ابومسلم خراسانی

 

ابومسلم خراسانی

دانش نامه بزرگ اسلامی جلد: 6

 

شماره مقاله:2545

اَبوُمُسْلِمِ خُراساني(ز ح100-مقـ137ق/718-754م)،سردار پرآوازة ايراني،در اين مقاله شرح احوال وي در دو بخش آمده است:1.آغاز كار او تا خلافت عباسيان.2.از آغاز خلافت عباسيان تا قتل رسيدن او:

1.آغاز كار او تا خلافت عباسيان:پژوهش دربارة شخصيتي چون ابومسلم كه سرگذشت او با زندگي و فرهنگ مردمان درآميخته و گاه تا سرحد پرستش ستايش شده،براي پژوهشگري كه در صدد بازسازي رويدادهاي زندگي و چگونگي مرگ اوست،دشوار مي‌نمايد.دربارة ابومسلم،با دوگونه روايات روبه رو هستيم؛رواياتي كه بي‌گمان عباسيان در ساختن و پراكندن آن دست داشتند و در آنها حقيقت سرگذشت،خاصه آغاز زندگي وي را در ميان شايعات و ابهامات،تا حد ممكن پوشانيده و تحريف كرده‌اند و ديگر روايات سرگذشت قهرمانانة ابومسلم كه مردم ايران به گونه‌اي افسانه‌آميز،در داستانها و قصه‌هاي خود رقم زده‌اند.افزون بر اينها،اوضاع سياسي و اجتماعي دوران ابومسلم و سرزمين خراسان به هنگام بروز تزلزل در حكومت اموي،چندان در هاله‌اي از ابهام پيچيده كه به سختي مي‌توان دربارة بسياري نكته‌ها و جنبه‌هاي قيام عباسي و از همه مهم‌تر ميزان استقلال ابومسلم در رهبري جنبشي كه به فروپاشي كامل امويان و برآمدن عباسي انجاميد،سخن گفت.در همة مآخذي كه به طور گسترده به ذكر حوادث آن سالها پرداخته‌اند،اشاره‌هاي كوتاه و بلندي به آغاز زندگي و سرگذشت ابومسلم هست،ولي چنانكه خواهيم ديد،خاصه دربارة نژاد و خاستگاه ابومسلم و پيوند بعدي او با شبكة داعيان عراق و خراسان،روايات گونه‌گون و گاه متضادي نقل شده است كه دربارة درستي و نادرستي آنها به يقين،سخني نمي‌توان گفت.

بررسي نژاد و خاستگاه ابومسلم با ماجراي پيوند او با دعوت ضداموي به هم آميخته و پژوهش دربارة هر يك بي‌ديگري ممكن نخواهد بود.دستگاهي كه رجال دعوت پديدآورده‌ بودند،بسيار پيچيده و پنهان بود و طبعاً جز برخي آگاهيهاي پراكنده-كه دستكاريهاي بعدي و يا سهل‌انگاري در نقل آنها،بر رازآميز بودن مضمون آن روايات مي‌افزايد-در دست نداريم.دستگاه داعيان با دقت طرح‌ريزي شده بود و سخت تحت مراقبت قرار داشت و همة كساني نيز كه در اين قضايا دست داشتند،از نظر اهداف و شيوه‌ها و سنتهاي اجتماعي كه آنان را به اين جنبش پيوند مي‌داد،يكسو و متحد نبودند.داعيان عراقي با داعيان خراساني از آغاز،بر سر مسائلي توافق نداشتند و طبيعي بود كه برخي فعاليتها را از يكديگر پنهان كنند.

به هر حال اخبار مربوط به ابومسلم،بعدها چنان اهميتي پيدا كرد كه نويسنده‌اي چون ابوعبدالله مرزباني(د386ق/996م)آنها را با عنوان اخبار ابي‌مسلم الخراساني صاحب الدعوة در بيش از 100برگ گردآورد.(ياقوت،معجم الادباء،7/50)،گرچه اكنون ظاهراً هيچ نشاني از آن در دست نيست.روايت مهم ديگري از حمزة بن طلحة سلمي دربارة آغاز كار و زندگي ابومسلم در دست است كه مدايني هم آن را آورده(طبري،7/198)و ظاهراً از شهرتي برخوردار بوده است(سهمي،427؛نيز نكـ:خطيب،10/207).بخشي از اين روايت از بازماندگان ابومسلم روايت شده و بنابراين حائز اهميت بسيار است و چنانكه خواهيم ديد،در مقايسه با ديگر روايات نكات بسياري را روشن تواند كرد.گاه برخي از كساني كه دربارة آغاز كار ابومسلم نكته‌اي گفته‌اند،از مردمان نزديك به عصر او بودند.مثلاً يك روايت دربارة روابط ابومسلم با آل معقل،به يكي از بازماندگان ايشان مي‌رسد(اخبار الدولة،264).روايت ديگري به يكي از نوادگان ابراهيم امام(بلاذري،3/119)و نيز روايت ديگري به يكي از فرزندان قحطبة‌ طائي(همو،3/120)منسوب است.سند برخي روايات مبهم است و تنها از«آگاهان به امر دولت»نقل شده است(مثلاً نكـ:يعقوبي،2/327).جز اينها مورخان مهم ديگري چون هشام كلبي(بلاذري،همانجا)و محمد بن موسي خوارزمي،منجم و رياضي‌دان معروف-كه كتابي در تاريخ داشته است(ابن نديم،333)-نكاتي از سرگذشت ابومسلم آورده‌اند(بلاذري،3/207)،اما مهم‌ترين اخباري كه اينك از زندگي ابومسلم و فعاليتهاي او و حوادث خراسان به طور كلي در دست است،گزارشهاي مدايني است كه طبري غالب آنها را در كتاب خود آورده است(مثلاً نكـ:7/353،363،385،جمـ).روايات مدايني كه به طور پراكنده،در برخي مآخذ ديگر نيز آمده است(مثلاً نكـ:بلاذري،3/120؛ابن خلكان،3/148؛ذهبي،سير،6/58)،به احتمال فراوان برگرفته از كتاب الدولة منسوب به اوست(نكـ:ابن نديم،116)،گو اينكه ممكن است به مناسبت،از ديگر كتابهاي او مانند كتاب عبدالله بن معاويه(همو،114)يا كتابهايي كه جداگانه دربارة اخبار خلفاء(همو،115)داشته،نيز نقلهايي شده باشد،ولي مأخذ مهم ديگري كه معمولاً طبري اخبار آن را در برابر روايات مدايني گزارش كرده و گاه حاوي نكات ارزشمندتري است،روايات ابوالخطاب است(مثلاً نكـ:طبري،7/355،366،380)و چندان بعيد نيست كه اشارات ديگر طبري نيز كه به گونة مبهمي اظهار شده(مثلاً نكـ:7/360،389،415)،به همين راوي بازگردد.در اخبار الدولة العباسية نيز يك بار دربارة اين موضوع به او استناد شده است(ص253).نكته شگفت آنكه اين ابوالخطاب با آنكه ظاهراً-با توجه به منابع اخبار او-از نزديكان به دربار خلفاي عباسي و رجال دعوت بوده است (نكـ:طبري، 7/377، 380، 8/247؛ مسعودي، 3/257)،شخصيت شناخته شده‌اي نيست و البته در يكي دانستن او با حمزة بن علي،راوي و شيخ ابومخنف(نكـ:طبري،10/230،فهرست)بايد احتياط كرد.از ابومخنف نيز در باب فتوحات لشكر خراسان در عراق،چند خبر نقل شده است(نكـ:همو،7/414،417).

