فلسفه علم ترتیب و نشر از جانب : دکتر بصیر کامجو منبع نشر : کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه وحکمت

 

فلسفه علم  

ترتیب و نشر از جانب : دکتر بصیر کامجو

منبع نشر : کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه وحکمت

متن پی دی اف را اینجا بخوانید 

اول معناي چهارگانه فلسفه علم ( از منظر سنت تحليلي )

پس از پيروزي انقلاب نخستين كسي كه از رشته دانشگاهي فلسفه علم سخن گفت ، دكتر عبدالكريم سروش بود . او كه در انگليس درس خوانده بود ، بحث هاي مكاتب علم شناسي را از نزديك دنبال كرد و وقتي به ايران برگشت ، اين رشته را در دانشگاههاي كشور تاسيس نمود . با اين حال كه همه در باره فلسفه علم حرف مي زنند ، شايد جالب توجه باشد كه بدانيم هنوز در باره معناي آن توافق قابل قبول وجود ندارد ! اين مقاله ميكوشد معاني مختلف اين بخش فلسفي را ( كه اصطلاحا در زمره فلسفه هاي مضاف خوانده مي شود) پيش چشم ، بگشايد :

1- معناي چهارگانه فلسفه علم ( از منظر سنت تحليلي )

  • جدال بر سر حد و مرز فلسفه علم!

1- آیا می توان حد و مرز فلسفه علم را معلوم کرد؟ شاید قدری غم انگیز باشد، ولی باید گفت متأسفانه فلاسفه و دانشمندان بر سر ماهیت فلسفة علم توافق ندارند. حتی فیلسوفان متبحر و کارآزمودة علم اغلب در مورد موضوع اصلی رشتة(1) خود هم عقیده نیستند. یک نمونة این عدم توافق، نامه هایی است که چندی پیش مابین استفن تولمین(2) و ارنست نیگل(3) رد و بدل گردید، موضوع نامه ها این بود که آیا فلسفة علم می باید مطالعة دستاورد علمی به صورت یک ارگانیسم زنده(4) باشد، یا مطالعة مسائل مربوط به تبیین(5) و تأیید(6) بدان گونه که برحسب منطق قیاسی صورت بندی (7)شده اند.

  • چهار دیدگاه قدیمی را بشناسیم

2- بی فایده نیست که مختصراً چهار دیدگاه در باب فلسفة علم را بیان کنیم :

الف : یک نظر آن است که فلسفة علم عبارت است از صورت بندی و تنسیق جهان بینی هایی(8) که با نظریه های علمی مهم سازگار، و از برخی جهات بر آنها مبتنی هستند. برحسب این نظر، این وظیفة فیلسوف علم است که ملازمه های عامتر علم را به دقت تبیین کند. این کار می تواند به صورت تحقیق نظری دربارة مقوله های وجودی(9) که در بحث از «وجود بماهو وجود» (10) به کار می روند انجام پذیرد. بر این مبنا، آلفرد نورث وایتهد(11) اصرار داشت که پیشرفت های اخیر فیزیک، ایجاب می کند که مقولات «جوهر» (12) و «عرض» (13) با مقولات «پویش» (14) و «تأثیر» (15) عوض شوند. یا آنکه این کار می تواند، همان طور که در داروینیسم اجتماعی(16) و یا نظریة نسبیت اخلاقی(17) به چشم می خورد، صورت قضاوت دربارة نتایج نظریه های علمی برای ارزشیابی رفتار انسان را به خود بگیرد.

 

ب

فیلسوف علم ممکن است نشان دهد که دانشمندان این را مفروض می گیرند که طبیعت بی نظم نیست، و در طبیعت نظم هایی هست که درجة پیچیدگیشان به قدری کم است که پژوهشگر می تواند به راز آنها دست یابد.

: فلسفة علم يعني ظاهر ساختن پیش فرضها(18) و تمایلات باطنی(19) دانشمندان. فیلسوف علم ممکن است نشان دهد که دانشمندان این را مفروض می گیرند که طبیعت بی نظم نیست، و در طبیعت نظم هایی هست که درجة پیچیدگیشان به قدری کم است که پژوهشگر می تواند به راز آنها دست یابد. علاوه بر این، او می تواند رجحانی را که دانشمندان برای قوانین مبتنی بر ضرورت علّی(20) نسبت به قوانین آماری، یا برای تبیین های مکانیکی(21) نسبت به تبیین های غایت انگارانه(22) قائل می شوند آشکار سازد. این نظر تمایل دارد که فلسفة علم را به جامعه شناسی شبیه سازد.

پ : فلسفة علم عبارت است از رشته ای که به مدد آن مفاهیم و نظریه های علمی، تحلیل و تشریح می شوند. البته مسأله، عرضة تفسیری تقریباً همه فهم دربارة آخرین نظریه های علمی نیست. به عکس، مسأله عبارت است از رفع ابهام از معنای اصطلاحاتی نظیر «ذره»، «موج»، «پتانسیل» و «ترکیب»، در کاربرد علمی آنها. امّا همان طور که گیلبرت رایل(23) خاطر نشان کرده است، در این نظر راجع به فلسفة علم، نوعی لافزنی و پرمدعایی به چشم می خورد- گویی دانشمند معطل مانده بود تا فیلسوف علم برای او معانی مفاهیم علمی را تبیین کند! در واقع یا دانشمند مفهومی را که به کار می برد خود می شناسد، که در این صورت نیازی به توضیح و تشریح نیست؛ یا اینکه نمی شناسد، که در این صورت خود او می باید در مورد روابط آن مفهوم با سایر مفاهیم و با عملیات اندازه گیری، تحقیق و پژوهش کند. چنین پژوهشی یک فعالیت عادی علمی است. قطعاً کسی ادعا نمی کند که هروقت دانشمند به تحقیقی این چنین می پردازد، به فعالیت فلسفی مشغول است. از آنچه گفته شد باید حداقل این نتیجه گرفته شود که هر تحلیلی از مفاهیم علمی به وصف فلسفة علم موصوف نمی شود. مع هذا ممکن است برخی از انواع تحلیل های مفهومی به عنوان بخشی از فلسفة علم به حساب آورده شوند. بررسی این مسأله منوط است به ملاحظة چهارمین نظر در باب فلسفة علم.

ت : چهارمین نظر آن است که فلسفة علم عبارت است از نوعی معیارشناسی از مرتبة ثانی(24) . فیلسوف علم، پاسخ پرسش هایی از

هر تحلیلی از مفاهیم علمی به وصف فلسفة علم موصوف نمی شود. مع هذا ممکن است برخی از انواع تحلیل های مفهومی به عنوان بخشی از فلسفة علم به حساب آورده شوند.

این قبیل را جستجو می کند :

1) چه مشخصه هایی، تحقیق علمی را از سایر انواع پژوهش متمایز می سازد؟

2) دانشمندان در مطالعه و بررسی طبیعت چه روش هایی را باید اتخاذ کنند؟

3) برای آنکه یک تبیین علمی صحیح باشد چه شرایطی باید احراز شود؟

4) قوانین و اصول علمی از نظر معرفتی(25) چه شأنی(26) دارند؟

پرسیدن این سؤالها به معنای قرار گرفتن در موضع ویژه ای است که در یک تراز بالاتر از تراز خود علم واقع است. میان فعالیت علمی و تفکر دربارة اینکه فعالیت علمی چگونه باید انجام شود تمایزی وجود دارد، که لازم است مطمح نظر قرار گیرد. تحلیل روش علمی یک رشتة پژوهشی مرتبة دوم است که موضوع آن عبارت است از روش های(27) علوم مختلف، یعنی :

 

تراز                      رشته                    موضوع

2                      فلسفه علم             تحلیل روشها و منطق تبیین علمی

1                      علم                       تبیین واقعیات

0                      __                         واقعیات

 

چهارمین نظر در باب فلسفة علم بعضی از جنبه های نظرات دوّم و سوّم را به هم می آمیزد. برای نمونه تحقیق در خصوص تمایلات قبلی دانشمندان ممکن است به مسألة ارزشیابی نظریه های علمی مرتبط باشد. این امر، مخصوصاً در مورد قضاوت هایی که راجع به تمامیت(28) تبیین های علمی صورت می گیرد صادق است. برای مثال، اینشتین تأکید داشت که محاسبات آماری مربوط به استحالة مواد رادیو اکتیو، ناقص است. او معتقد بود که یک تفسیر کامل، پیش بینی در مورد رفتار اتم های منفرد را امکان

لازم است اشاره کنیم که تمایز میان علم و فلسفة علم (که در بالا بدان اشاره شده) چندان روشن نیست ! این تمایز به عوض اختلاف در موضوع(31)، مبتنی بر اختلاف در مُفاد و معنی است.

پذیر می سازد.

علاوه بر این، تحلیل معانی مفاهیم علمی ممکن است به مسألة تمییزگذاری(29) میان پژوهش علمی و سایر انواع پژوهش ربط داشته باشد. برای مثال اگر بتوان نشان داد که یک مفهوم علمی به صورتی به کار می رود که با هیچ وسیله و طریقه ای نمی توان کاربرد صحیح آن را از کاربرد ناصحیحش مشخص کرد، در آن صورت ممکن است تفسیرهایی که این مفهوم در آنها به کار رفته، از قلمرو علم طرد شوند. مفهوم «همزمانی مطلق» (30) چنین سرنوشتی داشته است.

  • آیا تمایز بین علم و فلسفه علم وجود دارد.

3- لازم است اشاره کنیم که تمایز میان علم و فلسفة علم (که در بالا بدان اشاره شده) چندان روشن نیست ! این تمایز به عوض اختلاف در موضوع(31)، مبتنی بر اختلاف در مُفاد و معنی است. برای مثال، مسألة کفایت نسبی نظریة موجی یونگ در مورد نور و نظریة امواج الکترومغناطیسی ماکسول را در نظر بگیرید. این دانشمند است که به برتری نظریة ماکسول صحه می گذارد، و این فیلسوف علم (و یا دانشمند در نقش فیلسوف علم) است که در مورد معیارهای کلّی قابل قبول بودن (32)نظریه ها( که در داوری هایی از این قبیل مندرج است) به پژوهش می پردازد. البته واضح است که این فعالیت ها بر یکدیگر اثر می گذارند. بعید است دانشمندی که از سوابق مربوط به ارزشیابی نظریه ها بی اطلاع است، بتواند شخصاً کار ارزنده ای در این زمینه انجام دهد. و نیز بعید است فیلسوف علمی که از چند و چون کارهای علمی بی خبر است، بتواند نظر آگاهانه ای در خصوص روش علمی ابراز کند(33).

پي نوشت ها :

Discipline -1

Stephen Toulmin -2

Ernest Negel -3

In vivo -4

Confirmation -5

Explanation -6

Formulate -7

world-views -8

Ontological categories -9

Being-as-such -10

Alfred North Whitehead -11

Substance -12

Attribute -13

Process -14

Influence – 15

Social Darwinism -16

Theory of ethical relativism -17

presuppositions -18

Predispositions -19

Deterministic -20

Mechanical explanations -21

Teleological explanations -22

Gilbert Ryle -23

Second-order criteriology -24

Cognitive -25

Status -26

Procedures -27

Completeness -28

Demarcation -29

Absolute simultaneity -30

Subject-matter -31

Criteria of acceptability -32

33- بنگرید به : لازی، جان، درآمدی تاریخی به فلسفه علم، ترجمه : علی بابا، تهران، سمت، 1377، ص ص 18-15

 

 

دوم ــ  سنت هاي فلسفه علم كدامند؟

مرجعيت علم ، كجاست ؟
1- در عصر جدید به علم ارج بسیار گذاشته می شود. ظاهراً عموم چنین می پندارند که علم و روشهایش دارای خصوصیاتی ویژه است! نسبت «علمی» دادن به بعضی ادعاها، استدلالها و آثار تحقیقی به صورتی انجام می شود که نوعی امتیاز یا نوع خاصی اعتماد از آن اراده می شود. اما براستی اگر علم چنین ویژگی هایی دارد آنها کدامند؟ «روش علمی» چیست که به حسب ادعا به نتایج خصوصاً ممتاز و قابل اتکا منجر می شود؟
با وجود سرخوردگی عده ای از علم به سبب ثمراتی از قبیل بمب های هیدروژنی و آلودگی محیط زیست( که گروهی علم را مسبب آن می پندارند) شواهد بسیاری در زندگی روزمره وجود دارد که علم مورد احترام بسیار است. در اغلب آگهی ها اعلام می شود که به طور علمی نشان داده شده که این یا آن محصول سفیدتر، پر قدرت تر و دارای جاذبه جنسی بیشتر است و یا از جهتی ترجیح بیشتری نسبت به سایر محصولات رقیب دارد. آنان امیدوارند با این عمل القاء کنند که ادعایشان براساسی مطمئن، و شاید، غیرقابل چون و چرا گذاشته شده است. به همین منوال، اخیراً آگهی روزنامه ای برای تبلیغ و حمایت از مسیحیت چنین عنوان یافته بود : «علم سخن می گوید : انجیل مسیحیت تحقیقاً صحیح است»، و به دنبال آن افزوده

ارج گذاری به علم منحصر به زندگی روزمره و وسایل ارتباط جمعی نیست، بلکه آشکارا در کانون های علم و تحقیق و در تمام اجزای جهان معرفت مشاهده می شود. اینکه بسیاری از حوزه های مطالعاتی را حامیانشان «علم» می خوانند از این روست که تلویحاً فهمانده شود روش های مورد استفاده به همان اندازه وثیق و به همان میزان ثمربخش است که علم باسابقه ای همچون فیزیک.

بود : «حتی دانشمندان، خود، امروزه بدان اعتقاد دارند». ما در اینجا با توسلی مستقیم به مرجعیت علم و دانشمندان مواجهیم و بجاست بپرسیم اساس این مرجعیت چیست؟
ارج گذاری به علم منحصر به زندگی روزمره و وسایل ارتباط جمعی نیست، بلکه آشکارا در کانون های علم و تحقیق و در تمام اجزای جهان معرفت مشاهده می شود. اینکه بسیاری از حوزه های مطالعاتی را حامیانشان «علم» می خوانند از این روست که تلویحاً فهمانده شود روش های مورد استفاده به همان اندازه وثیق و به همان میزان ثمربخش است که علم باسابقه ای همچون فیزیک. به کار بردن اصطلاح علوم سیاسی و علوم اجتماعی مدتهاست که متداول شده است. مارکسیست ها با تأکید بسیار اصرار می ورزند که ماتریالیسم تاریخی علم است. علاوه بر آن، در حال حاضر در آموزشگاهها و دانشگاه های آمریکا رشته هایی چون علوم کتابداری، علوم اداری، علم خطابه، علوم جنگلداری، علوم لبنیات، علوم لحمیات و حیوانات و حتی علوم کفن و دفن تعلیم داده می شود، و یا تا همین اواخر آموزش داده می شد(1). کسانی که خود را در این قبیل رشته ها «دانشمند» می خوانند اغلب خود را پیرو روش تجربی فیزیک می دانند. برای آنها، این روش تجربی شامل جمع آوری «واقعیات» به وسیلة مشاهده و آزمایش دقیق، و سپس استنتاج قوانین و نظریه ها از آن واقعیات به مدد نوعی شیوه منطقی است. بتازگی یکی از همکارانم در گروه تاریخ دانشگاه، که ظاهراً این نوع از تجربه گرایی را پذیرفته است، اظهار داشت که به علت عدم کفایت تعداد وقایع و یافته های موجود، نوشتن تاریخ استرالیا در حال حاضر غیرممکن است. بر کتیبه ای بر سردر ساختمان پژوهش های علوم اجتماعی در دانشگاه شیکاگو نوشته شده : «اگر نتوانید اندازه گیری کنید، دانش شما کافی و رضایتبخش نیست» (2). بی تردید، بسیاری از ساکنین زندانی شده در آزمایشگاههای مدرن آن دانشگاه، جهان را از دریچة میله های آهنین اعداد صحیح تحلیل کرده، به درک این مطلب موفق نشده اند که روشی که سعی دارند از آن تبعیت کنند نه تنها ضرورتاً عقیم و بی حاصل

تحولات جدید در فلسفة علم مشکلات اساسی این دیدگاه را که علم بر بنیاد مطمئنی، که از طریق مشاهده و آزمایش به دست آمده، استوار است، و نیز اینکه نوعی شیوة استنباط وجود دارد که به مدد آن می توان به نحو متقنی نظریه های علمی را از آن بنیاد اخذ نمود، مشخص و آشکار کرده است.

است، بلکه روشی نیست که موفقیت فیزیک را بتوان بدان نسبت داد.
فلسفه علم ، خطاي ما را در علم شناسي ،آشكار مي سازد
2- این تلقی غلط از علم را، که پیش از این بدان اشاره شد، اگرچه بعضی از دانشمندان و بسیاری از شبه دانشمندان جانبداری می کنند، هر علم شناس جدیدی دست کم از پاره ای از خطاهای آن باخبر خواهد بود. تحولات جدید در فلسفة علم مشکلات اساسی این دیدگاه را که علم بر بنیاد مطمئنی، که از طریق مشاهده و آزمایش به دست آمده، استوار است، و نیز اینکه نوعی شیوة استنباط وجود دارد که به مدد آن می توان به نحو متقنی نظریه های علمی را از آن بنیاد اخذ نمود، مشخص و آشکار کرده است. اصولاً هیچ روشی که بتواند صدق و یا حتی صدق احتمالی نظریه های علمی را ثابت کند وجود ندارد. ما نشان می دهیم که در صورت درک این نکته که روشی برای ابطال قطعی نظریه های علمی وجود ندارد، هر تلاشی برای بازسازی منطقی «روش علمی» به نحوی که ساده و مستقیم باشد با مشکلات افزونتری مواجه خواهد شد.
بعضی از براهین اقامه شده برای این مدعا که نظریه های علمی را نمی توان به طور قطعی اثبات یا نفی کرد بیشتر بر ملاحظات فلسفی و منطقی گذاشته شده اند و برخی دیگر براساس تحلیل مفصل تاریخ علم و تاریخ نظریه های جدید علمی استوار گشته اند. یکی از ویژگی های تحولات جدید در علم شناسی فلسفی توجه روزافزونی است که به تاریخ علم می شود. برای بسیاری از فلاسفة علم یکی از نتایج ناخوشایند این توجه این است که بعضی از رویدادهای تاریخ علم که معمولاً شاخص پیشرفت های بزرگ محسوب می شوند ( از قبیل نوآوری های گالیله، نیوتن، داروین و یا اینشتاین ) با روش هایی که نوعاً فلاسفه آنها را توصیف می کنند رخ ننموده اند.
یکی از پیامدهای درک این نکته که نظریه های علمی قابل ابطال یا اثبات قطعی نیستند، و این که بازسازی و تبیین فلاسفه به آنچه واقعاً در علم روی

برای بسیاری از فلاسفة علم یکی از نتایج ناخوشایند این توجه این است که بعضی از رویدادهای تاریخ علم که معمولاً شاخص پیشرفت های بزرگ محسوب می شوند ( از قبیل نوآوری های گالیله، نیوتن، داروین و یا اینشتاین ) با روش هایی که نوعاً فلاسفه آنها را توصیف می کنند رخ ننموده اند.

می دهد شباهت کمی دارد، کنار گذاشتن این فکر است که علم یک فعالیت عقلانی است که مطابق روش یا روش های خاصی عمل می کند. چنين ديدگاهي ( همانطور كه خواهيم ديد )، پل فایرابند فیلسوف را برانگیخت تا کتابی تحت عنوان « علیه روش: طرح یک نظریة شناخت نظم گریزانه » (3) و مقاله ای با عنوان «فلسفة علم : مبحثی با گذشته ای درخشان» (4) به رشته تحریر درآورد. مطابق تندترین و افراطی ترین برداشت از آثار اخیر فایرابند، علم هیچ خصوصیت ویژه ای ندارد که آن را ذاتاً برتر از سایر شاخه های معرفت همچون افسانه های باستانی یا سحر و جادوگری بنشاند!. همچنین، این آثار دلالت دارد بر این که انتخاب بین نظریه ها نهایتاً انتخابی است که براساس ارزش های انفسی و تعلقات افراد تعیین می شود.
نگاهي به تاريخ فلسفه علم تحليلي
3- توجه داشته باشیم که فلسفة علم تاریخی دارد. فرانسیس بیکن از جملة پیشگامانی بود که کوشیدند چیستی روش علم جدید را به تفصیل کشند. وی در اوایل قرن هفدهم اظهار داشت که هدف علم بهبود بخشیدن به وضع انسان کرة خاکی است، و نزد وی این هدف با جمع آوری یافته ها از طریق مشاهدة بسامان و استخراج نظریه ها از آنها حاصل می شود. از آن زمان تاکنون بعضی به جرح و تعدیل نظریة بیکن پرداخته و سبب کمال آن شده اند و برخی دیگر به نحو بنیانی با آن به مبارزه برخاسته اند. شرح و تفسیر تاریخی تحولات فلسفة علم موضوع جالب توجهی است، برای مثال، تحقیق درباره ظهور پوزیتیویسم منطقی و تبیین آن، که در دهه های آغازین این قرن در وین پا به عرصة وجود گذاشت و بسیار متداول گشت و همچنان تا امروز نفوذ قابل ملاحظه ای دارد، بسیار شایستة بررسی خواهد بود. پوزیتیویسم منطقی شکل افراطی تجربه گرایی است که بر طبق آن نه تنها می توان نظریه ها را، از آن رو که با تکیه بر واقعیات حاصل از مشاهده قابل اثباتند، تصویب و توجیه کرد، بلکه پنداشته می

پوزیتیویسم منطقی شکل افراطی تجربه گرایی است که بر طبق آن نه تنها می توان نظریه ها را، از آن رو که با تکیه بر واقعیات حاصل از مشاهده قابل اثباتند، تصویب و توجیه کرد، بلکه پنداشته می شود آنها فقط در صورتی معنا دارند که با این شیوه به دست آمده باشند.

شود آنها فقط در صورتی معنا دارند که با این شیوه به دست آمده باشند. ظهور پوزیتیویسم دو جنبة معماآمیز دارد: یکی اینکه این ظهور هنگامی رخ داد که با پیدایش فیزیک کوانتوم و نظریة نسبیت اینشتاین، فیزیک به طرز چشمگیری پیشرفت می کرد به نحوی که سازگاری اش با پوزیتیویسم بسیار مشکل می نمود! جنبة معمایی دیگرش این است که هم کارل پاپر در وین و هم گلاستون باشلار در فرانسه از سال 1934 آثاری منتشر کرده بودند که حاوی ابطال نسبتاً قطعی پوزیتیویسم بود و با وجود این، موج پوزیتیویسم را متوقف نکرد. در واقع، آثار پاپر وباشلار تقریباً به تمامی مورد غفلت واقع شده بودند و تنها اخیراً به آنها توجه شایسته و سزاواری می شود. از قضا، آن زمان که ای. جی. ایر پوزیتیویسم منطقی را با کتاب زبان، حقیقت و منطق(5)، در انگلستان معرفی کرد (و بدین جهت یکی از مشهورترین فلاسفه انگلیسی شد) مکتبی را تبلیغ می کرد که بعضی از ناتوانیهای مهلک آن را قبلاً پاپر(6) و باشلار (7)به تفصیل بیان و منتشر کرده بودند(8).
4- ميدانيم كه سنت تحليلي فلسفه علم در حال حاضر تنها يكي از سنت هاي فلسفه علم است . سنت هاي ديگري همچون : پديدار شناسي ، هرمنوتيك‌، تبار شناسي ، و تركيبي وجود دارند كه ما به همه آنها خواهيم پرداخت. سنت تحليلي متعلق به اروپاي جزيره اي (آنگلوساكسون) مي باشد و سنت هاي ديگر متعلق به اروپاي قاره اي است ( البته برخي ساختارگرايان و پسا ساختارگرايي را نيز به اين بيت افزوده اند) . در زمينه سنت تحليلي ، گفتني است كه اين سنت ، تنها سنت فلسفه ي علم است كه در ايران مورد توجه قرار گرفته و در دانشگاههاي كشور تعليم و تدريسو پژوهش مي گردد و سنت هاي ديگر ، آموخته نشده و يكسر از آن بي اطلاعي وجود دارد .
روندهاي سنت تحليلي فلسفه علم
5- ما در بحث از سنت تحليلي فلسفه علم ، پیشرفت ها را با توضیح هرچه

در زمينه سنت تحليلي ، گفتني است كه اين سنت ، تنها سنت فلسفه ي علم است كه در ايران مورد توجه قرار گرفته و در دانشگاههاي كشور تعليم و تدريسو پژوهش مي گردد و سنت هاي ديگر ، آموخته نشده و يكسر از آن بي اطلاعي وجود دارد .

روشن تر و ساده تر بعضی از نظریه های جدید راجع به ماهیت علم، و در نهایت، پیشنهاد پاره ای اصلاحات برای آنها، مطرح خواهيم نمود .
در اين سنت ، ما پس از شرح تحولات مهم علمی، دو نوع تبیین ساده استقراء گرایی و ابطال گرایی را توصیف می کنیم. براي آنكه هر كس انگیزه های سازندة نظریه های جدید را بفهمد و ضعف و قوّت آنها را درک کند، ابتدا استقراء گرایی را شرح و سپس مورد نقّادی دقیق قرار می دهیم. سپس به بیان ابطال گرایی به عنوان کوششی برای اصلاح استقراء گرایی اختصاص می یابد، و محدودیت های آن مورد کاوش واقع می شود. آنگاه آن، ابطال گرایی پیشرفتة ایمره لاکاتوش تشریح می شود و سپس در آراء تامس کوهن(9) و پارادایم(10) های فراگیر او و سپس ديدگاه فايرابند معرفی می گردند(11) .
پي نوشتها :
1- J.R. Raveta, Scientific Knowledge and Its Social Problems (Oxford: Oxford University Press, 1971), p. 387
2- T.S. Kuhn, “The Function of Measurement in Modern Physical Science” Isis, 52 (1961): 161-193
3 – P.K. Feyerabend, Against Method: Outline of an Anarchistic (Theory of Knowledge (London: New Left Books, 1975
P.K. Feyerabend, “Philosophy of Science: A Subject with a Great- 4 past” in Historical and Philosophical Perspectives of Science, Minnesota studies in Philosophy of Science, vol. 5, ed. Roger H. Stuewer (Mineapolis: University of Minnesota Press; 1970); pp. 172-83.
(A. J. Ayer, Language, Truth and Logic (London: Gollancz, 1936
5 -این کتاب را منوچهر بزرگمهر با عنوان زبان، حقیقت و منطق به فارسی ترجمه کرده و از انتشارات دانشگاه صنعتی شریف است (م).
6- K. R. Popper, The Logic of Scientific Discovery (London : Hutchinson, 1968
7 -(Gaston Bachelard, Le Nouvel Esprit Scientifique (Paris: Presses Universitaires de France, 1934)
8 – من این نکته را مدیون برایان مگی هستم. رجوع کنید به :
Bryan Magee, “Karl Popper : The World\’s Greatest Philosopher?”, Current Affairs Bulletin 50, no.8 (1974) : 14-23 .
9-Thomas Kuhn
10-paradigm
11- چالمرز ،‌آلن ، چيستي علم ، تهران ، سمت ، 1383 ، ص ص 11-6 .

 

سوم ــ علی پایا از حملات به سنت تحلیلی می گوید

یکی دو دهه است که سنت تحلیلی و بدنبال آن سنت پوزیتیویستی ، زیر ضربات سختی قرار گرفته است .در غرب ، فشار به سنت تحلیلی به آنجا رسیده است که آنرا تفکری کهنه میخوانند و قایل اند به اینکه یک انقلاب پارادایمی برای گذر از سنت تحلیلی و پژوهشهای پوزیتیویستی در راه است . علی پایا که یکی از علاقه مندان تفکر تحلیلی است ، چند سالی است که کمر همت بسته تا مخالفت ها با این تفکر را پاسخ گفته ، از تداوم حیات این سنت ، پاسداری نماید . در این مقاله ، پایا بازخوانی تازه ای از این سنت ، ارائه مینماید .

