخ آرزو بر خورده ام من : ز شاخ آرزو بر خورده ام من

خیالم کو گل از فردوس چیند : خیالم کو گل از فردوس چیند

عجم بحریست ناپیدا کناری : عجم بحریست ناپیدا کناری

مگو کار جهان نااستوار است : مگو کار جهان نااستوار است

رمیدی از خداوندان افرنگ : رمیدی از خداوندان افرنگ

قبای زندگانی چاک تا کی : قبای زندگانی چاک تا کی

میان لاله و گل آشیان گیر : میان لاله و گل آشیان گیر

بجان من که جان نقش تن انگیخت : بجان من که جان نقش تن انگیخت

به گوشم آمد از خاک مزاری : به گوشم آمد از خاک مزاری

مشو نومید ازین مشت غباری : مشو نومید ازین مشت غباری

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست : جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست : تو می گوئی که من هستم خدا نیست

بساطم خالی از مرغ کباب است : بساطم خالی از مرغ کباب است

رگ مسلم ز سوز من تپید است : رگ مسلم ز سوز من تپید است

بحرف اندر نگیری لامکانرا : بحرف اندر نگیری لامکانرا

بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد : بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد

هنوز از بند آب و گل نرستی : هنوز از بند آب و گل نرستی

مرا ذوق سخن خون در جگر کرد : مرا ذوق سخن خون در جگر کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد : گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

گل نخستین : هنوز همنفسی در چمن نمی بینم

دعا : ایکه از خمخانه فطرت بجامم ریختی

هلال عید : نتوان ز چشم شوق رمید ای هلال عید

تسخیر فطرت: میلاد آدم

بوی گل : حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت

نوای وقت : خورشید بدامانم انجم به گریبانم

فصل بهار: خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

حیات جاوید: گمان مبر که بپایان رسید کار مغان

افکار انجم: شنیدم کوکبی با کوکبی گفت

زندگی: شبی زار نالید ابر بهار

محاورهٔ علم و عشق: علم:

سرود انجم: هستی ما نظام ما

نسیم صبح : ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

پند باز با بچهٔ خویش : تو دانی که بازان ز یک جوهرند

کرم کتابی : شنیدم شبی در کتب خانهٔ من

کبر و ناز : یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

لاله : آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق

حکمت و شعر : بوعلی اندر غبار ناقه گم

کرمک شبتاب : یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت

حقیقت : عقاب دوربین جوئینه را گفت

حدی : نغمهٔ ساربان حجاز

قطرهٔ آب : مرا معنی تازه ئی مدعاست

محاورهٔ ما بین خدا و انسان : خدا

ساقی نامه – در نشاط باغ کشمیر نوشته شد: خوشا روزگاری خوشا نوبهاری

شاهین و ماهی : ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت

کرمک شبتاب : شنیدم کرمک شبتاب می گفت

تنهائی : به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی

شبنم : گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز

عشق : فکرم چو به جستجو قدم زد

اگر خواهی حیات اندر خطر زی : غزالی با غزالی درد دل گفت

جهان عمل : هست این میکده و دعوت عام است اینجا

زندگی : پرسیدم از بلند نگاهی حیات چیست

حکمت فرنگ : شنیدم که در پارس مرد گزین

حور وشاعر در جواب نظم گوته موسوم به حور و شاعر : حور:

زندگی و عمل در جواب هاینه موسوم به «سؤالات»: ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

الملک ﷲ : طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت

جوی آب : بنگر که جوی آب چه مستانه میرود

نامهٔ عالمگیر (به یکی از فرزندانش که دعای مرگ پدر میکرد): ندانی که یزدان دیرینه بود

بهشت : کجا این روزگاری شیشه بازی

کشمیر : رخت به کاشمر گشا کوه و تل و دمن نگر

عشق : عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بیباکش

بندگی : دوش در میکده ترسا بچه باده فروش

غلامی : آدم از بی بصری بندگی آدم کرد

چیستان شمشیر : آن سخت کوش چیست که گیرد ز سنگ آب

جمهوریت : متاع معنی بیگانه از دون فطرتان جوئی

به مبلغ اسلام در فرنگستان : زمانه باز برافروخت آتش نمرود

غنی کشمیری : غنی آن سخنگوی بلبل صفیر

خطاب به مصطفی کمال پاشا ایده الله: جولائی

طیاره : سر شاخ گل طایری یک سحر

عشق : آن حرف دلفروز که راز هست و راز نیست

تهذیب : انسان که رخ ز غازهٔ تهذیب بر فروخت

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود : بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران : حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر : می تراشد فکر ما هر دم خداوندی دگر

مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است : مرا ز دیدهٔ بینا شکایت دگر است

به این بهانه درین بزم محرمی جویم : به این بهانه درین بزم محرمی جویم

خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را : خیز و نقاب بر گشا پردگیان ساز را

به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی : به ملازمان سلطان خبری دهم ز رازی

بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است : بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من : صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد : هوای فرودین در گلستان میخانه میسازد

از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را : از ما بگو سلامی آن ترک تند خو را

آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی : آشنا هر خار را از قصهٔ ما ساختی

خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت : خوش آنکه رخت خرد را به شعله‌ای می سوخت

بیار باده که گردون بکام ما گردید : بیار باده که گردون بکام ما گردید

تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست : تیر و سنان و خنجر و شمشیرم آرزوست

دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز : دانهٔ سبحه به زنار کشیدن آموز

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست : ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان : موج را از سینهٔ دریا گسستن میتوان

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی : صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را : باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد : فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم : حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است : به شاخ زندگی ما نمی ز تشنه لبی است

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه : فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان : بی تو از خواب عدم دیده گشودن نتوان

این گنبد مینائی این پستی و بالائی : این گنبد مینائی این پستی و بالائی

به یکی از صوفیه نوشته شد : هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من

دلیل منزل شوقم به دامنم آویز : دلیل منزل شوقم به دامنم آویز

در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست : در جهان دل ما دور قمر پیدا نیست

گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست : گریهٔ ما بی اثر ناله ما نارساست

سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است : سوز سخن ز نالهٔ مستانهٔ دل است

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند : سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی : نه تو اندر حرم گنجی نه در بتخانه می آئی

تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من : تب و تاب بتکدهٔ عجم نرسد بسوز و گداز من

مثل آئینه مشو محو جمال دگران : مثل آئینه مشو محو جمال دگران

جهان عشق نه میری نه سروری داند : جهان عشق نه میری نه سروری داند

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست : خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است : بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم : خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا : عرب از سر شک خونم همه لاله زار بادا

نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی : نظر تو همه تقصیر و خرد کوتاهی

سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست: سر خوش از بادهٔ تو خم شکنی نیست که نیست

اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست : اگرچه زیب سرش افسر و کلاهی نیست

شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من : شعله در آغوش دارد عشق بی پروای من

بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو : بتان تازه تراشیده ئی دریغ از تو

پیام : از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ

جمعیت الاقوام : بر فتد تا روش رزم درین بزم کهن

شو پنهاور و نیچه : مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید

فلسفه و سیاست : فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنج

صحبت رفتگان (در عالم بالا): تولستوی

نیچه : از سستی عناصر انسان دلش تپید

حکیم اینشتین : جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور

بایرن : مثال لاله و گل شعله از زمین روید

نیچه : گر نوا خواهی ز پیش او گریز

جلال و هگل : می گشودم شبی به ناخن فکر

پتوفی : نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودی

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور : حکیم:

هگل : حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفت

جلال و گوته : نکته دان المنی را در ارم

پیغام برگسن : تا بر تو آشکار شود راز زندگی

میخانهٔ فرنگ : یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

موسیولینن و قیصر ولیم : موسیولینن

حکما: لاک:

شعرا : برونینگ:

خرابات فرنگ : دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگ

خطاب به انگلستان : مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگ

قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور : غوغای کارخانهٔ آهنگری ز من

نوای مزدور : ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش

آزادی بحر: بطی می گفت بحر آزاد گردید

خرده (۱): میخورد هر ذره ما پیچ و تاب

خرده (۲): دردانه ادا شناس دریاست

خرده (۳): کلک را ناله از تهی مغزی است

خرده (۴): گل گفت که عیش نو بهاری خوشتر

خرده (۵): سخنگو طفلک و برنا و پیر است

خرده (۶): چشم را بینائی افزاید سه چیز

خرده (۷): ای برادر من ترا از زندگی دادم نشان

خرده (۸): طاقت عفو در تو نیست اگر

خرده (۹): از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس

خرده (۱۰): در جهان مانند جوی کوهسار

خرده (۱۱): ایکه گل چیدی منال از نیش خار

خرده (۱۲): مزن وسمه بر ریش و ابروی خویش

خرده (۱۳): ندارد کار با دون همتان عشق

خرده (۱۴): نقد شاعر در خور بازار نیست

خرده (۱۵): چه خوش بودی اگر مرد نکویی

خرده (۱۶): منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار

 

 

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

به خوانندهٔ کتاب زبور : می شود پردهٔ چشمم پر کاهی گاهی

حصه اول : ز برون در گذشتم ز درون خانه گفتم

دعا : یارب درون سینه دل با خبر بده

عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد: «عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد»

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟ : درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست

غزل سرای و نواهای رفته باز آور : غزل سرای و نواهای رفته باز آور

ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را : ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی : از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم : من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم

بصدای درمندی بنوای دلپذیری : بصدای درمندی بنوای دلپذیری

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را : بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست : نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست

دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره : دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست : گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست

این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من است : این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من است

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین : فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا : برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

خیز و بخاک تشنه ئی بادهٔ زندگی فشان : خیز و بخاک تشنه ئی بادهٔ زندگی فشان

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم : تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم

نظر به راه نشینان سواره می گذرد : نظر به راه نشینان سواره می گذرد

بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به : بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به

یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه : یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست : عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو : سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی : درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز : ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده : از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم : ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم

دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده : دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده

ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی : ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی

نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانی : نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانی

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست : مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست

خوشتر ز هزار پارسائی : خوشتر ز هزار پارسائی

بر جهان دل من تاختنش را نگرید : بر جهان دل من تاختنش را نگرید

مرا براه طلب بار در گل است هنوز : مرا براه طلب بار در گل است هنوز

زمستان را سرآمد روزگاران : زمستان را سرآمد روزگاران

هوای خانه و منزل ندارم : هوای خانه و منزل ندارم

از چشم ساقی مست شرابم : از چشم ساقی مست شرابم

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی : شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر : درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر

بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری : بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی : اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی

نور تو وانمود سپید و سیاه را : نور تو وانمود سپید و سیاه را

بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است : بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را : کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا : این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت : رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی : یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی

انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را : انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

خاور که آسمان بکمند خیال اوست : خاور که آسمان بکمند خیال اوست

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را : فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

جانم در آویخت با روزگاران : جانم در آویخت با روزگاران

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را : به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را : بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را : چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را

نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم : نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد : به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم : ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم

ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر : ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر

’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو» : ’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو»

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم : دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد : بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند : مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد : درون لاله گذر چون صبا توانی کرد

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی : اگر به بحر محبت کرانه می خواهی

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است : زمانه قاصد طیار آن دلآرام است

دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت : دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت

خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است : خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است

غلام زنده دلانم که عاشق سره اند : غلام زنده دلانم که عاشق سره اند

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز : لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند : تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند

چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش : چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش

خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون : خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی : ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن : با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

هوس هنوز تماشا گر جهانداری است : هوس هنوز تماشا گر جهانداری است

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است : فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست : عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز : مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز : ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد : جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد : باز بر رفته و آینده نظر باید کرد

خیال من به تماشای آسمان بود است : خیال من به تماشای آسمان بود است

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست : از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است : شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است

لاله صحرایم از طرف خیابانم برید : لاله صحرایم از طرف خیابانم برید

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید : سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد : عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد

درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است : درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است

ما از خدای گم شده ایم او بجستجوست : ما از خدای گم شده ایم او بجستجوست

خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب : خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون : گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر : گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است : زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی : برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم : گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است : جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است

نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را : نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست : علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن : چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن

کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی: کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است: عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند : بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی : عشق را نازم که بودش را غم نابود نی

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند : بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند

فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی : فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی

ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق : ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب : از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

بینی جهان را خود را نبینی : بینی جهان را خود را نبینی

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها : من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود : تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود

دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا : دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست : می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند : قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند

دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا : دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا

مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم : مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها : خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما : چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

دم مرا صفت باد فرودین کردند : دم مرا صفت باد فرودین کردند

گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد : گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را : در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ است : ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ است

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو : بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این : جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این

از داغ فراق او در دل چمنی دارم : از داغ فراق او در دل چمنی دارم

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم : به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

این هم جهانی آن هم جهانی : این هم جهانی آن هم جهانی

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله : بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید : صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