جز اينها،بايد به چند ابومسلم‌نامه(هـ م)اشاره كرد كه چهرة قهرمانانة ابومسلم را نزد مردم ايران و فرهنگ عامّه به گونة جذابي ترسيم كرده‌اند و جالب توجه آنكه گاه اخبار اين گونه آثار به متون تاريخي هم راه يافته است(مثلاً نكـ:هندوشاه،79).

در روزگاران بعد،ابومسلم همچنان چهرة جذابي براي مورخان و نويسندگان بود و آنان كه اخبار مربوط به سقوط امويان و برآمدن عباسيان را بي‌دقت به جزئياتي كه اكنون سخت مورد توجهند،مي‌نگريستند،نمي‌توانستند دست‌يابي به توفيقي چنين بزرگ و باعظمت را بي‌وجود مؤثر اين سردار ايراني دريابند.با اينهمه،دربار‌ة چند حادثة مهم،مآخذ ما چنان اندكند كه چه بسا پيدا شدن يك مأخذ،روشني قابل ملاحظه‌اي بر جزئيات يك حادثة فروريخته در تاريكي بيفكند.

در تحقيقات جديد دربارة‌ سرزمينهاي مركزي و شرقي خلافت نيز،حوادث اين روزگار و شخص ابومسلم نقطة‌ عطف سزاواري شمرده شده و پژوهشهاي جداگانه‌اي در اين باب-حتي شخصيت اسطوره‌اي او در ابومسلم‌نامه‌ها-صورت گرفته است.در ميان نويسندگان شرقي،چند محقق عرب آثار اختصاصي در اين زمينه تأليف كرده‌اند كه بارزترين جنبة آنها اهميت بخشيدن به حضور عنصر عربي در نهضت ضداموي است.اين نگرش-كه كاملاً تازگي دارد-گاه موجب ضعف تحقيق به سبب چشم‌پوشي از بسياري از مدارك و اسناد شده است و بنابراين در استفاده از آنها بايد بسيار محتاط بود.مهم‌ترين تأليف به زبان فارسي در اين باب كتاب ابومسلم سردار خراسان،از آنِ غلامحسين يوسفي است.در اينجا كوشش شده تا مآخذ كهن كه چند مأخذ تازه چاپ نيز در ميان آنهاست،دوباره مورد تحقيق قرار گيرد؛گرچه آوردن سخنس نو،مبتني بر منابع دست اول و ارائة تحليلهاي نوين اينك كاري آسان نيست و رازهاي بسياري از اين دوران شگفت همچنان در پرده مانده است.

از پاره‌هاي روايات چنين برمي‌آيد كه نام و كنية ابومسلم نخست ابواسحاق ابراهيم بن حيكان(يا ختكان:اخبار الدولة،255؛احتمالاً هر دو تصحيف بُخْتَگان،نكـ:دنبالة مقاله)بوده (همان،254،266؛بلاذري، 3/85؛مقريزي،المقفّي، 4/128،133:جيكان).پدرش را عثمان نيز ناميده‌اند(بلاذري،3/120؛نيز نكـ:اخبار الدولة،257)و ظاهراً اين نام در سلسله نسبهاي بعدي كه براي ابومسلم نوشته‌ا‌ند،وارد شده است.اما زماني كه ابومسلم-گويا اندكي پيش از رفتن به خراسان-نزد ابراهيم امام آمد،ابراهيم بنا بر احتياط لازم ديد تا او نام و كنية خود را به ابومسلم،عبدالرحمن بن مسلم تغيير دهد (همان، 254، 255؛ بلاذري، 3/85،118؛خطيب،10/207؛ابن خلكان،3/145).گفتة كساني كه اعطاي كنيه را امتيازي از سوي عربها براي ايرانيان(نكـ: ،ذيل عباسيان)و كار ابراهيم امام را نوعي افتخار براي ابومسلم تلقي كرده‌اند،بر هيچ سند و مدركي استوار نيست.تغيير نام و كنيه چندان بي‌سابقه نبود و قبلاً محمد بن علي نيز براي حفظ اسرار دعوت و جان پيروان خود،به يكي ديگر از داعيان يعني ابوعكرم(هـ م)گفته بود كه كنية‌ خود را تغيير دهد.به هر حال عبدالرحمن بن مسلم به عنوان نام و نسب،و ابومسلم به عنوان كنيه مشهور شد:خود ابراهيم امام در نامه‌اي كه براي داعيان نوشت،ابومسلم را به همين نام نسب معرفي كرد(اخبار الدولة 269).با اينهمه در پاره‌اي از نسب‌نامه‌ها،ابومسلم را عبدالرحمن بن عثمان هم ناميده‌اند(نكـ:ابونعيم،2/109؛ابن عساكر، 10/186؛ ذهبي، سير،6/68).

يك تن از آل معقل-كه هميشه خود را پرورش‌دهندگان ابومسلم مي‌نمودند-گفته است:ما آموزگاري داشتيم به نام و كنية ابومسلم عبدالرحمن بن مسلم و چون ابومسلم]حراساني[بزرگ شد،نام و كنية آن آموزگار بر خود نهاد(اخبار الدولة،265).مضمون همين روايت با اندك اختلافي در همان منبع تكرار شده،جز آنكه ابومسلم-كه غلام بود-نخست سَلم نام داشت و بعدها نام آموزگار را بر خود نهاد و در دنبالة‌ روايت آمده كه عيسي بن معقل از آغاز در خواب براي ابومسلم آينده روشني ديده بوده است(همان،258).

ابومسلم هم يك جا در صدرنامه‌اي به منصور،خود را عبدالرحمن ابن مسلم معرفي كرده است(همان،282؛بلاذري،3/203؛نيز نكـ:ابن اعثم،8/223)؛همچنين منصور به او عبدالرحمن خطاب مي‌كرده است(آبي،3/82؛ذهبي،تاريخ،357؛قس:مبرد،59؛ابن قتيبه،عيون،1/26).در روايتي كه باب طبع قصه‌گويان است،همانندي حرف اول نام منصور(= عبدالله)و ابومسلم(=عبدالرحمان)ظاهراً موضوع خوبي براي نكته پردازي در حضور خود منصور،بوده است(نكـ:يغموري،264-265؛صفدي،17/322).در روايتي منقول از اعمش(هـ م)كه به اميرالمؤمنين علي(ع)مي‌رسد،در گرماگرم جنگ صفين،از ابومسلم-با تصريح به همين كنيه-به عنوان«مردي كه شاميان را بكشد و ملك بني‌اميه بستاند»خبر داده شده است(نكـ:ابن شهر آشوب،2/262؛مجلسي،41/310-311).همچنين بنابر يكگ روايت كه نظر مساعد امام صادق(ع)نسبت به ابومسلم از آن برمي‌آيد،او را نزد آن حضرت با نام عبدالرحمن معرفي كرده‌اند(نكـ:طبرسي،272-273؛مجلسي،47/109،274-275).