 

سنت تحلیلی زیر ضربه
1- از حدود دو دهه پیش، زمانی که ریچارد رورتی فیلسوف تحلیلی امریکایی به صف مخالفان فلسفه تحلیلی پیوست و اعلام داشت عصر فلسفه تحلیلی به پایان آمده، تا این زمان، حملات زیادی به فلسفه تحلیلی صورت گرفته است. بعضاً در میان منتقدان و مخالفان نامهایی به چشم می خورند که احیاناً خود در زمره فیلسوفان تحلیلی به شمار می آمده اند. به عنوان نمونه، هائو ونگ، فیلسوف تحلیلی چینی الاصل مقیم امریکا و همکار گودل، برای کتاب خود ، عنوان ماورای فلسفه تحلیلی را برگزیده، و نیکلاس رشر، فیلسوف تحلیلی سرشناس هموطن رورتی، نیز، عنوان فصل دوم کتاب خود فلسفه آمریکایی در حال حاضر و دیگر مطالعات فلسفی را که به سال 1993 به چاپ رسیده «ظهور و سقوط فلسفه تحلیلی» انتخاب کرده است.
همراه شدن این انتقادات با سنت شکنی برخی از دپارتمانهای فلسفه در پاره ای از دانشگاههای انگلستان و اقبال آنها برای نخستین بار به فلسفه های اروپایی که به صورت تأسیس گروههای مطالعه و تدریس فلسفه اروپایی در این دپارتمانها پدیدار شده، از نوعی تحول در حوزه فعالیتهای فلسفی در جهان انگلو- ساکسون حکایت می کند.
تحولی که در فلسفه تحلیلی در جریان است، صرف نظر از دستاوردهای مثبتی که به ارمغان آورده، با برخی بدفهمیها و برداشتهای نادرست در خصوص ماهیت این نوع کاوش فلسفی نیز همراه بوده است. این نوع برداشت بعضاً حتی در میان برخی از فلاسفه تحلیلی، و احیاناً برخی از نامبردارترین آنها، نیز به چشم می خورد.
شاید یکی از نخستین بدفهمیهایی که در مورد فلسفه تحلیلی به وجود آمد ناشی از کاربرد واژه انگلیسی analytic برای نامیدن این فلسفه و نیز اصطلاح «فلسفه اروپایی (continental philosophy)» برای مشخص کردن فلسفه ای است که به عنوان رقیب و به دلیل فلسفه تحلیلی محسوب می شود. واقعیت این است که شماری از بنیانگذاران اولیه فلسفه تحلیلی آلمانی زبان بوده اند، و این نوع فلسفه همواره در آلمان از پایگاه نیرومندی برخوردار بوده است. از سوی دیگر فلسفه به اصطلاح اروپایی نیز از دیرباز در انگلستان و امریکا تدریس می شده است. به این ترتیب نه فلسفه تحلیلی منحصر به جهان انگلو- ساکسون است و نه فلسفه اروپایی محدود به قاره اروپا.
نگاهی به نوشته های منتقدان فلسفه تحلیلی نشان می دهد که از نظر اغلب این نویسندگان، فلسفه تحلیلی در واقع عبارت است از فلسفه تحلیل زبان، یا گونه ای فلسفه که منحصراً با زبان و کاوشهای فلسفی از نوع تحلیلی درباره زبان سر و کار دارد. بسیاری از این منتقدان چنین می پندارند که ویژگی متمایز کننده فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی در اتکای آن به این اصل روش شناسانه نهفته است که «مسائل فلسفی می باید به مسائلی درباره نحوه نمایش اندیشه در قالب زبان تقلیل داده شود و بررسی آنها در این قالب صورت پذیرد». به زعم این گروه، به همین اعتبار است که ماهیت معنای عبارات و جملات و مفاهیم برای بسیاری از فلاسفه وابسته به این سنت اهمیت محوری پیدا کرده، تا آنجا که از نظر این فلاسفه، بحث از «معنا» و یا رهیافت «معناشناسانه»، کلید رازگشایی از مسائل فلسفی است؛ زیرا همه مسائل اساسی فلسفه، به نحوی از انحاء، مسائل مربوط به «معنا» و «معناشناسی» به شمار می آیند.
رورتی که خود در دهه 1960 اصطلاح مشهور «چرخش زبانی» را بر سر زبانها انداخت از جمله کسانی است که به معادله «فلسفه تحلیلی= فلسفه تحلیل زبان» پایبند است. اما او یقیناً در این اعتقاد تنها نیست. فیلسوف تحلیلی سرشناسی نظیر مایکل دامت در تألیف اخیر خود با عنوان منشأ فلسفه تحلیلی صریحاً بر این نکته تأکید ورزیده است «آنچه سبب تمییز فلسفه تحلیلی … از دیگر مکاتب فلسفی می شود این باور است … که می توان از طریق تفسیر فلسفی زبان به تفسیر فلسفی اندیشه نایل شد». و از این آموزه به عنوان «اصل موضوع اصلی فلسفه تحلیلی» یاد می کند. البته دامت این نظر را از دیرباز مورد تأکید قرار داده بوده است. وی در اولین اثر اصلی خود، حقیقت و معماهای دیگر که موقعیت وی را به عنوان یک فیلسوف تحلیلی برجسته بیش از پیش مستحکم ساخت، تصریح کرده بود:
تنها با فرگه بود که بالاخره موضوع صحیح فلسفه تثبیت شد: یعنی، نخست، اینکه هدف فلسفه عبارت است از تحلیل ساختار اندیشه، دوم، اینکه می باید به نحو قاطع میان مطالعه اندیشه و مطالعه فرایند روانی اندیشیدن فرق گذارد، و بالاخره، اینکه تنها روش صحیح برای تحلیل اندیشه متکی به تحلیل زبان است… قبول این سه آموزه وجه مشترک کل مکتب تحلیلی است.
پیش از دامت یک فیلسوف تحلیلی نامبردار دیگر یعنی ویلفردون اورمان کواین نیز حل مسائل فلسفی را در گرو نوعی «عروج معناشناسانه» به شمار آورده و تأکید کرده بود که برای دستیابی به پاسخهای خرسند کننده کاوشهای فلسفی می باید، به جای پرداختن به اشیاء و امور در عالم واقع، به بررسی مفاهیم متناظر آنها در ساختهای زبانی بپردازیم.
بدون شکل می توان در نوشته های بسیاری دیگر از فلاسفه سرشناس حوزه تحلیلی توجه به زبان و مسائل ناشی از آن را مشاهده کرد. مور که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار می آید در برابر دعاوی فیلسوفان نو-هگلی انگلستان از یک سلاح بسیار کارآمد استفاده می کرد و هر بار که با مدعایی از سوی آنان مواجه می شد سؤال می کرد «مقصودتان از این عبارت (مدعا) چیست» و آن قدر این پرسش را تکرار می کرد تا برای گوینده روشن سازد که مسأله مورد ادعای وی ناشی از ابهام در ساختار جملات یا استفاده نادرست از زبان است. فرگه، راسل و ویتگنشتاین، هر یک به سهم خود، بر اهمیت زبان و لزوم توجه به آن در کاوشهای فلسفی تأکید ورزیده بودند. ویتگنشتاین به عنوان مثال در رساله منطقی- فلسفی متذکر شده بود: «مرزهای عالم ما را مرزهای زبانمان تعیین می کند.»
اعضای حلقه وین نیز، با معرفی اصل تحقیق پذیری، عقلانیت را با ملاک معناداری مورد سنجش قرار می-دادند و می کوشیدند زبان منقح و کارسازی برای علم تجربی بسازند. کارنپ به اقتفای ویتگنشتاین اعتقاد داشت فلسفه ورزی عبارت است از روشن ساختن معنای مفاهیم از طریق تحلیل منطقی زبان. هرچند که او، برخلاف فیلسوف اتریشی، این هدف را نه در زبان طبیعی، که از رهگذر بر ساختن زبانهای صوری دنبال می کرد. شِلیک از ویتگنشتاین آموخت که فلسفه نوعی فعالیت است که هدف آن روشن ساختن معنای جملات است. او در مقدمه مشهورش در نخستین شماره نشریه شناخت با عنوان «نقطه تحول اساسی در فلسفه» نوشت:
فلسفه جملات را روشن و واضح می سازد، و علم آنها را مورد تأیید تجربی قرار می دهد. ما در علم با صدق و حقیقت جملات سر و کار داریم، اما در اولی با این نکته که آنها واقعاً به چه معنا هستند.
جنبش فلسفی بعد از دومین جنگ جهانی در انگلستان با شرکت چهره های سرشناسی نظیر ویتگنشتاین، و ویزدام (در کیمبریج)، رایل و آوستین و استراوسون، هیر و شماری دیگر (در اکسفورد) به دلیل عطف انحصاری توجه خود به تحلیل زبان روزمره، به «فلسفه زبان متعارف» شهرت پیدا کرد. و بالاخره هم اکنون نیز بسیاری از فلاسفه تحلیلی بخش اعظم فعالیتهای آکادمیک خود را به مطالعه فلسفی در جنبه های مختلف کاربرد زبان و ساختهای آن و ارتباط زبان و اندیشه صرف می کنند.
این شواهد را نمی توان انکار کرد. اما از این شواهد نمی توان و نباید نتیجه گرفت که فلسفه تحلیلی تنها در توجه به زبان خلاصه می شود. در این تردیدی نیست که توجه فلاسفه تحلیلی به پدیدار زبان، به روشنگریهای عدیده ای در حوزه های گوناگون معرفت منجر شده است. اما فلسفه تحلیلی عرض عریض تری از کاوشهای زبانی دارد. معادل دانستن فلسفه تحلیلی با کاوشهای زبانی تعریفی نادرست است که نه جامع افراد است و نه مانع اغیار. از یک سو می توان فیلسوفان تحلیلی متعددی را نام برد که به کاوشهای زبانی اعتنایی نداشته اند: کارل پوپر، آیزایا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز، جان راولز و بسیاری دیگر در نظریه پردازیهای خود در حوزه فلسفه علم یا فلسفه سیاسی یا فلسفه اخلاق یا فلسفه حقوق از رهیافتهای زبانی بهره نگرفته اند. حتی خود راسل در مقدمه ای که برکتاب ارنست گلنر واژه ها و چیزها نوشت- کتابی که در نقد رهیافت فلاسفه زبان متعارف به رشته تحریر در آمده بود- تأکید کرد که فلسفه را نباید با کاوشهای زبانی یکی گرفت. از سوی دیگر، توجه به زبان و کاوشهای زبانی و پرداختن به معنی و مفاد واژه ها و عبارات، از دلمشغولیهای اصلی فلسفه های اروپایی نیز به شمار می آید. هایدگر به عنوان مثال می کوشید با حجاب زدایی از معانی کلمات در زبان یونانی به شناخت دقیق تر وجود نایل آید.
این نکته که فلسفه تحلیلی نه محدود به یک جغرافیای خاص است و نه در چارچوب یک رهیافت مشخص، یعنی کاوشهای زبانی، جای می گیرد کار پاسخگویی به این پرسش را که وجه فارق و ممیز این نظام فلسفی از دیگر مکاتب فلسفی چیست، دشوارتر می سازد. البته عوامل دیگری نیز به این دشواری و پیچیدگی دامن می زنند. به عنوان مثال اینکه برخی از فلاسفه تحلیلی فعالیتهای بعضی از همکاران نامبردار خود را، نوعی مهندسی، و نه تفلسف، قلمداد کرده اند، و اینکه شماری از فلاسفه سرشناس تحلیلی، کاوشهای فکری خود را صرفاً گونه ای شیوه درمان، و نه روشی برای شناخت، نامیده اند، بر ابهام مسأله می افزاید.
افزون بر اینها، یک مشکل عملی نیز کار پاسخگویی به این پرسش را که «فلسفه تحلیلی چیست؟» دشوارتر می سازد. در گذشته متفکران چنین می پنداشتند که می توان مرز معرفتهای گوناگون را با دقت منطقی ساخت. طبقه بندیهایی که برای تقسیم علوم مختلف خواه در فرهنگ یونانی، خواه فرهنگ قرون وسطای اروپا، خواه فرهنگ اسلامی و خواه دیگر فرهنگهای کهن عرضه شده، بر مبنای همین رهیافت بوده است. اما بر متفکران جدید این مطلب روشن شده که درست همان طور که دستیابی به طبقه بندیهای طبیعی در قلمرو موجودات زنده و غیر زنده، به دلیل در هم فروروی مرزها و وجود طیفهای پیوسته از تغییرات تدریجی، عملاً بسیار دشوار است، و عموماً می باید به طبقه بندیهای مصنوعی که در معرض تغییر و تبدیل قرار دارند دلخوش کرد، در حوزه-های معرفتی نیز عیناً همین وضع برقرار است. به این معنی که نمی توان با تقسیم بندیهای طبیعی مرزهای درهم فرو رفته معرفتهایی را که بخشهای پیوسته یک طیف بسیار پهناور و در عین حال مستمراً تغییر یابنده را تشکیل می دهند، از یکدیگر متمایز ساخت. حداکثر موفقیتی که می توان در این زمینه به دست آورد آن است که با شماری ملاکهای کلی برخی هسته ها و حوزه های مرکزی را موقتاً از دیگر هسته ها و حوزه ها جدا کرد و در عین حال این واقعیت را نیز پذیرا شد که اولاً، این ملاکها در محدوده های مرزی ممکن است مخدوش شوند و ثانیاً، تحولات آتی معرفتی ممکن است موجب شود تا از میزان دقت برخی از این ملاکها کاسته شود و به تغییر آنها نیاز افتد (1) .
به راستی فلسفه تحلیلی چیست؟
2- به راستی وجه فارق فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی چیست و چه چیز مایه وحدت بخشیدن به گرایشهای متنوع درون این جریان فکری است؟ به عبارت دیگر بر مبنای کدام مفروضات درباره ماهیت پیش فرضها، مسائل، روشها، یا آموزه ها می توان مدعی شد که فلسفه تحلیلی مکتبی متمایز از دیگر مکاتب فلسفی نظیر پدیدار شناسی (فنومنولوژی)،اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم)، فلسفه های نو- تومیستی، و نظایر آن است؟ آیا شعبه ها و شاخه های مختلف فلسفه تحلیلی حول یک بن مایه ي واحد با یکدیگر اشتراک دارند و همین بن مایه مشترک، ملاک وحدت واقعی آنها را به دست می دهد؟ یا آنکه وحدت میان شعبه های مختلف این فلسفه از سنخ شباهت خانوادگی است (یعنی شبکه متنوع و گسترده ای از علائق فکری و شیوه ها و روشها که با یکدیگر احیاناً در نقاط مختلف تلاقی می کنند اما فاقد یک اصل وحدت بخش هستند)؟ در این صورت حداکثر چیزی که می توان امید داشت آن است که بتوان برخی ملاکها را مشخص ساخت که در حوزه فلسفه تحلیلی پر رنگ تر و برجسته تر و فراگیرتر از دیگر نحله های فلسفی هستند و از آنها کم و بیش برای تفکیک این نوع فلسفه از دیگر انحاء فلسفه کمک گرفت.
دو شیوه برای پاسخ به چیستی فلسفه تحلیلی
3- اگر بخواهیم نکته را با بیان تصویری بازگو کنیم، می توانیم این دو نوع وحدت را (به تقریب) با نمودارهایی نمایش دهیم و سؤال کنیم که کدام یک از این دو مدل، توصیف بهتری از فلسفه تحلیلی عرضه می-کند؟
در تلاش برای یافتن پاسخ این پرسش، یک شیوه ممکن عبارت است از نظر کردن به ریشه های تاریخی این جنبش، و پیگیری تاثیری که هر یک از فلاسفه متعلق به این نهضت بر دیگر اعضا باقی گذارده است. در این مسیر می توان به تأثیرات فکری ای که بر نهضت موثر افتاده اشاره کرد. از جمله ریاضی شدن منطق به دست جرج بول، گوتلوب فرگه، چارلز سندرس پرس، برتراند راسل و آلفرد وایتهد؛ رشد روان شناسی تجربی به همت وونت، جیمز، واتسن و دیگران؛ سرنگون شدن مکانیک نیوتنی به دست اینشتاین، بور، هایزنبرگ، شرودینگر و دیگر پیشتازان مکانیک کوانتومی؛ ابداع کامپیوترهای پر قدرت (بر اساس آموزه های تورینگ و فن نویمن)؛ و رهیافت تازه به زبان و دستور زبان (به ابتکار چامسکی).
بحث تاریخی در باب نحوه تطور فلسفه تحلیلی می تواند جنبه های گوناگون این نهضت را به خوبی توصیف نماید و در قالب یک رشته زمانی، و براساس سلسله ای از اشخاص و نظریه ها، تصویری از این پدیدار خاص را در عرصه تاریخ اندیشه ترسیم کند. اما پرسش درباره چیستی فلسفه تحلیلی یک پرسش فلسفی است نه یک پرسش تاریخی، و به این اعتبار مستقل از سیر تاریخی آن و اشخاصی که در آن نقش بازی کرده اند قابل بررسی است. مشابه این تفاوت میان رهیافت تاریخی و رهیافت نظری را می توان در قلمرو معارف دیگر و فی-المثل با توجه به سیر تاریخی دستاوردهای کپلر و گالیله در فیزیک و نجوم قرن هفدهم، و رهیافت نظری نیوتن و نظریه وحدت بخش اون، مشاهده کرد. در این مورد نیز می توان به عنوان مثال این پرسش را مطرح ساخت که آیا وحدت میان مکانیک سماوی و مکانیک زمینی یک وحدت مجازی و شباهت خانوادگی است؟ یا آن که این دو نظریه را می توان بخشهای تشکیل دهنده یک نظریه وحدت بخش به شمار آورد؟ در این صورت بر مبنای کدام فروضات درباره ماهیت زمان، مکان، و ماده می توان به چنین وحدتی قائل شد؟ البته نباید فراموش کرد که نظریه نیوتن نظریه ای علمی است در حالی که بحث در باب ماهیت فلسفه تحلیلی بحثی فلسفی، یا به اعتباری، فرا-فلسفی(2) است. اما این مثال به خوبی تفاوت میان رهیافتهای تاریخی و رهیافتهای فلسفی (فرا- فلسفی) را نشان می دهد. در سیر تاریخی به گذشته نظر می شود، در رهیافت فلسفی (فرا- فلسفی) مسائل با توجه به ساخت درونی-شان مورد بررسی نقادانه قرار می گیرند.
دو نکته مهم دیگر درباره چیستی فلسفه تحلیلی
4- در بررسی چیستی فلسفه تحلیلی دو نکته مهم دیگر نیز می باید مورد توجه قرار گیرد. نخست آنکه آنچه اکنون ذیل عنوان «فلسفه تحلیلی» جای می گیرد محصول پردازش شده و پالایش یافته یک فرایند تطور که البته معرفت در یک حوزه فلسفی است. در جریان این فرایند تطور که البته همچان ادامه دارد جرح و تعدیلها و حذف و اضافات فراوان صورت گرفته و صورت کنونی نتیجه این پیرایشها و آؤایشهاست. می توان این فرایند تطور را با فرایندی کم و بیش مشابه که در عرصه علم تجربی به وقوع پیوسته مقایسه کرد. همان گونه که علم تجربی به معنایی که اکنون از آن مراد می کنیم، در گذشته با شمار زیادی آموزه های غیر علمی نظیر طالع بینی و کیمیاگری و روشهای خرافی درمان بیماران و امثالهم همراه بود، رهیافتهای تحلیلی به معنای جدید آن نیز احیاناً به صورت رگه هایی در آثار فلاسفه گذشته به چشم می خورد، هر چند که این رگه ها با جریانهای دیگر مخلوط و عجین بود. نظیر آن که آموزه های معرفت شناسانه در گذشته با آموزه های خام روان شناسانه مخلوط بود، آموزه-های کیهان شناسانه با آموزه های وجود شناسانه (انتولوژیک)، و آموزه های کلامی با آموزه های متافیزیکی،

بحث تاریخی در باب نحوه تطور فلسفه تحلیلی می تواند جنبه های گوناگون این نهضت را به خوبی توصیف نماید و در قالب یک رشته زمانی، و براساس سلسله ای از اشخاص و نظریه ها، تصویری از این پدیدار خاص را در عرصه تاریخ اندیشه ترسیم کند

و آموزه های مربوط به حوزه انسان شناسی یا اقتصاد با آموزه های فلسفه سیاسی.
نکته دوم آنکه در بسیاری موارد به منظور دستیابی به جنبه های وحدت بخش زیرین (اگر چنین جبنه-هایی وجود داشته باشد)، می باید از تفاوتهای ظاهری و سطحی صرف نظر کرد. این کار البته چندان آسان نیست و به دقت و بصیرت و نیز مدلهای راهنما که حاوی فرضهای ساده کننده هستند، نیاز دارد. در اینجا نیز در قالب برخی تمثیلها و برای تقریب به ذهن می توان گفت، همان گونه که بدون توجه به اینکه یخ و بخار آب هر دو جنبه های متفاوت یک حقیقت واحدند نمی توان از مرز تاریخ طبیعی به سطح علم شیمی عبور کرد، یا همان طور که بدون قبول این نکته به میان آراء دالتن و لاوازیه، علی رغم تفاوتهای فراوان، ارتباط و اتصال وجود داشته است نمی توان از مرز تاریخ علم (روایت گذشته) به سطح فلسفه علم گام گذارد، یا به همان شیوه که اگر محققی در تلاش است تا تصویری متلائم و یگانی از علم تجربی در قرن نوزدهم فراهم آورد، می باید با استفاده از مدلهای مناسب، حاوری فرضهای ساده کننده در باب ماهیت علم تجربی، بسیاری از فعالیتهایی را که در این قرن احیاناً به نام علم تجربی انجام گرفته، کنار بگذارد یا آنکه از آنها به عنوان مراحل آغازین، اما کنار گذاشته شده در این قرن یاد کند. به همین قیاس در جستجو برای دستیابی به روایت منسجمی از فلسفه تحلیلی اولاً می باید از سطح اختلافات ظاهری عبور کرد. مثلاً بدون درک مشترکات میان ویتگنشتاین و کارنپ نمی توان از مرز تاریخ فلسفه تحلیلی به سطح «فلسفه» این جنبش گذر کرد. ثانیاً می باید از این نکته غفلت نکرد که این پدیدار، در طول تاریخ تطور خود، پذیرای تغییرات زیادی بوده است و بسیاری از جنبه ها که در گذشته و در دوره ای در آن ظهور کرده، پس از مدتی به فراموشی سپرده شده است. مباحثی نظیر جنبه درمانگری تحلیل، ایضاح مفاهیم، جغرافیای زبانی، بازسازی منطقی، از جمله این مباحث بوده اند که در دهه های گذشته رواج داشته اند و سپس به تدریج کنار گذارده شده اند.
از منظر فلسفی (فرا- فلسفی) برای دستیابی به اصلی وحدت بخش فلسفه تحلیلی (اگر چنین اصلی موجود باشد) می باید، با استفاده از فرایند مدل سازی و بهره گیری از حالات ایده آل یا ساده شده، مواد تاریخی را چنان تفسیر کنیم که همه شعبه ها و شاخه های فلسفه تحلیلی در هیأتی انداموار (ارگانیک) به یکدیگر پیوند بخورند.
بنابراین ملاحظات، در پاسخ از ماهیت فلسفه تحلیلی باید گف6ت که اگر به این فلسفه به چشم یک دیالوگ و گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی نظر شود، راه برای درک دقیق تر ماهیت آن هموارتر می-شود. توجه به این جنبه روشن می سازد که فلاسفه تحلیلی به مصداق «ای بساهند و ترک همزبان ای بسادو ترک چون بیگانگان». در مرزهای جغرافیایی محصور نبوده اند، چنان که کارنپ آلمانی با کواین امریکایی و پوپر اتریشی، به مراتب بیش از فیلسوف هموطن خود، هایدگر همزبانی داشته است. قضاوت در مورد دستاوردهای فلسفه تحلیلی نیز می باید بر مبنای کیفیت همین گفت و گوی مستمر و میزان مشارکت افراد در آن، صورت پذیرد.
سیر تصورات سنت تحلیلی
5- گفت و گوی میان فلاسفه تحلیلی به حوزه ها و قلمروهای گوناگون و زیر مجموعه های متنوع تقسیم می شود. ریشه های نخستین و اولیه این گفت و گو را می توان در آراء کانت، هیوم، لایب نیتس و بسیاری دیگر یافت و این ریشه ها و رگه ها را تا کوششهای سقراط در یافتن تعاریف امور و تلاشهای فلاسفه پیش از سقراط برای فهم عالم و گوهر وحدت بخش امور دنبال کرد. در قرن نوزدهم آراء فیلسوفانی مانند بولزانو، سیجویک، و پرس، در تحولات بعدی این مکتب مؤثر افتاد. از فرگه به عنوان یکی از بنیانگذاران این مکتب یاد می شود. راسل و مور در انگلستان در شکل گیری این نحله نقشی اساسی بازی کردند. از 1918 به بعد فلسفه تحلیلی در بسترهای مختلف شروع به رشد کرد. از چهره های نامبردار این مکتب می توان ویتگنشتاین، شلیک، کارنپ، ایر، پوپر، رایل، همپل، ویزدام، رایشنباخ، فن ریخت، آوستین، استراوسون، سلرز، گودمن، دامت، هینتیکا، هیر، راولز، کواین، پاتنم، کریپکی، ویلیامز، دیویدسن، پارفیت، لاکاتوش، و بسیاری دیگر را یاد کرد.
بار دیگر به پرسش اساسی خود بازگردیم: آیا وحدت اجزاء مختلف فلسفه تحلیلی صوری و ظاهری است، یا آنکه مناط وحدت را باید در پیش فرضها و آموزه ها، روشها، یا مسائل مورد توجه فیلسوفان تحلیلی جستجو کرد؟ اهمیت این پرسش در آن است که بدون وجود یک رشته وحدت بخش در میان شاخه های مختلف فلسفه تحلیلی، این جنبه های گوناگون و فاقد یک وحدت حقیقی نمی توانند، به مثابه چتری فراگیر، شناخت و معرفت به هم پیوسته ای را در حوزه ها و قلمروهای گوناگون در اختیار جویندگان دانش قرار دهند. شناخت، به یک اعتبار، عبارت است از وحدت بخشیدن به امور پراکنده و ایجاد ارتباط ارگانیک میان اجزایی که ظاهراً و در بدو امر ارتباطی میانشان به چشم نمی خورد. نظریه هایی که آدمی در عرصه های مختلف تولید می کند به همین معنا و اعتبار معرفت بخش به شمار می آیند. اگر بتوان نشان داد که یک «سنت» فکری علی رغم همه تنوعها و گونه گونگیهایی که در درون آن به چشم می خورد و با وجود همه تحولاتی که در طول زمان در درون آن به وقع پیوسته، باز هم «یک» سنت به هم پیوسته و واحد به شمار می آید، در آن صورت می توان از یافته هایی که در حوزه ها و بخشهای مختلف این «سنت» به دست آمده به عنوان تکه ها و اجزاء «یک» مجموعه معرفتی به هم پیوسته سخن گفت و از هر جزء برای تکمیل و بسط اجزاء دیگر استفاده به عمل آورد. اما اگر ارتباط میان چند حوزه معرفتی از نوع شباهت خانوادگی باشد یا صرفاً با نوعی قرارداد میان آنها ارتباط برقرار شده باشد، در آن صورت این اجزاء پراکنده نمی توانند به عنوان بخشهای به هم پیوسته یک نظام معرفتی واحد، مدعی ارتقاء تراز معرفت آدمی باشند.
اثبات این نکته که میان اجزاء مختلف فلسفه تحلیلی، صرفاً نوعی شباهت خانوادگی برقرار است، در نظر اول، ساده می نماید: ظاهراً کافی است که برای این منظور به موارد متعدد اختلاف میان فیلسوفان تحلیلی اشاره شود. اما اندکی تأمل نشان می دهد که به کرسی نشاندن این مدعا، لااقل از استدلال به نفع دیدگاه رقیب که به وجود نوعی وحدت واقعی میان اجزا و شعبه های مختلف این فلسفه قائل است، ساده تر نیست. مدافع این نظر می-باید نشان دهد که هیچ یک از ملاکهایی که برای وحدت بخشیدن به گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی معرفی شده، مکفی نیست، و فلاسفه تحلیلی، علی رغم برخی نقاط اشتراک ظاهری، بر سر هسته مشترکی که پیوند دهنده دیدگاههایشان به شمار می آید، توافق نداشته اند.
اما کار آن کس که از وحدت واقعی میان اجزای فلسفه تحلیلی دفاع می کند نیز آسان نیست. بررسی پیش فرضهای فیلسوفان تحلیلی درباره ماهیت واقعیت، یا ذهن، یا زبان، یا آموزه های آنان در باب هدف و وظیفه فلسفه نشان می دهد که بر خلاف برخی دیگر از مکاتب فلسفی، از این پیش فرضها یا آموزه ها نمی توان به عنوان عامل وحدت بخش در این مکتب یاد کرد. به عنوان مثال در پدیدارگرایی توجه به حیث التفاتی یا راجعیت، یک آموزه وحدت بخش و ویژگی برجسته این مکتب به شمار می آید و در فلسفه های هرمنیوتیستی، تفسیر و درک معنی پدیدارهایی که در زمره محصولات فرهنگی بشر است. چنین نقشی را ایفا می کند. در فلسفه های ایده آلیستی آلمان (هگل، فیخته، شلینگ) وظیفه ای که برای فلسفه در نظر گرفته شده بود وحدت بخشیدن به کل معرفت بشری و استنتاج همه معارف از چند اصل معدود فلسفی بود، و در مارکسیسم که به اعتباری «مقلوب» هگلیانیسم به شمار می رفت، از اصلی واحد برای تبیین تحولات اجتماعی استفاده می شد. اما در فلسفه تحلیلی چنین آموزه واحدی را نمی توان سراغ کرد.
برای شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی، پدیدار زبان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار بوده است. اما رهیافت این فلاسفه در قبال این پدیدار یکسان نبوده است. ویتگنشتاین در نخستین دوره تلاشهای فکری خود که محصول آن به صورت رساله منطقی- فلسفی ظاهر شد، بر این باور بود که مرزهای عالم را مرزهای زبان معین می کند و تحقیق در گوهر هر زبان ممکن الوجود حدود آنچه را که در آن زبان می توان ادا کرد، و در نتیجه، حدود آنچه را می توان اندیشید، مشخص می سازد. او به همین اعتبار اعتفاد داشت کار فیلسوف آن است که موانعی را که به واسطه کاربرد نادرست زبان به وجود می آید از سر راه کنار زند. به این ترتیب، در این دوره، فلسفه برای او صرفاً یک ابزار بود: نردبانی برای صعود بر بامهای آسمان معنی و درک حضوری معانی.
ویتگنشتاین متأخر بسیاری از آموزه های نخستین خود را کنار گذارد، اما زبان همچنان اهمیت محوری خود را برای او حفظ کرد(3). او در دومین دوره تکاپوی فکری خود که یک نماینده بارز آن کتاب کاوشهای فلسفی است، معتقد شده بود که ابهاماتی که در زبان عادی وجود دارد موجب کژفهمی است و بنابراین وظیفه فیلسوف آن است که این ابهامات را برطرف سازد. ویتگنشتاین معتقد بود که مسائل اصیل فلسفی وجود ندارند و آنچه به عنوان مسأله فلسفی مطرح می شود، نوعی معما (نظیر جدول کلمات متقاطع) است که به دلیل کژتابی زبان پدید آمده است و وظیفه فیلسوف رفع کژتابی و حل معماست و فلسفه، به این اعتبار، فعالیتی مداوا کننده و درمان بخش به شمار می آید.
اصحاب حلقه وین که تحت تاثیر ویتگنشتاین نخستین، فلسفه را به عنوان نوعی فعالیت تلقی می کردند که به ایضاح منطقی نظر دارد، و نبه اقتفای راسل در تلاش بودند تا با استفاده از یک زبان صوری، عالم را به نحو منطقی بازسازی کنند، وظیفه خود را ساختن زبانی برای علم در نظر گرفتند. چنین زبانی این امکان را به وجود می آورد که مدلی از واقعیت تنظیم شود که خالی از کژتابیهای زبان متعارف باشد و معرفتی یقینی و قطعی پدید آورد.
جمعی دیگر از فلاسفه تحلیلی که به کاوش در حوزه زبان علاقه مند بودند (به دلالت تحقیقات چامسکی در زبان و تورینگ و فن نویمن در هوش مصنوعی) این نظر را قبول کردند که واقعیتی که در پشت پدیدار زبان پنهان است و آن را مکانپذیر ساخته، از سنخ هستومندها و هستارهای انتزاعی نیست بلکه از نوع هستارها و ساختارهای ذهنی است، که در عین حال دارای واقعیت زیست- عصب شناسانه یا نروبیولوژیک است و می توان مابه ازای آن را در مغز مشخص ساخت. این گروه از فلاسفه به این نکته قائل شدند که می توان از طریق کاوشهای زبانی به شناخت ساختار ذهن و نحوه عمل آن نایل آمد و به این اعتبار در مسیری متفاوت با آموزه-های ویتگنشتاین به بررسیهای خود ادامه دادند.
در مقابل آموزه هایی که وظیفه فلسفه را کاوشهای زبانی اعلام می کرد، می توان از آموزه پوپر و شاگردانش یاد کرد که وظیفه کاوشهای فلسفی را دستیابی به «حقایق جالب توجه» معرفی کرده اند:
… ما این نظریه را می پذیریم که وظیفه علم جستجو برای دستیابی به حقیقت است، یعنی، جستجو برای دستیابی به نظریه های حقیقی… مع هذا در عین حال باید تأکید کنیم که حقیقت تنها هدف علم نیست. ما طالب چیزی بیش از حقیقت هستیم: آنچه به دنبال آن هستیم حقیقت جالب توجه است- حقیقتی که دستیابی به آن دشوار باشد. و در علوم طبیعی (که با ریاضیات تفاوت دارد) آنچه در جستجویش هستیم دارای درجه بالایی از توان تبیین کنندگی است، به معنایی که حکایت از آن دارد که حقیقتی بسیار نامحتمل است.
در رهیافت پوپر که در سنوات اخیر بیش از پیش مورد توجه فلاسفه تحلیلی قرار گرفته، برخلاف آموزه فلاسفه پیرو نحله زبان طبیعی به ارتباط وثیق میان فلسفه و علم توجه شده، اما به عوض آنکه نظیر اصحال حلقه وین به فلسفه به عنوان زبان علم نظر شود، یا آنکه همچون کواین و برخی پیروان او از آن به عنوان بخشی از معرفت علمی و تجربی یاد شود، بدان به چشم معرفتی نگریسته می شود که در طول علم قرار دارد و می تواند از یک سو در هستی شناسی و معرفت شناسی مدد کار علم واقع شود، و از سوی دیگر در تحلیل نقادانه روشهای علمی بدان کمک کند.
اگر پیش فرضها و آموزه ها را نتوان به عنوان ملاک وحدت بخش فلسفه تحلیلی در نظر گرفت، در خصوص روشهایی که به وسیله این قبیل فلاسفه مورد استفاده قرار گرفته چه می توان گفت؟ بررسی محصولات اندیشه فیلسوفان تحلیلی این نکته را آشکار می سازد که به دلیل آنکه این فلاسفه از روشهای تحلیلی بعضاً به کلی متفاوتی در کاوشهای فلسفی خود بهره گرفته اند، از این ملاک نیز نمی توان به عنوان بن مایه مشترک و رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در فلسفه تحلیلی یاد کرد.
به عنوان نمونه جی. ئی. مور شیوه خاصی برای تحلیل معنای خاصه ها، مفاهیم، و عبارات داشت که به کمک آن در برخورد با این هستومندهای متفاوت، که می توان آنها را به طور کلی با متغیر x نمایش داد، می-کوشید مشخص سازد که:
الف) اجزاء تشکیل دهنده معنای x چه هستند؛
ب) آنچه به همراه معنای x در ذهن شخص به وجود می آید چیست (به عنوان مثال یا مفهوم بسیط و غیر قابل تجزیه ای است یا تجزیه پذیر است)؛
ج) چگونه یک مفهوم به مفاهیم دیگر مرتبط می شود.
البته روش تحلیل مور ناظر به تحلیل زبان نبود بلکه وی به تحلیل آنچه به وسیله عبارات زبانی مشخص می شد توجه داشت. مور به عوض واژه «تحلیل» از واژه «تعریف» استفاده می کرد اما تأکید داشت که مقوصدش بیان معنی یک عبارت با عبارات دیگر نیست بلکه غرضش تعریفی است که ماهیت واقعی شیء یا مفهومی را بیان می کند که به وسیله یک کلمه بدان اشاره می شود، هم اینکه صرفاً بگوید که معنای کلمه مورد استفاده چیست. همانطور که استراوسون متذکر شده است، مور بر مبنای پیش فرضهای فلسفی خود، در پی آن بود که غرض فلسفی خود را با استفاده از عبارات زبانی توصیف کند. او این کار را از طریق نشان دادن ارتباط عبارات با دیگر عبارات به انجام می رساند و به عنوان نمونه نشان می داد که آیا یک عبارت نتیجه عبارت دیگر است، یا پیش فرض آن است، یا نقیض آن. به این ترتیب در روش مورد استفاده مور که می توان از آن با عنوان «تحلیل مفهومی» یاد کرد آنچه تحلیل می شد، ساختاری بود که در پس کلمات و واژگان مخفی بود و بدانها معنا می-بخشید؛ غرض از تحلیل، آشکار ساختن این ساختار بود؛ برملا کردن چیزی که در غیر این صورت مخفی می ماند.
راسل از جمله کسانی بود که روش «تحلیل منطقی» را در فلسفه تحلیلی رواج داد. راسل میان صورت دستوری و صورت منطقی عبارات تمییز قائل شد. وظیفه تحلیل منطقی گذر از سطح دستوری و دستیابی به صورتهای منطقی بود. صورتهای منطقی بسیط، نمایانگر امور واقع موجود در عالم بودند. این تحلیل چنان که در اتمیسم منطقی یاد آورد شد در دو مرحله صورت می گرفت. نخست، تعویض عبارات کلی مرکب، که اصطلاحاً جملات مولکولی نام دارند، با رشته هایی از عبارات جزئی بسیط که به لحاظ تعریف با آنها معادل اند و اصطلاحاً جملات یا عبارات اتمی نامیده می شوند. سپس، تعویض عبارات جزئی بسیط با «توصیفات معین» مربوط به هستومندهای جزئی بسیط که سازنده امور مرکب اولیه اند و جملاتی که نحوه ترکیب آنها را بازگو می کنند(4). او این روش را به انحاء مختلف در تحلیل عبارات اشاره کننده(5)، نمادهای غیر کامل(6)، حذف مفاهیم انتزاعی، و بر ساختن منطقی عالم، مورد استفاده قرار داد. تفاوت روش راسل با روش مور، علاوه بر تأکید اولی بر استفاده از ابزار منطق ریاضی، در آن بود که به تدریج از صورت روشی برای کاوش در ساختار منطقی واقعیت به روشی برای تحلیل ساختهای زبانی تبدیل شد.
اصحاب حلقه ي وین در کاوشهای فلسفی خود از ورش ویژه ای موسوم به «تحقیق پذیری»(7) به عنوان موثرترین روش فلسفی جهت تمییز میان گزاره های معنادار و گزاره های فاقد معنا یا مهمل بهره گرفته بودند. بر طبق این روش که در طی سالیان صورتهای مختلفی به خود گرفت معنای عبارات، کم و بیش با شیوه تحقیق تجربی آنها معادل انگاشته می شد.
یکی از مهمترین روشهایی که به انحاء مختلف به وسیله شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی مورد استفاده بوده است، روشی است که می توان آن را به اقتفای کواین «عروج معناشناسانه» نامید. کواین در کلمه و شیء با تاسی به کارنپ، نظریه عروج معناشناسانه را به عنوان روش اصلی کاوشهای فلسفی معرفی کرد که گوهر آن عبارت بود از بازگرداندن همه مسائل فلسفی (و علمی) به مسائل زبانی و مسائل مربوط به معنا: به عوض سخن گفتن از اشیاء و هستومندها، می باید درباره واژه های متناظر آنها در زبان (یا یک چارچوب زبانی خاص) سخن گفت. به این ترتیب به عوض سخن گفتن از اعداد، یا نقطه ها، یا گزاره ها، یا کیلومترها، از «اعداد»،

اگر بتوان نشان داد که یک «سنت» فکری علی رغم همه تنوعها و گونه گونگیهایی که در درون آن به چشم می خورد و با وجود همه تحولاتی که در طول زمان در درون آن به وقع پیوسته، باز هم «یک» سنت به هم پیوسته و واحد به شمار می آید، در آن صورت می توان از یافته هایی که در حوزه ها و بخشهای مختلف این «سنت» به دست آمده به عنوان تکه ها و اجزاء «یک» مجموعه معرفتی به هم پیوسته سخن گفت و از هر جزء برای تکمیل و بسط اجزاء دیگر استفاده به عمل آورد.