باز این عالم دیرینه جوان می بایست : باز این عالم دیرینه جوان می بایست

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت : لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای : هنگامه را که بست درین دیر دیر پای

ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ : ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ

من بندهٔ آزادم عشق است امام من : من بندهٔ آزادم عشق است امام من

کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشت : کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشت

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده : خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من : به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

تمهید : ز جان خاور آن سوز کهن رفت

بندگی نامه : گفت با یزدان مه گیتی فروز

موسیقی : مرگ ها اندر فنون بندگی

مذهب غلامان : در غلامی عشق و مذهب را فراق

در فن تعمیر مردان آزاد : یک زمان با رفتگان صحبت گزین

 

 

اقبال لاهوری » جاویدنامه

 

دیباچه : خیال من به تماشای آسمان بود است

مناجات : آدمی اندر جهان هفت رنگ

تمهید آسمانی – نخستین روز آفرینش نکوهش می کند آسمان زمین را: زندگی از لذت غیب و حضور

نغمه ملائک : فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی

تمهید زمینی – آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را: عشق شور انگیز بی پروای شهر

زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد: از کلامش جان من بیتاب شد

زمزمهٔ انجم : عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائنات

فلک قمر : این زمین و آسمان ملک خداست

عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند : من چوکوران دست بر دوش رفیق

نه تا سخن از عارف هندی : ذات حق را نیست این عالم حجاب

جلوهٔ سروش : مرد عارف گفتگو را در ببست

نوای سروش : ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر

حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند : رومی آن عشق و محبت را دلیل

طاسین گوتم: «توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش»

طاسین زرتشت : آزمایش کردن اهریمن زرتشت را : اهریمن

طاسین مسیح: رویای حکیم تولستوی

طاسین محمد: نوحهٔ روح ابوجهل در حرم کعبه

فلک عطارد – زیارت ارواح جمال الدین افغانی و سعید حلیم پاشا : مشت خاکی کار خود را برده پیش

دین و وطن : لرد مغرب آن سراپا مکر و فن

اشتراک و ملوکیت : صاحب سرمایه از نسل خلیل

شرق و غرب : غربیان را زیرکی ساز حیات

محکمات عالم قرآنی – خلافت آدم : در دو عالم هر کجا آثار عشق

حکومت الهی : بندهٔ حق بی نیاز از هر مقام

ارض ملک خداست : سر گذشت آدم اندر شرق و غرب

حکمت خیرکثیر است : گفت حکمت را خدا خیر کثیر

پیغام افغانی با ملت روسیه : منزل و مقصود قرآن دیگر است

غزل زنده رود : این گل و لاله تو گوئی که مقیم اند همه

فلک زهره : در میان ما و نور آفتاب

مجلس خدایان اقوام قدیم : آن هوای تند و آن شبگون سحاب

نغمهٔ بعل : آدم این نیلی تتق را بر درید

فرو رفتن بدریای زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را : پیر روم آن صاحب «ذکر جمیل»

نمودار شدن درویش سودانی : برق بیتابانه رخشید اندر آب

فلک مریخ – اهل مریخ : چشم را یک لحظه بستم اندر آب

برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه : پیر مردی ریش او مانند برف

گردش در شهر مرغدین : مرغدین و آن عمارات بلند

احوال دوشیزهٔ مریخ که دعوی رسالت کرده : در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ

تذکیر نبیهٔ مریخ : ای زنان ای مادران ای خواهران

فلک مشتری – ارواح جلیلهٔ حلاج و غالب و قرة العین طاهره که به نشیمن بهشتی نگرویدند «و بگردش جاودان گرائیدند: من فدای این دل دیوانه ئی

نوای حلاج : ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

نوای غالب : «بیا که قاعدهٔ آسمان بگردانیم

نوای طاهره : گر بتو افتدم نظر چهره به چهره ، روبرو

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید : از مقام مؤمنان دوری چرا

نمودار شدن خواجهٔ اهل فراق ابلیس : صحبت روشندلان یک دم ، دو دم

نالهٔ ابلیس : ای خداوند صواب و ناصواب

فلک زحل – ارواح رذیله که با ملک و ملت غداری کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده: پیر رومی آن امام راستان

قلزم خونین : آنچه دیدم می نگنجد در بیان

آشکارا می شود روح هندوستان : آسمان شق گشت و حوری پاک زاد

روح هندوستان ناله و فریاد می کند : شمع جان افسرد در فانوس هند

فریاد یکی از زورق نشینان قلزم خونین : «نی عدم ما را پذیرد نی وجود

آن سوی افلاک – مقام حکیم آلمانی نیچه: هر کجا استیزه ی بود و نبود

حرکت بجنت الفردوس : در گذشتم از حد این کائنات

قصر شرف النسا : گفتم این کاشانه ئی از لعل ناب

زیارت امیر کبیر حضرت سید علی همدانی و ملا طاهر غنی کشمیری : حرف رومی در دلم سوزی فکند

در حضور شاه همدان : زنده رود

صحبت با شاعر هندی برتری هری: حوریان را در قصور و در خیام

حرکت به کاخ سلاطین مشرق : نادر ، ابدالی ، سلطان شهید

نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود : «دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار

پیغام سلطان شهید به رود کاویری: حقیقت حیات و مرگ و شهادت

زنده رود رخصت میشود از فردوس برین و تقاضای حوران بهشتی : شیشهٔ صبر و سکونم ریز ریز

غزل زنده رود : به آدمی نرسیدی ، خدا چه میجوئی

حضور : گرچه جنت از تجلی های اوست

خطاب به جاوید: سخنی به نژاد نو

 

 

اقبال لاهوری » پس چه باید کرد؟

 

بخوانندهٔ کتاب : سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق

تمهید : پیر رومی مرشد روشن ضمیر

خطاب به مهر عالمتاب : ای امیر خاور ای مهر منیر

حکمت کلیمی : تا نبوت حکم حق جاری کند

حکمت فرعونی : حکمت ارباب دین کردم عیان

لا اله الا الله: نکته ئی میگویم از مردان حال

فقر : چیست فقر ای بندگان آب و گل

مرد حر : مرد حر محکم ز ورد «لاتخف»

در اسرار شریعت : نکته ها از پیر روم آموختم

اشکی چند بر افتراق هندیان : ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگ

سیاسیات حاضره : می کند بند غلامان سخت تر

حرفی چند با امت عربیه : ای در و دشت تو باقی تا ابد

پس چه باید کرد ای اقوام شرق : پس چه باید کرد ای اقوام شرق

در حضور رسالت مآب – شب سه اپریل م که در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خانرا در خواب دیدم – فرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن: ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ

خطاب به اقوام سرحد : ای ز خود پوشیده خود را بازیاب

مسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید : شهر کابل خطهٔ جنت نظیر

بر مزار شهنشاه بابر خلد آشیانی : بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد است

سفر به غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی : از نوازشهای سلطان شهید

روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب میدهد : رازدان خیر و شر گشتم ز فقر

بر مزار سلطان محمود علیه الرحمه : خیزد از دل ناله ها بی اختیار

مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی : لاله بهر یک شعاع آفتاب

قندهار و زیارت خرقه مبارک : قندهار آن کشور مینو سواد

بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه مؤسس ملت افغانیه : تربت آن خسرو روشن ضمیر

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده‘ الله بنصره» : ای قبای پادشاهی بر تو راست

 

 

 

 

 

 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز»

 

دل ما بیدلان بردند و رفتند : دل ما بیدلان بردند و رفتند

سخن ها رفت از بود و نبودم : سخن ها رفت از بود و نبودم

دل من در گشاد چون و چند است : دل من در گشاد چون و چند است

چه شور است این که در آب و گل افتاد : چه شور است این که در آب و گل افتاد

جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟ : جهان از خود برون آوردهٔ کیست

دل بی قید من در پیچ و تابیست : دل بی قید من در پیچ و تابیست

صبنت الکاس عنا ام عمرو : صبنت الکاس عنا ام عمرو

بخود پیچیدگان در دل اسیرند : بخود پیچیدگان در دل اسیرند

روم راهی که او را منزلی نیست : روم راهی که او را منزلی نیست

می من از تنک جامان نگه دار : می من از تنک جامان نگه دار

ترا این کشمکش اندر طلب نیست : ترا این کشمکش اندر طلب نیست

ز من هنگامه ئی وه این جهان را : ز من هنگامه ئی وه این جهان را

جهانی تیره تر با آفتابی : جهانی تیره تر با آفتابی

غلامم جز رضای تو نجویم : غلامم جز رضای تو نجویم

دلی در سینه دارم بی سروری : دلی در سینه دارم بی سروری

چه گویم قصه دین و وطن را : چه گویم قصه دین و وطن را

مسلمانی که در بند فرنگ است : مسلمانی که در بند فرنگ است

نخواهم این جهان و آن جهان را : نخواهم این جهان و آن جهان را

چه میخواهی ازین مرد تن آسای : چه میخواهی ازین مرد تن آسای

به آن قوم از تو میخواهم گشادی : به آن قوم از تو میخواهم گشادی

نگاه تو عتاب آلود تا چند : نگاه تو عتاب آلود تا چند

سرود رفته باز آید که ناید؟ : سرود رفته باز آید که ناید

اگر می آید آن دانای رازی : اگر می آید آن دانای رازی

متاع من دل درد آشنای است : متاع من دل درد آشنای است

دل از دست کسی بردن نداند : دل از دست کسی بردن نداند

دل ما از کنار ما رمیده : دل ما از کنار ما رمیده

نداند جبرئیل این های و هو را : نداند جبرئیل این های و هو را

شب این انجمن آراستم من : شب این انجمن آراستم من

چنین دور آسمان کم دیده باشد : چنین دور آسمان کم دیده باشد

عطا کن شور رومی ، سوز خسرو : عطا کن شور رومی ، سوز خسرو

مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است : مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است