دربارة نام ابومسلم روايات ديگري نيز هست كه با مبحث خاستگاه و نژاد وي ارتباط پيدا مي‌كند:چندين روايت براي ابومسلم و نياكان او نامهاي ايراني برشمرده‌اند.يك سلسله نسب اين است:بهزادان(نكـ:بلاذري،3/120:زادان)بن بنداد هرمز(همانجا؛ياقوت،معجم الادباء،5/200،به نقل از حمزة اصفهاني؛«تاريخ خلفا»،گ109).برمبناي همين روايت،نام پدر ابومسلم پيش از اسلام آوردنش،بنداد بوده و بعد به عثمان تغيير يافته است.در يك روايت ديگر نام جد او را شنفير روز(احتمالاً تصحيف شه‌فيروز)آورده‌اند(نسفي،224؛نيز نكـ:خطيب،10/207:عبدالرحمان بن مسلم بن سنفيرون بن اسفنديار).روايت ديگري در دست است كه در آن به جاي عبدالرحمان بن مسلم،ابراهيم بن عثمان بن يسار آمده است(همانجا؛دربارة علل تغيير نامها و نسبها،نكـ:دنبالة مقاله).اينكه ابومسلم و نياكان او به جز نامهاي عربي نام ايراني هم داشته‌ باشند،چندان بعيد به نظر نمي‌رسد،اما در برخي از اين تبارنامه‌ها،نسب ابومسلم يكباره پس از نام نيايش،به شيدوش(=شيدوخش)فرزند گودرز مي‌رسد كه از فرزندان بزرگمهر شمرده شده‌اند(نكـ:خطيب،همانجا؛ابن خلكان،3/145؛صفدي،18/271).

با دقت در برخي نكات اساسي اين روايت مي‌توان به نتايجي دست يافت:وقتي ابراهيم امام از ابومسلم خواست كه نام و كنية خود را تغيير دهد،در برخي مآخذ آورده‌اند كه به او گفت؛«نام خود را تغيير ده،چه اين امر(=دعوت)بر ما راست نمي‌آيد،مگر با تغيير نام تو…»(نكـ:خطيب،همانجا).اين گفتة ابراهيم مي‌تواند يك نكته را به خوبي روشن كند:احتمالاً نام ابومسلم و نسب او،عربي نبود و اين دستاويز خوبي براي دشمنان دعوت به شمار مي‌رفت و آنان مي‌توانستند جنبش را به عناوين گوناگون-و همه مرتبط با ايراني گرايي-متهم كنند.با اينهمه بايد گفت كه وجود اين نامها در نسب‌نامة ابومسلم،شايد معنايي استعاري مرتبط با قدرت و شوكت و خردمندي در كار دعوت داشته باشد.چنانكه شيدوخش-كه نسب ابومسلم به او مي‌رسد-به روايت طبري(1/508)نخستين كسي بود كه در سوگ و خونخواهي سياوخش جامة سياه بر تن كرد و نيز مي‌دانيم كه ابومسلم و همة كساني كه در برافكندن امويان نقش داشتند،به«سياه جامگان»شهره بودند.افزون بر آن،وجود نام بزرگمهر بُخْتَگان-وزير فرهيختة خسرو انوشيروان كه اتفاقاً گفته‌ا‌ند از مرو بوده است(نكـ:نولدكه،251،حاشية 1)-مي‌تواند نشانه‌اي از هوشمندي و خردمندي ابومسلم باشد.

در بررسي خاستگاه و نژاد ابومسلم بايد به چند نكتة اساسي توجه داشت:مجهول ماندن نسب و نژاد ابومسلم در سالهاي نخست دعوت،جزء سياستهاي كلي خود او و عباسيان بود.اين كار چند سود داشت:نخست آنكه نشانة اخلاص او در كار دعوت در آشفته روزگار خراسان و كشاكشهاي عربان بود؛ديگر آنكه در موقع لزوم مي‌توانست نسبت به قبيله‌هاي گوناگون آزادانه اظهار دوستي و اتحاد كند؛سوم اينكه،عباسيان مي‌خواستند پس از قرارگرفتن بر اريكة قدرت و تسلط بر اوضاع تا حد ممكن نقش ديگران را در جنبش بي‌اهميت جلوه دهند و حداكثر آنان را مزدوران خويش بنمايانند.

پدر ابومسلم در بسياري از روايات،يكي از موالي به شمار آمده و ديديم كه نامهاي گوناگون هم به او داده‌اند؛جاي ديگر او را مردي از يمن معرفي كرده‌اند از قبيلة مِزْحَجْ(اخبار الدولة،264)و يا آنكه پدرش اساساً كس ديگري بود،به نام عُمير بن بُطين عجلي(دينوري،338)كه درست نمي‌دانيم كيست(قس:روايات مربوط به پرورش ابومسلم در خاندان مَعْقِل عِجْلي در دنبالة مقاله).جز اينها مجموعه رواياتي هست كه هر يك ابومسلم را فردي عرب معرفي مي‌كند.اما با اينهمه دقت و تعصب عربان در حفظ انساب خويش،اينهمه اختلاف بر سر نسب يك عرب‌نژاد دور مي‌نمايد.گذشته از روايتي يگانه-كه مي‌گويد،ابومسلم خود را به قبيلة بني‌مراد مي‌بسته است(=«انّه اعتزي الي مُرادٍ»:اخبار الدولة،265)-و از آن باز عرب بودن وي برنمي‌آيد،روايت بسيار شايعي هست كه بنابر آن ابومسلم خود ادعا مي‌كرده كه از نسل سليط بن عبدالله بن عباس است.ماجراي اين سليط خود داستان شگفت ديگري است و چند روايتي كه در مآخذ كهن دربارة او آمده،بسيار متناقض است و انگشت تحريف عباسيان در اصل ماجرا ديده مي‌شود.كهن‌ترين روايت موجود به نقل از علي بن محمد مدايني است(نكـ:شابشتي،214-216؛ابن حجر،3/436)و به نظر مي‌رسد كه كمتر در معرض دستكاري قرار گرفته باشد.برمبناي اين گزارش،در مدينه در منزل عبدالله بن عباس كنيزي بربري،پسري به دنيا آورد كه او را سليط نام نهادند و در همانجا بزرگ شد و سپس نيز همراه علي بن عبدالله بن عباس-جد عباسيان-به شام آمد.چون وليد بن عبدالملك به خلافت رسيد(86ق/705م)،سليط ادعا كرد كه فرزند علي بن عبدالله بن عباس است.گزارشهاي ديگري نشان مي‌دهد،سليط-كه گويا بنابراين روايات با امويان و خاصه وليد بن عبدالملك دوستي داشت-هم به تحريك ايشان چنين ادعايي كرد(بلاذري،3/76 الي 77؛ابن اثير،5/257-265).به هرحال عباسيان كه نمي‌توانستند چنين ادعايي را بپذيرند،سخت در برابر آن ايستادند و سرانجام كار به قاضي دمشق رسيد.در آنجا گويا باز به تحريك وليد كه مي‌كوشيد با انتساب سليط-كه كنيززاده بود-به علي بن عبدالله بن عباس،به اعتبار عباسيان خدشه وارد كند،حكم به صحيح النسب بودن سليط داده شد و عباسيان خشمگين از اين ماجرا سرانجام سليط را در باغي كشتند و جسدش را پنهان كردند.ناپديدشدن سليط موجب بدگماني خليفه به علي بن عبدالله شد و براي آنكه از علي در اين باره اعتراف بستاند،بر او تازيانه زد و دستور داد تا وي را در شهر بگردانند.البته بعدها عباسيان ادعا كردند كه تازيانه خوردند علي بن عبدالله به سبب آن بوده كه وي خلافت را در فرزندان خويش پيش‌بيني مي‌كرده است(نكـ:مقدسي،مطهر،6/57به بعد؛اخبار الدولة،139).در هيچ يك از اين روايات دربارة سن سليط و بازماندگانش اشاره‌اي نمي‌شود،جز در كتاب العيون و الحدائق(ص183)كه روايت آن با همة روايات ديگر متفاوت است و ظاهراً تنها به سبب شهرت انتساب ابومسلم به او،از خاندان بازماندگان سليط ياد كرده است.به هرحال از دانشمندان نسب شناس-كه آثارشان اينك در دست است-فرزندي را به سليط نسبت نداده‌اند.منشأ اين روايت گويا مربوط بوده به گزارش آخرين گفت و گوي ابومسلم با منصور كه خليفه اين انتساب را گناهي بر او شمرده است(بلاذري،3/25؛دينوري،381؛يعقوبي،2/367؛ابن حبيب،195؛طبري،7/491؛ابن خلكان،3/154)و همين موضوع بعدها،بي‌آنكه به اصل ماجراي اين گفتگو اشاره‌اي شود،به مآخذ راه يافته است(مثلاً نكـ:اخبار الدولة،256؛ابن قتيبه،المعارف،420؛شابشتي،217؛ابن حزم،19)بنابراين بايد در انتساب چنين ادعايي به ابومسلم احتياط بسيار كرد،زيرا معلوم نيست كه وي چنين ادعايي كرده باشد تا مورد عتاب خليفه قرار گيرد؛خاصه كه قسمتهايي از اين روايت فقط از خود منصور نقل شده است(مثلاً نكـ:ذهبي،تاريخ،358،سير،6/65).واضح است كه انتساب به سليط در ديدة عباسيان گناهي بزرگ به شمار مي‌رفته و مي‌توانسته يكي از دستاويزهاي مناسب براي متهم كردن ابومسلم و از ميان‌برداشتن او باشد(نكـ:بلاذري،3/79؛براي بررسي متفاوتي از اين موضوع،نكـ:يوسفي،30-31).