یا «نقطه ها»، یا «گزاره ها»، یا «کیلومترها» سخن می گوییم. یعنی توجه خود را از وجه مادی به وجه صوری منتقل می کنیم و به عوض سخن گفتن در قالب برخی عبارات و اصطلاحات، به سخن گفن درباره آنها اقدام می ورزیم. مثلاً به جای اینکه بگوییم «در خوزستان درخت نخل وجود دارد»، می گوییم، «درخت نخل در مورد برخی از هستومندهایی که در خوزستان وجود دارد صدق می کند». به اعتقاد کواین عروج معناشناسانه سبب می شود که بتوانیم از مشکلاتی که در هنگام سخن گفتن از وجود یا ماهیت برخی هستارها، رویدادها، یا فرایندها پدید می آید، احتراز کنیم و به دام کژتابی زبان نیفتیم. به عبارت دیگر استراتژی عروج معناشناسانه متکی به این آموزه مأخوز از کارنپ است که افراد، حتی اگر سیستمهای مفهومی شان با یکدیگر تفاوتهای اساسی داشته باشد، بر حسب واژه ها و عبارات بهتر به توافق می رسند.
این استراتژی پراگماتیستی- زبانی به وسیله شماری از فلاسفه تحلیلی صاحب نام مورد استفاده قرار گرفته است: در میان آن گروه از فلاسفه تحلیلی که بیشتر با زبان متعارف سر و کار داشتند، نظیر ویتگنشتاین متأخر، رایل و آوستین صورتی از «عروج معناشناسانه» تحت عنوان روش «تحلیل مفهومی» رواج داشت. در این روش به عوض تلاش برای تحلیل منطقی به شیوه گذشته و به عوض طرح پرسشهایی به صورت «ماهیت، معنا، یا تحلیل «x» (مثلاً، «ذهن»، «علت»، «درد»، «معرفت») چیست؟»، پرسشهایی به این صورت مطرح می شد که « «x» در یک زبان خاص چه نقشی را ایفا می کند و چگونه این نقش را به انجام می رساند؟» ویتگنشتاین از این روش در «مبارزه علیه افسون شدن هوش ما به وسیله زبان» استفاده می کرد، رایل در خصوص مفهوم «جغرافیای منطقی»، و آوستین در باب کاربرد کلمات و کنش- گفتارها. هیر معنای «خیر» را در وجه ارزشداوری آن با اشاره به مشابهتها و تفاوتهای میان «خیر» و «قرمز» مشخص ساخت و سپس با استفاده از نیروی بلاغی این کلمه، به تحلیل آن اقدام ورزید.
دیگر فلاسفه تحلیلی علاقمند به زبان، که تمایلی به «تحلیل مفهومی» نداشته اند، نیز به سهم خود از این شیوه «عروج معناشناسانه» بهره مند شده اند: کارنپ آن را در مورد تمایز وجه مادی از وجه صوری گفتار به کار برده، کواین که اساساً به وجود مفاهیم قائل نیست آن را محور همه فعایتهای فلسفی خود قرار داده، و دیویدسن، شاگرد برجسته کواین، از آن در خصوص ارائه یک نظریه معناشناسانه متکی به شرایط صدق استفاده کرده است.
اما هرچند رهیافت کواین تاثیر زیای بر شمار قابل توجهی از فلاسفه تحلیلی داشته است، با این حال چنین نیست که بتوان از آن به عنوان وجه غالب این فلسفه، به خصوص در دوره های متاخر تطور آن، یاد کرد. در واقع شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی نیز بوده اند که به این روش توجهی نداشته اند. به عبارت دیگر نباید «عروج معناشناسانه» و «فلسفه تحلیلی» را هم مصداق تلقی کرد. واقعیت این است که بسیاری از مسائلی که در فلسفه تحلیلی مورد بحث قرار دارند، به شیوه عروج معناشناسانه قابل حل نیستند و در مورد آنها اگر به عوض توجه به کلمات، به چیزهایی که کلمات بدانها ارجاع دارند توجه شود، راهگشایی بیشتر صورت خواهد گرفت. بسیاری از مسائلی که در حوزه ارزشهای اخلاقی یا آموزه های سیاسی یا نظریه های زیباشناسانه یا مباحث فلسفه علم مطرح می شوند از این قبیل اند.
در اینجا باز هم به بهره گیری از یک مثال در قلمرویی غیر فلسفی می توان گفت مردم مشخصات یک تلویزیون خوب را از یک مهندس متخصص سؤال می کنند و در این مورد از کتاب لغت (که واژه «تلویزیون» را معنا کرده) کمک نمی گیرند. استراتژی «عروج معناشناسانه» نیز که به عوض تلویزیون به «تلویزیون» می پردازد نیز در این خصوص کفایت نمی کند. خود مهندس نیز با کاوش تجربی درباره سیستم الکترونیکی تلویزیونها، اطلاعات خود را در این زمینه کامل می کند، نه آنکه برای این مقصود به بررسی در خصوص نحوه کاربرد واژه «تلویزیون» در محاورات روزمره مردم متوسل شود. به همین قیاس در باب مفاهیمی مانند «خیر»، «حق»، «وظیفه»، «آزادی»، «قانون»، و … می توان به شیوه هایی غیر از رهیافتهای زبانی صرف، به کاوش فلسفی اقدام ورزید. شخص ممکن است معنای واژه «بینه» را بداند بی آنکه بداند چگونه می توان احتمال مربوط به آن را اندازه گرفت. در این حال، تحلیل مفهومی این واژه نمی تواند جنبه های معرفت شناسانه مرتباط با آن را برای وی آشکار سازد.
به اعتقاد فلاسفه ای که به استفاده از استراتژی عروج معناشناسانه تمایل ندارند بحثهای زبانی درباره مسائلی نظیر تفاوت میان «باید»، و «توانستن»؛ «باید» ، و «شاید»؛ «باید»، و «خیر = خوب»؛ رابطه میان «حق»، و «قدرت»؛ «امتیاز»، و «مصونیت»؛ «آزادی»، و «اقتدار»؛ و … صرفاً ناظر به چارچوبهای زبانی یا مفهومی است و به اصول کلی فرا- چارچوب که تصمیمات اخلاقی، حقوقی، سیاسی، و … می باید بر آنها استوار شود، نمی-پردازد. حال آنکه پرسشهایی از این قبیل که چه نوع حق، وظیفه، آزادی، امتیاز، و … شایسته احترام است؛ آیا قاضی حق قانونگذاری دارد؛ آیا قوانین حقوقی می باید با استانداردهای ماقبل حقوقی مربوط به حق طبیعی سازگار باشد؛ و … پرسشهایی است که می باید از فرا-چارچوب بدانها نظر شود. به عبارت دیگر در این موارد می باید حق، وظیفه، آزادی، قانون، و … مورد بررسی قرار گیرد نه «حق»، «وظیفه»، «آزادی»، «قانون»، و امثالهم.
می توان در میان آثار فلاسفه تحلیلی نمونه های متعددی را شاهد مثال آورد که در آن استراتژی عروج معناشناسانه به هیچ روی در بحث از مسائل مورد استفاده قرار نگرفته است. به عنوان مثال برنارد ویلیامز در نقد نظریه اخلاقی سودانگاری متذکر شده که این نظریه را بسیاری از مسائل اساسی اخلاقی غفلت می ورزد و از قلمرو محدودی برخوردار است، راولز اصل عدالت را به منزله نتیجه یک قرارداد اجتماعی اولیه میان مردم در نظر گرفته است؛ مردمی که حجابی از جنس عدم اطلاع از آینده بر ذهنشان قرار داده شده است. نوزیک بر آن است که حکومتی که فعالیتهایش از مرز فراهم آوردن حداقل حمایت از شهروندان خود فراتر رود، مشروعیت خود را از دست می دهد. پوپر نیز بحث خود را درباره جامعه باز و خطراتی که آن را تهدید می کند، بدون توسل به استراتژی عروج معناشناسانه به انجام رسانده است.
یکی از جالب ترین تفاوتهایی که میان فلاسفه قائل به استفاده از «عروج معناشاناسانه» و همکاران آنان که از این روش استفاده نمی کنند، به چشم می خورد آن است که مثالهایی که فلاسفه دسته اول مورد استفاده قرار می دهند، غالباً مثالهای انتزاعی و مصنوعاً وضع شده است در حالی که مثالهای مورد استفاده فلاسفه دسته دوم عموماً از اوضاع و احوال واقعی اخذ شده است. دلیل این تفاوت آن است که فلاسفه پیرو استراتژی «عروج زبانی» به دلالت روش خود ناگزیرند در مرزها و حدود نهایی مفاهیم یا معانی به بررسی بپردازند و مشخص سازند که آیا برخی از شرایط که در پاره ای از موارد کاربردهای زبانی برقرار است حقیقتاً شرایط لازم و کافی به شمار می آیند یا نه. آزمودن این شرایط مستلزم ابداع مثالهای غیر متعارف است. نمونه های نقضی که ردفورد یا گتیه برای نشان دادن این نکته ارائه کرده اند که معرفت را نمی توان در همه موارد با باور صادق موجه یکی دانست، تنها یک مثال از میان صدها مثال مشابه است.
اگر پیش فرضها و آموزه ها و روشها، ملاک وحدت گفت و گوی تحلیلی به شمار نمی آیند، درباره رویکردها و رهیافتهای این فلاسفه چه می توان گفت؟ دگفین فولسدال که از فیلسوفان تحلیلی نامبردار سوئد به شمار می آید در مقاله ای تحت عنان «فلسفه تحلیلی چیست و چرا باید بدان پرداخت؟» مدعی شده است که رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در میان فلاسفه تحلیلی نه مسائل است، نه آموزه ها، و نه روشها. بلکه این رشته وحدت بخش را می باید در رهیافت آنان به استدلال و موجه سازی جستجو کرد. اما این نظر ظاهراً صحیح نیست. در واقع هر چند فولسدال در مقاله خود به این نکته تأکید کرده است که فلسفه تحلیلی را نباید با فلسفه تحلیل زبان معادل دانست، اما توجه بیش از حد خود او به این جریان خاص در درون فلسفه تحلیلی سبب شده تا وی از یک سو به کلی از آن دسته فلاسفه تحلیلی که در حوزه های غی رتحلیل زبانی به فعالیت پرداخته اند، غفلت ورزد، و از سوی دیگر این نکته را نادیده بگیرد که رهيافتهای متکی به موجه سازی در بحث از عقلانیت در حوزه های مختلف، تنها یکی از رهیافتهای رایج در فلسفه تحلیلی است و بسیاری از فلاسفه تحلیلی دیگر، ضمن رد این رهیافت، از رهیافتهای بدیل دیگری برای پیشبرد کاوشها و بحثهای خود مدد می گیرند(8).
با این حال بخشی از مدعای فولسدال را می توان، با تفسیری همدلانه تر، قابل قبول به شمار آورد. رهیافت فلاسفه تحلیلی به استدلال، و توجه آنان به منطق، از جمله جنبه هایی است که می تواند در زمره ملاکهای وحدت دهنده به فعالیت این فیلسوفان به شمار آورده شود. در این خصوص در ذیل توضیح بیشتری داده شده است.
فیلسوف تحلیلی دیگری به نام پی. ام. اس. هکر، که از شارحان برجسته ویتگنشتاین به شمار می آید، در مقاله خود تحت عنوان «ظهور فلسفه تحلیلی در قرن بیستم» ضمن تأیید این نکته که هیچ آموزه واحد یا حتی مجموعه ای از آموزه ها و روشها را نمی توان بن مایه وحدت بخش «فلسفه تحلیلی» به شمار آورد، متذکر شده که فلسفه تحلیلی را می باید به مثابه یک پدیدار پویا در نظر گرفت که رشته های مختلفی مراحل پیشین آن را به مراحل بعدی تطورش متصل می سازند، هرچند که هیچ رشته واحدی احیاناً در تمام مراحل به چشم نمی خورد. هکر پس از ذکر این مقدمه تأکید می کند که با این همه فلسفه تحلیلی را نباید به مثابه مجموعه ای تلقی کرد که وحدتش از نوع شباهت خانوادگی است. زیرا این گونه تلقی سبب می شود فایده ای که بر این پدیدار به عنوان یک مقوله تاریخی مترتب است، نادیده گرفته شود.
ملاکی که خود هکر به عنوان بن مایه وحدت بخش فلسفه تحلیلی ارائه می کند، رهیافت غیر روان شناسانه و عینیت گرایانه این فیلسوفان است.
ملاک پیشنهادی هکر تا حد زیادی با واقعیات تاریخی انطباق دارد. فلاسفه تحلیلی از زمان فرگه به این سو کوشیده اند تا موازینی عینی برای حصول معرفت و امکان پذیر ساختن تفهیم و تفاهم پیشنهاد کنند. آن دسته از فلاسفه تحلیلی که به کاوشهای زبانی اشتغال داشته اند نخست به عوض تصورات که اموری کاملاً ذهنی و شخصی بودند، معنی را به عنوان واحد اصلی تفهیم و تفاهم عینی پیشنهاد کردند و آنگاه در ادامه تلاش خود جمله را، که از عینیت بیشتری برخوردار بود، جایگزین معنی ساختند. فیلسوفی نظیر پوپر، کسب معرفت عینی را هدف اصلی کاوشهای فلسفی خود اعلام می دارد و برنارد ویلیامز فیلسوف تحلیلی اخلاق در یکی از ملاقات اخیر خود چنین تأکید می کند: «این نکته بخشی از جذابیت فلسفه تحلیلی به شمار می آمده که بدون روشهای علوم تجربی و نظری و با موضوعی که عمدتاً در حوزه علوم انسانی جای داشته، می تواند مدعی دستیابی به نتایجی شود که اگر نگوییم قبول عام را در پی داشته، لااقل بحثهای عینی را دامن زده، و پیشرفت فکری را به همراه داشته است. این فلسفه دارای دستاوردهایی است که از سنخ امور دلخواهانه شخصی نیستند؛ و در قیاس با دستاوردهای علوم اجتماعی … از امتیاز بالاتری برخوردارند».
هرچند توجه به عینیت و مخالفت با رهیافتهای متکی به اصالت روان شناسی (پسیکولوژیسم) (9) یکی از عمده ترین دلمشغولیهای فیلسوفان تحلیلی به شمار می آید، اما نمی توان مدعی انحصار آن در فلسفه تحلیلی شد(10). به این ترتیب به نظر می رسد، باید برای دستیابی به ملاک وحدت بخش جامع تری برای فلسفه تحلیلی باز هم به کاوش ادامه دهیم. بررسی فعالیت فیلسوفان تحلیلی نشان می دهد که علاوه بر این رهیافت خاص، یعنی عینیت گرایی، بن مایه مشترک و جامع دیگری نیز موجب شده تا دیالوگ تحلیلی میان فلاسفه عضو این نحله، علیرغم تفاوت پیش فرضها، تفاوت روشها، و تفاوت آموزه ها، برقرار شود. این عامل وحدت بخش، تا اندازه زیادی، مسائلی است که فلاسفه تحلیلی به بررسی و کاوش در آنها و باز نمودن و توضیح و تفسیرشان پرداخته اند.
نمونه ها و موارد بسیار زیادی از مسائل مشترک را می توان شاهد مثال آورد که فیلسوفان تحلیلی با گرایشهای مختلف به بحث و تبادل نظر بر سر آنها پرداخته اند و به این وسیله به استمرار گفت و گوی تحلیلی مدد رسانده اند. یک نمونه آموزنده در این خصوص مناقشه میان کارنپ و پوپر در باب «رابطه میان داده های تجربی و نظریه های علمی» است. بحث بر سر این بود که آیا دانشمندان می باید به دنبال غیر محتمل ترین فرضیه-هایی باشند که از محک تجربه سربلند بیرون می آیند یا آنکه باید به سراغ فرضیه هایی بروند که بر اساس بینه های موجود پیش بینیهایی با بالاترین درجه تایید را روا می دارند. نکته در خور توجه در این بحث آن است که پوپر معتقد است فلسفه علم اساساً ربطی به مطالعه زبان ندارد، در حالیک که کارنپ وظیفه فلسفه علم را بازسازی منطقی زبان علم به شمار می آورد. پوپر روش علم را ارائه فرضها و تلاش برای ابطال آنها، به شیوه استنتاج قیاسی، تلقی می کند، در حالی که در نظر کارنپ، در علم، منطق استقرایی وظیفه اصلی را به انجام می رساند. اما این تفاوت آموزه ها و روشها تاثیری در تبادل جدی اندیشه ها و آراء میان آن دو بر سر این مسأله واحد نداشت.
یک نمونه نکته آموز دیگر مربوط است به مساله زبان خصوصی که توسط ویتگنشتاین در کاوشهای فلسفی مطرح شد و شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی با رهیافتها و تخصصهای کاملاً مختلف نظیر استراوسون، ایر، کریپکی و بسیاری دیگر به بحث درباره آن پرداختند. بحث میان راسل و استراوسون در خصوص نظریه وصفهای خاص نیز نمونه جالب دیگری است که در آن دو فیلسوف تحلیلی با رهیافتهای کاملاً متفاوت مسأله واحدی را مورد توجه قرار دادند و به نتایج مختلفی دست یافتند.
نسبت عقلانیت و سنت تحلیلی
آنچه اهمیت دارد آن است که می توان مسائل گوناگونی را که گفت و گوی میان فلاسفه تحلیلی را برقرار نگاه می دارد، تحت یک مسائله واحد جای داد. این مسأله واحد، مسأله عقلانیت است. می توان نشان داد که کوششهای فیلسوفان تحلیلی در همه حوزه ها و قلمروها، عمدتاً معطوف است به بررسی جنبه های مختلف مساله عقلانیت، از رهگذر ارائه استدلالهای عقلانی.
برای عقلانیت تعاریف گوناگونی ارائه شده: عدم ارتکاب تناقض در اندیشه و عمل، فعالیت هدفمند، کوشش در راستای حل مسائل (اعم از مسائل نظری و عملی) آغاز رهیافت نقادانه، و نظایر آن. بحث عقلانیت را چنان که بارتلی متذکر شده می توان به قیاس با زیستبومهای طبیعی در ردون زیستبوم عقلانیت مورد بررسی قرار داد. زیستبوم عقلانیت، نظیر زیستبوم طبیعی، عبارت است از مجموعه ای از ارگانیزمها که با یکدگیر و با محیط در حال تعامل اند. زیستبوم عقلانیت متشکل است از شماری از توصیفها (یا نحوه ها و شیوه های ارائه و ونمایش محیط) و تجویزها (یا نحوه ها و شیوه های مرجع انجام عمل در محیط)؛ این دو مجموعه در درون ظروف و چارچوبهایی قرار دارند که از آنها با نامهای مختلف نظیر نظامهای اعتقادی، ایدئولوژیها، سیستمهای مفهومی، و امثالهم یاد می شود. هر یک از توصیفها و یا تجویزها می تواند در درون هر یک از چارچوبها معنای متفاوتی به خود بگیرد. به عنوان مثال این توصیف که «روح آدمی خالد است»، یا این تجویز که «سقط جنین جایز نیست»، در چارچوب اسلام، بودیسم، یا مارکسیسم، طنین و معنی متفاوتی خواهد داشت.
در درون زیستبوم عقلانیت پرسشهای مختلف و متنوعی در خصوص عقلانیت مطرح می شود. از جمله این پرسشها می توان به مواردی که در پی آمده اشاره کرد: شناسایی و گزینش زیستبوم بهینه عقلانیت؛ حدود کار آمدی عقلانیت؛ میان معرفتهای عقلانی از آگاهیهای غیر عقلانی؛ و تعیین حد و مرز کسب معرفت عقلانی یا حد تبیین عقلانی.
پرسش مربوط به شناسایی زیستبوم بهینه ناظر به این نکته است که کدام توصیف، تجویز، یا چارچوب اختیار شود که رشد عقلانیت را در زیستبوم عقلانیت افزایش دهد. بحث مربوط به حدود کارآمدی عقلانیت در قالب این پرسش مطرح می شود که: آیا پذیرش باورها و چارچوبها به نحو عقلانی امکان پذیر است یا آنکه در این خصوص می باید از حدود عقلانیت فراتر رفت؟ آیا معرفت عقلانی تنها با قبول برخی مقدمات غیر عقلانی یا با تن دادن به تسلسل امکان پذیر است؟ آیا چنان که فیدئیستها (11)مدعی اند، در برخی حوزه ها نظیر حوزه معرفت اهلی، عقل راهی ندارد و در آنها می باید یکسره بر مبنای قبول و تسلیم و ایمان بی چون و چرا، سیر کرد؟
تمییز قلمرو معرفت عقلانی از دیگر انواع معرفت، سومین بحث اساسی عقلانیت را تشکیل می دهد. این پرسش

به بحثهای فیلسوفان تحلیلی درباره عقلانیت می توان از دیدگاه دیگری نیز نظر کرد و با ابتناء به آن دو تراز متفاوت (از حیث کلیت) را از یکدیگر تمییز داد