دگر ملت که کاری پیش گیرد: دگر ملت که کاری پیش گیرد

دگر قومی که ذکر لاالهش : دگر قومی که ذکر لاالهش

جهان تست در دست خسی چند : جهان تست در دست خسی چند

مریدی فاقه مستی گفت با شیخ : مریدی فاقه مستی گفت با شیخ

دگرگون کشور هندوستان است : دگرگون کشور هندوستان است

ز محکومی مسلمان خود فروش است : ز محکومی مسلمان خود فروش است

یکی اندازه کن سود و زیان را : یکی اندازه کن سود و زیان را

تو میدانی حیات جاودان چیست؟ : تو میدانی حیات جاودان چیست

بپایان چون رسد این عالم پیر : بپایان چون رسد این عالم پیر

بدن وامانده و جانم در تک و پوست : بدن وامانده و جانم در تک و پوست

الایا خیمگی خیمه فروهل: الایا خیمگی خیمه فروهل

نگاهی داشتم بر جوهر دل : نگاهی داشتم بر جوهر دل

ندانم دل شهید جلوه کیست : ندانم دل شهید جلوه کیست

مپرس از کاروان جلوه مستان : مپرس از کاروان جلوه مستان

به این پیری ره یثرب گرفتم : به این پیری ره یثرب گرفتم

گناه عشق و مستی عام کردند : گناه عشق و مستی عام کردند

چه پرسی از مقامات نوایم: متن این شعر در دسترس نیست

سحر با ناقه گفتم نرم تر رو : سحر با ناقه گفتم نرم تر رو

مهار ای ساربان او را نشاید : مهار ای ساربان او را نشاید

نم اشک است در چشم سیاهش : نم اشک است در چشم سیاهش

چه خوش صحرا که در وی کاروانها : چه خوش صحرا که در وی کاروانها

چه خوش صحرا که شامش صبح خند است : چه خوش صحرا که شامش صبح خند است

امیر کاروان آن اعجمی کیست؟ : امیر کاروان آن اعجمی کیست

مقام عشق و مستی منزل اوست : مقام عشق و مستی منزل اوست

غم پنهاں که بی گفتن عیان است : غم پنهاں که بی گفتن عیان است

به راغان لاله رست از نو بهاران : به راغان لاله رست از نو بهاران

گهی شعر عراقی را بخوانم : گهی شعر عراقی را بخوانم

غم راهی نشاط آمیزتر کن : غم راهی نشاط آمیزتر کن

بپا ای هم نفس باهم بنالیم : بپا ای هم نفس باهم بنالیم

حکیمان را بها کمتر نهادند : حکیمان را بها کمتر نهادند

جهان چار سو اندر بر من : جهان چار سو اندر بر من

درین وادی زمانی جاودانی : درین وادی زمانی جاودانی

مسلمان آن فقیر کج کلاهی : مسلمان آن فقیر کج کلاهی

تب و تاب دل از سوز غم تست : تب و تاب دل از سوز غم تست

شب هندی غلامان را سحر نیست : شب هندی غلامان را سحر نیست

چه گویم زان فقیری دردمندی : چه گویم زان فقیری دردمندی

چسان احوال او را بر لب آرم : چسان احوال او را بر لب آرم

هنوز این چرخ نیلی کج خرام است : هنوز این چرخ نیلی کج خرام است

نماند آن تاب و تب در خون نابش : نماند آن تاب و تب در خون نابش

دل خود را اسیر رنگ و بو کرد : دل خود را اسیر رنگ و بو کرد

بروی او در دل ناگشاد : بروی او در دل ناگشاد

گریبان چاک و بی فکر رفو زیست : گریبان چاک و بی فکر رفو زیست

حق آن ده که « مسکین و اسیر» است : حق آن ده که « مسکین و اسیر» است

دگر پاکیزه کن آب و گل او : دگر پاکیزه کن آب و گل او

عروس زندگی در خلوتش غیر : عروس زندگی در خلوتش غیر

به چشم او نه نور و نی سرور است : به چشم او نه نور و نی سرور است

مسلمان زاده و نامحرم مرگ : مسلمان زاده و نامحرم مرگ

ملوکیت سراپا شیشه بازی است : ملوکیت سراپا شیشه بازی است

تن مرد مسلمان پایدار است : تن مرد مسلمان پایدار است

مسلمان شرمسار از بی کلاهی است : مسلمان شرمسار از بی کلاهی است

مپرس از من که احوالش چسان است : مپرس از من که احوالش چسان است

به چشمش وانمودم زندگی را : به چشمش وانمودم زندگی را

مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی است : مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی است

متاع شیخ اساطیر کهن بود : متاع شیخ اساطیر کهن بود

دگرگون کرد لادینی جهان را : دگرگون کرد لادینی جهان را

حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی : حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی

فقیران تا به مسجد صف کشیدند : فقیران تا به مسجد صف کشیدند

مسلمانان به خویشان در ستیزند : مسلمانان به خویشان در ستیزند

جبین را پیش غیر الله سودیم : جبین را پیش غیر الله سودیم

بدست می کشان خالی ایاغ است : بدست می کشان خالی ایاغ است

سبوی خانقاهان خالی از می : سبوی خانقاهان خالی از می

مسلمانم غریب هر دیارم : مسلمانم غریب هر دیارم

به آن بالی که بخشیدی ، پریدم : به آن بالی که بخشیدی ، پریدم

شبی پیش خدا بگریستم زار : شبی پیش خدا بگریستم زار

نگویم از فرو فالی که بگذشت : نگویم از فرو فالی که بگذشت

نگهبان حرم معمار دیر است : نگهبان حرم معمار دیر است

ز سوز این فقیر ره نشینی : ز سوز این فقیر ره نشینی

گهی افتم گهی مستانه خیزم : گهی افتم گهی مستانه خیزم

مرا تنهائی و آه و فغان به : مرا تنهائی و آه و فغان به

پریدم در فضای دلپذیرش : پریدم در فضای دلپذیرش

به آن رازی که گفتم پی نبردند : به آن رازی که گفتم پی نبردند

نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم : نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم

تو گفتی از حیات جاودان گوی : تو گفتی از حیات جاودان گوی

رخم از درد پنهان زعفرانی : رخم از درد پنهان زعفرانی

زبان ما غریبان از نگاهیست : زبان ما غریبان از نگاهیست

خودی دادم ز خود نامحرمی را : خودی دادم ز خود نامحرمی را

درون ما بجز دود نفس نیست : درون ما بجز دود نفس نیست

غریبی دردمندی نی نوازی : غریبی دردمندی نی نوازی

نم و رنگ از دم بادی نجویم : نم و رنگ از دم بادی نجویم

در آن دریا که او را ساحلی نیست : در آن دریا که او را ساحلی نیست

مران از در که مشتاق حضوریم : مران از در که مشتاق حضوریم

به افرنگی بتان دل باختم من : به افرنگی بتان دل باختم من

می از میخانهٔ مغرب چشیدم : می از میخانهٔ مغرب چشیدم

فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم : فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم

نه با ملا نه با صوفی نشینم : نه با ملا نه با صوفی نشینم

دل ملا گرفتار غمی نیست : دل ملا گرفتار غمی نیست

سر منبر کلامش نیشدار است : سر منبر کلامش نیشدار است

دل صاحبدلان او برد یا من؟ : دل صاحبدلان او برد یا من

غریبم در میان محفل خویش : غریبم در میان محفل خویش

دل خود را بدست کس ندادم : دل خود را بدست کس ندادم

همان سوز جنون اندر سر من : همان سوز جنون اندر سر من

هنوز این خاک دارای شرر هست : هنوز این خاک دارای شرر هست

نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است : نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است

مرا در عصر بی سوز آفریدند : مرا در عصر بی سوز آفریدند

نگیرد لاله و گل رنگ و بویم : نگیرد لاله و گل رنگ و بویم

من اندر مشرق و مغرب غریبم : من اندر مشرق و مغرب غریبم

طلسم علم حاضر را شکستم : طلسم علم حاضر را شکستم

به چشم من نگه آوردهٔ تست : به چشم من نگه آوردهٔ تست

چو خود را در کنار خود کشیدم : چو خود را در کنار خود کشیدم

درین عالم بهشت خرمی هست : درین عالم بهشت خرمی هست

بده او را جوان پاکبازی : بده او را جوان پاکبازی

بیا ساقی بگردان جام می را : بیا ساقی بگردان جام می را

جهان از عشق و عشق از سینه تست : جهان از عشق و عشق از سینه تست

مرا این سوز از فیض دم تست : مرا این سوز از فیض دم تست

درین بتخانه دل با کس نبستم : درین بتخانه دل با کس نبستم

دمید آن لاله از مشت غبارم : دمید آن لاله از مشت غبارم

حضور ملت بیضا تپیدم : حضور ملت بیضا تپیدم

بصدق فطرت رندانه من: بصدق فطرت رندانهء من

دلی برکف نهادم ، دلبری نیست : دلی برکف نهادم ، دلبری نیست

چو رومی در حرم دادم اذان من : چو رومی در حرم دادم اذان من

گلستانی ز خاک من بر انگیز : گلستانی ز خاک من بر انگیز

مسلمان تا بساحل آرمید است : مسلمان تا بساحل آرمید است

که گفت او را که آید بوی یاری؟ : که گفت او را که آید بوی یاری

ز بحر خود بجوی من گهر ده : ز بحر خود بجوی من گهر ده

بجلوت نی نوازیهای من بین : بجلوت نی نوازیهای من بین

بهرحالی که بودم خوش سرودم : بهرحالی که بودم خوش سرودم

شریک درد و سوز لاله بودم : شریک درد و سوز لاله بودم

هنوز این خاک دارای شرر هست : هنوز این خاک دارای شرر هست

بکوی تو گداز یک نوا بس: بکوی تو گداز یک نوا بس

ز شوق آموختم آن های و هوئی : ز شوق آموختم آن های و هوئی

یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان : یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان

بده دستی ز پا افتادگان را : بده دستی ز پا افتادگان را

تو هم آن می بگیر از ساغر دوست : تو هم آن می بگیر از ساغر دوست

تو سلطان حجازی من فقیرم : تو سلطان حجازی من فقیرم

سراپا درد درمان ناپذیرم : سراپا درد درمان ناپذیرم

بیا باهم در آویزیم و رقصیم : بیا باهم در آویزیم و رقصیم

ترا اندر بیابانی مقام است : ترا اندر بیابانی مقام است

مسلمانیم و آزاد از مکانیم : مسلمانیم و آزاد از مکانیم

ز افرنگی صنم بیگانه تو شو : ز افرنگی صنم بیگانه تو شو

مجو از من کلام عارفانه: متن این شعر در منبع اولیه ناقص است

به منزل کوش مانند مه نو : به منزل کوش مانند مه نو

چو موج از بحر خود بالیده ام من : چو موج از بحر خود بالیده ام من

بیا ساقی بگردان ساتگین را : بیا ساقی بگردان ساتگین را

بیا ساقی نقاب از رخ برافکن : بیا ساقی نقاب از رخ برافکن

برون از سینه کش تکبیر خود را : برون از سینه کش تکبیر خود را

مسلمان از خودی مرد تمام است : مسلمان از خودی مرد تمام است

مسلمانان که خود را فاش دیدند : مسلمانان که خود را فاش دیدند

گشودم پردهء از روی تقدیر : گشودم پردهء از روی تقدیر

به ترکان بسته درها را گشادند : به ترکان بسته درها را گشادند

هر آن قومی که می ریزد بهارش : هر آن قومی که می ریزد بهارش

خدا آن ملتی را سروری داد : خدا آن ملتی را سروری داد

ز رازی حکمت قرآن بیاموز : ز رازی حکمت قرآن بیاموز

کسی کو بر خودی زد «لااله» را : کسی کو بر خودی زد «لااله» را

تو ای نادان دل آگاه دریاب : تو ای نادان دل آگاه دریاب

دل تو داغ پنهانی ندارد : دل تو داغ پنهانی ندارد

اناالحق جز مقام کبریا نیست : اناالحق جز مقام کبریا نیست

به آن ملت اناالحق سازگار است : به آن ملت اناالحق سازگار است

میان امتان والا مقام است : میان امتان والا مقام است

وجودش شعله از سوز درون است : وجودش شعله از سوز درون است

پرد در وسعت گردون یگانه : پرد در وسعت گردون یگانه

به باغان عندلیبی خوش صفیری : به باغان عندلیبی خوش صفیری

بجام نو کهن می از سبو ریز : بجام نو کهن می از سبو ریز

گرفتم حضرت ملا ترش روست : گرفتم حضرت ملا ترش روست

فرنگی صید بست از کعبه و دیر : فرنگی صید بست از کعبه و دیر

به بند صوفی و ملا اسیری : به بند صوفی و ملا اسیری

ز قر ن پیش خود ئینهویز : ز قر ن پیش خودئینهویز

ز من بر صوفی و ملا سلامی : ز من بر صوفی و ملا سلامی

ز دوزخ واعظ کافر گری گفت : ز دوزخ واعظ کافر گری گفت

مریدی خود شناسی پخته کاری : مریدی خود شناسی پخته کاری

پسر را گفت پیری خرقه بازی : پسر را گفت پیری خرقه بازی

بکام خود دگرن کهنه می ریز : بکام خود دگرن کهنه می ریز

بگیر از ساغرشن لاله رنگی : بگیر از ساغرشن لاله رنگی

نصیبی بردم از تاب و تب او : نصیبی بردم از تاب و تب او

سراپا درد و سوز شنائی : سراپا درد و سوز شنائی

بروی من در دل باز کردند : بروی من در دل باز کردند

ز رومی گیر اسرار فقیری : ز رومی گیر اسرار فقیری

خیالش با مه و انجم نشیند : خیالش با مه و انجم نشیند

خودی تا گشت مهجور خدائی : خودی تا گشت مهجور خدائی

می روشن ز تاک من فرو ریخت : می روشن ز تاک من فرو ریخت

تو ای باد بیابان از عرب خیز : تو ای باد بیابان از عرب خیز

خلافت فقر با تاج و سریر است : خلافت فقر با تاج و سریر است

جوانمردی که خود را فاش بیند : جوانمردی که خود را فاش بیند

به روی عقل و دل بگشای هر در : به روی عقل و دل بگشای هر در

خنکن ملتی بر خود رسیده : خنکن ملتی بر خود رسیده

چه خوش زد ترک ملاحی سرودی : چه خوش زد ترک ملاحی سرودی

جهانگیری بخاک ما سرشتند : جهانگیری بخاک ما سرشتند

مسلمانی که خود را امتحان کرد : مسلمانی که خود را امتحان کرد

بگو از من نواخوان عرب را : بگو از من نواخوان عرب را

به جانهافریدم های و هو را : به جانهافریدم های و هو را

تو هم بگذارن صورت نگاری : تو هم بگذارن صورت نگاری

بخاک ما دلی ، در دل غمی هست : بخاک ما دلی ، در دل غمی هست

مسلمان بنده مولا صفات است : مسلمان بنده مولا صفات است

بده با خاک اون سوز و تابی : بده با خاک اون سوز و تابی

مسلمانی غم دل در خریدن : مسلمانی غم دل در خریدن

کسی کو فاش دید اسرار جانرا : کسی کو فاش دید اسرار جانرا

نگهدارنچه درب و گل تست : نگهدارنچه درب و گل تست

شب این کوه و دشت سینه تابی : شب این کوه و دشت سینه تابی

نکو میخوان خط سیمای خود را : نکو میخوان خط سیمای خود را

سحرگاهان که روشن شد در و دشت : سحرگاهان که روشن شد در و دشت

عرب را حق دلیل کاروان کرد : عرب را حق دلیل کاروان کرد

درن شبها خروش صبح فرداست : درن شبها خروش صبح فرداست

دگرئین تسلیم و رضا گیر : دگرئین تسلیم و رضا گیر

چمنها زان جنون ویرانه گردد : چمنها زان جنون ویرانه گردد

نخستین لاله صبح بهارم : نخستین لاله صبح بهارم

پریشانم چو گرد ره گذاری : پریشانم چو گرد ره گذاری

خوشآن قومی پریشان روزگاری : خوشن قومی پریشان روزگاری

به بحر خویش چون موجی تپیدم : به بحر خویش چون موجی تپیدم

نگاهش پر کند خالی سبوها : نگاهش پر کند خالی سبوها

چو بر گیرد زمام کاروان را : چو بر گیرد زمام کاروان را

مبارکباد کنن پاک جان را : مبارکباد کنن پاک جان را

دل اندر سینه گوید دلبری هست : دل اندر سینه گوید دلبری هست

عرب خود را به نور مصطفی سوخت : عرب خود را به نور مصطفی سوخت

خلافت بر مقام ما گواهی است : خلافت بر مقام ما گواهی است

در افتد با ملوکیت کلیمی : در افتد با ملوکیت کلیمی

هنوز اندر جهان دم غلام است : هنوز اندر جهاندم غلام است

محبت از نگاهش پایدار است : محبت از نگاهش پایدار است