يك نمونة ديگر از راه‌يافتن روايات مجعول به مآخذ تاريخي-كه خالي از طعن نيست-بيت هجوآميزي است كه ابودلامه(هـ م)شاعر دلقك مآب دربار منصور،در يك قصيده در ذمّ ابومسلم گفته و او را از«اكراد»خوانده است(نكـ:اخبار الدولة،همانجا؛بلاذري،3/207؛ابن قتيبة،عيون،1/26،الشعر،489؛ابن خلكان،3/155؛صفدي،18/276).

روايتهاي بسيار ديگري هست كه آغاز زندگي ابومسلم را با آل معقل عجلي پيوند مي‌دهد.در همة اين روايات،پدر ابومسلم بنده و مولاي آل معقل و مادرش كنيزي است كه دقيقاً روشن نيست از چه كسي باردار شده است و خود ابومسلم در خانة ادريس بن معقل و عيسي بن معقل در اصفهان به دنيا آمده و تا هنگام رفتن به كوفه و پيوستن به شبكة دعوت،بنده،مملوك و غلام ايشان بوده است و شايد همين شهرت موجب اينهمه اغراق گويي شده است و آل معقل خود را پرورش دهندگان و بركشندگان ابومسلم قلمداد مي‌كرده‌اند.خود در منصور هم در آخرين گفت و گوي خويش با ابومسلم،او را بندة عيسي بن معقل خوانده و تحقير كرده است(نكـ:ابن اعثم،8/227)و در بيتي از قصيده‌اي كه ابودلامه در هجو ابومسلم سروده،به اين موضوع به تصريح اشاره شده است(همو،8/288).افزون بر اينها،مجموعه رواياتي هست كه در آنها ابومسلم به سختي تحقير شده است برپاية يك روايت كهن،در سخني منسوب به پيامبر(ص)مراد از«لُكَع بن لُكَع»را ابومسلم را ابومسلم دانسته‌اند(نكـ:نعيم بن حماد،گ53الف)كه مقصود از واژة لكع،مي‌تواند بندة ناكس و گول و نادان به طور مطلق باشد(ابن منظور،ذيل لكع).در يك روايت ديگر كه باز شامل پيشگوييهايي دربارة جنبش ضداموي و«رايات سود»(درفشهاي سياه)است،از او به عنوان مرد«مجهول النسب»ياد شده است(ابن فقيه،136).همچنين يكي از سرداران ابومسلم او را لقيط(=مجهول النسب،بچه سرراهي)خطاب كرده(صابي،63-64؛ابن قتيبه،عيون،30/106)و سليمان بن كثير-دايي خراساني-هنگام ورود وي به خراسان،او را مجهول اانسب خوانده است(اخبار الدولة،270-271).همچنين مردي،نصر بن سيار را به پرهيز و دوري از فتنه‌جويي در خراسان پند مي‌دهد و مي‌گويد:به زودي مردي«مجهول النسب»كه سياه در برمي‌كند و همگان را به دولتي مي‌خواند و پيروز مي‌شود،ظهور خواهد كرد(طبري،7/138-339).

به هر حال،به دنيا آمدن ابومسلم در اصفهان،موجب پيوند او با آن شهر در اعصار بعدي شده است.حمزة اصفهاني نام و نسب ايراني او را در كتاب اصفهان خود آورده بوده است(نكـ:مجمل التواريخ،315).در يك روايت منقول از مدايني،ابومسلم از ابوبكر هذلي-كه از قصه‌گويان بود-درباره چگونگي فتح«سرزمين خود اصفهان»سؤال كرده است(نكـ:ابونعيم،2/27).نيز در ترجمة محدثان و علماي اصفهان،نامي و حديثي از ابومسلم آورده شده است(همو،2/109).بعدها نيز كه نويسندگان اصفهاني در ويژگي‌هاياين شهد كتاب مي نوشتند،نام نسب غالبا ايراني ابومسلم را مي‌آورده‌اند و از خود او نقل كرده اندكه مي‌گفت:من سلمان در نسب به هم مي رسيم(مافروخي،25).شخصيتي به نام علي‌ بن حمزهـكه اديبي معاصر حمزة اصفهاني بوده و كتابي دربارة اصفهان داشته- نسب خود را به برادر ابومسلم خراساني مي رسانده است(نكـ:ياقوت،معجم‌الادباء،5/200:ابن خلكان،3/149:ابن حجر،4/227:مجمل‌التواريخ،328،كه احتمالا در اين مأخذ،علي بن حمزة مذكور با شخصيت ديگري خلط شده است).از ديگر نكات مهم در پيوندي كه بعدها ابومسلم با مردم اصفهان يافته،اينكه محمد بن احمد مقدسي گفته است كه رايج‌ترين كنيه در اصفهان ابومسلم بوده است(ص398).شايد باز به همين سبب است كه در طول سدة 4ق،دست كم 12 محدث مشهور اصفهاني كه ابونعيم از آنان ياد كرده،نام عبدالرحمان و كنية ابومسلم داشته‌اند(نكـ:2/111-124).

جز اينها،زادگاه ابومسلم و يا پدرش را شهرهاي بوشنج]پوشنگ[(در اطراف هرات:ياقوت،بلدان،1/785)يا خُطَرنيه(در اطراف كوفه:بلاذري،3/120؛طبري،7/360)نيز دانسته‌اند.