که آیا ملاکی برای فرق گذاردن میان معرفت عقلانی و دیگر انواع معرفت وجود دارد، پرسش اصلی این قلمرو است. مساله حدود کسب معرفت عقلانی و یا حدود تبیین عقلانی نیز ناظر به امور است از این قبیل که: آیا محدودیتهای فیزیکی (نظیر محدودیت سرعت سیر نور، یا وجود تشعشع آشوبناک در بخشهایی از کیهان)، یا محدودیتهای فیزیولوژیک و روانی انسان، یا محدودیتهای تاریخی و فرهنگی او، محدودیتی در راه کسب معرفت عقلانی به وجود می آورد؟ به عنوان مثال آیا این محدودیت اساسی که هر نظام طبقه بندی کننده می باید از حیث پیچیدگی ساختاری لااقل یک رتبه بالاتر از مجموعه ای باشد که می باید طبقه بندی شود، مانع از آن می شود که آدمی بتواند ساختار و عملکرد مغز خود را شناسایی کند؟
به بحثهای فیلسوفان تحلیلی درباره عقلانیت می توان از دیدگاه دیگری نیز نظر کرد و با ابتناء به آن دو تراز متفاوت (از حیث کلیت) را از یکدیگر تمییز داد. تراز نخست، تراز «مدلهای خاص عقلانیت» است که به وسیله فیلسوفان تحلیلی مختلف گزینش شده است. هر یک از این فیلسوفان در قالب مدل خاصی که اختیار کرده اند، جنبه های مختلف بحث عقلانیت را در چهار حوزه ذیل مورد بررسی قرار می دهند: عقلانیت حکم و قضاوت، عقلانیت رویکرد، عقلانیت رویه و شیوه عقلانیت عمل. مسائل این تراز در هر یک از این حوزه های چهارگانه به دلایل و استدلالات مربوط می شوند. به عبارت دیگر مهمترین مساله در این حوزه ها عبارت است از اینکه «دلیل چیزی چیست؟»
در تراز دوم، فیلسوفان تحلیلی از منظرهای کلی تر به مدلهای خاص عقلانیت نظر می کنند و این پرسشهای کلی را مطرح می سازند که در چارچوب هر مدل چه نوع استدلالی می تواند از یک مدعای فلسفی دفاع کند؟ و کدام یک از مدلهای عقلانیت، بر دیگر مدلها رجحان دارد؟
پرسش های مورد علاقه سنت تحلیلی
پرسشهایی را که در تراز نخست مسائل مربوط به عقلانیت مطرح می شوند، می توان در دسته ها و مجموعه-های مختلفی به صورت ذیل طبقه بندی کرد:
1. نخستین دسته از مسائلی که توجه فیلسوفان تحلیلی را به خود جلب می کند، مسائلی است که به امکان کسب معرفت برای فاعل شناسایی و چالش شکاک، حدود معرفت، و نیز وجود هستومندهای مختلف نظر دارند. به عبارت دیگر، فلسفه تحلیلی، در تلاش برای شناخت واقعیت و کشف حقیقت است. اما اینکه فیلسوفان تحلیلی با گرایشهای مختلف، واقعیت و حقیقت را چه فرض کرده اند، موجب شده تا تفاوتهای چشمگیری در رهیافت آنان پدیدار شود. از آنجا که بخشی از این واقعیت ذهن و زبان آدمیان است، تحلیل محتوای فکر و اندیهش و بررسی نحوه کارکرد زبان نیز مورد علاقه فیلسوف تحلیلی است. اما فیلسوف تحلیلی به ماهو فیلسوف با فرایند روانی یا بیولوژیک اندیشیدن کاری ندارد. برخی از پرسشهایی که در این قلمرو مطرح می شود، چنین است: آیا دلیلی برای اعتماد به حواس وجود دارد؟ آيا می توان دلیلی بر وجود مستقل از ذهن اشیاء، از جمله وجود اذهان دیگر همانند ذهن خود ما، اقامه کرد؟ آیا رویدادهای مشاهده شده می توانند صدق پیش بینی در مورد امور مشاهده نشده را مورد حمایت قرار دهند؟ آیا فلسفه فعالیتی معرفت بخش است؟
مفهوم صدق برای فلسفه تحلیلی از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است. از یک سو این مفهوم نقشی اساسی در مشخص ساخت شهودی مفهوم قابلیت استنتاج قیاسی بازی می کند: حفظ صدق در گرو استفاده از استنتاج قیاسی است. از سوی دیگر، آنچه ما در کاوشهای نظری خود به دنبال دستیابی بدان هستیم باورهای صادق است. بحث درباره مساله صدق صورتهای مختلفی به خود می گیرد: آیا صدق خاصه قضایاست، یا امری زبانی است، با آنکه وجودی مستقل ازکاربردهای زبانی دارد؟ ارتباط صدق (حقیقت) با واقعیت چگونه است؟ با چه معیارهایی می توان صفات «صادق» و «کاذب» را به کار برد؟ آیا روشهای معین و مرجحی برای دستیابی به صدق وجود دارد؟
2. دومین سرچشمه تحرک فلسفه تحلیلی پارادوکسها یا نتایج ناسازگاری هستند که ظاهراً به یک اندازه معتبرند. از جمله مشهورترین پارادوکسهایی که اندیشه فیلسوفان تحلیلی را در حوزه های مختلف این فلسفه به خود مشغول داشته می توان به نمونه های ذیل اشاره کرد:
پارادوکس اراده آزاد و اصل متعین بودن عالم، پارادوکسهای زنون در مورد حرکت، پارادوکسهای مشتمل بر خود- ارجاعی(12)، پارادوکس زندانی(13)، پارادوکس تایید، پارادوکس بلیت بخت آزمایی(14)، پارادوکس نیوکام درباره آزادی گزینش. فیلسوفان تحلیلی در تلاش برای رفع این پارادوکسها به ارائه نظامهای جدید استدلال درباره ارزش صدق، زمان، احتمالات، عمل، انتخاب و نظایر آن اقدام می ورزند.
3. سومین عامل محرک در دامن زدن به بحثهای نظری در درون فلسفه تحلیلی، تقابل میان ذهن و عین، یعنی تنش میان خودآگاهی ذهن از خویش به عنوان یک امر ذهنی و آگاهی آن از عالم بیرونی به عنوان یک واقعیت خارجی است. این تنش مسائل زیادی را در مورد زمان و مکان و ارتباط میان ذهن و بدن و ساختار حیات ذهنی و ماهیت هویت شخصی و بقای آن در جریان تغییرات مکانی و تحولات زمانی مطرح می سازد. بخش مهمی از فلسفه تحلیلی به بحث درباره مسائلی از این سنخ اختصاص دارد که چه چیز استنتاج از حالات بدنی به حالات ذهنی را مجاز می سازد؟ آیا عقل تابع احساس است؟ هویت شخص متکی به چه اموری است؟
4. سلسله چهارم از مسائل مورد توجه فلاسفه تحلیلی از مطالعات مربوط به «معنا و پیام» ناشی می شود. به عنوان مثال اینکه آیا معنا و کارکرد یک کلمه تابع نحوه کاربرد آن است؟ آیا دلایلی که برای توضیح معنای یک کلمه عرضه می شود، در قالب شرایط ارضاء است یا در قالب بینه مرتبط؟ آیا ناظر بر قوه و نیروی بلاغی است، یا به ساختار منطقی توجه دارد؟ آیا به دلالات نظر دارد و یا به موارد معارض و ناسازگار؟ آیا به نقش مقوله سازی توجه می کند و یا مجموعه ای از تمثیلها و نمونه هاست؟ آیا هیچ گاه می توان برتری یک نحوه ترجمه از یک زبان یا یک قرائت خاص از یک متن را بر ترجمه های دیگر از آن زبان و یا قرائتهای دیگر از آن متن، مدلل ساخت؟
فهم پیامی که به وسیله یک عبارت یا جمله منتقل می شود معمولاً در گرو فهم دلایل اظهار آن است. این دلایل می توانند معنایی باشند که از عبارت مراد است، یا کنش- گفتاری باشند که به وسیله آن اجرا می شود، یا نتایج و استلزاماتی که بر اظهار آن مترتب می گردد، یا مفروضاتی که در پشت آن پنهان است، و نظار آن. به یک اعتبار می توان گفت که جنبه زبانی فلسفه تحلیلی، علی رغم همه تنوعی که در آن به چشم می خورد، در نهایت عبارت است از مطالعه عقلانیت در کاربرد زبان و راجع به کاربرد زبان. یعنی همان چیزی که رایل از آن با اصطلاح «سخن گفتن درباره سخن گفتن» یاد کرده است، و کواین با اصطلاح «عروج معناشناسانه»، که در واقع عبارت است از نوعی اقامه دلیل درباره دلایل.
5. پنجمین منبع مسائل مربوط به عقلانیت که به وسیله فلاسفه تحلیلی مورد بحث قرار می گیرد به مبانی منطق قیاسی، رابطه میان منطق و زبان، منطق موجهات، مساله حمایت استقرایی بینه از نظریه، و نظایر آن راجع می شود. آیا کلمات و جملات، واحد نهایی تحلیل منطقی به شمار می آیند؟ آیا صدق منطقی تابع قراردادهای زبانی است؟ آیا برای زبانهای مختلف یا کاربردهای مختلف زبان، به منطقهای متفاوت نیاز است؟ به این ترتیب بحث در باب فلسفه منطق یکی از شاخه های فلسفه تحلیلی را تشکیل می دهد.
6. ششمین دسته از مسائل مربوط به عقلانیت که مور توجه فلاسفه تحلیلی است به مسائل مطروحه در حوزه فلسفه ریاضیات ارتباط پیدا می کند، نظیر اینکه: ماهیت اثبات ریاضی چیست؟ محدویتهای آن چیست؟ چه نوع وجودشناسی در آن مفروض گرفته می شود؟ تغییر مقدمات براساس کدام دلایل موجه می شود؟ چه عاملی سبب می شود که بتوان راه حلهای ریاضی را در مورد امور واقعی مورد استفاده قرار داد؟
7. هفتمین بخش از مسائلی که در قلمرو کلی مسائل مربوط به عقلانیت جای می گیرد عبارت است از مسائلی که در حوزه علوم طبیعی و علوم اجتماعی و علوم انسانی مطرح می شود: چه دلایلی برای پیگیری کاوشها در این یا آن رشته خاص علمی وجود دارد؟ عوامل معین کشف و شیوه های تبیین در یک رشته خاص کدامند؟ کارکرد واژگان تخصصی چنین رشته ای چگونه است؟ آیا قبول یافته های این علوم دلیلی بر قبول انتولوژی مورد استفاده آنهاست؟ نحوه ارتباط میان این علوم مختلف چگونه است؟ آیا می توان علوم مختلف را به علم واحدی تحویل کرد؟ آیا این امر مطلوب است؟
8. گروه هشتم از مسائل مورد توجه فلاسفه تحلیلی به دلایلی ارتباط دارد که مردم براساس آن به انجام عمل، اتخاذ تصمیم، و اختیار یک رویکرد خاص، در حوزه های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و اخلاقی مبادرت می ورزند: بنیاد ایده آلها و آرمانهای انسانی، قواعد اخلاقی، ارزشهای تربیتی، معیارهای حرفه ای، اخلاقیات کاری، و نظایر آن چیست؟
ماهیت عدالت چیست؟ آیا دوستدار همنوع بودن، عقلانی است؟ در حوزه عدالت اجتماعی تعارض میان نظریه سودانگاری و نظریه قرارداد اجتماعی را چگونه می توان برطرف ساخت؟ در حوزه اخلاقی چگونه می توان میان دو نظریه اصالت نتایج و اصالت وظیفه و مسولیت سازگاری برقرار کرد؟ چه چیز به یک اصل یا قاعده، شأن قانونی (حقوقی) اعطا می کند؟
9. نهمین گروه از مسائل مربوط به عقلانیت به حوزه فلسفه دین ارتباط پیدا می کنند: از جمله این مسائل می توان به موجه بودن یا موجه نبودن اعتقاد به وجود مشیت الهی، وقوع معجزات، خلود نفس، عقاب و ثواب اخروی، تجربه دینی و … اشاره کرد.
10. دسته دهم از خانواده مسائل مربوط به عقلانیت در حوزه فلسفه هنر مطرح می شوند: به چه دلیل یک اثر هنری چنین لقبی به خود می گیرد؟ یا به چه دلیل یک اثر هنری برجسته تر و زیباتر از اثر دیگر به شمار آورده می شود؟ آیا میان معرفت و زیبایی رابطه ای برقرار است؟
بدون شک می توان دسته های دیگری از مسائل مربوط به عقلانیت را به فهرست کنونی اضافه کرد. در هر حال مشخصه اصلی همه این قبیل مسائل آن است که در قالب شبکه پیچیده ای از اصول، مفروضات، و روشها، یکی از جنبه های مساله اساسی و بنیادی عقلانیت را به وجود می آورند. البته فلسفه تحلیلی، عقلانیت را به شیوه هگلی تعریف نمی کند. هگل در عقل در تاریخ می نویسد:
عقل هم جوهر است و هم قدرت نامتناهی، به خودی خود هم ماده نامتناهی همه حیات طبیعی و روحانی است. و هم صورت نامتناهی، یعنی به فعلیت رساننده خود به مثابه محتوا.
فلسفه تحلیلی هدف متواضعانه تری را دنبال می کند و می کوشد در یک تراز مناسب از کلی و عمومیت، به تحلیل این نکته بپردازد که آیا دلیلی برای مساله یا مسائل مورد نظر وجود دارد، و آیا ما عقلاً مجاز به پذیرش آن هستیم. تاریخچه این نحوه فعالیت به آغاز فلسفه باز می گردد. به عنوان مثال، در یکی از مجاورات افلاطون، تراسیماخوس می نویسد: «آیا دلیلی برای دوستدار همنوع بودن وجود دارد؟» فیلسوفان از پیرون تا مونتنی و تا هیوم و پوپر و کواین پرسشهای مشابهی را مطرح ساخته اند و باورهای رایج را مورد چالش قرار داده اند. به عنوان مثال نوزیک در تبیینهای فلسفی سوال می کند: «با توجه به آنکه ممکن اس همواره در حال دیدن رویا باشیم. چگونه معرفت امکان پذیر است؟»
در فرا- تراز نیز چنان که اشاره شد، فیلسوفان تحلیلی به بحث از مدلهای کلی عقلانت و ماهیت معرفت عقلی می پردازند. آیا معرفت، باور صادق موجه است یا باور صادقی است که به وسیله روشهای قابل اعتماد به دست آمده باشد؟ آیا اساساً می توان معرفت را موجه ساخت؟ از میان مدلهای عقلانیت کدام قابل قبول ترند؟
البته چنین نیست که هر پرسشی درباره دلایل، یا عقلانیت، پرسشی در حوزه فلسفه تحلیلی به شمار آید. به عنوان مثال اینکه «چرا حسن به عوض تهران به مشهد رفت؟» لزوماً یک مسأله فلسفی نیست، مگر آنکه غرض از ارائه ان بحث در باب غایات و اغراض و باورها باشد. به همین قیاس این پرسش که «چرا مالاریا در مناطق گرم و مرطوب شایعتر است؟» سوالی نیست که مستقیماً به کار فیلسوف تحلیلی مربوط شود. پرسشهای بسیار خاص و جزئی، یا با قلمرو بسیار محدود، معمولاً به حوزه فلسفه تعلق ندارند(15).
در پرتو تصویری که از مسائل مختلف فلسفه تحلیلی ارائه شد می توان، فعالیتهای فیلسوفان تحلیلی را به نحو متلاتمی توضیح داد. به عنوان مثال می توان دریافت که چرا برخی از فلاسفه تحلیلی، از جمله ویتگنشتاین و کارنپ، هدف فلسفه را دستیابی به وضوع و روشنی در اندیشه ذکر کرده اند. کارنپ، هدف فلسفه را دستیابی به وضوح و روشنی در اندیشه ذکر کرده اند. بررسی میزان قوت یا ضعف دلایلی که برای یک نوع از قضایا ذکر می شود نیازمند آن است که فیلسوف فهم روشنی از انواع قضایا و روابط میان آنها داشته باشد. هرچند وضوح و روشنی اندیشه تنها یک بخش لازم و ضروری از هدف فلسفه به شمار می آید و نمی توان آن را به معنای هدف تام و تمام و کافی فلسفه تلقی کرد، با این حال می توان از تلاش برای بیان واضح اندیشه و پرهیز از تعقید و اغلاق کلام به عنوان یکی دیگر از رشته های پیوند دهنده فلاسفه تحلیلی سخن به میان آورد.
وضوح و روشنی برای فلسفه تحلیلی از دو جنبه عملی و نظری حائز اهمیت است. از جنبه عملی، وضوح کلام کار تفهیم و تفاهم را ساده تر می سازد و از جنبه نظری، می تواند به حذف کامل مسأله، فهم بهتر معنی و مفاد آن، تسهیل در یافتن راه حل مناسب برای آن، و نیز کشف سریع تر خطاهای احتمالی در راه حلهای پیشنهادی برای آن منجر شود.
فلاسفه تحلیلی به این نکته توجه دارند که «وضوح و روشنی» نقش یک اصل راهنما و یک الگوی ایده آل را در تکاپوهای نظری بازی می کند. درست همان گونه که «فقدان کامل اصطحکاک» نقش یک اصل راهنما و الگوی ایده آل را در تکاپوهای عملی ایفا می کند. اما از یک سو دستیابی به وضوح و روشنی تمام عیار، به دلیل خصلت ایده آلی آن، مقدور نیست. و از سوی دیگر اگر به فرض در یک عالم ممکن چنین امری حاصل شود، نتیجه به دست آمده مطلوب نیست. همانطور که فقدان کامل اصطکاک مانع انجام کار فیزیکی می شود، وضوح و روشنی صد درصد نیز مانع از رشد معرفت می شود.
این نکته را می توان با کمک آزمایش فکری ذیل بهتر درک کرد. فرض کنید پیشرفتهای حوزه علوم شناختی به جایی منجر شود که افراد به منظور انتقال اندیشه ها به یکدیگر به عوض استفاده از مفاهیم و واژگان زبان متعارف، مستقیماً از نحوه عمل سلولهای (نرونهای) مغز بهره بگیرند. مثلاً اگر فرد الف به فرد ب بگوید سلول عصبی (نرون) شماره XYZ 245 در سیستم عصبی اش در حال فعالیت است. مخاطب در می یابد که گوینده گرسته است و اگر ب در پاسخ به عکس العمل سلول عصبی شماره RST 687 خود اشاره کند، الف متوجه می شود که ب برای او غذایی مهیا کرده است.
در چنین عالمی که می توان کلیه فرایندهای ادراکی را به فعالیتهایی در سطح سلولهای عصبی تحویل کرد واسطه ارتباط میان افراد کاملاً شفاف و عاری از هر نوع ابهام و ایهام معنایی است. اطلاعاتی که میان آدمیان رد و بدل می شود فاقد هر نوع جنبه بالقوه و کشف نشده و عاری از هر نوع ارزش معین کشف(16) است و همه اجزای آن بالفعل و عیان خواهد بود.
در جهان واقعی، کلمات و مفاهیم و عباراتی که در زبان متعارف مورد استفاده قرار می گیرند، مبنای واحد و ثابتی ندارند و در طول زمان و در مکانهای مختلف، احیاناً برای آنها معانی و کاربردهای مختلف و متفاوت در نظر گرفته می شود. در عین حال فهم افراد نیز از این معانی یکسان نیست و دارای سلسله مراتب است. می توان در مقام تشبیه، برای فهم افراد از هر واژه یا مفهوم یا عبارت یک هسته مرکزی در نظر گرفت که اطراف آن را دوایر با شعاعهای متفاوت به عنوان لایه های متنوع معنایی در برگرفته است. هر قدر درک یک فرد از یک واژه یا مفهوم ی عبارت گسترده تر و عمیق تر باشد، میزان آشنایی او با لایه های معنایی پیرامونی، علاوه بر هسته معنایی اصلی، بیشتر و دقیق تر است. آشنایی به هر لایه معنایی جدید نیز به منزله دستیابی به یک فهم و درک تازه یا ارتقاء به یک تراز معنایی بالاتر است.
در عالمی که همه اطلاعات معنایی به سطح فعالیت سلولهای عصبی تحویل می شود، از همه ساختار پیچیده معنایی واژگان و کلمات و مفاهیم احیاناً تنها هسته اصلی مرکزی میان افراد چنین جامعه ای مشترک است و تفهیم و تفاهم آنان را تسهیل می کند. اما به دلیل عدم وجود لایه های معنایی پیرامونی اطلاعاتی که از هر فرد به دیگری منتقل می شود، در قیاس با اطلاعاتی که با استفاده

فهم پیامی که به وسیله یک عبارت یا جمله منتقل می شود معمولاً در گرو فهم دلایل اظهار آن است. این دلایل می توانند معنایی باشند که از عبارت مراد است، یا کنش- گفتاری باشند که به وسیله آن اجرا می شود، یا نتایج و استلزاماتی که بر اظهار آن مترتب می گردد

از مفاهیم و واژگان زبان متعارف انتقال می یابد، واجد کمترین بار محتوایی و حداقل ارزش معین کشف است. به این ترتیب شفافیت کامل تمام عیار زبان می تواند امکانات بالقوه برای رشد معرفت را که در ابهامات مفهومی و زبانی مضمر است تا حد زیادی کاهش دهد.
از طرف دیگر ابهام و پیچیدگی بیش از حد معنایی و مفهومی نیز به نوبه خود می تواند مانع رشد علم و بسط معرفت شود. پیچیدگی بیمارگونه زبان (نظیر شیوه افراطی برخی شعرای سبک هندی یا پاره ای فلاسفه غیر تحلیلی) همچون حجابی ستبر و سنگین «معنا» را می پوشاند و حتی دسترسی به هسته معنایی را دشوار می سازد و به این ترتیب در راه تفهیم و تفاهم و رشد معرفت مشکل جدی به بار می آورد.
فلاسفه تحلیلی می کوشند پیچیدگی ناشی از ابهام معنایی غیر ضروری یا عدم وضوح مخل درک صحیح را به حداقل برسانند تا امکان مناسب تری برای تفهیم و تفاهم و رفع اشکالات و نقایص فراهم شود.
در فلسفه ي تحلیلی دو جریان قدرتمند مستمراً در کار بسط قلمرو مسائل مورد علاقه فیلسوفان این مکتب است. از یک سو فیلسوفان تحلیلی با بهره گیری از امکاناتی که درون این مکتب رشد کرده است، به حوزه های مختلف نظری می اندازند و می کوشند با نگاه خاص فلسفه تحلیلی به بازنگری برخی از تحولاتی که در این حوزه ها جریان دارند بپردازند. به عنوان نمونه هم اکنون در حوزه «علوم شناختی» مورد توجه روانشناسان ادراک، متخصصان هوش مصنوعی، زبان شناسان، و زیست ـ عصب شناسان(17)، مشارکت فعال و جدی فیلسوفان تحلیلی منجر به راهگشاییهای چشمگیر و بدیعی شده است. سرعت رشد قلمروهای معرفتی موجب شده زمانی که شماری از پژوهشگران از رشته های مختلف به مسائل کم و بیش مشترکی علاقه نشان می دهند، در اندک مدت، این حوزه با انتشار نشریات تخصصی، تاسیس دوره های ویژه، و برگزاری سمینارها و کنفرانسها، و… به یک رشته مستقل مبدل شود و با دیگر حوزه ها به داد و ستد معرفتی بپردازد.
از سوی دیگر بسیاری از فیلسوفان تحلیلی بر این اعتقادند که می باید با پدید آمده، هم از پیشرفتهایی که در این حوزه ها صورت پذیرفته بهره مند شوند، و هم توانایی تخصصی خود را در مورد مسائلی که در این قلمروها به چشم می خورد و به کار گیرند و از این راه نور تازه ای به این مسائل و مباحث بتابانند و احیاناً امکان دستیابی به راه حلهای موثرتر را فراهم سازند. به عنوان نمونه کریپکی ایده عوالم ممکن بدیل(18) را از تئودیسی لایب نیتس اخذ کرد و آن را در حوزه معناشناسی منطق موجهات مورد استفاده قرار داد(19)، و والتر ستورف از همین ایده در تکمیل یک رهیافت تحلیلی به فلسفه هنر بهره برداری کرد(20). فلاسفه ای که در حوزه فلسفه ریاضی بر روی نظریه احتمالات کار می کردند، به این نکته تفطن یافتند که نظریه هایی که مورد بحث قرار می دهند نه تنها می باید در قلمرو و امور تصادفی در علوم طبیعی و اجتماعی کاربرد داشته باشد که در عین حال باید بتواند در قضاوتهای جزایی که در محاکم صورت می پذیرد و در فلسفه حقوق از آنها بحث می شود، به کار گرفته شود.
به این ترتیب رشته واحدی که حوزه های مختلف فلسفه تحلیلی را به یکدیگر پیوند می دهد عمدتاً عبارت است از کامش عقلی در خصوص دلایل در ترازهای کلی فعالیتهای عملی و نظری. این رشته در عین حال پیوند دهنده فعالیتهای فیلسوفان تحلیلی با فلاسفه گذشته است. یعنی می توان نشان داد که افلاطون و ارسطو و اکویناس و هیوم و کانت در تلاش یافتن راه حلهای مدلل برای مسائل مربوط به عقلانیت بوده اند.
فلسفه تحلیلی نظیر هر پدیده دیگری در حال تطور و تغییر است و این سیر در راستای دور شدن از نظریه ای است که این فلسفه را در قالب تحلیلهای زبانی محدود می ساخت. این تغییر را می توان با تحولی که در اندیشه های عملی از زمان بیکن و دکارت تا این زمان حاصل شده مقایسه کرد. در پرتو مسائل جدید، رهیافت فلاسفه تحلیلی بسیار پخته تر و پیچیده تر شده است: آنان به خصوص از یک سو توجه بیشتری به انحناء مختلف معرفت عملی مبذول می دارند و از سوی دیگر در مواجهه با مسائل عملی زندگی، برخلاف گذشته، توانایی تحلیلی خود را صرفاً در راستای تحلیل نظری و انتزاعی این گونه مسائل به کار نمی گیرند، بلکه می کوشند تا در حین تحلیل امور، جنبه های عملی و کاربردی آنها را نیز مدنظر قرار دهند.
تحول اخیر سبب شده که تا اندازه ای از شکاف و اختلاف موجود میان فلسفه تحلیلی و فلسفه اروپایی کاسته شود. به عنوان مثال در گذشته در حالی که فیلسوفی مانند ساتر احیاناً این پرسش را مطرح می کرد که: «چرا در برابر امکاناتی که در اشیاء نهفته دچار غثیان می شویم و از دشواری انتخاب به اضطراب می افتیم؟» فیلسوف تحلیلی می کوشید به این پرسش پاسخ دهد که «چگونه می تواند درباره عمل آدمی استدلال کرد؟» اما این روند در سالهای اخیر دستخوش تحول شده است و فلاسفه تحلیلی با نظر کردن در رهیافتها و مسائل فلاسفه غیر تحلیلی، امکانات موجود در فلسفه تحليلی را برای پاسخگویی به پرسشهای مورد نظر این قبیل فلاسفه نیز مورد استفاده قرار داده اند. ازدیاد شمار نشریات تخصصی مربوط به حوزه مسائل عملی و کاربردی در حوزه فلسفه تحلیلی و عرضه دروس و برگزاری کنگره ها و نشستهایی که محتوا و مضمونشان ناظر به این قبیل مسائل است، شاهدی بر صدق این مدعاست. به این ترتیب اکنون در حوزه گسترده فلسفه تحلیلی در کنار مسائل متعارف مورد توجه این فیلسوفان، مسائلی نظیر مبارزه طبقانی، مساله مرگ و تنهایی انسان در طبیعت، ساخت شکنی، ارتباط انسان با محیط زیست، و… نیز مورد بحث قرار می گیرد.
با این حال در اینجا نیز توجه به رویکرد خاص فلسفه تحلیلی حائز اهمیت است. فلسفه تحلیلی با تاکید بر بررسی نظام مند دلایل و استدلالات در حوزه های مختلف نوعی ساختار ذهنی را شکل می بخشد که در آن توجه شخص از کاربرد خشونت به کاربرد استدلال معطوف می شود. جلب نظر افراد به مسائل مربوط به عقلانیت این نکته را بدانان می آموزد که شایستگی دیدگاه هرکس در قبال مسائل مختلف ناشی از عضویت وی در یک گروه یا حزب خاص، یا پیروی او از یک سنت یا نظام خاص نیست. شایستگی این دیدگاه را می توان با ملاکهای عینی و عام مورد بررسی قرار داد. شخص به این ترتیب به نقش موثر و سازنده نقادی پی می برد و در قبال جزمهای فکری خود و دیگران موضع روشن بینانه تری اتخاذ می کند.
فلسفه تحلیلی به عنوان یک نهضت فرهنگی بر آموزه هایی نظیر رواداری، پلورالیسم، رفع منازعات از مجرای گفت و گوهای نقادانه و بدون استفاده از خشونت، آزادی اندیشه، و رشد و تعالی معنوی از رهگذر کسب معرفت، بکارگیری دستورالعملهای اخلاقی و تعامل با افراد و جوامع، و… تاکید می ورزد.
مایکل پولانی از فلسفه سرشناس سنت اروپایی در کتاب مشهور خود معرفت شخصی: به سوی یک فلسفه مابعد نقادانه، کوشیده تا با تاکید بر جنبه های غیر عقلانی رشد علم، رهیافت فلسفه تحلیلی را که به دنبال بررسی الگوهای عقلانیت است مورد انتقاد قرار دهد و محدودیت های آن را آشکار سازد. اشتباه منطقی پولانی و دیگر نویسندگانی که به شیوه ای کم و بیش مشابه به انتقاد از فلسفه تحلیلی پرداخته اند آن است که از وجود عناصر غیر منطقی در حوزه های مختلف معرفتی چنین نتیجه گرفته اند که کاوشهایی که برای یافتن الگوهای عقلانیت در این حوزه ها صورت می پذیرد کژراهه رفتن است. اما منتقدان فراموش کرده اند که «ما لا یدرک کله، لا یترک کله». در واقع پی بردن به عناصر غیر عقلانی به انجام می رسد: محدودیتهای این مدلها، از وجود حوزه ها و قلمروهای فراخ تر خبر می دهند. افزون بر این، به مدد همین مدلهاست که برنامه ریزی های حساب شده و تنظیم مقررات و قوانین، امکان پذیر می شود. شناخت حدود تواناییهای عقلانی انسان کمک می کند تا از آدمیان تکالیف مالایطاق خواسته نشود و افراد و جوامع انتظاراتی را که از خویش و دیگران دارند در حدود معقولی نگاه دارند(21).
پا نوشتها :
1- اصطلاح شباهت خانوادگي (family resemblance) به وسيله ي ويتگنشتاين و به منظور تاكيد بر اين نكته به كار مي رفته كه نشان داده شود نمي توان در همه ي موارد براي معرفي مفاهيم از تعاريف تحليلي كه شرايط لازم و كافي را براي معرف ارائه مي دهند استفاده كرد . وحدت ميان برخي چيز ها كه تحت مقوله واحدي جاي داده شده اند . ممكن است به پاره اي شباهتها در ميان بعضي اعضا متكي باشد ، نظير شباهتي كه ميان اجزاي صورت اعضاي يك خانواده به چشم مي خورد . در اين حال اعضاي اين مجموعه با شبكه اي از شباهتهايي كه با يكديگر فصل مشترك دارند ، اما طيف گسسته اي را تشكيل مي دهند ، نظير رشته ها و تارو پودهاي يك طناب مشخص مي شوند . يك مثال مناسب در اين زمينه مفهوم بازي است كه مصاديق مختلف آن كه يك طيف گسترده را به وجود مي آورند ، با ويژگيهاي متفاوت تعريف مي شوند . به طوري كه هر چند ميان دو عضو مجاور برخي ويژگيهاي مشابه مي توان يافت اما ممكن است ميان دو عضوي كه در دو انتهاي طيف واقع شده اند ، هيچ ويژگي مشتركي موجود نباشد .
2-مقصود از رهیافت فرا فلسفی ( meta – philosophic ) نظر به مسائل و ماهیت فلسفه از یک منظر بالاتر است . اما این رهیافت و بحثهایی که از رهگذر آن مطرح می شوند نیز به یک اعتبار فلسفی هستند . به عبارت دیگر در نظر اخیر فلسفه همچون یک چتر فراگیر و بسیار کلی تلقی می شود ، که همه مسائل و رهیافتها از جمله پرسشهای مربوط به ماهیت خود فلسفه در درون آن جای می گیرند . به این ترتیب ، در درون این چارچوب فراگیر ترازهای مختلفی از حیث کلیت و شمول می توان تشخیص داد . به همین شیوه می توان از معرفتهای مرتبه بالاتر مثلا معرفت مرتبه سوم یا معرفت مرتبه چهارم و … سخن به میان آورد . همه ی این معرفتهای مرتبه بالاتر چنان که توضح داده شد و ذیل عنوان کلی « فلسفه » جا داده می شوند . به عنوان مثال « فلسفه ی فلسفه ی علم » یک معرفت مرتبه سوم است که موضوع آن فلسفه علم است .
3-دیدگاههای ویتگنشتاین در دوره ی دوم کاوشهای فکری این متفکر که به دنبال بازگشت وی به کمبریج در 1929 آغاز شد . با دیدگاههای دوره ی نخست خود او و نیز دیدگاههای غالب فلاسفه ی تحلیلی درباره ی ماهیت کاوشهای فلسفی تفاوتهای بارزی دارد . همین نکته موجب شده که برخی از فلاسفه ی تحلیلی در این خصوص که آیا اساسا می توان ویتگنشتاین متاخر را در زمره ی فلاسفه ی تحلیلی به شمار آورد . ابراز تردید کنند.
4- ویتگنشتاین نیز در ساله ی منطقی – فلسفی روایت دیگری از همین رهیافت اتمیسم منطقی را ارائه داد . تفاوت میان رهیافت او با راسل در آن بود که او خواستار آن بود که قضایای نهایی که آخرین مرحله ی تحلیل را تشکیل می دادند . به لحاظ منطقی از یکدیگر مستقل باشند ، در حالی که ملاک راسل برای تعیین آخرین مرحله ی تحلیل کمتر سختگیرانه بود .
5-denoting Phrases
6-incomplete symbols
7-Verifiability
8-فلاسفه ای که معرفت را باور صادق موجه نمی دانند ، با رهیافتهای معرفت شناسانه ای که بر موجه سازی ابتنا دارد ، مخالف اند . گروهی از این فلاسفه نظیر آلوین گولدمن معرفت را به صورت باور صادقی تعریف می کنند که به مدد روشهای قابل اعتماد می توان بدان دست یافت . متاله ای نظیر آلوین پلانتینگا معرفت را معادل باور صادق جوازدار warranted به مار می آورد و مفهوم جواز warrant را متفاوت از مفهوم موجه ساختن justification می داند . کروهی دیگر نیز نظیر پوپر ، معرفت را مجموعه ای از فرضهای غیر یقینی به شمار می آورند که علی الدوام می باید با فرضهایی که بهتر از عهده ی تبیین امور بر می آیند ، تعویض شوند .
9-اصالت روان شناسی یا پسیکولوژیسم ، به چند تعبیر که همگی با یکدیگر مرتبط اند بیان می شود . تعبیر نخست کث تعریف خاص این اصطلاح محسوب می شود بر این فرض اساسی مبتنی است که منطق ، قابل تحویل به روان شناسی تجربی است . تعبیر دوم در قالب این نظریه بیان می شود که معنای کلمات را باید با استفاده از فرایندهای ذهنی که استماع این کلمات در رشته های عصبی مغز شنونده به وجود می آورد و سبب فهم آنها می شود ، تعیین کرد . تعبیر سوم که افراطی تر است معنای کلمات را همان فرایندهای ذهنی تلقی می کند . در عام ترین تعبیر ، اصالت روان شناسی به معنای تحویل پذیر بودن مفاهیم و مفروضات یک حوزه ی معین (نظیر دین ، شناخت شناسی ، سیاست ،….)به مفاهیم ، توصیفات و تبیینهای روان شناسانه است .
10- به عنوان مثال هوسرل پس از آنکه رهیافت اولیه اش از سوی فرگه به عنوان رهیافتی روان شناسانه مورد نقادی قرار گرفت ، در آثار بعدی خود ، بی آنکه خویش به فرگه اذعان کند ، میان منطق و روان شناسی تمییز و تفکیک قائل شد . ترجمه یمختصری از نقذ فرگه بر پسیکولوژیسم هوسرل به وسیله ی آقای دکتر ضیاء موحد در نشریه ی فرهنگ ، کتاب یازدهم ، پاییز 1371 به چاپ رسیده است .
11-Fideists
12-paradoxes of self-reference . از جمله این نوع پارادوکسها می توان به پارادوکس مشهور دروغگو اشاره کرد . یکی از قدیمی ترین روایتهای این پارادوکس چنین است : « اپی منیدس Epimenides از اهالی کرت مدعی شد همه ی اهالی کرت دروغگویند » . مدعای اپی منیدس اگر راست باشد به اعتبار کرتی بودن گوینده آن ، دروغ از آب در می آید و اگر دروغ باشد به مدعای صادقی بدل می شود .
13-Prisoner s dilemma . یک روایت این پارادوکس چنین است . دو زندانی توسط پلیس مورد بازجویی قرار گرفته اند ، زندانیها امکان برقراری با یکدیگر ندارند و با موقعیت ذیل مواجه اند : اگر هیچ یک به موقعیت جرم اعتراف نکند ، هر دو آزاد می شوند ؛ و اگر تنها یک زندتنی اعتراف کند و دیگری اعتراف نکند ، آنکه اعتراف کرده پاداش قابل توجهی می گیرد و آنکه اعتراف نکرده به زندان ابد محکوم می شود .این که عقلانی ترین انتخاب برای هر دو زندانی کدام است ، هسته ی اصلی این پارادوکس را تشکیل می دهد . این پارادوکس اساس مباحثی را تشکیل می دهد که در نظریه های تصمیم گیری (Dicision Theories) مورد بحث قرار می گیرند . از جمله مهمترین موارد کاربرد این پارادوکس و نظریه های تصمیم گیری مبتنی بر آن می توان به مذاکرات تحدید سلاحهای هسته ای در دوران جنگ سرد میان آمریکا و شوروی اشاره کرد . در این مذاکرات نیت اعلام شده ی دو طرف توقف یا محدود کردن تولید سلاحهای هسته ای بود . در این حال اگر دو طرف به این هدف پایبند می ماند ، شرایط صلح آمیزی در جهان پدید می آمد . اما هر دو طرف بیم داشت که مبادا دیگری به صورت یکجانبه به تولید این سلاحها و حمله به خصو اقدام کند . همین نگرانی احیانا دو طرف را وادار ساخت تا پنهانی به تقویت بنیه نظامی خود ادامه دهند ، اما این گزینه نیز خطر دیگری را مطرح می کرد و آن این بود که اگر هر یک از طرفین دعوا به عنوان پیشدستی به دیگری حمله می کرد، بروز سومین جنگ جهانی حتمی بود .
14-lottery Paradox. در یک مسابقه ی بخت آزمایی که 1999 بلیت و یک جایزه دارد ؛
شانس برنده شدن بلیت شماره 1 بسیار اندک است .
شانس برنده شدن بلیت شماره 2 بسیار اندکی است
……………………………………………………………..
شانس برنده شدن بلیت شماره 100 بسیار اندک است ؛
از آنجا که دو بار به صورت مجزا عقلانی باشند ، وصل و عطف منطقی آن دو نیز عقلانی است . بنابراین باید نتیجه گرفت که شانس برنده شدن هیچ یک از این بلیتها بالا نیست ، در حالی که یکی از بلیتها قطعا شماره ی برنده است.
15-این حکم با توجه به آنچه در خصوص عدم امکان تعیین دقیق حد و مرزهای معرفتهای گوناگون گفته شد ، نیاز به توضیح دارد . اگر چه پرداختن به مسائل جزیی و خاص ، وظیفه ی علوم است و فلاسفه عمدتا علاقه مند به پرداختن به مسائلی هستند که قلمرو های خاص و جزیی و محدود تعلق ندارند ، اما چنین نیست که همه ی مسائلی که فیلسوفان تحلیلی بدان پرداخته اند واجد این خصوصیت بوده باشد . به عنوان مثال هر چند فیلسوفی نظیر کواین به مساله بسیار کلی وجود پرداخته بود و مدعی شده که بودن یعنی ما به ازای متغیری بودن ،(ر.ک کواین ، « در باب آنچه هست » ،ترجمه ی منوچهر بدیعی ، ارغنون ، 7و8و1375) ، یا استراسون در کتاب مفردات (individuals) 1959 به بحث درباره ی یک جوهر منفرد به نحو کاملا کلی و فارغ از هر قید و شرط پرداخته ، شماری از فیلسوفان تحلیلی نیز به مسائل خاصی از این قبیل پرداخته اند که آیا کامپیو ترها قادر به فکر کردن هستند ؟. بحثهای فیزیکدانان درباره ی ماهیت مکان و زمان یا بحثهای زیست شناسان در خصوص حیات یا تکامل از این قبیل اند که در مقایسه یا یحثهای فلسفی مانند حاکمیت سیاسی یا تعهد اخلاقی به مراتب کلی تراند .
16-heuristic value
17-neurophysiologits
18 – alternative possible words
19-S.Kripke . (A completeness Theorem in Model Logic) . journal of Symbolic Logics) . Acta Philosophica Fennica .16 . 1963 . pp .83-94.
20-N.Wolterstroff . Works and Worlds of art .OUP . 1980 .pp.106-247.
21-پایا ، علی ، فلسفه تحلیلی ، تهران ، طرح نو ، 1375 ، ص ص 71-21 .

