دانش در فرهنگ فارسی

 

 

 

دانش در فرهنگ فارسی

 

عبور و گذار از اطلاعات به دانش، محتاج اعمال تغییراتی از نوع آفرینش و خلقت، ایجاد زندگی و منظور داشتن و در کنار یکدیگر نهادن هدفدار قطعات پراکندهٔ اطلاعات می‌باشد.

مثال برای دانش: خانه، بیمارستان، یا کودکستانی که با اهداف، جهت‌گیری‌ها، و منظورهای ویژه و آگاهانه‌ای ساخته شده و مهیای انجام و ارائه همان وظایف می‌شود.

از لحاظ لغوی دانش اسم مصدر است و بن مضارع آن «دان» است (اسم مصدر حاصل مصدر است و بنابراین در فارسی دانش چیزی است که حاصل دانستن است) اما در اصطلاح ابتدا باید بین دانش (Knowledge) و علم (Science) تفاوت قائل شد. از نظر رابطه منطقی می‌توان گفت که دانش (معادل Knowledge در فلسفه و شناخت‌شناسی حوزهٔ زبان انگلیسی) مجموعهٔ جامع‌تر و کلّی‌تری نسبت به علم (فقط معادل Science) بوده و علم می‌تواند به نحوی زیر مجموعهٔ دانش به‌عنوان تمامی آگاهی‌های انسانی تلقی شود.

در حوزهٔ زبان فارسی، دانش یا علم دربرگیرندهٔ تمامی گونه‌ها و حوزه‌های شناخت و آگاهی در عام‌ ترین معنای خویش است. در یک نگاه کلّی می‌توان گونه‌ها و حوزه‌های دانش بشری را به سه حوزهٔ کلان تقسیم نمود: ۱- هنر، ۲- فلسفه، و ۳- علم. برای آشنایی با هر حوزه از دانش بشری فراگیری مفاهیم، مبانی و نظریه‌های رایج در آن حوزه از دانش ضروری است.

 

دانش اسم مصدر از دانستن . دانست . (فرهنگ نظام ).

عمل دانستن . دانندگی . دانائی . علم و فضل و دانستن چیزی باشد. (برهان ).

درایت . فقاهة. فقه . فضل . ادب . (صراح ).

علم . حکمت . (زمخشری ) (دهار) (ترجمان القرآن ).

حصول علم ثابت ، و در مراتب ، پژوهش است یعنی رفتن بطرف علم آنگاه شناسایی است یعنی نزدیک شدن به آن و سپس دانش است یعنی علم ثابت .ادراک . درک . شعر. شعور. وقوف . آگاهی . اطلاع . معرفت . شناسایی . شطس . بصر. بجدة. (منتهی الارب ) :

 

دانش و خواسته است نرگس و گل

که بیکجای نشکفند بهم .

شهید بلخی .

 

 

دانش اندر دل چراغ روشن است

وز همه بد بر تن تو جوشن است .

رودکی .

 

 

دانش بخانه اندر و در بسته

نه رخنه یابم و نه کلیدستم .

ابوشکور.

 

 

بکار آور آن دانشی کت خدیو

بداده ست و منگر بفرمان دیو.

ابوشکور.

 

 

سپاه اندک و رای و دانش فزون

به از لشکر گشن بی رهنمون .

ابوشکور.

 

 

و از همه ٔ ملوک اطراف بزرگترست بپادشاهی … و دوست داری دانش . (حدود العالم )…

شمارش ندانست کردن کسی

وگر چند بودیش دانش بسی .

فردوسی .

 

 

چو جاماسپ آن تخت را بنگرید

بدید از در دانش او را کلید.

فردوسی .

 

 

چو دیدار یابی بشاخ سخن

بدانی که دانش نیاید به بن .

فردوسی .

 

 

سخن هرچه گویم همه گفته اند

بر باغ دانش همه رفته اند.

فردوسی .

 

 

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود.

فردوسی .

 

 

تو بر مایه ٔ دانش خود مایست

که بالای هر دانشی دانشیست .

فردوسی .

 

 

ازین برشده تیزچنگ اژدها

بمردی و دانش که یابد رها.

فردوسی .

 

 

وگر شاهی آسان تر از بندگیست

بدین دانش تو بباید گریست .

فردوسی .

 

 

اندر میزد با خرد و دانش

واندر نبرد با هنر بازو.

فرخی .

 

 

دلی که رامش جوید نیابد او دانش

سری که بالش جوید نیابد او افسر.

عنصری .

 

 

خرد بیخ او بود و دانش تنه

بدو اندرون راستی را بنه .

؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).

 

 

هر بنده که خدای او را خردی روشن عطا داد… و با آن خرد دانش یار شود بتواند دانست که نیکوکاری چیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 98).

آنچه فراز آمد ترا بمقدار دانش خود بازنمودم . (تاریخ بیهقی ).

 

به از گنج دانش بگیتی کجاست

کرا گنج دانش بود پادشاست .

اسدی .

 

 

ز کردارگفتار برمگذران

مگوی آنچه دانش نداری بر آن .

اسدی .

 

 

ز دانش به اندر جهان هیچ نیست

تن مرده و جان نادان یکیست .

اسدی .

 

 

دانش به از ضیاع وبه از جاه و مال و ملک

این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا.

ناصرخسرو.

 

 

ز بیدین مکن خیره دانش طمع

که دین شهریارست و دانش حشم .

ناصرخسرو.

 

 

قیمت دانش نشود کم بدانک

خلق کنون جاهل دون همت است .

ناصرخسرو.

 

 

درخت تو گر بار دانش بگیرد

بزیر آوری چرخ نیلوفری را.

ناصرخسرو.