تا اينجا ملاحظه شد كه بنده بودن ابومسلم با عرب‌بودنش و عرب بودن او با مجهول النسب بودنش تا چه اندازه تناقض دارد،اما چند روايت كهن ديگر در كتاب(اخبار الدولة العباسية هست كه با برخي روايات در مآخذ ديگر همخواني دارد و شايد برمبناي آنها بتوان به نتايجي دست يافت:روايتي ابومسلم را از خانوادة دهقانهاي اصفهان معرفي مي‌كند(ص225).بنابر يك روايت مهم ديگر،پدر و خانوادة ابومسلم در اصفهان،در قريه‌اي كه از آنِ مردي خزاعي بود،ساكن بودند و او در ستاندن خراج از ايشان سخت‌گيري مي‌كرد،پس از نزد او گريخته و به ادريس بن معقل عجلي كه او نيز از زمين‌داران آن منطقه بود،پناه بردند(نكـ:همان،263).اين روايت،با آنچه پيش‌تر از اطلاع ابومسلم از نام و نسب ايراني خود آورديم و نيز كوشش طبقة دهقانان براي حفظ سلسله نسب خود-كه بيشتر به شاهان اسطوره‌اي پيشداديان و كيانيان مي‌رسيد و دامنة آن دست كم تا قرن4ق ادامه داشت-تطابق مي‌كند.در اين روايت همچنين سخن از نياي مادري ابومسلم مي‌رود كه سرپرستي او را برعهده داشته است.پس پدر ابومسلم،احتمالاً بسيار زود-پيش يا اندكي پس از تولد او-در گذشته بوده است و اين با آن گفتة ابومسلم موافق است كه«پدرم در جايي جز موطن خويش از ميان رفت»(نكـ:همان،283).اين نكته همچنين نشان مي‌دهد كه ابومسلم از سرنوشت پدر خويش آگاه بود و به كمك يك روايت ديگر مي‌توان تا حدي سرگذشت پدر او را نيز روشن كرد:بر پاية اين روايت منقول از آل معقل كه آميخته به پاره‌اي افزوده‌هاي آنان است،پدر ابومسلم از پيش با ادريس بن معقل آشنا بوده و بعد براي جنگ به مرز(=ثغر)رفته و همانجا درگذشته است(نكـ:همان،264-265:نيز نكـ:ابونعيم،2/109،كه روايت او،آشنايي پيشين ميان آل معقل و پدر ابومسلم دانسته مي‌شود).خود اين نكته با آنچه ابومسلم دربارة پدر خويش گفته و نيز آشنايي قبلي آل معقل و خانوادة ابومسلم-كه شايد به همين سبب به آل معقل پناه برده‌اند-سازگار است.

نخستين كس از طرفداران عباسي كه ابومسلم با او آشنا شد،ابوموسي سرّاج است.آگاهيهاي ما دربارة ابوموسي بسيار اندك است و آشنايي با او مي‌تواند تا حدي در روشن ساختن سرگذشت ابومسلم مؤثر باشد.در اخبار الدولة(ص191)در روايتي از نخستين هواداران آل عباس در كوفه كه نخستين تشكل را در حدود سال 100ق به وجود آوردند،به‌ نام موسي بن سُرَيج(تاريخ الخلفاء،503:شريح)سراج اشاره شده است.در دو روايت ديگر تنها به نام ابوموسي سراج اشاره شده است(اخبار الدولة،124،195).در روايات ديگر به نامهاي ديگري برمي‌خوريم كه بي‌گمان همگي يك نفرند:عيسي بن موسي سراج(خطيب،10/207؛ابن اثير،5/254)،ابوموسي عيسي بن ابراهيم سراج(بلاذري،3/84؛اخبار الدولة،253-254)،ابواسحاق]سراج[ (همان،260)و به طور مطلق ابوموسي سراج.احتمال آنكه شخص مذكور براي پنهان كردن كار خود در دعوت نام و كنيه‌اش را تغيير مي‌داده،بعيد نيست،اما در اين نكته نمي‌توان ترديد كرد كه او شغل سراجي و لگام سازي داشته و براي فروش مصنوعات خود به نواحي جبل و خاصّه اصفهان سفر مي‌كرده و اهل كوفه بوده و از بزرگان امر دعوتش مي‌شمرده‌اند(نيز نكـ:مقريزي،المقفي،4/128).از فحواي يك خبر نيز روشن مي‌شود كه اين ابوموسي،نامه‌هاي هواداران كوفي را كه به سبب شغلش كمتر سوءظن برمي‌انگيخت،نزد محمد بن علي مي‌برد(اخبار الدولة،195).به روايتي ابوموسي با پدر ابومسلم نيز آشنا بود و همو ابومسلم را به ابوموسي سپرد و او در 7سالگي با ابوموسي به كوفه آمد(خطيب،ابن اثير،همانجاها)؛گرچه ممكن است دربارة كمي سن ابومسلم اندكي مبالغه شده باشد.براساس همة اين روايات-كه يكديگر را تكميل مي‌كنند-به دنيا آمدن ابومسلم از كنيزكي كه او را وشيكه ناميده‌اند(بلاذري،3/120)و داستانهاي متعدد دربارة پدرش و نيز تولد ابومسلم در خانة آل معقل درست به نظر نمي‌رسد.افزون بر اين،از دو روايت ديگر چنين برمي‌آيد كه ابومسلم توسط آل معقل به ابوموسي سراج معرفي شد تا احتمالا به شغل سراجي مشغول شود(نكـ:همانجا؛مقريزي،همان،4/135).به هر حال،احتمال آنكه همگي اين افراد از پيش با هم آشنا بوده و ارتباط مي‌داشته‌اند،فراوان است.مضمون برخي از روايات حاكي از آن است كه ابومسلم همراه ابوموسي سراج در اواخر دورة حكمراني خالد بن عبدالله،به عراق و كوفه آمد.گروهي از رجال دعوت-كه اسد بن عبدالله قسري(هـ م)آنان را در خراسان دستگير و به كوفه گسيل كرده بود-و نيز عيسي عجلي و برادرش در همين زمان در زندان بودند.ابومسلم كه به عنوان غلام آل معقل،به نزد ايشان رفت و آمد مي‌كرد،واسطة رجال محبوس و آزاد،همچون ابوموسي سراج بود.رجال محبوس دعوت نيز ابومسلم را براي تأمين نيازهاي خود به كوفه مي‌فرستادند،تا آنكه نزد ابراهيم امام راه يافت(اخبار الدولة،253-254)؛اما در چند نكته بايد تأمل كرد:امارت خالد تا 120ق ادامه داشت و اسد برادر او نيز در همين سال درگذشت(طبري،7/141).پس اين اتفاقات مي‌بايد پيش از اين تاريخ روي داده باشد و در اين زمان محمد بن علي،رهبر دعوت،هنوز زنده بود.بنابراين،بخش پاياني روايت دربارة ابراهيم امام درست نمي‌نمايد،اما مي‌توان حدس زد كه ابومسلم،از سوي ابوموسي سراج مأمور ارتباط با رجال محبوس دعوت بود و براي پنهان كردن اين مأموريت،خود را غلام آل معقل مي‌خواند و يا آنان او را چنين معرفي مي‌كردهآ‌ند و به همين بهانه به زندان رفت و آمد داشت.در ضمن،معلوم نيست كه آشنايي ابومسلم با دعوت عباسي در زندان صورت گرفته باشد،چه روايت ديگري در دست است كه نشان مي‌دهد كه ابومسلم هنگامي كه همراه با ابوموسي سراج به كار بازرگاني مي‌پرداخت،با وي نزد محمد ابن علي آمد و شد داشته است(اخبار الدولة،254).اما در عراق و شام براي آنكه رفت و آمد،سوءظن عوامل اموي را برنينگيزد،گاه خود را غلام آل معقل مي‌نموده و گاهي همچنان در خدمات ابوموسي به كار سراجي مشغول بوده است(نكـ:همان،254-255).تعيين دقيق تاريخ اين حوادث ممكن نيست،ولي مي‌توان آن را بين سالهاي 115 تا 120ق كه خالد بر عراق حكم مي‌راند،دانست،از سوي ديگر بررسي سال‌زاد ابومسلم مي‌تواند تا حدودي مؤثر باشد:در يك روايت گفته شده كه ابومسلم به هنگام ورود به خدمت محمد بن علي و سپس آمدنش با ابوموسي به كوفه،20 ساله بوده است(همانجا).با توجه به تاريخ درگذشت محمد بن علي(124يا125ق:همان،239؛ابن سعد،متمم/244)،مي‌توان تولد ابومسلم را بين سالهاي 100تا105ق تعيين كرد و در برخي مأخذ سال تولد او صريحاً 100ق ذكر شده است(نكـ:ابن قتيبه،المعارف،420؛ابن خلكان،3/149؛نيز نكـ:«تاريخ خلفاء»،گ 11،كه102ق آورده است).از سوي ديگر روايت بسيار نادر ولي مهمي در دست است كه نشان مي‌دهد ابومسلم با ديگر شيعيان كوفه بي‌ارتباط نبوده است.اين ماجرا به 119ق بازمي‌گردد كه مغيرة بن سعيد در كوفه قيام كرد.اين مغيره و يارانش همگي عقايد غلوآميز داشتند.در اين روايت گفته شده كه ابومسلم از ياران مالك بن اعين جهني بود و اين مالك،از شيعيان نزديك به حضرت صادق(ع)به شمار مي‌رفت و گويا با جنبش مغيره مرتبط بود(طبري،7/129).در واقع پس از قلع و قمع مغيره و ياران اندكش،مالك ارتباط با مغيره را انكار كرد و بعد كه نزد ياران خود كه ابومسلم نيز در ميان ايشان بود،بازگشت،در ابياتي به زيركي خويش در فرار از اتهام همكاري با مغيره افتخار كرد؛بعدها ابومسلم قدرت يافت،مي‌گفت:اگر مالك را بيابم،به سبب آنكه خودش را از مغيره جدا دانست،مي‌كشم(همانجا).از اين روايت چنين برمي‌آيد كه ابومسلم در حدود سال 12ق يعني در حوالي قيام مغيره در كوفه بوده و با شيعيان ديگر نيز ارتباط داشته است،اما چگونگي اين ارتباط روشن نيست.