 

چهارم ـ نگاهي به معناي فلسفه علم ( از ديدگاه سنت تحليلي )

 

تلاش براي رسيدن به چيستي فلسفه علم
1- نخستین سؤالی که باید از خود بپرسیم این است : فلسفة علم چیست؟ قبل از اینکه بتوانیم بدین پرسش پاسخ گوییم باید دست کم به دو پرسش دیگر پاسخ دهیم. نخست اینکه، علم چیست؟ دوّم اینکه، فلسفه چیست؟ در هر حال، خواننده باید در نظر داشته باشد که هر نوع پاسخی که در ابتدا بدین پرسشها داده می شود جنبة موقتی و آزمایشی دارد، ولی می توان امیدوار بود هنگامی که به پایان بحث خود برسیم اینگونه پاسخها روشن تر بشوند.
تلاش براي رسيدن به چيستي علم
2- برای دستیابی به تعریفی از علم سه کار انجام خواهیم داد. نخست اینکه، در برخی از برداشت های درست و نادرست عامّه از علم، کندوکاو خواهیم کرد. دیگر اینکه، برخی تعاریف پیشنهاد شده برای علم را تحلیل خواهیم کرد و خواهیم دید تا چه حد می توانیم آنها را بپذیریم. سرانجام، سعی خواهیم کرد به تعریفی از علم دست یابیم که حتی المقدور همه یا اکثر وجوه علم را در بر گیرد.
برداشت های درست و نادرست مردم درباره معنای علم
معمولاً برداشت ها دربارة علم را می توان به پنج مقولة کلّی تقسیم کرد: علم به عنوان کار دانشمند، علم به عنوان تکنولوژی، علم به عنوان «خیر»، علم به عنوان نهاد، و علم به عنوان کار آزمایشگاهی. هریک از این مقولات عنصری از علم را توصیف می کند، ولی ضمناً برداشت غلطی نیز به دنبال دارد.
الف : علم به عنوان کار دانشمند : یک نظر در این مورد این است که علم کار دانشمند است. این نظر طبعاً ما را به این پرسش رهنمون می کند که دانشمند چکاره است. واضح است که دانشمند کسی است که به کار علم مشغول است. بعید است این خط مشی تعریف بدرد بخوری در انبان داشته باشد. برای تعریف کردن علم، مفهوم دانشمند را پیش کشیدیم و برای تعریف کردن دانشمند، مفهوم علم را. این قسم تعریف دوری به جای آنکه گرهی از مشکلات باز کند بر مشکلات می افزاید. البته درست است که پیشه ای پر رونق و تحسین انگیز وجود دارد که در آن مردان و زنانی به کاوش در چیزی مشغولند که آن را علم می نامیم. این هم درست است که دانشمند شدن در دنیای کنونی مستلزم سپری کردن دوره ای طولانی از تحصیلات است که معمولاً به حوزه ای از تخصص در درون یکی از علوم منتهی می شود.
اگر مفهوم رایجی را که از دانشمند وجود دارد بیشتر بکاویم، با انبوهی از تصورات ناصواب روبرو خواهیم شد که ارباب جراید و سینما همه گیر و رایج کرده اند. تصویر آنان از دانشمند، آدمی است غیرعادی و بی آزار و دارای همة اوصاف ناپسند استادان دانشگاه، از جمله گوژپشتی و حواس پرتی، یا دیوانه ای که به دلیل حقارت های شخصی متعددش می خواهد دنیا را منفجر کند. حتی جایی که عامة مردم از روی لطف به دانشمند نظر می کنند، ترجیح می دهند او را چونان سردار صبوری ببینند که با ساز و برگ ناقصش در صحنة کارزاری حاضر است که در زیرزمین یا آزمایشگاه محقرش برپاست. دانشمند دیوانه در آزمایشگاهی زیرزمینی کار می کند و دور و بر او را آلات و ادوات عجیب و غریب الکترونیکی و مایعات جوشان رنگ و وارنگ گرفته است. اینها، چندان ربطی به علم ندارند.
ب: علم به عنوان تکنولوژی : در نظر دوم عامه پسند، هیچ تمایزی میان علم و تکنولوژی وجود ندارد. علم پلها، قرص های ویتامین، سفرهای فضایی و بمب های هسته ای است. به واقع، ابهتی که علم داراست، آمیزه ای است از تحسین رفاه و آسایشی که دانش علمی به ارمغان آورده است و دلهره از ویرانگرییی که ممکن است همین دانش پدید آورد. حقیقتی که در این تصور از علم نهفته است این است که، به علم به عنوان ناجی بشریت یا ویرانگری محتمل یا معارض برخی نظام های دینی، یا دریافت کنندة بورس های تحقیقاتی دولتی، یا رشته ای تحصیلی بنگریم، که هیچ فرد تحصیل کرده ای ممکن نیست با آن ناآشنا باشد، و این نیست مگر بدین سبب که، علم سیطره و درک بی سابقه ای از طبیعت را به انسان داده است.
باری، بین علم و تکنولوژی اختلافات مهمی وجود دارد. تکنولوژی نمایانگر کاربرد دانش علمی در صنعت، هنر و همه گونه مسائل علمی است. در واقع، با داشتن حداقل دانش علمی، برخورداری از تکنولوژی کاملاً ممکن است. بیشتر تمدن های باستان انبوهی از پیشرفت های تکنولوژیکی داشته اند، با دانش علمی بسیار کمتر از آنچه ما اکنون در اختیار داریم. از این گذشته، بخش بزرگی از علم یا دانش علمی هیچ گونه کاربرد عملی یا تکنولوژیکی عاجلی ندارد.
نه فقط بین دانش علمی و تکنولوژی، بلکه میان نظریة علمی از یک سو و دانش علمی از سوی دیگر نیز باید تمایز قائل شد. مقدار بسیاری از آنچه علم تلقی می شود نمایانگر قوی ترین شکل پژوهش نظری و نظریه پردازی است که از دانش و پذیرش تکنولوژیکی کنونی ما بسی فراتر می روند. تاریخ علم از بقایای نظرپردازی ها ی غیرمسئولانه و نظرپردازی های مسئولانه آکنده است.
تمایز میان نظریه های علمی و معرفت که شرایط اعتبار علمی را برآورده می کند به دلایل متعدد حائز اهمیت است. دقیقاً در قلمرو نظریه است که فلسفة علم بیشترین کاربردش را به دست می آورد. زیرا در همین قلمرو است که مفروضات و مسائل علم جلوه گر می شوند. بیشترین جلوه گری در پیامدهای برخی

برای تعریف کردن علم، مفهوم دانشمند را پیش کشیدیم و برای تعریف کردن دانشمند، مفهوم علم را. این قسم تعریف دوری به جای آنکه گرهی از مشکلات باز کند بر مشکلات می افزاید.

از این نظریه های علمی است. در اینجا باید دست کم پرسش مربوط به رابطة نظریه با تکنولوژی را مطرح کنیم. آیا دلیل اینکه برخی نظریه های علمی جایگزین نظریه های قدیمی تر در باب منشاء و ماهیت جهان شده اند این بوده است که نظریه های دستة اول از لحاظ تئوری بسی استوارتر بوده اند، یا پیامدهای تکنولوژیکی این نظریه ها در مورد سلطه بر جهان دلیل آن بوده است؟
پ : علم به عنوان «خیر» : واژة «علم» [science =] در فرهنگ ما این معنای ضمنی را پیدا کرده که چیزی نیکو است. بارها شنیده ایم که فلان چیز علمی است و صرفاً مرادشان این است که آن، چیز خوبی است و در این کار معنایی را که در آن چیزی علمی است نادیده می گیرند.

صرف این واقعیت که دانشمندی به فعالیتی می پردازد، آن فعالیت را به علم تبدیل نمی کند. وقتی دانشمندی پیراهن هایش را به لباس شویی می برد، لباس شویی آزمایشگاه علمی نمی شود. این واقعیت صرف که یک دانشمند یا گروهی از دانشمندان از سیاست خاصی در مورد مسائل عمومی حمایت می کنند، سیاست را علم نمی کند، و نیز به این معنی نیست که دانشمندان در براهینشان مصون از ارتکاب خطاهایی هستند که هر دانشجوی فلسفة مقدماتی قادر به تشخیص آنهاست. این واقعیت صرف که کسی روش علمی به کار می برد بدین معنی نیست که موضوع مورد مطالعه علم است، یا اینکه به دانش علمی رهنمون خواهد شد. ما بعداً دربارة روش علمی به تفصیل سخن خواهیم گفت.
ت : علم به عنوان نهاد : یکی از برجسته ترین ویژگی های علم این است که ما از بسیاری چیزهای متفاوت به عنوان «علم» یاد می کنیم. در واقع، در سراسر بحث قبلی مان از این معنای گسترده استفاده کرده ایم. این تا حدی نتیجة نهادی شدن علم در فرهنگ ماست. علم، حمایت دولت، منابع مالی سازمان های اقتصادی، و تسهیلات دانشگاه های بزرگ و سازمان های آموزشی دیگر را، به دست آورده است.
معنای نهادی شدن علمی چیزی بسیار فراتر از این است. این بدین معناست که، پژوهش علمی کاری مشترک شده است که حمایت دانشمندان بسیاری را لازم دارد. ضمناً بدین معناست که این چنین پژوهشی، تجهیزاتی را به خدمت می گیرد که از امکانات یک دانشمند یا حتی یک شرکت برنمی آید. این بدین معناست که، اگر برخی از دانشمندان مجبورند بر کار متخصصان دیگر تکیه کنند، معیارهای مشترکی که ناظر به حسن و حجت اند می باید به کار آیند. ضمناً بدین معناست که، ما باید پرسش پیامدهای تکنولوژیکی، به ویژه از نظر بودجة عمومی علم، علم به عنوان نهاد را، دوباره مطرح کنیم.
ث : علم به عنوان کار آزمایشگاهی : یکی از چیزهایی که می پندارند علم را از فعالیت های دیگر متمایز می کند این است که علم در آزمایشگاه دنبال می شود، حتی جایی که آن آزمایشگاه ممکن است لبة آتشفشان، ژرفای اقیانوس، یا فضای بیرون زمین باشد. در واقع، دانش آموزان با علم دقیقاً به منزلة کاری که در آزمایشگاه انجام می شود آشنایی می یابند. هرچند که دانشمندان در شرایط کنترل شده در آزمایشگاهها کار می کنند و امور واقع طبیعت را بررسی می کنند، اما در این نظر برخی پیامدهای گمراه کننده وجود دارد.
نخست اینکه، بسیاری از دانشمندان، به ویژه فیزیک دان ها، پای تختة سیاه کار می کنند و فقط گهگاه به کار سنتّی آزمایشگاهی می پردازند. بعضی از نظریه های فیزیک به قدری پیچیده است که یک فرد شاید عمرش را در تلاش آن بگذراند که آزمایشی را طراحی کند. باز هم این حوزة از پژوهش های نظری سطح بالا، مورد علاقة فیلسوف علم است.
شاید گمراه کننده ترین بینش به علم، از همین درآمیختگی علم با آزمایشگاه ناشی می شود. به دانش آموز کتابچة راهنمای کار در آزمایشگاه می دهند که در آن اوصاف کامل چگونگی یک آزمایش آمده است. چنین آزمایشی که در گذشته هزاران بار انجام شده و نتیجة آن پیشاپیش با کمال اطمینان تخمین زده می شود، مغایرت کامل با روح علم دارد. هرگز به دانش آموز شیوة غیرمتعارفی که این آزمایش طرح ریزی شده، یا ناکامی ها، خطاها، و آزمون های متعددی که مؤدّی به این آزمایش شده، نشان داده نمی شود. به گفتة یکی از فیزیکدانان مشهور قرن بیستم، تتمیم و تکمیل آزمایشی موفقیت آمیز، که در گذشته به کرات اتفاق افتاده است، امری است که تحقق آن بسیار نادر است. خطا کردن در این آزمایش بهای سنگینی دارد، زیرا که ما باید پس از ارتکاب خطا تفحص نماییم در کجا به خطا رفته ایم. این رویّه به مشی واقعی علم بسیار نزدیکتر است.
علم به طور سنتی چگونه تعریف می شود؟
3- دو تعریف از علم که با آنها مواجه می شویم، غالباً علم را با فراگیری و رده بندی اطلاعات و با روش علمی پیوند می زنند. اینک، به بررسی این دو تعریف می پردازیم. تردیدی نیست که دانشمندان به فراگیری و رده بندی اطلاعات کشش و دلبستگی دارند. اما، اگر ما این را، به عنوان یگانه تعریف علم بپذیریم، آنگاه باید کتابداران را نیز جزو دانشمندان محسوب کنیم. ولی حقیقت امر این است که رشته ای تحصیلی به نام علم کتابداری وجود دارد. همچنین بنا بر این تعریف، کامپیوترها نیز باید دانشمند به حساب آیند. ولیکن به نظر می رسد میان آنچه یک فیزیکدان، فی المثل، انجام می دهد و آنچه یک کتابدار یا یک کامپیوتر می کند، تفاوت های مهمی وجود دارد.

روش علمی چیست؟
4- همان گونه که خاطر نشان کردیم. فردی ممکن است از روش علمی بهره ببرد، اما خود از اهل علم نباشد. شاید تفاوت در این باشد که، شناخت علمی شناختی است که با استفاده از روش علمی به دست می آید. شالوده های اصلی روش علمی را به انحاء گوناگونی توصیف کرده اند، ولی می

شالوده های اصلی روش علمی را به انحاء گوناگونی توصیف کرده اند، ولی می توانیم آنها را به اختصار بدین گونه تلخیص کنیم: (1) مشاهدة یک پدیدار یا مسألة خاص؛ (2) صورت بندی فرضیه؛ (3) استنتاج نتایج از این فرضیه؛ (4) تأیید فرضیه که مؤدی به صورت بندی قوانین می شود.

توانیم آنها را به اختصار بدین گونه تلخیص کنیم: (1) مشاهدة یک پدیدار یا مسألة خاص؛ (2) صورت بندی فرضیه؛ (3) استنتاج نتایج از این فرضیه؛ (4) تأیید فرضیه که مؤدی به صورت بندی قوانین می شود.
الف- علم چترشناسی سامرویل : برای اثبات این مطلب که، تعریف سنتی علم به عنوان« رشته یا رشته هایی که در آن از روش علمی استفاده می شود» نارساست، جان سامرویل، به طرز هجوآمیزی علم مضحک چترشناسی را صورت بندی کرده است. البته این علم چترها را مطالعه می کند، که ممکن است تاحدی پیش پا افتاده به نظر بیاید، ولی با لختی تأمل آشکار می شود که این علم کاملاً با غرض مصرّح علم که همانا فراگیری دانش است، وفاق تام دارد. در این علم، حقیقت مسلماً بسیار حائز اهمیت است. این علم با مشاهده، مشاهدة تعداد چترهای گروه برگزیده ای از مردم، اندازة چترها، وزن و رنگ آنها، آغاز می شود. سپس سامرویل فرضیه هایی را در باب انواع چترها و روابطشان که توانسته پیدا کند، صورت بندی کرده است. از این فرضیه ها، نتایجی را استنتاج کرده که بعداً به تأیید یا عدم تأیید آنها می پردازد. سرانجام او، به صورت بندی قوانینی از این دست رهنمون شد : «قانون تنوع رنگ چترها بر پایة جنسیت مالکین آنها» که مبیّن آن است، زنان متمایل به داشتن چترهای رنگارنگ هستند، و مردان متمایل به داشتن چترهای تیره رنگ. می توان به این هجو سامرویل افزود که، چترشناسی به ما این امکان را می دهد که با ضریب بالایی از احتمال پیش بینی کنیم، با مردانی که برخورد خواهیم کرد دارای چترهای تیره رنگ، و زنانی را که در یک روز بارانی خواهیم دید دارای چترهایی رنگارنگ باشند. علاوه بر این، این آمارها برای تولیدکنندگان چتر اهمیت عملی زیادی دارند. آیا همة اینها نشان دهندة این است که چترشناسی یک علم است، یا نشان دهندة اینکه علم را صرفاً نمی توان به عنوان رشته ای تحصیلی تعریف کرد که در آن معرفت از طریق بهره جستن از روش علمی فرا گرفته می شود؟
ب- علم و فهم متعارف : معمولاً، علم را به عنوان بیان فصیح و روشن تر شناخت عمومی توصیف می کنند. این مطلب تا حدودی صادق است. شناخت عمومی، شناختی دربارة مدلولهای تجربة همگانی است و حد همگانی بودن آن تا جایی است که هر فرد عادی می تواند در مقام بازبینی و رسیدگی آنها برآید. مثلاً، این شناخت همگانی است که آتش می سوزاند، برف سرد است، و غیره. البته باید مشخص کنیم به کدام معنی علم سبب می شود این شناخت با صراحت به منصة ظهور برسد.
اولاً، شناخت علمی نمایانگر گسترة فراختری از عمومیت است. تبیین اینکه چرا آتش می سوزاند، می تواند در حکم تبیین تجربه های فراوان دیگر باشد. فهم متعارف بسیار محدودتر از این است. ثانیاً، شناخت علمی شناختی مشخص تر است. مشخص به این معنا که ما چه بسا اوضاع و احوال محتملی را شناسایی کنیم که در آنجا شناخت علمی قابل اطلاق نباشد. شناخت همگانی گاه آنقدر تیره است که به دشواری می توان دانست کجا صادق و کجا کاذب است. نحوة دیگر بیان این مطلب این است که بگوییم، در درون علم، ما به وجود خطا یا به امور واقعی که «جور درنمی آیند» بسیار حساس تریم.
پس براستي تعریف علم چیست؟
5- اینک که برخی از تصورات درست و نادرست عامه را دربارة علم وارسی کرده ایم و در مورد برخی تعاریف پیشنهادی علم سخن گفته ایم، گاه آن در رسیده که تعریفی از علم را صورت بندی کنیم. چنانکه در این موارد معمول است، هر دیدگاهی را که دربارة آن سخن گفته ایم، حظّی از حقیقت و مقدار زیادی اشتباه دارد. تعریفی که ما از علم خواهیم کرد مشتمل بر سه رکن عمده است: موضوع علم، روش علم و غایت علم. موضوع علم طبیعت است. طبیعت را هر چیزی می دانیم که مستقیم یا نامستقیم دستخوش تجربة انسان می شود.
روش علم مشتمل بر همة عناصری است که ما قبلاً دربارة آن سخن گفته ایم. لکن چیزی که خاص روش علمی است این است که، آن به احکام عام یا تعمیم ها (فرضیه هایی ) رهنمون می شود که به ما امکان می دهد پیش سنجی ها (پیش بینی هایی ) بکنیم، که از شواهدی که از آنها آغاز کرده ایم، فراتر بروند. به عبارت دیگر، روش علمی روش کسب اطلاعات «جدید» است. غایت علم تبیین طبیعت است به گونه ای که این تبیین همة امور واقع معلوم را فرا گیرد و با هر امکانی سازگار نباشد.
این نکته آخری همان است که تبیین علم را از تبیین دینی متمایز می کند. با وجود آنکه در تبیین دینی، تبیین کردن همة امور واقع معلوم، چونان رهاورد ارادة خدا امکانپذیر است، لکن همین تبیین با دنیایی که در آن امور واقع به کلی دیگرند نیز، سازگار است. به تعبیر دیگر، در مورد علم می توانیم بفهمیم که چگونه نادرست بودن آنرا اثبات کنیم، ولی عین همین را نمی توان در مورد تبیین های دینی گفت. اگر بخواهیم این نکته را به صورت دیگری بیان کنیم باید بگوییم، تبیین های دینی و اسطوره ای اگرچه همة موارد جزئی را فرا می گیرند، ولی از تبیین اینکه چرا امور واقع جزئی بدین گونه یا بدان گونه ترکیب شده اند یا به همدیگر مربوط شده اند، عاجزند.
دو قسم پیش بینی را باید از همدیگر تمییز داد. به مجرد اینکه به امور واقع مشخصی، در باب موضوعی معین، علم پیدا کنیم می توانیم در مورد مصادیق آن موضوع پیش بینی کنیم. مثلاً ما به احتمال زیاد از رنگ چتر مردان اطلاع داریم. نخستین قسم پیش بینی در محدودة امور واقع معین قرار دارد. این آن قسم پیش بینی ای که ما در علم می یابیم نیست، و دلیل اینکه چترشناسی علم نیست درست همین است.
دومین قسم پیش بینی از امور واقع موجود فراتر می رود. اگر پیش بینی با آزمایشگری تأیید شود، می توانیم بر این پایه قانونی را صورت بندی کنیم که نه فقط امور واقعی را که از آنها شروع کرده ایم، بلکه امور واقع دیگر را نیز به همین منوال

اشکال عمدة رویکرد نظری این است که علم نیز درصدد ارائة تبیینی فراگیر از عالم یا طبیعت است. از نظرگاه برخی از فیلسوفان و دانشمندان، این رویکرد نظری بار دیگر علم و فلسفه را رقیب یکدیگر می کند.

تبیین کند. این قانون می تواند به عنوان زیربنای نخستین قسم پیش بینی به کار آید. خلاصه آنکه، نخستین قسم پیش بینی مبتنی بر قسم دوم هست ولی قسم دوم مبتنی بر اولی نیست. به دومین قسم پیش بینی یا تعمیم نمی توان از طریق قواعد دست یافت، بلکه با نبوغ خلاق دانشمند (اگر موفق شود) حاصل می شود. در خور ذکر است که چون تبیین های اسطوره ای و دینی طبیعت با هر وضع ممکنی سازگارند، رخصت هیچ قسم پیش بینی را به ما نمی دهند.
این واقعیت که، علم توانسته است امور واقع متعددی را تبیین کند و برای ما زمینه های زیادی را در امر پیش بینی فراهم آورد و در نتیجه ما را بر طبیعت مسلط سازد، تبیین می کند که چرا این قدر علم مردم پسند است و چرا در تمدن ما از اهمیتی چنین برخوردار است، و نشان می دهد که الگوی تبیین علمی چگونه باید باشد. با وصف این، هر قسم اطلاعی که به ما رخصت پیش بینی بدهد، لزوماً اطلاع علمی نیست. ما نباید فراموش کنیم که غایت نیل به تبیین همة امور واقع و منحصراً آن دسته از امور واقع است که اکنون هستند.
فلسفه از ديدگاه سنت تحليلي چيست ؟
7- اگر بخواهیم فلسفه را برحسب کاری که فیلسوفان حرفه ای انجام می دهند تعریف کنیم، با همان دشواری هایی رویاروی خواهیم شد که در تعریف علم به کاری که دانشمندان حرفه ای انجام می دهند، رویاروی گشتیم. مشکل مضاعفی که در اینجا هست، برخاسته از این واقعیت است که بسیاری از فیلسوفان حرفه ای دانشمندان حرفه ای سرشناس نیز بوده اند. با همة این احوال، کماکان بین فلسفه و علم تفاوت وجود دارد.
چون برای تعریف علم از طریق ارکان موضوع، روش و هدف کامیاب بوده ایم، بکوشیم تا فلسفه را نیز به همین گونه تعریف کنیم. نخست، تا جایی که به موضوع مربوط می شود، باید بگوییم فلسفه دارای هیچ موضوع خاصی نیست. ما نمی توانیم بگوییم که فلسفه به کلّ طبیعت و تجربة انسان از آن می پردازد، زیرا اگر این را بگوییم معنی اش این خواهد بود که فلسفه رقیب علم است، و پیداست که فلسفه رقیب علم نیست. نیز نمی توانیم بگوییم که موضوع فلسفه چیزهایی است که خارج از طبیعت یا تجربة انسان است. چرا که فلاسفة بسیاری وجود یا حتی معقولیت چنان چیزهایی را نفی می کنند. بدین سان، لاجرم به این نتیجه می رسیم که فلسفه هیچ موضوع خاصی ندارد.
تا جایی که به روش مربوط است، باید دو نمونة عام فلسفه یا دو رویکرد به فلسفه، یعنی فلسفة نظری و فلسفة تحلیلی را، از یکدیگر تفکیک کنیم. در رویکرد نظری به فلسفه کوشش می شود همة دستاوردهای علوم دیگر گرد آیند تا در نگرشی فراگیر از عالم با یکدیگر ترکیب شوند. اشکال عمدة رویکرد نظری این است که علم نیز درصدد ارائة تبیینی فراگیر از عالم یا طبیعت است. از نظرگاه برخی از فیلسوفان و دانشمندان، این رویکرد نظری بار دیگر علم و فلسفه را رقیب یکدیگر می کند.
رویکرد تحلیلی درصدد روشن کردن مفروضات مندرج در هر معرفت، دستیابی به تعاریف روشنی از مفاهیم، کشف روابط بین مفاهیم گوناگون و مجموعه های مفاهیم و کندوکاو در پیامدهای برخی از نتایج به دست آمده، است. این رویکرد را می توان به یک رشته یا خطة خاص از معرفت و یا من حیث المجموع به همة معارف اطلاق کرد. مثلاً فیلسوف می تواند معنی و کارکرد مفاهیم علمی یا مفاهیم حقوقی را مورد کندوکاو قرار دهد یا کاربرد یک مفهوم (مثلاً «علیت») را در هر دو زمینه بکاود یا مقایسه کند.
در فلسفة علم از همین روش تحلیلی استفاده شده است. چندین نکته را باید دربارة روش تحلیلی تذکر دهیم. اولاً، در روش تحلیلی این دیدگاه به صورت تلویحی وجود دارد که فلسفه گونه ای رویکرد به همة انواع مسائل و معارف است، اما خودش معرفتی نیست. بدین سان این دیدگاه مبتنی بر این نگرش است که فلسفة منطق به معنای عام کلمه است. ثانیاً، در باب اینکه تحلیل چگونه باید انجام شود، دیدگاه های متعددی وجود دارد. ثالثاً، همة فیلسوفان، از جمله فیلسوفان نظری، از تحلیل به نحوی از انحاء استفاده می کنند. رابعاً، اگر فلسفه روش یا رویکرد باشد، هرکسی می تواند به فلسفه اشتغال ورزد. بنابراین برای یک دانشمند هم امکان دارد به تحلیل فلسفی مبادرت ورزد. اما باید تذکر دهیم که نباید کسی از روش علمی در محدودة تحلیل فلسفی استفاده کند.
اینک به مسألة غایت فلسفه می رسیم. به کرات گفته شده است که غایت فلسفه فهمیدن است. باز باید خاطرنشان کنیم که دانشمندان نیز درصدد فهمیدن هستند. بدین سان بار دیگر فلسفه و علم را رقیب یکدیگر کرده ایم، مگر اینکه آن نوع فهمیدنی را که مختص فلسفه است، پیدا کنیم. شاید فهمی که مورد نظر است این باشد که علم در پی فهم جهان است، ولی فلسفه در پی فهمیدن (خرد پسند کردن و صراحت بخشیدن به) علم و سایر معرفت هاست.
گاهی به فلسفه این غرض را نسبت داده اند که فلسفه پیامدهای اخلاقی را از سایر معرفت ها نظیر علم، استخراج می کند. دو اشکال به این بینش وارد است. نخست، می توان در مشروعیت فیلسوفان برای استخراج چنان پیامدهایی مناقشه کرد. دوم، برخی از فیلسوفان این نظر را داشته اند که خود اخلاق به عنوان یک علم می تواند به پیامدهای خودش دست پیدا کند.
شاخه های فلسفه از ديدگاه سنت تحليلي کدام است؟
8- تحلیل فلسفی شاخه های متعددی دارد. ما به اختصار از هریک از شاخه هایی که به نظر می رسد مرتبط با فلسفة علم باشد، سخن خواهیم گفت.
الف – مابعدالطبیعه : هرچند مابعد الطبیعه ] = متافیزیک[ یکی از کهن ترین شاخه های فلسفه است، ولی دست کم تعریفی که از آن شده کمترین حسن را دارد. بنا بر تعریفی از مابعدالطبیعه، نمود از واقعیت متمایز می شود، که این بدین نظر منتهی می

دانشمندانی مانند کوپرنیک، کپلر، گالیله، نیوتن، دکارت، و اینشتین این گفته را که، «طبیعت به زبان ریاضی نگاشته شده است» به صورت سخنی پیش پا افتاده درآورده اند . براستي کاربرد ریاضیات در طبیعت چیست و برای طبیعت و معرفت آدمی متضمن چه چیزی است؟

شود که مابعدالطبیعه به کاوش دربارة واقعیت یا جهان نادیده می پردازد. این تعریف نه فقط مبهم است، بلکه برخی فیلسوفان وجود چنین موضوعی را نفی کرده اند. اما، به یک اعتبار، این قسم مسأله با علم ارتباط پیدا می کند. بسیاری از مفاهیمی که امروزه در علم به کار می روند، مشعر به موجوداتی نادیدنی مانند «اتمها» هستند، و بسیاری از دانشمندان از تفاوتی که بین اشیای صلب جهان مرئی با اشیای غیرصلب جهان اتمی وجود دارد، سخن می گویند. شاید روشن کردن این مناقشة فلسفی میان دیدنی و نادیدنی به روشنگری تمایزی مشابه در علم بینجامد.
یکی دیگر از تعریف های مابعدالطبیعه این است که به نگرش فراگیر انسان به جهان یا طبیعت می پردازد. و چون علم برای بسیاری به صورت نگرش فراگیرشان به طبیعت درآمده است، توصیف علم خود به خود به توصیف مابعدالطبیعه بدل می شود.
از طریق سوم، مابعدالطبیعه مطالعة مفروضات یا پیش فرض های بنیادی تعریف شده است. هرچه فرض می شود یا آنچه ثابت نشده است و به عنوان پایة برهان به کار می آید، همانا چیزی است که مابعدالطبیعه نامیده می شود. به این معنی، مفروضات علوم نیز مابعدالطبیعه اند.
ب- معرفت شناسی : معرفت شناسی یا نظریة شناخت ارتباط تنگاتنگی با فلسفة علم دارد. برخی مسائل عادی معرفت شناسی عبارتند از : روش حل مسائل کدام است؟ محک شواهدی که برای رد یا قبول راه حل ها از آن استفاده می شود چیست؟ مفاهیم کلیدی چگونه تعریف و با یکدیگر مرتبط می شوند؟ و چگونه مفاهیم، جملات یا کلّ زبان با شیء یا اشیای مورد توصیف مرتبط می شوند؟
مفاهیم علمی، روش ها، بینش های راجع به شواهد، و تعاریف را می توان فی المجموع به عنوان مسائل معرفت شناسی ملحوظ کرد. به ویژه از زمانی که علم به صورت کارآمدترین ابزار برای حل مسائل در جهان نوین درآمده است، علاقة سایر معارف را برانگیخته است تا ابزاری را که بر اثر آن علم چنین کامیاب شده است شناسایی کنند.
پ- منطق : منّطق علم براهین یا روابط بین دلایل و نتایجی است که مبتنی بر آن دلایل اند. پرسش های عادی منطقی عبارتند از : چندین نوع روابط میان دلایل و نتایج وجود دارد؟ کی پیش بینی خاصی موجه است؟ نقش و ماهیت احتمال چیست؟ پیش از این به میزانی که علم با دلیل و پیش بینی سروکار دارد، اشاره کرده ایم.
به سوي معنای فلسفة علم از ديدگاه سنت تحليلي
9- فلسفة علم قلمروی است که به خوبی تعریف نشده است. اگر می خواستیم همة مسائلی را که در ذیل این عنوان عام مطرح شده اند فهرست کنیم، این موارد را در برابر خود می یافتیم :
(1) مسائل ادراک حسی- آیا ما واقعیات فیزیکی یا داده های حسی را می بینیم؟، (2) تاریخ اندیشه ها یا مفاهیم علمی؛ (3) پیامدهای اخلاقی و دینی علم؛ (4) پیامدهای مابعدالطبیعی علم؛ (5) کوشش هایی برای وضع زبانی مشترک برای همة علوم؛ (6) توجیه استقرا؛ (7) فلسفة زبان و ریاضیات؛ (8) نظریة تعریف؛ (9) شأن قوانین و نظریه های علمی؛ و (10) ارتباط علوم طبیعی و اجتماعی. هرچند نمی توانیم از همة مسائل فوق بررسی درخوری ارائه دهیم، اما هرچه بگوییم بر همة مسائل در حوزه های فوق اثر خواهد گذاشت.
بینش هرکسی در مورد فلسفة علم، بستگی به تصور او از فلسفه دارد. اگر رویکرد کسی در فلسفه نظری باشد، به مابعدالطبیعة علم به دیدة دلمشغولی عمدة فلسفة علم خواهد نگریست: مفروضات بلامنازع دانشمندان کدامند؟ نگرش علمی به جهان چیست؟ چه مسائلی از این نگرش پدید می آید؟ آیا آن مفروضات موجه اند و این مسائل اصیل هستند؟
یادآوری: یکی از پرنفوذترین آثار در این خصوص، کتاب برت با عنوان مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین است. در سراسر بحث هایمان مجال خواهیم یافت به این کتاب و مضامین آن رجوع کنیم.
اگر رویکرد کسی در فلسفه تحلیلی باشد، به زبان علم به دیدة نخستین اشتغال فلسفة علم خواهد نگریست. تعاریف مفاهیم مهم علمی، نقش این مفاهیم، و ارتباط میان آنها، موضوعات پژوهشی دقیق می شوند.
ما، هر دو رویکرد را به فلسفة علم، اتخاذ خواهیم کرد. یعنی تلقی ما از علم بدین گونه است که دو قسم مسأله را به فیلسوف عرضه می کند: مسائل نظری و مسائل تحلیلی. اما، کوششی هم خواهیم کرد که رابطة این دو قسم را با یکدیگر نشان دهیم. در تتمة این فصل، اقسام مسائلی را که بحث خواهیم کرد، و سیاهة اسامی برخی از چهره های سرشناسی را که به این مسائل پرداخته اند، ارائه خواهیم کرد.
تحلیل زبان علمی از ديدگاه سنت تحليل یعنی چه؟
10- برای تسهیل امر، می توانیم زبان علم را به چهار دسته تقسیم کنیم که برپایة اقسام واژه هایی قرار دارند که در گزاره های علمی وجود دارند. نخستین دسته، واژه های مشاهده ای هستند، یعنی آنهایی که از تجربة حسی نشأت می گیرند. مثلاً، واژه های «آبی»، «حل می شود» و «گرد» همه واژه های مشاهده ای اند. دستة دوم، واژه های نظری اند، یعنی آنهایی که به موضوعات تجربة حسی راجع نمی شوند. نمونه های این گونه واژه ها، «الکترون»، «گرانش» و نظایر اینها است.
(یادآوری مهم : یکی از مسائل عمده ای که با آن سروکار خواهیم داشت، پایگاه واژه های نظری است. مثلاً نیوتن، برای تبیین حرکت اجرام آسمانی و حرکت اشیا بر روی زمین (حرکت زمینی ) از مفهوم گرانش استفاده می کند. اما، ما هیچ وقت خود گرانش را ندیده ایم. براستي آیا کار دانشمندانی همانند نیوتن در گنجاندن مفاهیم نظری در تبیین هایشان، موجه است؟ اگر تبیین علمی بر تبیین بر پایة اسطوره برتری دارد، چگونه می توانیم کاربرد اعیانی «اسطوره ای » همانند گرانش را توجیه کنیم؟ )
دستة سوم، واژه های استعدادی اند که خود را در زبان علمی متمثل می کنند. واژه ای مانند «حل شدنی » استعدادی است، زیرا این واژه به چیزی که می بینیم

(یادآوری مهم : تحلیل مفاهیم استراتژیک در فلسفه علم : سه مفهوم برای فلسفة علم(سنت تحليلي) از اهمیت خاصی برخوردار بوده اند: مکان و زمان و علیت.