به ملک خویش عثمانی امیر است : به ملک خویش عثمانی امیر است

خنک مردان که سحر او شکستند : خنک مردان که سحر او شکستند

به ترکانرزوئی تازه دادند : به ترکانرزوئی تازه دادند

بهل ای دخترک این دلبری ها : بهل ای دخترک این دلبری ها

نگاه تست شمشیر خدا داد : نگاه تست شمشیر خدا داد

ضمیر عصر حاضر بی نقاب است : ضمیر عصر حاضر بی نقاب است

جهان را محکمی از امهات است : جهان را محکمی از امهات است

مرا داد این خرد پرور جنونی : مرا داد این خرد پرور جنونی

خنکن ملتی کز وارداتش : خنکن ملتی کز وارداتش

اگر پندی ز درویشی پذیری : اگر پندی ز درویشی پذیری

ز شام ما برونور سحر را : ز شام ما برونور سحر را

چه عصر است این که دین فریادی اوست : چه عصر است این که دین فریادی اوست

نگاهش نقشبند کافری ها : نگاهش نقشبند کافری ها

جوانان را بدموز است این عصر : جوانان را بدموز است این عصر

مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد : مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد

چه گویم رقص تو چون است و چون نیست : چه گویم رقص تو چون است و چون نیست

در صد فتنه را بر خود گشادی : در صد فتنه را بر خود گشادی

برهمن را نگویم هیچ کاره : برهمن را نگویم هیچ کاره

نگه دارد برهمن کار خود را : نگه دارد برهمن کار خود را

برهمن گفت برخیز از در غیر : برهمن گفت برخیز از در غیر

تب و تابی که باشد جاودانه : تب و تابی که باشد جاودانه

ز علم چاره سازی بی گدازی : ز علم چاره سازی بی گدازی

بهن مؤمن خدا کاری ندارد : بهن مؤمن خدا کاری ندارد

ز من گیر این که مردی کور چشمی : ز من گیر این که مردی کور چشمی

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟ : ازن فکر فلک پیما چه حاصل

ادب پیرایه نادان و داناست : ادب پیرایه نادان و داناست

ترا نومیدی از طفلان روا نیست : ترا نومیدی از طفلان روا نیست

به پور خویش دین و دانشموز : به پور خویش دین و دانشموز

نوا از سینه مرغ چمن برد : نوا از سینه مرغ چمن برد

خدایا وقتن درویش خوش باد : خدایا وقتن درویش خوش باد

کسی کو «لا اله» را در گره بست : کسی کو «لا اله» را در گره بست

چو می بینی که رهزن کاروان کشت : چو می بینی که رهزن کاروان کشت

جوانی خوش گلی رنگین کلاهی : جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

شتر را بچه او گفت در دشت : شتر را بچه او گفت در دشت

پریدن از سر بامی به بامی : پریدن از سر بامی به بامی

نگر خود را بچشم محرمانه : نگر خود را بچشم محرمانه

نهنگی بچه خود را چه خوش گفت : نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

تو در دریا نئی او در بر تست : تو در دریا نئی او در بر تست

نه از ساقی نه از پیمانه گفتم : نه از ساقی نه از پیمانه گفتم

بخود باز او دامان دلی گیر : بخود باز او دامان دلی گیر

حرم جز قبله قلب و نظر نیست : حرم جز قبله قلب و نظر نیست

حضور عالم انسانی: دمیت احترام دمی

بیا ساقی بیارن کهنه می را : بیا ساقی بیارن کهنه می را

یکی از حجرهٔ خلوت برونی : یکی از حجرهٔ خلوت برونی

زمانه فتنه ها ورد و بگذشت : زمانه فتنه هاورد و بگذشت

بسا کس اندوه فردا کشیدند: بسا کس اندوه فردا کشیدند

چو بلبل نالهٔ زاری نداری : چو بلبل نالهٔ زاری نداری

بیا بر خویش پیچیدن بیاموز : بیا بر خویش پیچیدن بیاموز

گله از سختی ایام بگذار : گله از سختی ایام بگذار

کبوتر بچه خود را چه خوش گفت : کبوتر بچه خود را چه خوش گفت

فتادی از مقام کبریائی : فتادی از مقام کبریائی

خوشا روزی که خود را باز گیری : خوشا روزی که خود را باز گیری

تو هم مثل من از خود در حجابی : تو هم مثل من از خود در حجابی

چه خوش گفت اشتری با کره خویش : چه خوش گفت اشتری با کره خویش

مرا یاد است از دانای افرنگ : مرا یاد است از دانای افرنگ

الا ای کشته نامحرمی چند : الا ای کشته نامحرمی چند

دجود است اینکه بینی یا نمود است : دجود است اینکه بینی یا نمود است

به ضرب تیشه بشکن بیستون را : به ضرب تیشه بشکن بیستون را

منه از کف چراغ رزو را : منه از کف چراغرزو را

دل دریا سکون بیگانه از تست : دل دریا سکون بیگانه از تست

دو گیتی را بخود باید کشیدن : دو گیتی را بخود باید کشیدن

به ما ای لاله خود را وانمودی : به ما ای لاله خود را وانمودی

نگرید مرد از رنج و غم و درد : نگرید مرد از رنج و غم و درد

نپنداری که مرد امتحان مرد : نپنداری که مرد امتحان مرد

اگر خاک تو از جان محرمی نیست : اگر خاک تو از جان محرمی نیست

پریشان هر دم ما از غمی چند : پریشان هر دم ما از غمی چند

جوانمردی که دل با خویشتن بست : جوانمردی که دل با خویشتن بست

ازن غم ها دل ما دردمند است : ازن غم ها دل ما دردمند است

مگو با من خدای ما چنین کرد : مگو با من خدای ما چنین کرد

برون کن کینه را از سینهٔ خویش : برون کن کینه را از سینهٔ خویش

سحرها در گریبان شب اوست : سحرها در گریبان شب اوست

بباد صبحدم شبنم بنالید : بباد صبحدم شبنم بنالید

دلن بحر است کو ساحل نورزد : دلن بحر است کو ساحل نورزد

دل ماتش و تن موج دودش : دل ماتش و تن موج دودش

زمانه کار او را میبرد پیش : زمانه کار او را میبرد پیش

نه نیروی خودی را زمودی : نه نیروی خودی رازمودی

تو میگوئی که دل از خاک و خون است : تو میگوئی که دل از خاک و خون است

جهان مهر و مه زناری اوست : جهان مهر و مه زناری اوست

من و تو کشت یزدان ، حاصل است این : من و تو کشت یزدان ، حاصل است این

گهی جویندهٔ حسن غریبی : گهی جویندهٔ حسن غریبی

جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست : جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست

نگه دید و خرد پیمانهورد : نگه دید و خرد پیمانهورد

محبت چیست تاثیر نگاهی است : محبت چیست تاثیر نگاهی است

خودی روشن ز نور کبریائی است : خودی روشن ز نور کبریائی است

چه قومی در گذشت از گفتگوها : چه قومی در گذشت از گفتگوها

خودی را از وجود حق وجودی : خودی را از وجود حق وجودی

دلی چون صحبت گل می پذیرد : دلی چون صحبت گل می پذیرد

وصال ما وصال اندر فراق است : وصال ما وصال اندر فراق است

کف خاکی که دارم از در اوست : کف خاکی که دارم از در اوست

یقین دانم که روزی حضرت او : یقین دانم که روزی حضرت او

به روما گفت با من راهب پیر : به روما گفت با من راهب پیر

شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت : شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت

ثباتش ده که میر شش جهات است : ثباتش ده که میر شش جهات است

بگو ابلیس را از من پیامی : بگو ابلیس را از من پیامی

جهان تا از عدم بیرون کشیدند : جهان تا از عدم بیرون کشیدند

جدائی شوق را روشن بصر کرد : جدائی شوق را روشن بصر کرد

ترا ازستان خود براندند : ترا ازستان خود براندند

تو می دانی صواب و ناصوابم : تو می دانی صواب و ناصوابم

بیا تا نرد را شاهانه بازیم : بیا تا نرد را شاهانه بازیم

فساد عصر حاضر شکار است : فساد عصر حاضرشکار است

به هر کو رهزنان چشم و گوش اند : به هر کو رهزنان چشم و گوش اند

چه شیطانی خرامش واژگونی : چه شیطانی خرامش واژگونی

چه زهرابی که در پیمانه اوست : چه زهرابی که در پیمانه اوست

بشر تا از مقام خود فتاد است : بشر تا از مقام خود فتاد است

مشو نخچیر ابلیسان این عصر : مشو نخچیر ابلیسان این عصر

حریف ضرب او مرد تمام است : حریف ضرب او مرد تمام است

ز فهم دون نهادان گرچه دور است : ز فهم دون نهادان گرچه دور است

بیا تا کار این امت بسازیم : بیا تا کار این امت بسازیم

قلندر جره باز سمانها : قلندر جره باز سمانها

ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت : ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت

چو اشک اندر دل فطرت تپیدم : چو اشک اندر دل فطرت تپیدم

مرا از منطقید بوی خامی : مرا از منطقید بوی خامی

بیا از من بگیرن دیر ساله : بیا از من بگیرن دیر ساله

بدست من همان دیرینه چنگ است : بدست من همان دیرینه چنگ است

بگو از من به پرویزان این عصر : بگو از من به پرویزان این عصر

فقیرم ساز و سامانم نگاهی است : فقیرم ساز و سامانم نگاهی است

در دل را بروی کس نبستم : در دل را بروی کس نبستم

درین گلشن ندارم ب و جاهی : درین گلشن ندارمب و جاهی

دو صد دانا درین محفل سخن گفت : دو صد دانا درین محفل سخن گفت

ندانم نکته های علم و فن را : ندانم نکته های علم و فن را

نپنداری که مرغ صبح خوانم : نپنداری که مرغ صبح خوانم

بچشم من جهان جز رهگذر نیست : بچشم من جهان جز رهگذر نیست

به این نابودمندی بودنموز : به این نابودمندی بودنموز

کهن پروردهء این خاکدانم : کهن پروردهء این خاکدانم

ندانی تا نباشی محرم مرد : ندانی تا نباشی محرم مرد

نگاهیفرین جان در بدن بین : نگاهیفرین جان در بدن بین

خرد بیگانهء ذوق یقین است : خرد بیگانهء ذوق یقین است

قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟ : قماش و نقره و لعل و گهر چیست

خودی را نشهٔ من عین هوش است : خودی را نشهٔ من عین هوش است

ترا با خرقه و عمامه کاری : ترا با خرقه و عمامه کاری

چو دیدم جوهرئینهٔ خویش : چو دیدم جوهرئینهٔ خویش

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک : چو رخت خویش بر بستم ازین خاک

اگر دانا دل و صافی ضمیر است : اگر دانا دل و صافی ضمیر است

سجودیوری دارا و جم را : سجودیوری دارا و جم را

شیندم بیتکی از مرد پیری : شیندم بیتکی از مرد پیری

نهان اندر دو حرفی سر کار است : نهان اندر دو حرفی سر کار است

نهان اندر دو حرفی سر کار است : نهان اندر دو حرفی سر کار است

ز پیری یاد دارم این دو اندرز : ز پیری یاد دارم این دو اندرز

به ساحل گفت موج بیقراری : به ساحل گفت موج بیقراری

اگر اینب و جاهی از فرنگ است : اگر اینب و جاهی از فرنگ است

فرنگی را دلی زیر نگین نیست : فرنگی را دلی زیر نگین نیست

من و تو از دل و دین نا امیدیم : من و تو از دل و دین نا امیدیم

مسلمانی که داندرمز دین را : مسلمانی که داندرمز دین را

دل بیگانه خوزین خاکدان نیست : دل بیگانه خوزین خاکدان نیست

مقام شوق بی صدق و یقین نیست : مقام شوق بی صدق و یقین نیست

مسلمان را همین عرفان و ادراک : مسلمان را همین عرفان و ادراک

به افرنگی بتان خود را سپردی : به افرنگی بتان خود را سپردی

نه هرکس خود گردهم خود گد از است : نه هرکس خود گردهم خود گد از است

بسوزد مومن از سوز و جودش: بسوزد مومن از سوز و جودش

چه پرسی از نماز عاشقانه : چه پرسی از نماز عاشقانه

دوگیتی را صلا از قرأت اوست : دوگیتی را صلا از قرأت اوست

فرنگئین رزاقی بداند : فرنگئین رزاقی بداند

چه حاجت طول دادن داستان را : چه حاجت طول دادن داستان را

بهشتی بهر پاکان حرم هست : بهشتی بهر پاکان حرم هست

قلندر میل تقریری ندارد : قلندر میل تقریری ندارد

 

Updated: سپتامبر 29, 2021 — 10:55 ب.ظ