از حدود سال 120تا124ق خبر ديگري از فعاليتهاي ابومسلم در دست نيست،گرچه بعيد نيست كه وي در اين سالها به فعاليتهاي اقتصادي هم مي‌پرداخته است؛چنانكه گفته‌اند از سوي عيسي بن معقل،بر يكي از ديههاي او وكيل بوده است(اخبار الدولة،260).همچنين مي‌بايد در اين دوره،اوضاع كلي«دعوت»را در نظر گرفت.بسيار محتمل به نظر مي‌رسد كه دو عامل موجب ركود موقتي آن شده باشد:يكي آنكه اقدامات خودسرانه و عقايد غلوآميز خداش-كه از داعيان گسيل شده به خراسان بود و سرانجام كشته شد-تا حدي در برانگيختن حسّ بي‌اعتمادي ميان داعيان و رهبران دعوت عباسي مؤثر بود(نكـ:طبري،7/141-142).ظاهراً رهبران دعوت مي‌كوشيدند تا تفاوت ميان جنبش خود و ديگر تحركات ضداموي را تا حدودي آشكارتر كنند.در اين ميان مي‌توان به جنبش زيد بن علي(ع)در كوفه(122ق)اشاره كرد كه رهبران اصلي دعوت،همچون بُكيرين ماهان كه از سوي هواداران دعوت براي پيوستن به اين جنبش سخت تحت فشار بود،همگان را از ياري رساندن به زيد برحذر مي‌داشت(نكـ: اخبار الدولة،230-231).عامل دوم مربوط است به مرگ محمد بن علي و جانشيني ابراهيم امام كه به هر حال تجديد ارتباط و احياناً سازماندهي دعوت را مدّتي به تأخير افكند.

به هرحال در روايات موجود،زنداني شدن رجال دعوت و آل معقل به همان گونه كه در زمان حكمراني خالد بن عبدالله آمده بود،دوباره در حكومت يوسف بن عمر تكرار شده و اين بار ابومسلم به عنوان بنده‌اي ميان بكير بن ماهان و دامادش ابوسلمة خلال و ابراهيم امام دست به دست مي‌شده است.تاريخ اين حوادث را تا حدودي مي‌توان تعيين كرد:هنگامي كه محمد بن علي درگذشت،بكير بن ماهان از نزد ابراهيم امام به خراسان رفت و تغيير رهبري به اطلاع پيروان رسانيد و سپس در 125ق همراه عده‌اي از آنان به كوفه آمد(همان،240-241).اينان همگي با ابراهيم در مكّه ملاقات كردند و بكير و ابوسلمه،همراه وي به شراة رفتند(همان،241)و در همانجا خبر كشته شدن يحيي بن زيد-كه بكير هواداران را به كناره‌گيري از او واداشته بود-به آنان رسيد(همان،242؛طبري،7/228).چون بكير و ابوسلمه به كوفه آمدند،بكير دستگير شد و به زندان افتاد(اخبار الدولة،245؛طبري،7/198،گرچه تاريخ 124ق براي اين روايت نمي‌تواند دقيق باشد).گفته‌اند در همين زندان يكي از آل معقل هم در حبس بود و ابومسلم خدمت او مي‌كرد و بكير چنين وانمود كه ابومسلم را از آل معقل خريده است(همانجا).روايت ديگري مبني بر آنكه ابومسلم در زندان با بكير آشنا شد(نكـ: اخبار الدولة،249)،اين گزارش را تأييد مي‌كند.اما بكير دو ماه بيش زنده نماند و رهبري داعيان(ظاهراً در رمضان يا شوال 126)به ابوسلمة خلال انتقال يافت(همان،250).بكير پيش از درگذشت،از ابوسلمه خواست تا«رايات سود»را به خراسان ببرد و ميان هواداران بپراكند(همانجا).ابوسلمه به خراسان رفت و ابومسلم را با خود برد.در اينجا مي‌بايد نكاتي را به دقت بررسي كنيم.ابوسلمه كه ظاهرا شغل صرافي داشت،برمبناي روايتي كه در مآخذ ديگر ديده نمي‌شود،ابومسلم را از عيسي بن معقل عجلي خريد و او را به عنوان خادم با خود به خراسان برد(همان،267).از يك روايت ديگر چنين برمي‌آيد كه ابومسلم-احتمالاً زماني كه بكير در زندان بود-از سوي او نزد ابوسلمه رفت و آمد مي‌كرد(همان،265).حتي گفته‌اند در اينكه ابوسلمه،ابومسلم را خريده بود،ترديد نمي‌توان كرد(همان،266).پنهان‌ كاري رهبران دعوت تا بدانجا بود كه ابوسلمه يك چند ابومسلم را در دكّان خويش به كار صرافي گماشت،گرچه ابومسلم همچنان نزد ابوموسي سراج نيز رفت و آمد داشت(همانجا).اينكه ابومسلم بارها به عنوان غلام و خادم و بنده،ميان آل معقل و ابوموسي سراج و بكير بن ماهان و ابوسلمة خلال دست به دست مي‌شد،علت ديگري جز كوشش براي پنهان داشتن فعاليتهاي ضد اموي نداشته است؛چنانكه حتي برخي از رجال نزديك به شبكة داعيان نيز از چگونگي كار ابومسلم بي‌اطلاع بودند.مثلاً يكي از آنان به ابوسلمه گفته بود كه من در اين غلام هيأت بندگان نمي‌بينم(همان،263)و نامهاي متعدد او هم،تأييدي است بر همين موضوع.به هر حال ابوسلمه به خراسان رفت و دربارة آشكار كردن قيام و جامه‌هاي سياه در 130ق-كه پيش از اين دربارة آن توافق شده بود-به هواداران دعوت تأكيد كرد و ابومسلم را نيز براي اين كار به جاهايي فرستاد(همان،245،268).آنگاه هر دو با هم به كوفه درآمدند(127ق)كه ضحاك بن قيس خارجي بر آن مسلط شده بود(ابن اثير،5/334).چندي بعد ابوسلمه با ابومسلم به شراة نزد ابراهيم امام رفتند.از پاره‌اي گزارشها چنين برمي‌آيد كه ابومسلم قبلاً نيز شايد از سوي محمدبن علي(اخبار الدولة،225)يكي دوبار به خراسان رفته بود،اما در اعتماد به اين روايات مي‌بايد بسي احتياط كرد،زيرا بعيد نيست كه با حوادث بعدي خلط شده باشد.