راجع نمی شود (ما فقط می بینیم که اشیا حل می شوند، ولی «قابلیت انحلال » آنها را نمی بینیم) ولکن به آنچه می تواند «بالقوه » چیزی باشد که می بینیم (حل شدن) راجع می شود. واژه های استعدادی اکثر مسائلی را که ما در واژه های نظری به آنها برمی خوریم دربردارند.
دستة چهارم، واژه های متریک در علم است. یک واژه متریک است اگر مشعر به مفهوم سنجش باشد. «نامتناهی»، «زاویة قائمه» و نظایر اینها، نمونه هایی از واژه های متریک اند.
(یادآوری مهم : دانشمندانی مانند کوپرنیک، کپلر، گالیله، نیوتن، دکارت، و اینشتین این گفته را که، «طبیعت به زبان ریاضی نگاشته شده است» به صورت سخنی پیش پا افتاده درآورده اند . براستي کاربرد ریاضیات در طبیعت چیست و برای طبیعت و معرفت آدمی متضمن چه چیزی است؟ )
طرح 4 مسئله مهم
11-گروه خاصی از واژه های مشاهده ای ، تاریخچة به ویژه مهمی داشته است. این گروه شامل رنگ، مزه، بو، بانگ و لمس است. این واژه ها، معرف گروهی از کیفیات ثانویه اند که شأن و منزلت فروتری دارند. به گفتة گالیله، این کیفیات به نظر می آید فقط در صورتی وجود پیدا می کنند که شبکة عصبی انسان و نیز خود آن مدلول، حی و حاضر باشد. همین تمایز بین دنیای واقعی و دنیای پدیداری برای انسان مسأله ای ماندگار در فلسفة علم تا زمان کسانی همانند ادینگتون بوده است. مشروعیت هر تمایزی بین جهان واقعی و جهان پدیداری به مسألة سوم مربوط می شود و متضمن کشف مفروضاتی است که دانشمندان دربارة جهان می سازند. در اين رابطه 4 مسئله مهم مطرح ميشوند :
مسئله 1- تا چه حد این مفروضات نتایج شخصیت و پیش زمینة فکری دانشمند هستند؟
مسئله 2- تا چه حد نتیجة روش علمی همراه با امتیازات و محدودیت های آن هستند؟
مسئله 3- این مفروضات تا چه حد برای اندیشیدن ما ضروری اند؟ این تمایز میان واقعیت و پدیدار، گذرگاهی طبیعی برای ورود به عرصة اندیشیدن در خصوص مسائل متافیزیکی است، اما پیش از آنکه از این گذرگاه بگذریم، به پاره ای دیگر از مسائل تحلیل زبان علمی توجه خواهیم کرد.
(یادآوری مهم : تحلیل مفاهیم استراتژیک در فلسفه علم : سه مفهوم برای فلسفة علم(سنت تحليلي) از اهمیت خاصی برخوردار بوده اند: مکان و زمان و علیت. مکان و زمان در نظریات نیوتن به روشنی در کنار هم قرار گرفته اند و از آنها تفسیر مطلقی ارائه گردیده است. بارکلی ، نظریات نیوتن را نقّادی کرد. لکن تا زمان آینشتین دانشمندان به جّد در این بینش امعان نظر نکردند که مکان و زمان نسبی اند. بنابراین می توانیم مسألة تازه اي را بر مسئله هاي سه گانه فوق بيفزاييم و آن اينكه : براستي پیامدهای فلسفی تغییر تصورات ما از مکان و زمان کدامند؟ ) گفتني است كه مفهوم علت از زمان ارسطو مفهوم با اهمیتی بوده است. اهمیت مفهوم علّیّت در چارچوب مفاهیم علمی با درپیچیدن هیوم، با مفهوم سنتی ضرورت علّی آغاز می گردد. در قرن بیستم، هایزنبرگ ، به مراتب شدیدتر بر علیت تاخته است. او اساساً در امکان استفاده از این مفهوم مناقشه ورزیده است. بنابراين ميتوان گفت مسألة هاي 5 و6 و 7 شكل مي گيرند و آن اينكه : مساله 5 : در ذهن ما تصور علیت چگونه پدید آمده است؟
مسألة 6 : ماهیت تبیین علمی چیست؟ چندگونه از این تبیین ها وجود دارند؟ چه عناصر خاصی جزو تبیین علمی اند؟ نفی نیوتن هر فرضیه ای را، که از طریق امور واقع مشهود پیشنهاد نشده بود، کوششی بود برای محدود کردن تبیین ها به یک گونة واحد.
مسألة 7 : دانشمندان چه مفروضاتی را، اگر مفروضاتی باشد، در مورد پیش بینی به کار می برند؟ نحوة دیگر طرح این پرسش این است که، نقش استقراء در تأیید نظریه های علمی چیست؟ بیکن، هیوم، هیوئل ، میل و هایزنبرگ از چهره های سرشناسی هستند که نامشان با این مسألة خاص تداعی می شود. )
خلاصه كنيم ….. !
12- در این قسمت، سه خطة گستردة تکاپوی بشر : علم، فلسفه، و فلسفة علم طبق سنت تحليلي را مشخص نموده و توضیح داد ایم. گفتيم كه طبق سنت تحليلي ، علم، مطالعة طبیعت (موضوع) به مدد فرضیه ها (روش) ی است که به پیش بینی ها می انجامند. این پیش بینی ها از شواهد ما به منظور کسب یا کشف قوانین کلی که همة امور واقع طبیعت (غرض) را تبیین می کنند، فراتر می روند و با هر وضعی از امور سازگار نیستند. از سوي ديگر گفتيم فلسفه (از ديدگاه سنت تحليلي ) معرفتی است که اهتمام آن این است مفاهیم سایر معارف را تا جایی که ممکن است، واضح تر گرداند. فلسفه موضوعی مختص به خود ندارد، بدین سان همة چیزها موضوع آن به حساب می آیند. همچنين خاطر نشان ساختيم كه ( از ديدگاه سنت تحليلي ) ،فلسفه ي علم شاخه ای از فلسفه است که اهتمام آن صراحت بخشیدن به مفروضات و مفاهیم علم است. برای تسهیل امر، مفروضات و مفاهیم علم را در ذیل هفت عنوان کلی تنظیم و رده بندی کرده ایم : (1) پایگاه واژه های نظری؛ (2) پایگاه و نقش واژه های متریک؛ (3) سرشت واقعیت- تمایز میان واقعیت و پدیدار؛ (4) مفاهیم مکان و زمان؛ (5) مفهوم علیت؛ (6) ماهیت تبیین؛ (7) شأن و منزلت پیش بینی یا استقراء .
• پی نوشت ها



● کتابنامه
Caws, Peter, The Philosophy of Science. Princeton, N. J.: D. Van Nostrand Co., 1965. See Chapter 1.
Cohen, Morris R., and Nagel, Ernest, An Introduction to Logic and Scientific Method. New York: Harcourt, Brace & World, Inc., 1934. See Chapters 10 and 20.
Nagel, Ernest, The Structure of Science. New York: Harcourt, Brace & World, Inc., 1961. See Preface and Chapter 1.
Reichenbach, Hans, The Rise of Scientific Philosophy. Los Angeles: University of California Press, 1958. See Chapters 7 and 18.
Somerville, John, “Umbrellaology,” Philosophy of Science, Vol. VIII (1941).

 

 

پنجم ــ علم چیست؟ (ديدگاه سنت تحليلي )

1- شاید تصور کنیم که پاسخ دادن به این سؤال آسان است: معلوم است، علم یعنی موضوع هایی مثل فیزیک، شیمی، و زیست شناسی، حال آن که مباحثی از قبیل هنر، موسیقی و الهیات علم نیستند. اما وقتی فیلسوف می پرسد علم چیست به دنبال این نوع جواب نیست. آنچه فیلسوف در نظر دارد صرفاً فهرستی از یک رشته فعالیت ها که معمولاً به آنها نام «علم» می دهند نیست، بلکه او در پی ویژگی مشترک این فعالیت هاست یعنی در پی آن خصیصه ای است که ما بر اساس آن چیزی را علم می شمریم. با این حساب، سؤال ما سؤال پیش پا افتاده ای نیست.
اما خواننده هنوز ممکن است تصور کند که به هر حال این سؤال ساده و سرراستی است و جواب درست آن هم این است که علم تلاشی است در راه فهمیدن جهانی که در آن زندگی می کنیم، تبیین این جهان، و نیز پیش بینی وقایع این جهان. مسلماً جواب معقولی است، اما آیا تمام قصه همین است؟ آخر دین های گوناگون هم در صدد فهم و تبیین این جهان اند ولی معمولاً ما دین را شاخه ای از علوم به شمار نمی آوریم. طالع بینی و فال گیری هم در پی پیش بینی آینده اند اما اکثر مردم این کارها را علم نمی دانند. همچنین است تاریخ. مورخان می-کوشند آنچه را در گذشته روی داده دریابند و علت رویدادها را معلوم کنند، اما تاریخ را معمولاً در ردیف علوم محض قرار نمی دهند، بلکه آن را جزء ادبیات و علوم انسانی به شمار می آورند. پس، از قرار معلوم مانند بسیاری از پرسش های فلسفی پرسش «علم چیست؟» نیز غامض تر از آن است که در ابتدا به نظر می آمد.
بسیاری بر این باورند که تفاوت علم و غیر علم را باید در روش های خاصی جست که دانشمندان برای تحقق درباره جهان به کار می گیرند. این سخن هم کاملاً معقول است، زیرا در بسیاری از علوم برای تحقیق از روش های مشخصی استفاده می شود که در رشته های غیر علمی خبری از آن روش ها نیست. یک نمونه بارز تفاوت در روش، استفاده از آزمایش است. در تاریخ تحول علم جدید استفاده از آزمایش نقطه عطفی به حساب می آید. البته هستند علومی که آزمایش در آنها کاربرد ندارد. مثلاً معلوم است که منجم نمی تواند آسمان را موضوع آزمایش خود قرار دهد. در اینجا او صرفاً باید به رصدهای دقیق فناعت کند. بسیاری از شاخه های علوم اجتماعی نیز مشمول همین حکم اند. یکی دیگر از جنبه های مهم علم طرح نظریه است. کار دانشمند فقط این نیست که دفترچه ای بردارد و نتایج آزمایش ها و مشاهدات خود را در آن ثبت کند، بلکه اصولاً باید بر مبنای نظریه ای عام این نتایج را تبیین هم بکند. درست است که انجام دادن این کار همیشه آسان نیست اما حاصل آن موفقیت های خیره کننده بوده است. یکی از سؤالات مهمی که باید در فلسفه علم برای آن جوابی پیدا کرد این است که دانشمندان چگونه توانسته اند به کمک روش هایی از قبیل آزمایش، مشاهده و طرح نظریه از روی بسیاری از رازهای طبیعت پرده بردارند . (1)
علم چیست؟
• مردم چه برداشتی از «علم» دارند؟
2- این برداشتها درباره علم را می توان به پنج مقوله کلی تقسیم کرد: الف: علم(2) به عنوان کار دانشمند (3)، ب: علم به عنوان تکنولوژی، ج: علم به عنوان «خیر»، د: علم به عنوان نهاد، ه: علم به عنوان عنوان کار آزمایشگاهی. هر یک از این مقولات عنصری از علم را توصیف می کند، ولی ضمناً برداشت غلطی نیز به دنبال دارد. اینها را بررسی می کنیم:
وقتی علم به عنوان کار دانشمند دانسته می شود:
3- یک نظر در این مورد این است که علم کار دانشمند است. این نظر طبعاً ما را به این پرسش رهنمود می کند که دانشمند چکاره است. واضح است که دانشمند کسی است که به کار علم مشغول است. بعید است این خط مشی تعریف بدرد بخوری در انبان داشته باشد. برای تعریف کردن علم، مفهوم دانشمند را پیش کشیدیم و برای تعریف کردن دانشمند، مفهوم علم را. این قسم تعریف دوری به جای آنکه گرهی از مشکلات باز کند بر مشکلات می افزاید. البته درست است که پیشه ای پر رونق و تحسین انگیز وجود دارد که در آن مردان و زنانی به کاوش در چیزی مشغولند که آن را علم می نامیم. این هم درست است که دانشمند شدن در دنیای کنونی مستلزم سپری کردن دوره ای طولانی از تحصلیات است که معمولاً به حوزه ای از تخصص در درون یکی از علوم منتهی می شود.
اگر مفهوم رایجی را که از دانشمند وجود دارد بیشتر بکاویم، با انبوهی از تصورات ناصواب روبرو خواهیم شد که ارباب جراید و سینما همه گیر و رایج کرده اند. تصویر آنان از دانشمند، آدمی است غیر عادی و بی آزار و دارای همه اوصاف ناپسند استادان دانشگاه، از جمله گوژپشتی و حواس پرتی، یا دیوانه ای که به دلیل حقارت های شخصی متعددش می خواهد دنیا را منفجر کند. حتی جایی که عامه مردم از روی لطف به دانشمند نظر می کنند، ترجیح می دهند او را چونان سردار صبوری ببینند که با ساز و برگ ناقصش در صحنه کار زاری حاضر است که در زیر زمین یا آزمایگاه محقرش برپاست. دانشمند دیوانه در آزمایشگاهی زیر زمینی کار می کند و دوروبر او را آلات و ادوات عجیب و غریب الکترونیکی و مایعات جوشان رنگ و وارنگ گرفته است. اینها، چندان ربطی به علم ندارند.
وقتی علم به عنوان تکنولوژی دانسته می شود.
4- در نظر دوم عامه پسند، هیچ تمایزی میان علم و تکنولوژی وجود ندارد. علم پلها، قرص های ویتامین، سفرهای فضایی و بمبهای هسته ای است. به واقع، ابهتی که علم داراست، آمیزه ای است از تحسین رفاه و آسایشی که دانش علمی به ارمغان آورده است و دلهره از ویارنگرییی که ممکن است همین دانش پدید آورد. حقیقتی که در این تصور از علم نهفته است این است که، به علم به عنوان ناجی بشریت یا ویرانگری محتمل یا معارض برخی نظامهای دینی، یا دریفات کننده بورسهای تحقیقاتی دولتی، یا رشته ای تحصیلی بنگریم، که هیچ فرد تحصیل کرده ای ممکن نیست با آ ناآشنا باشد، و این نیست مگر بدین سبب که، علم سیطره و درک بی سابقه ای از طبیعت را به انسان داده است.
باری، بین علم و تکنولوژی اختلافات مهمی وجود دارد. تکنولوژی نمایانگر کاربرد دانش علمی در صنعت، هنر و همه گونه مسائل علمی است. در واقع، با داشتن حداقل دانش علمی، برخورداری از تکنولوژی کاملاً ممکن است. بیشتر تمدنهای باستان انبوهی از پیشرفتهای تکنولوژیکی داشته اند، با دانش علمی بسیار کمتر از آنچه ما اکنون در اختیار داریم، از این گذشته، بخش بزرگی از علم یا دانش علمی هیچ گونه کاربرد عملی یا تکنولوژیکی عاجلی ندارد.
نه فقط بین دانش علمی و تکنولوژیکی، بلکه میان نظریه علمی از یک سو و دانش علمی از سوی دیگر نیز باید تمایز قائل شد. مقدار بسیارز از آنچه علم تلقی می شود نمایانگر قوی ترین شکل پژوهش نظری(4) و نظریه پردازی (5) است که از دانش و پذیرش تکنولوژیکی کنونی ما بسی فراتر می روند. تاریخ علم از بقایای نظر پردازی های(6) غیر مسئولیانه و نظرپردازیهای مسئولانه آکنده است.
تمایز میان نظریه های علمی و معرفت که شرایط اعتبار علمی را برآورده می کند به دلایل متعدد حائز اهمیت است. دقیقاً در قلمرو نظریه است که فلسفه علم بیشترین کاربردش را به دست می آورد. زیار در هیمن قلمرو است که مفروضات و مسائل علم جلوه گر می شوند. بیشترین جلوه گیری در پیامدهای برخی از این نظریه-های علمی است. در اینجا باید دست کم پرسش مربوط به رابطه نظریه با تکنولوژی را مطرح کنیم. آیا دلیل اینکه برخی نظریه های علمی جایگزین نظریه های قدیمیتر در بابا منشأ و ماهیت جهان شد ه اند این بوده است که نظریه-های دسته اول از لحاظ تئوری بسی استوارتر بوده اند، یا پیامدهای تکنولوژیکی این نظریه ها در مورد سلطه بر جهان دلیل آن بوده است؟
وقتی علم به عنوان «خیر» دانسته می شود:
5- واژه «علم» [science=] در فرهنگ ما این معنای ضمنی را پیدا کرده که چیزی نیکو است. بارها شنیده ایم که فلان چیز علمی است و صرفاً مرادشان این است که آن، چیز خوبی است و در این کار معنایی را که در آن چیزی علمی است نادیده می گیرند.
مثلاً می شنویم که مخلوط کردن توتون به طور علمی انجام می شود، مطالعه علمی ادراک فراحسی(7) وجود دارد، و حتی اینکه دانشمندان سیاست خاصی را در مورد مسائل عمومی تایید می کنند. شکی نیست که همه اینها، دست کم به طور غیر مستقیم، نتیجه همبستگی علم و تکنولوژی است.
با در نظر گرفتن مثالهای بالا، به چند نکته نیز باید توجه کنیم. صرف این واقعیت که دانشمندی به فعالیتی می پردازد، آن فعالیت را به علم تبدیل نمی کند. وقتی دانشمندی پیراهن هایش را به لباس شویی می برد، لباس شویی آزمایشگاه علمی نمی شود. این واقعیت صرف که یک دانشمند یا گروهی از دانشمندان از سیاست خاصی در مورد مسائل عمومی حمایت می کنند، سیاست را علم نمی کند، و نیز به این معنی نیست که دانشمندان در براهینشان مصون از ارتکاب خطاهایی هستند که هر دانشجویی فلسفه مقدماتی قادر به تشخیص آنهاست. این واقعیت صرف که کسی روش علمی به کار می برد بدین معنی نیست که موضوع مورد مطالعه علم است، یا اینکه به دانش علمی رهنمون خواهد شد. ما بعداً درباره روش علمی به تفصیل سخن خواهیم گفت.
وقتی علم به عنوان نهاد دانسته می شود:
6- یکی از برجسته ترین ویژگیهای علم این است که ما از بسیاری چیزهای متفاوت به عنوان «علم» یاد می کنیم. در واقع، در سراسر بحث قبلی مان از این معنای گسترده استفاده کرده ایم. این تا حدی نتیجه نهادی شدن(8) علم در فرهنگ ماست. علم، حمایت دولت، منابع مالی سازمانهای اقتصادی، و تسهیلات دانشگاههای بزرگ و سازمانهای آموزشی دیگر را، به دست آورده است.
معنای نهادی شدن علمی چیزی بسیار فراتر از این است. این بدین معناست که، پژوهش علمی کاری مشترک شده است که حمایت دانشمندان بسیاری را لازم دارد. ضمناً بدین معناست که این چنین پژوهشی، تجهیزاتی را به خدمت می گیرد که از امکانات یک دانشمند یا حتی یک شرکت برنمی آید. این بدین معناست که، اگر برخی از دانشمندان مجبورند بر کار متخصصان دیگر تکیه کنند، معیارهای مشترکیکه ناظر به حسن و حجت اند(9) می باید به کار آیند. ضمناً بدین معناست که، ما باید پرسش پیامدهای تکنولوژیکی، به ویژه از نظر بودجه عمومی علم، علم به عنوان نهاد را، دوباره مطرح کنیم.
وقتی علم به عنوان کار آزمایشگاهی دانسته می شود:
7- یکی از چیزهایی که می پندارند علم را از فعالیتهای دیگر متمایز می کند این است که علم در آزمایشگاه دنبال می شود، حتی جایی که آن آزمایشگاه ممکن است لبه آتشفشان، ژرفای اقیانوس، یا فضای بیرون زمین باشد. در واقع، دانش آموزان با علم دقیقاً به منزله کاری که در آزمایشگاه انجام می شود آشنایی می-یابند. هر چند که دانشمندان در شرایط کنترل شده در آزمایشگاه ها کار می کنند و امور واقع طبیعت را بررسی می کنند، اما در این نظر برخی پیامدهای گمراه کننده وجود دارد.
نخست اینکه، بسیاری از دانشمندان، به ویژه فیزیکدانها، پای تخته سیاه کار می کنند و فقط گهگاه به کار سنتی آزمایشگاهی می پردازند. بعضی از نظریه های فیزیک بقدری پیچیده است که یک فرد شاید عمرش را در تلاش آن بگذارند که آزمایشی را طراحی کند. باز هم این حوزه از پژوهش های نظری سطح بالا، مورد

طالع بینی و فال گیری هم در پی پیش بینی آینده اند اما اکثر مردم این کارها را علم نمی دانند. همچنین است تاریخ. مورخان می-کوشند آنچه را در گذشته روی داده دریابند و علت رویدادها را معلوم کنند، اما تاریخ را معمولاً در ردیف علوم محض قرار نمی دهند

علاقه فیلسوف علم است.
شاید گمراه کننده ترین بینش علم، از همین درآمیختگی با علم آزمایشگاهی ناشی می شود. به دانش آموز کتابچه راهنمای کار در آزمایشگاه می دهند که در آن اوصاف کامل چگونگی یک آزمایش آمده است. چنین آزمایشی که در گذشته هزاران بار انجام شده و نتیجه آن پیشاپیش با کمال اطمینان تخمین زده می شود، مغایرت کامل با روح علم دارد. هرگز به دانش آموز شیوه غیر متعارفی که این آزمایش طرحریزی شده، یا ناکامی ها، خطاها، و آزمون های متعددی که مؤدی به این آزمایش شده، نشان داده نمی شود. به گفته یکی از فیزیکدانان مشهور قرن بیستم، تتمیم و تکمیل آزمایشی موفقیت آمیز، که در گذشته به کرات اتفاق افتاده است، امری است که تحقق آن بسیار نادر است. خطا کردن در این آزمایش بهای سنگینی دارد، زیرا که ما باید پس از ارتکاب خطا تفحص نماییم در کجا به خطا رفته ایم. این رویه به مشی واقعی علم بسیار نزدیکتر است.
تعاریف سنتی از علم، چیست؟
(رده بندی اطلاعات- روش علمی)
8- دو تعریف از علم که با آنها مواجه می شویم، غالباً علم را با فراگیری و رده بندی اطلاعات و با روش علمی پیوند می زنند. اینک، به بررسی این دو تعریف می پردازیم.
الف: رده بندی اطلاعات:
تردیدی نیست که دانشمندان به فراگیری و رده بندی اطلاعات کشش و دلبستگی دارند. اما، اگر ما این را، به عنوان یگانه تعریف علم بپذیریم، آنگاه باید کتابداران را نیز جزو دانشمندان محسوب کنیم. ولی حقیقت امر این است که رشته ای تحصیلی به نام علم کتابداری وجود دارد. همچنین بنا بر این تعریف، کامپیوترها نیز باید دانشمند به حساب آیند. ولیکن به نظر می رسد میان آنچه یک فیزیکدان، فی المثل، انجام می دهد و آنچه یک کتابدار یا یک کامپیوتر می کند، تفاوتهای مهمی وجود دارد.
ب: روش علمی
همان گونه که خاطر نشان کردیم، فردی ممکن است از روش علمی بهره ببرد، اما خود از اهل علم نباشد. شاید تفاوت در این باشد که، شناخت علمی شناختی است که با استفاده از روش علمی به دست می آید. شالوده های اصلی روش علمی را به انحاء گوناگونی توصیف کرده اند، ولی می توانیم آنها را به اختصار بدین گونه تلخیص کنیم: (1) مشاهده یک پدیدار(10) یا مسأله خاص؛ (2) صورت بندی(11) فرضیه؛ (3) استنتاج نتایج از این فرضیه؛ (4) تایید(12) فرضیه که مؤدی به صورت بندی قوانین می شود.
طنزی برای تعریف سنتی از علم: چتر شناسی سامرویل!
9- علم چتر شناسی(13) سامرویل(14) چیست؟
برای اثبات این مطلب که، تعریف سنتی علم به عنوان رشته یا رشته هایی که در آن از روش علمی استفاده می شود نارساست، جان سامرویل، بطرز هجوآمیزی علم مضحک چترشناسی را صورت بندی کرده است. البته این علم چترها را مطالعه می کند، که ممکن است تا حدی پیش پا افتاده به نظر بیاید، ولی با لختی تامل آشکار می شود که این عمل کاملاً با غرض مصرح علم که همانا فراگیری دانش است، وفاق تام دارد. در این علم، حقیقت مسلماً بسیار حائز اهمیت است. این علم با مشاهده، مشاهده تعداد چترهای گروه برگزیده ای از مردم، اندازه چترها، وزن و رنگ آنها، آغاز می شود. سپس سامرویل فرضیه هایی را در باب انواع چترها و روابطشان که توانسته پیدا کند، صورت بندی کرده است. از این فرضیه ها، نتایجی را استنتاج کرده که بعداً به تایید یا عدم تایید آنها می پردازد. سرانجام او، به صورت بندی قوانینی از این دست رهنمون شد: «قانون تنوع رنگ چترها بر پایه جنسیت مالکین آنها» که مبین آن است، زنان متمایل به داشتن چترهای رنگارنگ هستند، و مردان متمایل به داشتن چترهای تیره رنگ. می توان به این هجو سامرویل افزود که، چترشناسی به ما این امکان را می دهد که با ضریب بالایی از احتمال پیش بینی کنیم، با مردانی که برخورد خواهیم کرد دارای چترهای تیره رنگ، و زنانی را که در یک روز بارانی خواهیم دید دارای چترهایی رنگارنگ باشند. علاوه بر این، این آمارها برای تولید کنندگان چتر اهمیت علمی زیادی دارند. آیا همه اینها نشان دهنده این است که چترشناسی یک علم است، یا نشان دهنده اینکه علم را صرفاً نمی توان به عنوان رشته ای تحصیلی تعریف کرد که در آن معرفت از طریق بهره جستن از روش علمی فراگرفته می شود(15) ؟
منشأ علم جدید چیست؟
10- امروزه در مدارس و دانشگاه ها علم را بیشتر به شکلی غیر تاریخی تدریس می کنند. اندیشه های اصلی یک رشته علمی به ساده ترین صورت ممکن در کتاب هایدرسی عرضه می شود و از فرایند تاریخی طولانی و پرپیچ و خمی که مقدمه کشف این اندیشه هاست چندان یاد نمی شود. البته اگر هدف تدریس علوم باشد، این شیوه مناسب است. اما اگر کسی از تاریخ اندیشه های علمی نیز سررشته ای داشته باشد، آنگاه بحث هایی را که فیلسوفان علم مطرح می کنند بهتر درمی یابد. و، چنان که در فصل 5 خواهیم دید، محقق شده است که توجه دقیق به تاریخ علم شرط ضروری تحقیق جدی در زمینه فلسفه علم است.
منشأ علم جدی را باید در دورانی جست که تحولات سریع علمی بین سالهای 1500 و 1750 در اروپا رخ داد، و این همان دوره ای است که اکنون در میان ما به نام عصر انقلاب علمی شهرت دارد. البته تحقیق علمی، هم در عصر باستان صورت می گرفت هم در قرون وسطی، و انقلاب علمی بدون مقدمه و ناگهانی اتفاق نیفتاد. اما در عصر باستان و قرون وسطی جهان بینی حاکم، مشرب ارسطویی بود که برگرفته از نام ارسطوست. ارسطو، فیلسوف یونانی عهد باستان، صاحب نظریات مشروح و مفصلی در طبیعیات، زیست شناسی، نجوم و کیهان شناسی است. اما اندیشه ها و نیز روش های تحقیق ارسطو به چشم دانشمند دوران جدید بسیار غریب می نماید. مثلاً یکی از نظریات او این است که همه اجرام زمینی فقط از چهار عنصر ساخته شده اند: خاک، آتش، هوا، و آب. این نظر ارسطو با آنچه در شیمی جدید مطرح می شود آشکارا در تعارض است.
در سیر تحول جهان بینی جدید علمی نخستین مرحله سرنوشت ساز انقلاب کوپرنیکی بود. بیکولاس کوپرنیک (1473-1543)، منجم لهستانی، در 1542 کتابی منتشر کرد که در آن به مدل زمین مرکزی عالم حمله برد. طبق این مدل، زمین ثابت و ساکن است و در مرکز عالم قرار دارد و خورشید و سیارات به دور آن می-گردند. نجوم زمین مرکزی، که به آن نجوم بطلمیوسی هم می گویند (برگرفته از نام بطلمیوس، منجم یونان باستان) جزء اساسی و بسیار مهم جهان بینی ارسطویی بود و به مدت 1800 سال حاکمیت بلامنازع داشت. ولی کوپرنیک مدل دیگری عرضه کرد که در آن خورشید مرکز ثابت عالم است و سیارات، از جمله زمین، به دور آن می گردند (شکل 1). براساس مدل خورشید مرکزی، زمین صرفاً سیاره ای است در ردیف دیگر سیارات. به این ترتیب آن جایگاه ممتاز و منحصر به قردی را که زمین در سنت گذشته به خود اختصاص می داد در اینجا از دست می دهد. در آغاز با نظریه کوپرنیک مخالفت بسیار شد، به خصوص از طرف کلیسای کاتولیک که رهبرانش تصور می-کردند این نظریه با نص کتاب مقدس سازگار نیست. کلیسای کاتولیک در 1616 همه کتاب هایی را که در آنها از حرکت زمین جانبداری می شد تحریم کرد. اما صد سال گذشت و نظریه کوپرنیکی به نظریه ای عادی و جاافتاده تبدیل شد.
نوآوری کوپرنیک نه تنها علم نجوم را ترقی داد بلکه به طور غیر مستقیم و به واسطه کارهای یوهانس کپلر (1571-1630 ) و گالیلئو گالیله (1564-1642) به تکوین فیزیک جدید انجامید. کپلر دریافت که برخلاف تصور کوپرنیک سیارات در مدارهای دایره ای شکل به دور خورشید نمی گردند، بلکه مدارشان بیضی شکل است. این «قانون اول» او درباره حرکت سیارات است که قانون بسیار مهمی است. قانون های دوم و سروم کپلر سرعت گردش سیارات را به دور خورشید تعیین می کنند. با کنار هم قرار دادن قوانین کپلر نظریه ای درباره سیارات به دست می آید که بسیار برتر از نظریات پیشین است و با آن می توان مسائلی را حل کرد که منجمان قرن ها از حل شان درمانده بودند. گالیله تمام عمر از نظریه کوپرنیکی پشتیبانی کرد و در اختراع تلسکوپ یکی از پیشگامان بود. وقتی او با تلسکوپش به آسمان نگریست بسیاری چیزهای شگفت کشف کرد، از جمله کوه های ماه، شمار عظیمی از ستارگان، کلف های خورشید، و قمرهای سیاره مشتری. همه این ها در تعارض کامل با کیهان شناسی ارسطویی بود و در روی آوردن جامعه علمی به نظریه کوپرنیکی نقش محوری داشت.
البته ماندگارترین تاثیر گالیله نه در علم نجوم بلکه در علم مکانیک بود که در آن نظریه ارسطو را رد می کرد. به نظر ارسطو اجسام سنگین تر در مقایسه با اجسام سبک تر با سرعت بیشتری سقوط می کنند. گالیله در مقابل نظر ارسطو این نظریه دور از انتظار را پیش نهاد که اجسام دارای وزن های مختلف هنگام سقوط آزاد با سرعت مساوی به زمین سقوط می کنند. (هر چند در عمل اگر یک پر و یک گلوله توپ را از ارتفاعی یکسان رها کنیم، گلوله توپ زودتر به زمین می رسد، اما طبق نظر گالیله این اتفاق صرفاً معلول مقاومت هواست و در خلأ آن دو هم زمان به زمین می رسند.) گالیله همچنین نشان داد که اجسام هنگام سقوط آزاد شتاب ثابت دارند یعنی در زمان های واحد افزایش سرعت شان یکسان است. این قانون مشهور است به قانون سقوط آزاد گالیله. شواهد گالیله بر اثبات درستی این قانون- که اُسّ اساس نظریه او در مکانیک است- هر چند قطعی و تام نبود اما قانع کننده بود.
گالیله را معمولاً نخستین فیزیک دان به معنای جدید کلمه به شمار می آورند. او نخستین کسی بود که نشان داد برای توصیف رفتار اشیا در جهان مادی، مانند اجسام در حال سقوط، پرتابه ها و غیره می توان از زبان ریاضیات استفاده کرد. این نکته امروزه به نظر ما بدیهی می آید زیرا اکنون روال معمول این است که نه تنها در علم فیزیک بلکه در زیست شناسی و اقتصاد نیز برای صورت بندی نظریات علمی از زبان ریاضی استفاده شود. ولی در زمان گالیله این مطلب بدیهی نبود. تصور عمومی این بود که ریاضیات صرفاً با امور انتزاعی سر و کار دارد و از این رو با واقعیت فیزیکی بی ارتباط است. یکی دیگر از نوآوری های گالیله این است که او بر آزمون تجربی فرضیه ها تأکید می کند و آن را بسیار مهم می شمرد. دانشمند عصر جدید این را هم شاید بدیهی بشمرد. اما در عصر گالیله معمولاً آزمون تجربی را شیوه قابل اعتماد کسب دانش به شمار نمی آوردند. تأکید او بر آزمون تجربی سرآغاز دورانی است که در آن برای پژوهش در باب طبیعت به نگرش تجربی روی آورده می شود- گرایشی که تا به امروز نیز باقی است.
گالیله در گذشت، اما انقلاب علمی شتاب بیشتری گرفت. رنه دکارت (1596-1650)، فیلسوف، ریاضی-دان، و دانشمند فرانسوی «فلسفه ای مکانیک» به وجود آورد که از اساس جدید بود. برمبنای این فلسفه جهان طبیعت فقط از ذرات مادی لَخت تشکیل شده که با یکدیگر تصادم می کنند و بر هم اثر می گذارند. به نظر دکارت قوانین حاکم بر حرکت این ذرات، کلید فهم ساختار عالم کوپرنیکی بود. در فلسفه مکانیکی تصور می شد که می توان همه پدیده های مشاهده پذیر را بر حسب حرکت این ذرات لَخت و حس ناشدنی تبیین کرد. این فلسفه در نیمه دوم قرن هفدهم به سرعت به دید علمی مسلط تبدیل شد و حتی اکنون نیز تا اندازه ای رواج دارد. کسانی مثل هویگنس، گاسندی، هوک، بویل و دیگران طرفدار صورت های مختلف فلسفه مکانیکی بودند. مقبولیت گسترده این فلسفه به معنای زوال قطعی جهان بینی ارسطویی بود.
در کارهای آیزاک نیوتن (1642-1727) بود که انقلاب علمی به اوج خود رسید. دستاوردهای او در تاریخ علم همتا ندارد و شاهکارش اصول ریاضی فلسفه طبیعی است که در سال 1687 انتشار یافت. نیوتن این نظر طرفداران فلسفه مکانیکی را که معتقد بودند عالم فقط از ذرات متحرک تشکیل شده پذیرفت، ولی تلاش کرد قوانین دکارت را درباره حرکت، و نیز قواعد او را در باب برخورد ذرات، تکمیل کند. تلاش او به عرضه نظریه-ای پرقدرت در دینامیک و مکانیک انجامید.