 

 

واجبست بر کافه ٔ خدم و حشم ملک … مقدار دانش و فهم خویش معلوم رای پادشاه گردانند. (کلیله و دمنه ).

عاقل از منافع دانش هرگز نومید نشود. (کلیله و دمنه ).

و زنده را از دانش و کردار نیک چاره نیست . (کلیله و دمنه ).

و علم بکردار نیک جمال گیرد که میوه ٔ درخت دانش نیکوکاری و کم آزاریست . (کلیله و دمنه ).

 

گنج دانش تراست خاقانی

شو کلیدش بهر که هست مده .

خاقانی .

 

 

هزار شکر کنم فیض و فضل یزدان را

که داد دانش و دین گر نداد دینارم .

خاقانی .

 

 

پیاده نباشم ز اسبان دانش

گر اسبان دنیا فراهم ندارم .

خاقانی .

 

 

مرا ز دانش من نیست بهره ای چه عجب

ز رنگ خویش نباشد نصیب حنی را.

ظهیر فاریابی (از شرفنامه ٔ منیری ).

 

 

نیست آب حیات جز دانش

نیست باب نجات جز دانش .

اوحدی .

 

 

تو بدان آمدی که کار کنی

وز جهان دانش اختیار کنی .

اوحدی .

 

 

دانش اندر دل بود نی در زبان

مردم از گفتن نبیند جز زیان .

امیرحسین سادات .

 

 

فخر در دانش بود مر مرد را

فخر و دانش هر دو در خاموشی است .

؟ (از جامع التمثیل ).

 

 

چون دانش است خدمت درگاه فرخت

پیرایه ٔ توانگر و سرمایه ٔ فقیر.

سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ).

 

 

|| عقل . (مجموعه ٔ مترادفات ص 249).

خرد قلب . قعر. حجی . فقفوق .(منتهی الارب ) :

 

غمی شد دل گو چو پاسخ شنید

که طلحند را هیچ دانش ندید.

فردوسی .

 

 

استهجاج ؛ به رای و دانش خود کار کردن . (منتهی الارب ). ||

هنر و تربیت . (ناظم الاطباء). ||

دانش آشکار بینشی . علم غیب الهی . (ناظم الاطباء).

علم حضوری حضرت عزت و اعیان ممکنه جمیعاً دفعة واحده که موقوف بیکی از ازمنه ٔ ثلاثه یعنی ماضی و مستقبل و حال نبوده باشد. (انجمن آرا).

– اهل دانش ؛ مردم دانا و فاضل .(ناظم الاطباء) :

 

پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق

کاهل دانش را زهر لفظ امتحان آورده ام .

خاقانی .

 

 

گاه پیش از کلمه ٔ دانش کلمه ٔ دیگر از پیشاوند و قید و غیره درآید و کلمه ٔ مرکب سازد چون :

– بادانش ؛ دانشمند. حکیم . فاضل . مطلع. خردمند. بصیر عارف . واقف :

 

فرستادم اینک فرستاده ای

سخنگوی و با دانش آراده ای .

فردوسی .

 

 

شب و روز گرد طلایه بپای

سواران بادانش و رهنمای .

فردوسی .

 

 

هنرمند بادانش و بانژاد

تو شادی و این دیگران از تو شاد.

فردوسی .

 

 

هم آنگه ز لشکر یکی نامجوی

نگه کرد با دانش و آبروی .

فردوسی .

 

 

مردمانی مردم زاده ، با دانش و فضل و راستگوی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی چ اروپا ص 72).

– بدانش ؛ بوسیله ٔ دانش . با دانش .بسبب دانش . به علم . به خرد :

 

بدین خویشی اکنون که من کرده ام

بزرگی بدانش برآورده ام .

فردوسی .

 

 

بدانش بود مرد را آبروی

به بیدانشی تا توانی مپوی .

فردوسی .

 

 

– بسیاردانش ؛ علامّه . که از دانش و علم مایه ورست .

– بیدانش ؛ جاهل . مقابل بادانش :

 

که مرد ارچه دانا و صاحبدل است

بنزدیک بیدانشان جاهل است .

سعدی .

 

 

– بیدانشی ؛ جاهلی . مقابل دانشمندی و خردمندی :

بدانش بود مرد را آبروی

به بیدانشی تا توانی مپوی .

فردوسی .

 

 

ز دانش یکی جامه کن جانت را

که بیدانشی مایه ٔ کافریست .

ناصرخسرو.

 

 

در آیینه گر خویشتن دیدمی

به بیدانشی پرده ندریدمی .

سعدی .

 

 

چو از قومی یکی بیدانشی کرد

نه که را منزلت ماند نه مه را.

سعدی .

 

 

– پردانش ؛ بسیاردانش . علامّه . بسیارعلم .

– کم دانش ؛ که از علم اندک مایه دارد. کم مایه در علم .

و نیز کلمه یا اداتی به کلمه ٔ دانش پیوندد و کلمه ٔ مرکب سازد چون :

دانش آباد. دانش آرا. دانش آموز. دانش افزا. دانش الفنج . دانش اندوز. دانش بهر. دانش پذیر. دانش پرست . دانش پرور. دانش پژوه . دانش پناه . دانش جو. (دانشجوی ). دانش خور. دانش دوست . دانش سار. دانش سرشت . دانش سرا. دانش سگال . دانش سنج . دانش فروش . دانشکده . دانش کوتاه . دانش گستر. دانشگاه . دانشگر. دانش گزین . دانشمند. دانش مزی . دانشمندی . دانشنامه . دانشور. دانشوری . دانشومند. دانشیار.دانشیاری . دانشی . رجوع به هر یک از این کلمات در ردیف خود شود.

Updated: جولای 7, 2021 — 1:38 ق.ظ