همچنين بايد به اين نكته توجه كرد كه احتمالاً ابومسلم پيش‌تر نيز نزد ابراهيم رفته بود(همان،261)و حتي گفته‌آند ابراهيم او را نزد پدرش محمد بن علي ديده بوده است(همان،256).از يك گفتة خود ابومسلم نيز چنين برمي‌آيد كه در حدود سال 126ق كه يزيد ناقص در مسجد دمشق نخستين خطبة خويش را ايراد كرد،ابومسلم همراه ابراهيم بوده است(همان،257؛نيز نكـ:طبري،7/268به بعد).به هرحال،ابراهيم امام كه گفته‌اند از زيركي و هوشمندي ابومسلم در شگفت شده بود،دربارة او از ابوسلمه پرسيد و ابوسلمه بنا بر اين گزارش او را آزاد كردة خود خواند و گفت كه مي‌تواند او را به ابراهيم واگذارد،و ابراهيم پذيرفت(اخبار الدولة،268).

ابومسلم مدتي-ظاهراً يكي دو سال-نزد ابراهيم ماند و چندان به وي نزديك بود كه همگان گمان مي‌بردند كه بندة اوست(همان،261،268؛نيز نكـ:بلاذري،3/119).

گفته‌اند هنگامي كه ابومسلم به ابراهيم پيوست ابراهيم از او خواست كه نام و كنيه‌اش را تغيير دهد(اخبار الدولة،همانجا).سپس نيز«ولاء»او را پذيرفت و اين موضوع و تغيير نام وي را به اطلاع هواداران كوفي خود رسانيد(همان،254).دو نكته بايد در اينجا روشن شود:بندگي ابومسلم،ابوسلمه را-كه خود از موالي بود-و سپس ابراهيم امام را و شيوع چنين امري ميان داعيان،خود احتمالا از سياستهاي عباسيان بود،براي پيش برد امر دعوت.ارتباط ابومسلم با ابوسلمه موجب شد تا«بنومُسليه»و موالي آنها كه يكي از مهم‌ترين اركان دعوت شمرده مي‌شدند و ابوسلمه خود،پس از دامادي بكير-از موالي بنومسليه-از ايشان به شمار مي‌رفت،ابومسلم را از آن خود محسوب دارند(همان،266؛دربارة بنومسليه،نيز نكـ:هـ د،ابوالعباس سفاح).ديگر آنكه در اين صورت ابراهيم امام مي‌توانست او را به عنوان يكي از اعضاي خاندان خود نزد خراسانيان بفرستد كه از وي چنين تقاضايي داشتند(طبري،7/353).

دربارة رفتن ابومسلم به خراسان و ارتباط با داعيان مقيم آنجا،در منابع روايات آشفته‌اي نقل شده است.اين نكته كه رفت و آمد داعيان خراساني به كوفه-كه غالبا به بهانة حج صورت مي‌گرفت-در چند نوبت انجام شده و نام داعيان در مواردي متفاوت آمده،قابل توجه است.چنانكه ديديم،پس از درگذشت محمد بن علي و جانشيني ابراهيم،بكير به خراسان رفت و گروهي از داعيان را به ملاقات با ابراهيم برانگيخت و اينان همگي در 125ق وارد كوفه شدند(اخبار الدولة،240).نكتة مهم اينجاست كه نام سليمان بن كثير،رهبر داعيان خراسان،در بين آنان نيست.به هرحال،اينان همگي دعوت كرده بودند كه ابراهيم را در مكه ملاقات كنند.پس همراه ابوسلمه به مكه رفتند و مالي را كه گرد آورده بودند،به ابراهيم سپردند(همان،241).در يك روايت ديگر-كه نام سليمان بن كثير بين داعيان ديده مي‌شود-همين گزارش تكرار شده و آمده است كه ابومسلم همراه ايشان به مكه رفت و ظاهراً ابراهيم در آنجا نخستين بار ابومسلم را ديد(همان،255-256).اما ذكر نام سليمان بن كثير در اين روايت،به احتمال فراوان مربوط به ماجراي ديگري است كه در حدود سال 124ق اتفاق افتاد و سليمان و چند داعي ديگر در سر راه حج به كوفه درآمدند و نخستين بار ابومسلم را نزد آل معقل و ديگر داعيان ديدند و چون دربارة او پرس و جو كردند،پاسخ شنيدند كه:غلامي است از سراجان كه همراه ماست(طبري،7/198-199؛ازدي،50).اينكه آنان نخواستند هويت واقعي ابومسلم را براي داعيان خراساني آشكار كنند،ظاهراً معلول اختلاف سياسي ميان داعيان عراقي و خراساني بر سر دعوت بر ضد اموي بود،زيرا چنانكه بعدها روشن شد،وجود سليمان بن كثير و كساني چون او تمايلي به ديگر خاندانهاي هاشمي داشتند و خرده‌گيري داعيان خراساني كه با بكير آمده بودند،از ابراهيم امام در مورد ياري نرساندن به زيد و تنها گذاردن فرزندش يحيي(اخبار الدولة،241)نشان از همين اختلاف دارد.در اين باب همچنين مي‌توان از لاهز بن قريظ نام برد كه يكي از اين ديداركنندگان و خود از داعيان بود و بعدها موجب نجات جان نصر بن سيار از دست ابومسلم شد و به گونه‌اي او را فراري داد و ابومسلم به همين سبب دستور داد تا او را گردن زدند(يعقوبي،2/342؛طبري،7/384-385).

به هرحال ابراهيم كار خراسان را به ابومسلم سپرد و هواداران خويش را به طاعت از او دستور داد(همو،7/344).اين كار به تقاضاي خود اعيان صورت گرفت كه زمان را براي آشكارشدن امر دعوت،به سبب نزاعهاي گسترده ميان عربها مناسب مي‌ديدند،گفته‌اند كه ابراهيم پيش از آنكه ابومسلم را گسيل كند،به او گفت:اي عبدالرحمان،تو از ما اهل بيت هستي(=«اِنّكَ رجُلً مِنّا اهل البيت»)و سپس سفارش كرد كه بايمانيان نيكو رفتار كند و با ايشان باشد،چه قيام جز به ياري آنان به جايي نرسد،اما به ربيعه بدگمان باشد و در كار مضريان نيكو بنگرد كه ايشان دشمنان خانگي هستند و هر كه را از آنان كه دربارة او بدگمان است،بكشد و اگر توانست در خراسان يك تن عرب زبان برجاي نگذارد و حتي از كشتن بچه‌اي كه دربارة او بدگمان است،درنگذرد و ديگر آنكه با سليمان بن كثير مخالفتي نكند (همانجا؛ العيون، 184؛مقريزي،المقفي،4/136،النزاع،95-96).