یکی دیگر از جنبه های مهم علم طرح نظریه است. کار دانشمند فقط این نیست که دفترچه ای بردارد و نتایج آزمایش ها و مشاهدات خود را در آن ثبت کند، بلکه اصولاً باید بر مبنای نظریه ای عام این نتایج را تبیین هم بکند. درست است که انجام دادن این کار همیشه آسان نیست اما حاصل آن موفقیت های خیره کننده بوده است.

شالوده این نظریه سه قانون حرکت نیوتن و اصل مشهور گرانش عمومی اوست. طبق این اصل، در جهان هر جسمی دیگر را به خود جذب می کند و شدت جاذبه متناسب است با جرم آنها و عکس مجذور فاصله آنها. بر این اساس با قوانین حرکت می توان تعیین کرد که نیروی گرانشی چگونه بر حرکت اجسام تاثیر می گذارد. نیوتن با استفاده از ریاضیات، برای نظریه خود دقت و نظم ریاضی به ارمغان آورد. او برای این کار روشی را در ریاضیات ابداع کرد که ما اکنون آن را «حساب دیفرانسیل و انتگرال» می نامیم. نکته شگف آور این است که او نشان داد با مختصری حک و اصلاح قوانین کپلر درباره حرکت سیارات و قانون گالیله راجع به سقوط آزاد، منطقاً می توان آنها را از قوانین خود او در باب حرکت و گرانش استنتاج کرد. به بیان دیگر، هم حرکت اجسام زمینی و هم حرکت اجرام آسمانی را می شد بر اساس قوانینی واحد تبیین کرد. نیوتن صورت بندی کمی دقیقی از این قوانین به دست می داد.
با فیزیک نیوتنی چارچوبی برای علم فراهم آمد که تقریباً دویست سال دوام آورد. به این ترتیب فیزیک دکارتی به سرعت از رونق افتاد. در این دوران دویست ساله، به یمن توفیق نظریه نیوتن، اعتماد به علم فزونی یافت. تصور عمومی این بود که نظریه نیوتن از ساز و کار حقیقی طبیعت پرده برداشته و با آن می توان همه چیز را، دست کم در عالم نظر، تبیین کرد، بسیاری کسان تلاش کردند که برای تبیین پدیده های دیگر نیز تا حد مقدور از شیوه نیوتن استفاده کنند. در قرون هجدهم و نوزدهم، همچنین پیشرفت های علمی در خورد توجهی، به خصوص در تحقیقات مربوط به شیمی، نورشناسی، انرژی، ترمودینامیک، و الکترومغناطیس، رخ داد. بیشتر این پیشرفت ها را نیز از برکات تلقی نیوتنی از جهان می دانستند. دانشمندان اساس نظر نیوتن را درباره جهان صحیح می دانستند، می ماند مسائلی جزئی که آنها هم باید حل می شد.
اما در نتیجه تحولات تازه و انقلابی علم فیزیک، یعنی به صحنه آمدن نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی، اطمینانی که به تصویر نیوتنی وجودداشت در نخستین سال های قرن بیستم به باد رفت. نظریه نسبیت، که کاشفش اینشتین بود، معلوم می کرد که مکانیک نیوتنی در مورد اجسام پرچگال و اجسام با سرعت بالا نتایج صحیحی به دست نمی دهد. از طرف دیگر مکانیک کوانتومی نشان می داد که وقتی نوبت به اجسام بسیار کوچک یعنی ذرات بنیادی می رسد نظریه نیوتن باز می لنگد. هم نظریه نسبیت و هم مکانیک کوانتومی، و به خصوص این دومی، نظریاتی عجیب و انقلابی اند و مدعاهایی را درباره واقعیت مطرح می کنند که برای بسیاری افراد پذیرش یا حتی درک آنها بسیار دشوار است. ظهور این نظریات مفاهیم فیزیک را دستخوش تلاطمی عظیم کرد، تلاطمی که تا روزگار ما نیز پاییده است.
تا اینجا ما در شرح کوتاه مان از تاریخ علم بیش از همه فیزیک را مورد توجه قرار داده ایم. این میزان توجه اتفاقی نیست، چون فیزیک هم اهمیت تاریخی زیادی دارد و هم به یک اعتبار بنیادی ترین رشته علمی است. زیرا آنچه موضوع علوم دیگر است، در مراتبه ای عمیق تر از اجزاء و عناصری تشکیل می شود که دیگر موضوع آن علوم نیستند بلکه موضوع فیزیک اند. مثلاً گیاه شناسی را در نظر بگیرید. گیاه شناسان درباره گیاهان تحقیق می کنند، اما گیاهان در نهایت از مولکول و اتم ساخته شده اند که ذرات فیزیکی هستند. پس پیداست که گیاه شناسی به اندازه فیزیک بنیادین نیست، هر چند از این سخن نباید نتیجه گرفت که اهمیت گیاه شناسی از فیزیک کمتر است. ما در فصل 3 باز هم به این مطلب خواهیم پرداخت. در تکوین علم جدید حتی اگر بخواهیم به شرحی مختصر بسنده کنیم باید از علومی غیر از فیزیک هم حتماً ذکری به میان بیاوریم وگرنه شرح مان ناقص از کار درمی آید.
در زیست شناسی، رویداد مهم کشف نظریه «تکامل بر پایه انتخاب طبیعی» بود. کاشف این نظریه چارلز داروین است که آن را در سال 1859 در کتاب منشأ انواع معرفی کرد. تا آن زمان باور عمومی این بود که خداوند گونه های مختلف موجودات را، چنان که در سفر پیدایش آمده، جدا جدا آفریده است. اما داروین این نظر را مطرح می کند که گونه های امروزین موجودات در واقع حاصل تحول گونه های گذشته اند و این تحول از رهگذر انتخاب طبیعی رخ می دهد. انتخاب طبیعی وقتی رخ می دهد که بعضی از موجودات زنده به سبب ویژگی های جسمی شان بیش از موجودات زنده دیگر زاد و ولد می کنند. اگر این ویژگی هایی آنها را فرزندان شان به ارث ببرند، به مرور زمان افراد این گونه هرچه بیشتر و بهتر با محیط اطرافشان انطباق می یابند. به نظر داورین هر چند این فرایند ساده است اما چه بسا در نتیجه همین فرایند ساده پس از چندنسل گونه ای کاملاً جدید پا به عرصه وجود بگذارد. شواهدی که داروین به سود نظریه خود عرضه می کرد به قدری قانع کننده بود که به رغم مخالفت-های شدید اهل الهیات، نظریه او در ابتدای قرن بیستم دیگر به عنوان عقیده غالب پذیرفته شده بود. تحقیقات بعدی نظریه داروین را به جد تایید کرد و این نظریه تبدیل شد به ستون فقرات دیدگاه جدید در زیست شناسی.
در قرن بییستم در زیست شناسی انقلاب دیگری هم رخ داد: ظهور زیست شناسی مولکولی و به خصوص ژنتیک مولکولی. البته این انقلاب هنور نصفه نیمه و ناتمام است. باری، در 1953 واتسون و کریک به ساختمان DNA پی بردند. DNA ماده سازنده ژن ها در سلول های موجودات زنده است. با این کشف می شد توضیح داد که چگونه اطلاعات ژنتیکی از یک سلول به سلول دیگر رونوشت برداری و از پدر و مادر به فرزند منتقل می شود. از این طریق برای این سوال نیز که چرا فرزند شبیه پدر و مادر از کار درمی آید جوابی پیدا می شد. در نتیجه این کشف، حوزه ای تازه و مهیج در تحقیقات زیست شناسی به وجود آمد. در طی 50 سالی که از زمان تحقیقات واتسون و کریک می گذرد، زیست شناسی مولکولی به سرعت رشد کرده و تلقی ما را از وراثت و از نحوع عمل ژن ها در ایجاد موجود زنده یکسره دگرون ساخته است. تلاش هایی که اخیراً صورت گرفته تا برای مجموعه کامل ژن های انسان تعریفی مولکولی عرضه شود (و به نام برنامه ژنوم انسانی مشهور است) نشان می دهد که زیست شناسی تا کجا پیش رفته است. در قرن بیست و یکم ما باز هم شاهد اتفاقات مهیجی در زیست شناسی خواهیم بود.
در قیاس با گذشته در صد سال اخیر امکانات و منابع بیشتری به پژوهش علمی اختصاص یافته است که یکی از اثراتش به وجود آمدن بسیاری از رشته های علمی از قبیل علم کامپیوتر، هوش مصنوعی، زبان شناسی و عصب پژوهی است. شاید بتوان مهم ترین واقعه 30 سال اخیر را ظهور علوم شناختی دانست که در آنها وجوه گوناگون شناخت بشری از قبیل ادراک، حافظه، یادگیری و استدلال مورد مطالعه قرار می گیرد. علوم شناختی، روان شناسی سنتی را به کلی تغییر داده است.
تکوین علوم شناختی عمدتاً از این اندیشه نشئت می گیرد که ذهن انسان از جهاتی شبیه کامپیوتر است، و وقتی چنین است پی می توان با مقایسه فرایندهای ذهنی بشر و کارکردهای کامپیوتر این فرایندها را بهتر شناخت. علوم شناختی اکنون در آغاز راه اند، اما این نوید را می دهند که بر پایه بتوان درباره چگونگی عملکرد ذهن بشر به اطلاعات بسیاری دست یافت. علوم اجتماعی نیز، به خصوص اقتصاد و جامعه شناسی، در قرن بیستم پا گرفته اند، اما بسیاری کسان معتقدند که این علوم به لحاظ ظرافت و دقت در مرتبه ای پایین تر از علوم طبیعی قرار می گیرد (16).
به راستی علم چیست؟
11- اینک که برخی از تصورات درست و نادرست عامه را درباره علم وارسی کرده ایم و در مورد برخی تعاریف پیشنهادی علم سخن گفته ایم، گاه آن در رسیده که تعریفی از علم را صورت بندی کنیم. چنانکه در این موارد معمول است، هر دیدگاهی را که درباره آن سخن گفته ایم، حظّی از حقیقت و مقدار زیادی اشتباه دارد. تعریفی که ما از علم خواهیم کرد مشتمل بر سه رکن عمده است: موضوع علم، روش علم و غایت علم. موضوع علم طبیعت است. طبیعت را هر چیزی می دانیم که مستقیم یا نامستقیم دستخوش تجربه انسان می شود.
روش علم مشتمل بر همه عناصری است که ما قبلاً درباره آن سخن گفته ایم. لکن چیزی که خاص روش علمی است این است که، آن به احکام عام یا تعمیم ها(17) (فرضیه هایی(18)) رهنمون می شود که به ما امکان می دهد پیش سنجی ها(19) (پیش بینی هایي(20)) بکنیم، که از شواهدی (21) که از آنها آغاز کرده ایم، فراتر بروند. به عبارت دیگر، روش علمی روش کسب اطلاعات «جدید» است. غایت علم تبیین طبیعت است به گونه-ای که این تبیین (22) همه امور واقع معلوم را فراگیرد و با هر امکانی سازگار نباشد.
این نکته آخری همان است که تبیین علم را از تبیین دینی متمایز می کند. با وجود آنکه در تبیین دینی، تبیین کردن همه امور واقع معلوم، چونان رهاورد اراده خدا امکانپذیر است، لکن همین تبیین با دنیایی که در آن امور واقع به کلی دیگرند نیز، سازگار است. به تعبیر دیگر، در مورد علم می توانیم بفهمیم که چگونه نادرست بودن آن را اثبات کنیم، ولی عین همین را نمی توان در مورد تبیین های دینی گفت. اگر بخواهیم این نکته را به صورت دیگری بیان کنیم باید بگوییم، تبیین های دینی و اسطوره ای اگرچه همه موارد جزئی را فرا می گیرند، ولی از تبیین اینکه چرا امور واقع جزئی بدین گونه یا بدان گونه ترکیب شده اند یا به همدیگر مربوط شده اند، عاجزند.
دو قسم پیش بینی را باید از همدیگر تمییز داد. به مجرد اینکه به امور واقع مشخصی، در باباموضوعی معین، علم پیدا کنیم می توانیم در مورد مصادیق آن موضوع پیش بینی کنیم. مثلاً ما به احتمال زیاد از رنگ چتر مردان اطلاع داریم. نخستین قسم پیش بینی در محدوده امور واقع معین قرار دارد. این آن قسم پیش بینی ای که ما در علم می یابیم نیست، و دلیل اینکه چترشناسی علم نیست درست همین است.
دومین قسم پیش بینی از امور واقع موجود فراتر می رود. اگر پیش بینی با آزمایشگری(23) تایید شود، می-توانیم [بر این پایه] قانونی را صورت بندی کنیم که نه فقط امور واقعی را که از آنها شروع کرده ایم، بلکه امور واقع دیگر را نیز به همین منوال تبیین کند. این قانون می تواند به عنوان زیربنای نخستین قسم پیش بینی به کار آید. خلاصه آنکه، نخستین قسم پیش بینی مبتنی بر قسم دوم هست ولی قسم دوم مبتنی بر اولی نیست. به دومین قسم پیش بینی یا تعمیم نمی توان از طریق قواعد دست یافت، بلکه با نبوغ خلاق دانشمند (اگر موفق شود) حاصل می شود. در خور ذکر است که چون تبیین های اسطوره ای و دینی طبیعت با هر وضع ممکنی سازگارند، رخصت هیچ قسم پیش بینی را به ما نمی دهند.
این واقعیت که، علم توانسته است امور واقع متعددی را تبیین کند و برای ما زمینه های زیادی را در امر پیش بینی فراهم آورد و در نتیجه ما را بر طبیعت مسلط سازد، تبیین می کند که چرا این قدر علم مردم پسند است و چرا در تمدن ما از اهمیتی چنین برخوردار است، و نشان می دهد که الگوی تبیین علمی چگونه باید باشد. با وصف این، هر قسم اطلاعی که به ما رخصت پیش بینی بدهد، لزوماً اطلاع علمی نیست. ما نباید فراموش کنیم که غایت نیل به تبیین همه امور واقع و منحصراً آن دسته از امور واقع است که اکنون هستند. (24)
منتقدان علم کیانند؟ چه می گویند؟
12- برای بسیاری اشخاص، این از مسلمات است که علم چیز خوبی است. واضح است که چرا چنین است. هرچه باشد، ما به یمن علم به چیزهایی دست یافته ایم که مسلماً برای آدمیان مفید بوده اند، چیزهایی مثل نیروی برق، آب آشامیدنی، پنیسیلین، وسایل پیشگیری از بارداری، و بسیاری بیش از این. اما علم، به رغم سهم عظیمی که در بهروزی آدمیان داشته، منتقدان خودش را هم دارد. برخی از این منتقدان می گویند هزینه هنگفتی که جامعه صرف علم می کند به قیمت بی توجهی به هنر است. به نظر برخی دیگر، علم برای ما امکاناتی فنی فراهم آورده که ای کاش نیاورده بود. مثلاً به ما این توان را داده است که سلاح های کشتار جمعی بسازیم. به عقیده

به گفته یکی از فیزیکدانان مشهور قرن بیستم، تتمیم و تکمیل آزمایشی موفقیت آمیز، که در گذشته به کرات اتفاق افتاده است، امری است که تحقق آن بسیار نادر است. خطا کردن در این آزمایش بهای سنگینی دارد، زیرا که ما باید پس از ارتکاب خطا تفحص نماییم در کجا به خطا رفته ایم. این رویه به مشی واقعی علم بسیار نزدیکتر است.

بعضی از فمینیست ها می توان به علم ایراد گرفت که جهت گیری اش ذاتاً مردانه است. کسانی هم که اعتقادات مذهبی دارند اغلب احساس می کنند ایمانشان مورد تهدید علم است. از طرفی مردم شناسان نیز علم غربی را به نخوت و غرور متهم می کنند، زیرا معتقدند که علم، خام اندیشانه، خود را برتر از دانش و اعتقاداتی می شمرد که در فرهنگ های بومی چهار گوشه عالم رایج است. نقدهایی که به علم وارد می شود محدود به این ها نیست، ولی در این فصل ما صرفاً به سه نقد می پردازیم که به خصوص دارای اهمیت فلسفی اند.
علم باوری چیست؟
13- در عصر جدید، واژه های «علم» و «علمی» وجهه و اعتبار خاصی پیدا کرده اند. اگر کسی به شما بگوید رفتارتان «غیر علمی» است قطعاً با این حرف می خواهد از شما انتقاد کند. رفتار علمی رفتاری است خردمندانه، معقول و شایسته تحسین. برعکس، رفتار غیر علمی رفتاری احمقانه، نامعقول و در خور نکوهش است. به دشواری می توان معلوم کرد که برچسب «علمی» چرا این معنای ضمنی را پیدا کرده، ولی موضوع احتمالاً به جایگاه رفیع علم در جامعه جدید مربوط می شود. در جامعه، دانشمندان افراد خبره ای محسوب می شوند که همواره باید در امور خطیر نظر آنها را جویا شد و اغلب هم بی چون و چرا باید آن نظر را پذیرفت. البته، همهمی پذیرند که دانشمندان هم گاهی خطا می کنند. برای مثال، دانشمندانی که در سال 1990 طرف مشاوره حکومت بریتانیا بودند اعلام کردند «بیماری جنون گاوی» برای انسان ها هیچ خطری ندارد، ولی بعد معلوم شد که در این مورد خطایی مصیبت بار رخ داده است. اما با این خلل های گاه و بی گاه نه ایمان مردم به علم دستخوش تزلزل می شود و نه به قدر و اعتبار دانشمندان لطمه ای می خورد. دست کم در غرب، دانشمندان را به همان چشمی می بینند که قبلاً رهبران دینی را می دیدند: کسانی که دارای دانشی تخصصی اند، دانشی که در اختیار افراد معمولی نیست.
«علم باوری» لفظی تحقیرآمیز است که برخی فیلسوفان برای توصیف چیزی که آن را علم پرستی می-دانند به کار می برند و مقصود حرمت بیش از اندازه ای است که در بسیاری از محیط های فکری برای علم قائل می شوند. مخالفان علم باوری معتقدند که علم یگانه مصداق کوشش فکری معتبر نیست، و نباید آن را شیوه برتر کسب شناخت به شمار آورد. آنها معمولاً تأکید می کنند که با خود علم ضدیتی ندارند، بلکه آنچه مخالفت شان را برمی انگیزد جایگاه ممتاز و استثنایی علم، و به خصوص علوم طبیعی، در جامعه جدید است. و نیز مخالف این فرض اند که لزوماً در هر مقوله و موضوعی می توان از روش های علمی استفاده کرد. پس هدف آنها حمله به علم نیست بلکه می خواهند علم را در جای خودش بنشانند، می خواهند نشان دهند که علم هم وزن دیگر راه های دانش اندوزی است و از آنها برتر نیست. به این ترتیب، درصددند رشته های دیگر را از، به اصطلاح، جبروت علم رهایی بخشند.
علم باوری بی تردید اندیشه کاملاً مبهمی است، و از آنجا که این لفظ عملاً دشنام محسوب می شود، کمتر کسی معترف به علم باوری است. ولی در عالم اندیشه قطعاً چیزی شبیه علم پرستی وجود دارد، که لزوماً هم بد نیست، و اساساً چه بسا علم شایسته چنین پرستشی نیز باشد. اما جدا از این که علم پرستی رواست یا ناروا، مهم این است که واقعیت دارد. یکی از حوزه هایی که معمولاً به علم پرستی متهم می شود فلسفه معاصر انگلیسی- امریکایی است (فلسفه علم صرفاً یکی از شاخه های آن است). رسم این بوده که فلسفه را، به رغم پیوندهای تنگاتنگ تاریخی اش با ریاضیات و علم، شاخه ای از علوم انسانی به شمار بیاورند و برای این کار هم دلیل قانع-کننده ای وجود داشت، زیرا سؤالاتی که در فلسفه مطرح می شوند درباره چیستی اموری مانند شناخت، اخلاق، عقلانیت، سعادت و بهروزی بشر، و نیز چیزهای دیگری است که ظاهراً برای هیچ یک از آنها با روش های علمی نمی توان جوابی پیدا کرد. هیچ رشته علمی نیست که به ما بگوید چگونه باید زندگی کنیم، شناخت چیست، یا خوشبختی آدمی به چه چیز وابسته است. این سوالات در اصل فلسفی اند.
اما به رغم آن که پاسخ یافتن برای سوالات فلسفی به واسطه علم، ظاهراً کار ناممکنی است، هستند شماری اندک از فیلسوفان معاصر که اعتقاد راسخ دارند تنها راه درست رسیدن به شناخت همان علم است. به اعتقاد آنها اگر نتوان مسئله ای را به شیوه علمی حل کرد معنایش این است که آن مسئله حقیقی نیست بلکه کاذب است. این نظر معمولاً با نام فیلسوف متوفا ویلرد ون ارمان کواین پیوند می خورد که به احتمال قوی مهم-ترین فیلسوف آمریکا در قرن بیستم است. مبنای این نظر اندیشه «طبیعت گرایی» است که بر وفق آن ما انسان-ها پاره ای جدایی ناپذیر از عالم طبیعت ایم، و برخلاف آنچه روزگاری تصور طبیعت تحقیق می کند، پس مطمئناً باید بتواند درباره حال و روز آدمی نیز تمام حقیقت را برملا سازد و دیگر چیزی برای فلسفه باقی نگذارد. قائلان به این دیدگاه گاهی این نکته را هم می افزایند که علم یقیناً پیشرفت دارد، اما فلسفه ظاهراً قرن های متوالی است که بر مدار سوالاتی ثابت و تکراری می چرخد. طبث این تلقی، چیزی که بتوان آن را شناخت فلسفی مستقل دانست وجود ندارد، زیرا شناخت یعنی شناخت علمی. اگر اساساً قرار باشد برای فلسفه نقشی قائل شویم، این این نقش صرفاً «وضوح بخشیدن به مفاهیم علمی» است و این یعنی فراهم کردن زمینه برای دانشمند تا او بتواند کارش را پیش ببرد.
تعجب ندارد که بسیاری از فیلسوفان، حاضر نیستند رشته خود را این چنین تابع و زیردست علم ببینند، و این از علت های عمده مخالفت با علم باروری است. آنها مدعی اند که کاوش فلسفی از حقایق پرده برمی دارد که دست علم از آنها کوتاه است. با روش علمی نمی توان گره از مسائل فلسفی گشود، اما این عیب فلسفه نیست، زیرا علم راه منحصر به فرد سیدن به حقیقت نیست. طرفداران این دیدگاه حاضرند بپذیرند که فلسفه باید با علم سازگار باشد، بدین معنی که مدعیات فلسفی نباید با تعالیم علمی تعارض پیدا کنند. این را هم می پذیرند که علم سزاوار هرگونه عزت و احترام است. ولی با سلطه علم، یعنی با این تصور که علم قادر است به همه پرسش های مهم راجع به انسان و جایگاه او در عالم پاسخ دهد، مخالف اند. غالباً قائلان به این عقیده نیز خود را طبیعت گرا می دانند. در بین آنها معمول نیست که بنی آدم را به نحوی از آنجا بیرون از قلمرو طبیعت و با این حساب دور از دسترس علم قرار دهند. می پذیرند که ما هم، گونه ای زیست شناختی در زمره گونه های دیگریم و جسم ما، مثل همه چیزهای دیگر این عالم، در نهایت ساخته شده از ذرات فیزیکی است اما با این نتیجه گیری مخالف اند که هرگاه با مسئله مهمی سر و کار پیدا کردیم باید به سراغ علم برویم.
در مورد رابطه بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی نیز با مسئله ای شبیه مسئله بالا روبروییم. درست مثل فیلسوفان که گاهی به دلیل رواج «علم پرستی» در فلسفه، اظهار ناراحتی می کنند، دانشمندان علوم اجتماعی هم گاه گله مندند که در این علوم نیز «پرستش علوم طبیعی» رواج دارد. جای انکار ندارد که علوم طبیعی، نظیر فیزیک، شیمی، زیست شناسی و جز این ها، در قیاس با علوم اجتماعی، نظیر اقتصاد، جامعه شناسی، انسان شناسی و جز اینها، وضعیت پیشرفته تری دارند. برخی از خود پرسیده اند که این تفاوت سطح ناشی از چیست. بعید است علتش این باشد که دانشمندان علوم طبیعی باهوش تر از دانشمندان علوم اجتماعی اند. احتمالاً یک پاسخ به سوال بالا این است که روش های علوم طبیعی بر روش های علوم اجتماعی برتری دارند. و اگر این پاسخ درست باشد، آنگاه علوم اجتماعی نیز، برای عقب نماندن از قافله، باید از روش های علوم طبیعی تقلید کنند. و واقعاً تا حدی این اتفاق افتاده است. کاربرد روزافزون ریاضیات در علوم اجتماعی چه بسا تا اندازه ای حاصل این نگرش باشد. وقتی گالیله برای توصیف حرکت از زبان ریاضی استفاده کرد، فیزیک گامی بلند به پیش برداشت. با این تفاصیل، آدمی به خود می گوید اگر بتوان موضوع و مواد علوم اجتماعی را نیز، مانند علوم طبیعی، ریاضی کرد، در آن صورت چه بسا بشود در این علوم هم گامی بلند به پیش برداشت.
اما درست همان طور که برخی فیلسوفان کاملاً مخالف ارادت در بست به علوم طبیعی اند، برخی دانشمندان علوم اجتماعی نیز این نوع شیفتگی به علوم طبیعی را، به هیچ وجه، بر نمی تابند. آنها معتقدند که استفاده از روش های علوم طبیعی در پژوهش های مربوط به پدیده های اجتماعی لزوماً کارآمد نیست. می پرسند به چه دلیل شیوه هایی را که در علم نجوم ثمربخش اند، مثلاً در تحقیقات مربوط به جوامع نیز باید به همان اندازه سودمند دانست؟ به نظر آنها پیشرفته تر بودن علوم طبیعی را نباید به روش های متفاوت تحقیق در این علوم نسبت داد. بنابراین دلیل وجود ندارد که در علوم اجتماعی از روش های علوم طبیعی استفاده کنیم. این گروه معمولاً جوان تر بودن علوم اجتماعی را در قیاس با علوم طبیعی به رخ می کشند و عدم توفیق علوم اجتماعی را ناشی از پیچیدگی پدیده های اجتماعی می دانند.
نه مسئله علم باوری را به آسانی می توان حل کرد و نه مسئله تقلید علوم اجتماعی از علوم طبیعی را. و این تا حدی از این امر ناشی می شود که «روش های علم» یا «روش های علوم طبیعی» به هیچ وجه معنای دقیق و روشنی ندارد. و این نکته ای است که طرفین بحث معمولاً در مورد ش غفلت می کنند. اگر بخواهیم بدانیم که آیا از روش های علمی در هر حوزه ای می توان استفاده کرد، و آیا با این روش ها می توان برای همه پرسش های مهم پاسخ پیدا کرد یا نه، در آن صورت پیداست که باید حتماً بدانیم روش های علمی دقیقاً چه روش هایی هستند. اما همان طور که در فصل های قبل دیدیم، این سؤال برخلاف آنچه ظاهرش نشان می دهد ابداً سؤال سرراستی نیست. البته مسلم است که ما بعضی از مؤلفه های مهم پژوهش علمی را می شناسیم: استقرا، آزمون تجربی، مشاهده، نظریه پردازی، استنتاج به قصد بهترین تبیین، و جز این ها. اما برای دادن تعریفی دقیق از «روش علمی» این مقدار کفایت نمی کند. حتی این هم معلوم نیست که آیا اساساً به چنین تعریفی می توان دست یافت یا نه. علم در طول زمان بسیار تغییر می کند، پس این فرض را به هیچ وجه نباید مسلم گرفت که «روش علمی» ثابت و ماندگاری هست، و همه رشته های علمی درهمه زمان های از آن روش استفاده می کنند. ولی این فرض در هر دو ادعا مستتر است، هم در این ادعا که علم تنها روش صحیح کسب شناخت است و هم در این ادعای طرف مقابل که به برخی سؤالات نمی توان با روش های علمی پاسخ داد. و این نکته، دست کم تا حدی حاکی از این است که مباحثات مربوط به علم باوری مبتنی بر پیش فرضی نادرست اند.
علم و دین
درگیری علم و دین، هم سابقه طولانی دارد، هم اسناد کافی. شاید مشهورترین نمونه، درگیری گالیله با کلیسای کاتولیک باشد. در 1633، دادگاه تفتیش عقاید گالیله را وادار کرد که از اندیشه های کوپرنیکی خود دست بشوید، و نیز محکومش کرد که باقی عمر را در فلورانس در حصر خانگی به سر برد. کلیسا با نظریه کوپرنیکی به این اعتبار مخالف بود که آن را مغایر کتاب مقدس می یافت. اما مهمترین برخورد علم و دین در دوران اخیر، نزاع شدیدی بود که بین داروینیست ها و خلقت باوران در ایالات متحده در گرفت. اکنون موضوع بحث ما همین بررخورد است.
مخالفت کردن با نظریه تکامل داروین از منظر الهیات، چیز تازه ای نیست. هنگامی که منشأ انواع در سال 1859 به چاپ رسید، روحانیون انگلیس بی درنگ به نقد آن پرداختند. دلیلش هم روشن بود. بر وفق نظریه داروین همه گونه های موجود، از جمله انسان، اجداد مشترک دارند و صورت فعلی آنها محصول تحولی طولانی است. این نظریه به وضوح با روایت سفرپیدایش که قائل است خداوند همه موجودات زنده را در عرض شش روز آفرید تعارض دارد. بنابراین هیچ چاره ای

در عصر گالیله معمولاً آزمون تجربی را شیوه قابل اعتماد کسب دانش به شمار نمی آوردند. تأکید او بر آزمون تجربی سرآغاز دورانی است که در آن برای پژوهش در باب طبیعت به نگرش تجربی روی آورده می شود- گرایشی که تا به امروز نیز باقی است.

نیست: یا باید نظریه داروین را پذیرفت یا آنچه را در کتاب مقدس آمده؛ هر دو را با هم نمی توان قبول داشت. با این حال بعضی از طرفداران سرسخت نظریه داروین راه هایی پیداکرده اند تا ایمان مسیحی خود را با اعتقادشان به تکامل آشتی دهند. برخی از زیست شناسان بلند آوازه در زمره این اشخاص اند. یک راه ساده این است که به تعارض مذکور زیاد فکر نکنیم. راه دیگری که توأم با صداقت فکری بیشتری است این است که بگوییم برای آنچه در سفر پیدایش آمده نباید معنای حقیقی قائل شد، لکهباید آ« راتمثیلی یا نمادین به شمار آورد. چون هر چه باشد نظریه داروین با بسیاری معتقدات مسیحی، از جمله اعتقاد به وجود خدا، کاملاً سازگار است. داروینیسم فقط در صورتی با داستان خلقت به روایت کتاب مقدس تعارض پیدا می کند که آن داستان را حقیقت بدانیم نه مجاز. با این حساب قرائتی حداقلی از مسیحیت با داروینیسم سازگاری پیدا می کند.
اما در ایالات متحده، و به خصوص در ایالات جنوبی این کشور، بسیاری از پروتستان های انجیلی راضی نیستند معتقدات دینی شان را به مقتضای یافته های علمی دستخوش جرح و تعدیل کنند. آنها تاکید می کنند که داستان خلقت به روایت کتاب مقدس حقیقت است نه مجاز، و بر این اساس نظریه تکامل داروین یکسره نادرست است. این نظر موسوم است به «خلقت باوری» که در ایالات متحده حدود 40% از جمعیت بزرگسال به آن قائل اند و این نسبت بسیار بیش از نسبت معتقدان به این عقیده در بریتانیا و اروپاست. خلقت باوری وزنه سیاسی نیرومندی است که بر تعلیم زیست شناسی در ایالات متحده تاثیری چشم گیر داشته و بسیار مایه هراس دانشمندان شده است. در محاکمه ای که در دهه 1920 برگزار شد و مشهور است به «محاکمه میمون». معلم قانون ایالتی مجرم شناخته شد. (این قانون سرانجام در سال 1967 توسط دیوان عالی لغو شد.) در ایالات متحده، به مدت چندین دهه درس تکامل از برنامه دروس زیست شناسی دبیرستان ها کلاً حذف شد، و این تا حدودی از همین محاکمه میمون ریشه می گرفت. باری چندین نسل از مردم امریکا به دوران بزرگسالی رسیدند بی آنکه چیزی درباره داروین شنیده باشند.
در دهه 1960 اوضاع به تدریج تغییر کرد و دور تازه ای از نبردها بین خلقت باوران و داروینیست ها آغاز شد که در نتیجه آن نهضتی به نام «علم خلقت» ظهور کرد. خلقت باوران می خواهند دانش آموزان دبیرستان داستان خلقت را به روایت کتاب مقدس، یعنی دقیقاً به صورتی که در سفرپیدایش آمده، فرا بگیرند، اما قانون اساسی امریکا آموزش دینی را در مدارس دولتی این کشور ممنوع می کند. کسانی مفهوم علم خلقت را برای دو زدن این مانع ساخته اند، و مدعی اند بر مبنای آنچه در کتاب مقدس در باب خلقت موجودات آمده تبیین علمی بهتری برای وجود حیات بر روی کره زمین می توان داد، بهتر از آنچه بر مبنای نظریه تکامل حاصل می شود. بنابراین تعلیم موضوع خلقت به روایت کتاب مقدس نقض قانون اساسی نیست، زیرا آموزش علم است، نه دین! در سراسر ایالات جنوبی کسانی پیدا شدند که می خواستند در جلسات درس زیست شناسی، علم خلقت تدریس شود، و معمولاً هم به این خواست شان لبّیک گفته می شد. در سال 1981 در ایالت آرکانزاس قانونی به تصویب رسید که طبق آن از معلمان زیست شناسی خواسته شد نظریه تکامل و علم خلقت را در «مدت زمان برابر» تدریس کنند. بعضی دیگر از ایالات نیز همین کار را کردند. هر چند طبق حکم یکی از قضات فدرال قانون مصوبه آرکانزاس مغایر قانون اساسی شناخته شد، ولی حتی در زمانه ما هم صدای کسانی که خواهان «مدت زمان برابر»ند به گوش می رسد. آنها این میانه گیری را عین انصاف می دانند، زیرا وقتی با دو دسته عقاید که با هم ناسازگارند سر و کار پیدا می کنیم، منصفانه تر از این چیست که به آنها فرصت برابر بدهیم؟ نظر سنجی ها نشان می دهند که اکثریت قاطع بزرگسالان در امریکا با این کار موافق اند: آنها مایل اند که در مدارس دولتی به موازات نظریه تکامل، علم خلقت هم تدریس شود.
با این وصف، تقریباً همه زیست شناسان حرفه ای علم خلقت را نوعی حقه بازی می دانند- تلاشی ناموجه و فریبکارانه که برای تبلیغ عقاید دینی تحت لوای علم صورت می گیرد، و به لحاظ آموزشی آثار فوق العاده زیان باری دارد. برای مقابله با این هجوم، معتقدان به علم خلقت جهد بسیار به خرج داده اند که پایه های داروینیسم را سست کنند. مدعی اند که به سود داروینیسم دلیل قاطعی وجود ندارد، بنابراین باید آن را صرفاً یک نظریه دانست، نه حقیقت مسلم. علاوه بر این، بر اختلاف نظرهایی که بین خود داروینیست ها هست تکیه کرده اند و با انگشت گذاشتن روی بعضی از حرف های نسنجیده معدودی زیست شناسی خواسته اند ثابت کنند که مخالفت بانظریه داروین از وجاهت علمی برخوردار است. نهایتاً قضیه را به اینجا می کشانند که چون داروینیسم «صرفاً یک نظریه» است، پس دانش آموزان را باید از نظریات دیگر از جمله نظریه خلقت (که بر وفق آن خدا جهان را در شش روز آفرید) نیز آگاه ساخت.
این سخن خلقت باوران که داروینیسم حقیقتی اثبات شده نیست، بلکه «صرفاً یک نظریه» است، به یک اعتبار سخن کاملاً صحیحی است. چنان که در فصل دوم معلوم شد اگر از اثبات معنای دقیق این لفظ را مراد کنیم، در این صورت اثبات صدق نظریات علمی همواره کاری است ناممکن. زیرا استنتاج نظریه از داده ها همواره استنتاجی غیر قیاسی است. ولی، این حکمی کلی است، بدین معنی که نظریه تکامل یگانه مصداق آن نیست، بلکه براساس همین حکم می توان گردش زمین به دور خورشید یا ترکیب آب از H2O یا میل اجسام بدون تکیه گاه را به سقوط نیز «صرفاً یک نظریه» دانست. بنابراین دلیل این قبیل نظریات را هم باید در اختیار دانش آموزان نهاد. اما معتقدان به علم خلقت این کار را دیگر نمی کنند، و ناباوری آنها متوجه کل علم نیست، بلکه به طور خاص ناظر به نظریه تکامل است. بنابراین اگر بخواهند جای پای محکمی داشته باشند نباید صرفاً بر این تکیه کنند که داده ها صدق نظریه داروین را اثبات قطعی نمی کنند، چرا که درباره همهنظریات علمی و حتی درباره اکثر عقایدی که ریشه در عقل سلیم دارند نیز عین این سخن را می توان گفت.
اما انصاف این است که طرفداران علم خلقت ادله ای اختصاصی نیز علیه نظریه داروین اقامه می کنند. یکی از دلایل محبوب آنها این است که فسیل های به دست آمده بسیار پراکنده و ناهمگون اند، و این به ویژه در مورد موجوداتی که، بنا به فرض، اجداد هوموساپینس محسوب می شوند صدق می کند. این ایراد چندان هم بیجا نیست. زیرا خود تکامل گرایان هم مدت های مدید به خاطر فقدان حلقه هایی در زنجیره فسیل ها دچار حیرت بوده اند. این هنوز هم معماست که چرا «فسیل های انتقالی» این قدر نادرند. مقصود از فسیل های انتقالی، فسیل های موجوداتی هستند که بین دو گونه قرار می گیرند. اگر بر وفق نظریه داروین، گونه بعدی محصول تکامل گونه قبلی است، پس طبعاً انتظار می رود که فسیل های انتقالی به وفور موجود باشند. خلقت باوران این گونه معضلات را پیش می-کشند تا ثابت کنند که نظریه داروین یکسره نادرست است. هرچند موانعی سبب می شوند که وضع فسیل ها را نتوان به خوبی درک کرد، اما ادله خلقت باوران نیز قوی و قانع کننده نیستند. زیرا فسیل ها تنها شواهد یا حتی بهترین شواهد مؤید نظریه تکامل نیستند. و این نکته ای است که خلقت باوران نیز اگر کتاب منشأ انواع را می-خواندند از آن مطلع می شدند. حوزه مهم دیگری که شواهدی به سود نظریه تکامل به دست می دهد کالبدشناسی تطبیقی است، همچنین است جنین شناسی، جغرافیای زیتس، و علم ژنتیک. برای مثال در نظر بگیرید که DNAی انسان و شمپانزه به میزان 98% عین یکدیگر است. اگر نظریه تکامل دست باشد این یافته و هزارات یافته شبیه این کاملاً معنی دار می شوند، و با این حساب همه این ها شواهدی درجه یک به سود نظریه تکامل اند. البته طرفداران علم خلقت نیز قادرند این یافته ها را تبیین کنند. آنها می توانند ادعا کنند که اراده خداوند بر این تعلق گرفته که ژن انسان و شمپانزه را شبیه هم بیافریند، و دلیلش را هم خودش بهتر می داند. اما این که می توان چنین «تبیین» هایی هم داد صرفاً بر این نکته دلالت می کند که نظریه داروین به لحاظ منطقی نتیجه ضروری داده ها نیست. ولی، چنان که دانستیم، این حکم در مورد همه نظریات علمی صدق می کند. و کاری که خلقت باوران می کنند صرفاً به رخ کشیدن یک اصل عام روش شناختی است، اصلی که می گوید همواره می توان داده ها را به طرف مختلف تبیین کرد. این نظر صحیح است، اما ربط ویژه ای به داروینیسم ندارد.
هرچند ادله طرفداران علم خلقت یکسره نادرست اند، اما مناقشه بین خلقت باوران و داروینیست ها به طرح سوالات مهمی درباره آموزش علم می انجامد. سوالاتی از این قبیل: در یک نظام آموزشی غیر دینی با تعارض علم و دین چه باید کرد؟ محتوای درس علوم دوره دبیرستان را چه کسی باید تعیین کند؟ آیا مالیات دهندگان حق دارند در امور مدارسی که هزینه هایشان را تامین می کنند مداخله نمایند؟ بعضی پدر و مادرها نمی خواهند نظریه تکامل یا فلان موضوع علمی به فرزندشان تعلیم داده شود، آیا حکومت نباید به خواست آنها اعتنا کند؟ این نوع مسائل که به سیاست عمومی مربوط می شوند به طور معمول چندان محل بحث نیستند، ولی مناقشه بین داروینیست ها و خلقت باوران باعث می شود که توجه اشخاص به این نوع مسائل نیز جلب شود.
آیا علم عاری از ارزش هاست؟
کمابیش همه قبول دارند که گاهی از شناخت علمی در راه اهداف غیر اخلاقی مثل ساختن سلاح های هسته ای، میکروبی و شیمیایی استفاده می شود. اما از این نمونه ها بر نمی آید که در نفس شناخت علمی عیب اخلاقی وجود دارد. در این نمونه ها آنچه غیر اخلاقی است کاربرد شناخت علمی است، وگرنه، به نظر بسیاری از فیلسوفان، بی معنی است که خود علم یا شناخت علمی را اخلاقی یا غیر اخلاقی بدانیم. زیرا علم به واقعیت ها ربط پیدا می کند و واقعیات به خودی خود هیچ معنای اخلاقی ندارند. ولی کار که ما انسان ها با واقعیات می کنیم درست یا نادرست و اخلاقی یا غیر اخلاقی است. مطابق این نظر، علم ذاتاً فعالیتی غیر ارزشی است، بدین معنی که صرفاً اطلاعاتی راجع به جهان در اختیار ما می گذارد. اما این که جامعه با این اطلاعات چه می کند موضوع دیگری است.
البته این تصور که علم در امور ارزشی موضع بی طرف دارد و نیز زیربنای این تصور، یعنی دو گانگی واقعیت و ارزش، مورد قبول همه فیلسوفان نیست. برخی از آنها معتقدند که عاری بودن از ارزش آرزویی است که هرگز برآورده نمی شود، بدین معنی که پژوهش علمی همواره توأم با داوری ارزشی است. (این بحث شبیه بحث نظریه مند بودن مشاهده است که در فصل 4 به آن پرداختیم. و در واقع این دو مدعا همواره با هم مطرح می شوند.) یک دلیل این که علم عاری از ارزش امر ناممکنی است به این واقعیت مسلم مربوط می شود که دانشمند باید برای تحقیق، موضوعی را برگزیند، زیرا نمی توان در آن واحد درباره همه چیز تحقیق کرد. بنابراین او باید داوری کند که کدام موضوع کمتر یا بیشتر شایسته تحقیق است، و خوداین کار مختصری داوری ارزشی است. دلیل دوم به این واقعیت (که دیگر شما هم با آن آشنایید) مربوط می شود که اصولاً و در عالم نظر برای هر مجموعه ای از داده ها بیش از یک تبیین می توان داد. با این حساب، هیچ گاه در گزینش نظریه توسط دانشمند، تنها عامل تعیین کننده داده های او نظریه از ارزش ها گزیری نیست، و به این ترتیب علم عاری از ارزش از محالات است. دلیل سوم این است که، برخلاف آنچه مقتضای بی طرفی در بعد ارزش هاست، بین شناخت علمی و کاربردهای آن نمی توان کاملاً جدایی

خلاصه کلام، منتقدان زیست شناسی اجتماعی را متهم می کردند که علمی است حامل ارزش ها، آن هم ارزش هایی که سخت محل تردیدند. شاید تعجب نداشته باشد که بسیاری از فمینیست ها و دانشمندان علوم اجتماعی در زمره این منتقدان بودند.

افکند. طبق این نظر، ساده لوحانه است اگر تصور کنیم که دانشمند بی هیچ غرضی، محض تحقیق، و بدون ملاحظه کاربردهای عملی آن، به تحقیق می پردازد. این واقعیت که بودجه بیشتر تحقیقات علمی امروزه توسط موسسات خصوصی تامین می شود تا اندازه ای به این نظر اعتبار می بخشد، زیرا پیداست که این قبیل موسسات به دنبال منافع تجاری اند.
این دلایل جالب توجه هستند، ولی همه آنها تا حدی انتزاعی اند. زیرا این دلایل نشان می دهند که علی-الاصول علم نمی تواند از ارزش ها عاری باشد، اما با آنها به مصادیق جزئی و عینی مداخله ارزش در علم نمی توان دست یافت. ولی در این بحث، پای مصداق های خاص نیز به میان آمده است. یکی از آنها به رشته ای به نام زیست شناسی اجتماعی انسانی مربوط می شود، رشته ای که در دو دهه 1970 و 1980 برسرآن معرکه ای برپا شد. در این رشته هدف دانشمند این است که اصول نظریه داروین را بر رفتار انسان ها تطبیق دهد. در نگاه نخست، این برنامه کاملاً معقول به نظر می رسد. زیرا از طرفی انسان چیزی نیست جز نوعی حیوان و از طرف دیگر، زیست شناسان هم می پذیرند که بر مبنای نظریه داروین می توان بسیاری از رفتارهای حیوانات را توضیح داد. برای مثال، به سادگی می توان توضیح داد که موش چرا با دیدن گربه پا به قرار می گذارد. علتش این است که موش هایی که در گذشته از گربه نمی گریختند خورده می شدند، در نتیجه تعداد بچه هایی که از آنها به جا می ماند، در مقایسه با موش هایی که می گریختند، کمتر بود. اگر فرض کنیم که این رفتار مبنای ژنتیکی دارد و از والدین به فرزندان منتقل می شود، آن گاه در طی چند نسل کل گربه ها واجد این خصوصیت خواهند شد. بر این اساس می توان تبیین کرد که معمولاً چرا موش از گربه می گریزد. تبیین هایی از این دست به تبیین «داروینی» یا تبیین «براساس اصل سازش پذیری» شهرت دارند.
به نظر زیست شناسات اجتماعی انسانی (که از این پس، محض اختصار، آنها را «زیست شناسات اجتماعی» خواهیم خواند) بسیاری از خصوصیات رفتاری انسان ها را می توان باتکیه بر اصل سازش پذیری تبیین کرد. یکی از مثال های مورد علاقه آنها پرهیز از زنای بامحارم است. زنای با محارم- یا برقراری روابط جنسی بین اعضای یک خانواده- تقریباً در همه جوامع بشری حرام شمرده می شود و در بیشتر جوامع نیز برای این کار مجازات های حقوقی و اخلاقی در نظر می گیرند. تعجب آور است که جوامع مختلف به رغم عادات جنسی بسیار متفاوت شان، در مورد زنای با محارم استثنائاً یکسان رفتار می کنند. اکنون سؤال این است که چرا زنای با محارم ممنوع شمرده می شود؟ تبیینی که زیست شناسان اجتماعی عرضه می کنند این است: کودکانی که ثمره زنای با محارم بوده اند مشکلات شدید ژنتیکی داشته اند. از این رو آنها که زنای با محارم می کردند در مقایسه با کسانی که مرتکب اینعمل نمی شدند نسل شان کمتر دوام می یافت. حال اگر فرض کنیم که پرهیز از زنای با محارم، به دلیل آن که مبتنی است بر عوامل ژنتیکی، از والدین به فرزندان منتقل می شود، بنابراین در پی چند نسل، کل جمعیت چنین رفتاری از خود بروز خواهد داد. بر این اساس می توان تبیین کرد که چرا امروزه در جوامع بشری زنای با محارم چنین پدیده کمیابی است.
چنان که می توان انتظار داشت بسیاری از اشخاص با این نوع تبیین میانه ای ندارند. زیرا زیست شناسان اجتماعی می خواهند در حقیقت این را به ما بگویند که پزهیز از زنای با محارم به صورت برنامه در ساختار ژنتیکی ما وجود دارد. اما چنین تبیینی با این حکم عقل سلیم تعارض دارد که ما از زنای با محارم بدین سبب دوری می کنیم که آموخته ایم این که نادرست است. پس این رفتار تبیین فرهنگی دارد، نه تبیین زیست شناختی. اتفاقاً پرهیز از زنای با محارم از آن نمونه هاست که چندان محل مناقشه نیست. رفتارهای دیگری هم هستند که زیست شناسان اجتماعی آنها را بر اساس اصل سازش پذیری تبیین می کنند، رفتارهایی مثل تجاوز جنسی، پرخاشگری، بیگانه هراسی، و بی بند و باری جنسی مردان. برای همه اینها یک دلیل بیشتر وجود ندارد؛ آنها که چنین رفتار می کنند زاد و ولدشان بیش از کسانی است که دست به این اعمال نمی زنند. و چون این رفتار مبنای ژنتیکی دارد، بنابراین از والدین به فرزندان منتقل می شود، البته واقعیت این است که انسان ها همه پرخاشگر، بیگانه هراس یا متجاوز جنسی نیستند. ولی از این واقعیت نمی توان نتیجه گرفت که نظر زیست شناسان اجتماعی نادرست است. زیرا لازمه سخن آنان بیش از این نیست که این نوع رفتارها یک جزء یا مؤلفه ژنتیکی هم دارند، بدین معنی که ژن یا ژن هایی وجود دارند که احتمال بروز این رفتار را در حاملان آن ژن (ها) افزایش می دهند. این برداشت بسیار ملایم تر از برداشتی است که رفتارها را تماماً به علل ژنتیکی نسبت می دهد. شاید بتوان گفت که برداشت اخیر قطعاً نادرست است. با این حساب، زیست شناسان اجتماعی صرفاً می خواهند این را تبیین کنند که اساساً چرا در انسان ها گرایشی درونی به پرخاشگری، بیگانه هراسی و تجاوز جنسی هست، حتی اگر این نوع گرایش ها به ندرت بروز بیرونی پیدا کند. پس این واقعیت که پرخاش گری، بیگانه هراسی، و تجاوز جنسی (خوشبختانه) امور نادری هستند به خودی خود اثبات نمی کند که نظر زیست شناسان اجتماعی نادرست است.
زیست شناسی اجتماعی با نقد تند بسیاری از دانشمندان روبرو شد. برخی از این نقدها به تمام معنا علمی بودند. منتقدان می گفتند بسیار دشوار است که فرضیات زیست شناسی اجتماعی را به محک آزمون بزنیم، و بر این اساس نباید این فرضیات را حقایق اثبات شده به شمار آورد بلکه باید آنها را صرفاً حدس هایی جالب توجه دانست. اما اعتراض برخی دیگر بنیادی تر بود، زیرا آنها کل برنامه پژوهشی مطرح در زیست شناسی اجتماعی را به لحاظ ایدئولوژیک مشکوک می شمردند. به نظر آنها این برنامه کوشش است برای توجیه و تبرئه رفتارهای ضد اجتماعی، که اغلب هم مردان فاعل چنین رفتارهایی هستند. برای مثال وقتی زیست شناسان اجتماعی عنصری ژنتیکی را مسبب تجاوز جنسی به شمار می آورند تلویحاً می خواهند این را بگویند که تجاوز امری است «طبیعی» و با این حساب، متجاوز جنسی مسئول واقعی اعمالش نیست، بلکه صرفاً فرمان بردار امیال ژنتیکی خود است. زیست شناس اجتماعی ظاهراً دارد می گوید «اگر ژن ها مسبب تجاوز جنسی اند، پس چرا باید متجاوز جنسی را مقصر دانست؟» تبیین هایی هم که زیست شناسان اجتماعی در باب بیگانه هراسی و بی بند و باری جنسی مردان عرضه می کنند همین قدر خطرناک شمرده می شوند. گویا تلویحاً سخن شان این است که پدیده هایی مثل نژاد پرستی و خیانت به همسر، که اکثر مردم آنها را قبیح می دانند، اموری طبیعی و گریزناپذیرند، زیرا ثمره میراث ژنتیکی ما هستند. خلاصه کلام، منتقدان زیست شناسی اجتماعی را متهم می کردند که علمی است حامل ارزش ها، آن هم ارزش هایی که سخت محل تردیدند. شاید تعجب نداشته باشد که بسیاری از فمینیست ها و دانشمندان علوم اجتماعی در زمره این منتقدان بودند.
یک راه پاسخ به این اتهام این است که بر تمایز بین واقعیت و ارزش انگشت بگذاریم. مثلاً در مورد تجاوز جنسی، امر دایر است بین دو چیز، یا ژنی هست که سبب گرایش آدمی به تجاوز جنسی می شود و از طریق انتخاب طبیعی هم گسترش می یابد، یا ژنی در میان نیست. در هر حال، این پرسشی کاملاً علمی در باب واقعیت است، هر چند جواب دادن به آن آسان نیست. اما واقعیت و ارزش یک چیز نیستند بلکه دو مقوله متفاوت اند. حتی اگر چنین ژنی وجود داشته باشد، صرف وجود آن، تجاوز جنسی را پذیرفتنی یا موجه نمی کند. و نیز از مسئولیت فرد تجاوز کار سر سوزنی نمی کاهد، چون کسی باور نمی کند که ژن کذایی به معنای واقعی کلمه آدمی را وادار به تجاوز کند. چنین ژنی، دست بالا، ممکن است مایه گرایش به تجاوز شود، اما با آموزش فرهنگی می توان بر گرایش های فطری غلبه کرد، و به همه نیز این آموزش را داده اند که تجاوز جنسی عمل نادرستی است. بیگانه هراسی، پرخاشگری، و بی بند و باری جنسی نیز مشمول همین حکم اند. تبیین این رفتارها به شیوه رایج در زیست شناسی اجتماعی حتی اگر درست باشد، باز هیچ ربطی به چگونگی اداره جامعه یا دیگر امور سیاسی و اخلاقی ندارد. اخلاق را نمی توان از علم استنتاج کرد. بنابراین زیست شناسی اجتماعی به لحاظ ایدئولوژیک به هیچ وجه علم مشکوکی نیست. زیرا این علم نیز مانند دیگر علوم صرفاً می کوشد واقعیت های مربوط به جهان را معلوم کند. گاهی اوقات این واقعیت ها موذی و مزاحم اند، ولی چاره ای نیست، باید هم زیستی با آنها را آموخت.
اگر این پاسخ به اتهام ایدئولوژیک بودن زیست شناسی اجتماعی صحیح باشد، معنایش این است که باید بین انتقادات «علمی» از زیست شناسی اجتماعی و انتقادات «ایدئولوژیک» از آن به شکل قاطع تفاوت قائل شد. این موضع معقول به نظر می رسد، اما نکته ای را ناگفته می گذارد. آن نکته این است که طرفداران زیست شناسی اجتماعی معمولاً در سیاست گرایش دست راستی داشته اند، حال آنکه تمایل منتقدانش به جناح چپ بوده است. البته برای این حکم کلی (به خصوص برای قسمت اولش که به گرایش سیاسی زیست شناسان اجتماعی مربوط می شود) بسیاری موارد استثنا می توان یافت. با این حال کمتر کسی است که وجود این جناح بندی را به نحو اجمالی نپذیرد. اگر زیست شناسی اجتماعی چیزی جز یک تحقیق بی طرف درباره واقعیت نیست، پس این جناح بندی را چگونه باید توضیح داد؟ اصلاً چرا باید بین عقاید سیاسی و نوع نگرش به زیست شناسی اجتماعی رابطه وجود داشته باشد؟ این پرسش پیچیده است. زیرا جدا از این که ممکن است برخی از زیست شناسان اجتماعی و برخی از منتقدانشان به شکلی پوشیده و اعلام نشده برنامه های سیاسی مخالف هم داشته باشند، موضوع مهم تر این است که رابطه بین عقاید سیاسی و نحوه نگرش به زیست شناسی اجتماعی حتی در مباحثات کسانی که ظاهراً به زبان علمی سخن می گویند نیز رخنه می کند. این قضیه این نکته را به ذهن متبادر می کند (هر چند آن را اثبات نمی کند) که در نهایت شاید نتوان مباحث ایدئولوژیک را به آسانی از مباحث علمی جدا کرد. پس جواب دادن به این سؤال که آیا زیست شناسی اجتماعی علمی عاری از ارزش هایست یا نه آن قدر هم آسان نیست.
نتیجه این که، فعالیتی مانند علم، که در جامعه جدید نقشی چنین محوری دارد و این میزان سرمایه عمومی را به خود اختصاص می دهد طبعاً از طرف مراکز و مراجع مختلف درمعرض انتقاد قرار می گیرد. و چه خوب که چنین است، چون پذیرش غیر نقادانه هر آنچه دانشمندان می گویند و می کنند عملی ناسالم و تعصب آلود است. هم اکنون نیز به آسانی می توان حدس زد که در قرن بیست و یکم علم، از طریق کاربردهای فناورانه اش، بر زندگی روزمره بیش از پیش تاثیر خواهد گذاشت. بنابراین، این سؤال که «آیا علم اصلاً چیز خوبی است؟» اهمیت هرچه بیشتری پیدا می کند. با تأمل فلسفی شاید نتوان به پاسخ صریح و قطعی این سؤال رسید، اما از این راه می توان اولاً تشخیص داد که موضوعات مهم این عرصه کدام اند و ثانیاً می شود به شکلی معقول و سنجیده درباره شان بحث کرد(25).
پي نوشت ها :
1- اوكاشا ، سيمر ، فلسفه علم ،‌تهران ، معاصر ، 1387 – ص ص2-1 .
2- Science
3- Scientist
4- Speculative
5-theorizing
6-speculation
7- extrasensory perception
8-institutionalization
9-excellence and evidence
10-phenomenon
11-formulation
12-confirmation
13-science of umbrellaology
14-somerville
15- چالمرز ، آلن ، چيستي علم ، تهران ، سمت ، 1378 ، ص ص23-17.
16- اوكاشا ، سيمر ، پيشين ، ص ص 14-3 .
17-generalization
18-hypotheses
19-prognosis
20-predictions
21-evidence
22-explanation
23-experimention
24-چالمرز ، پيشين ، ص ص 25-20.
25- اوكاشا ، پيشين ، ص ص 183- 163.