چند تن از محققان در صحت انتساب اين وصيت-كه در چند مأخذ كهن با اندك تفاوتي ياد شده-خاصه در اين نكته كه«يك تن عرب زبان در خراسان برجاي نماند»،ترديد كرده‌اند(فاروق عمر،169به

بعد؛فراي،46-47).باتوجه به حضور گروهي از عربها در شبكة دعوت و نيز اينكه ابراهيم خود عرب بود،اظهار اين مطلب توسط او اندكي بعيد به نظر مي‌رسد.اينكه ابومسلم اين وصيت را كاملاً اجرا كرد يا نه،چندان به اصل موضوع ارتباطي ندارد،اما بايد توجه كنيم كه عباسيان در دعوت خود اساساً به موالي-يعني ايرانيان-تكيه داشتند و براي دست يافتن به هدف خود بسيار كارهاي ديگر كرده بودند كه بي‌سابقه بود و هيچ بعيد نيست كه تا اينجا نيز پيش رفته باشند.وانگهي،در اينجا حساب بني‌هاشم از ديگر عربها جدا بود و گرنه ايرانيان گرد آنان فراهم نمي‌آمدند.اين ويژگي ايشان بي‌گمان مربوط بود به شگردِ كار آنان مبني بر تأكيد اصل تساوي ميان مسلمانان كه اعراب ديگر،عملاً به آن توجه نمي‌كردند.افزون بر اينها،دو نكتة ديگر قابل تأمل است:نخست آنكه يكي از علل دستگيري ابراهيم امام و سپس قتل او را دستيابي امويان به نامه‌اي شامل همين گونه سفارشها به ابومسلم دانسته‌اند(اخبار الدولة،392؛طبري،7/422)؛ديگر آنكه،مضامين همين سفارش بعدها خصوصاً توسط ابومسلم در خراسان تكرار شد(اخبار الدولة،284-285)و از فحواي روايت برمي‌آيد كه خبر اين سفارش در منطقه شايع بوده است.

رفت و آمد ابومسلم به خراسان و نخستين ديدار او با داعيان در مآخذ به گونة آشفته‌اي نقل شده است.در واقع ابومسلم در129ق/747م به خراسان رفت و در خانة يكي از داعيان به نام ابوالنجم-كه ابراهيم دختر او را به عقد ابومسلم درآورده بود(طبري،7/360)-فرود آمد.سفيدنج از توابع مرو كه جايگاه خزاعيان بود(همو،7/355)،گرد آمدند،ابومسلم،نامة ابراهيم را به ايشان نشان داد.ابومنصور نامي از داعيان كه مأمور گشودن و خواندن نامه‌هاي ابراهيم و پاسخ به او بود،نامة ابراهيم را بر ياران خواند،سليمان بن كثير چنان خشمناك شد كه ابومسلم را دشنام گفت و به ابومنصور دستور داد تا آنچه را كه گفته براي ابراهيم بنويسد.گرچه ديگر داعيان لب به سرزنش سليمان گشودند،اما او دواتي به سوي ابومسلم پرتاب كرد،چنانكه از گونة ابومسلم خود روان شد و سپس داعيان متفرق شدند(اخبار الدولة،270-272؛نيز نكـ:طبري،7/360).پس از اين ماجرا ظاهراً ابومسلم خواست كه به سوي ابراهيم بازگردد،اما يكي از داعيان به نام ابوداوود خالد بن ابراهيم،نقبا را گردآورد و ايشان را به سبب مخالفت با ابراهيم و بدرفتاري با ابومسلم سخت سرزنش كرد.پس داعيان كساني را گسيل كردند و ابومسلم را از ميانة راه(قومس)بازگرداندند(همو،7/360-361؛ابن اثير،5/362).موضوع ديگري نيز موجب موفقيت ابومسلم در اين مرحله شد و آن اينكه داعيان چندان از سليمان بن كثير-كه ظاهراً بسيار مستبدانه عمل مي‌كرد-ناخشنود بودند كه اينك،با رياست ابومسلم،از كاسته شدن ابهت سليمان،استقبال مي‌كردند(اخبار الدولة،272).طبري(7/353)به نقل از مدايني سبب بازگشتن ابومسلم از خراسان را وصول نامه‌اي از ابراهيم دانسته است كه دستور داده بود به سوي او حركت كند(جمادي‌الآخر129)،اما درستي اين روايت با توجه به آنچه دربارة فرستادن ابومسلم به خراسان گفته‌اند،محل ترديد تواند بود.افزون بر آن آورده‌اند كه ابومسلم در هيأت بازرگانان و به انگيزة حج راه مي‌سپرد كه در حدود نسا نامه‌اي از ابراهيم به او رسيد،اما او به راه ادامه داد تا در قومس نامة ديگري از ابراهيم دريافت كرد كه در ضمن فرستادن درفشي معروف به«رايت نصر»به او دستور داده بود،از هر جا كه هست به خراسان بازگردد و قحطبه را به سوي او بفرستد تا در موسم حج با يكديگر ملاقات كنند و نامه‌اي به همين وسيله براي سليمان بن كثير فرستاده بود(همو،7/354-355).رسيدن اين نامه‌ها و بازگشت ابومسلم به خراسان تا حدودي اسرارآميز باقي مانده است.در واقع ابراهيم يك نامه بيشتر نفرستاده بود كه آن هم به سبب آنكه آورندگانش دستگير شدند،دير به دست ابومسلم رسيد.نامه مشتمل بر هر دستوري كه بود،ابومسلم نمي‌توانست با وضع پيش آمده به خراسان بازگردد،بنابر اين به راه ادامه داد تا چنانكه ديديم داعيان او را از ميانة راه بازگرداندند و هيچ بعيد نيست كه نامة دوم و نامه به سليمان بن كثير در همين هنگام به دست او رسيده باشد.طبري(7/344)در وقايع سال 128ق،از اينكه داعيان،ابومسلم را نپذيرفتند،سخن رانده است و به گفتة همو ابراهيم درملاقات سران دعوت در مكه با وي كه در 129ق روي داد،در اين باب چنين گفت كه رياست دعوت را پيش‌تر به سليمان ابن كثير و ابراهيم بن سلمه نيز پيشنهاد كرده بود،ولي آنان نپذيرفته بودند،او نيز ابومسلم را گسيل كرد.سرانجام دوباره بر اطاعت داعيان از او تأكيد ورزيد(همانجا).

ابومسلم به خراسان بازگشت و براساس روايت ابوالخطاب(همو،7/355-356)در سه‌شنبه 9شعبان 129 به قرية فنين-در اطراف مرو كه قرية ابوداوود مذكور بود-وارد شد و آنجا منزل كرد و چند تن از داعيان را براي اعلام آمادگي هواداران،به طخارستان،مرورود و خوارزم گسيل كرد.خود او هم در اوايل رمضان همان سال با نامه‌اي كه ابراهيم براي سليمان نوشته بود،وارد قرية سفيدنج شد و نامة خود را نيز براي او خواند كه در آن آمده بود اگر سليمان مسئوليت اظهار دعوت را مي‌پذيرد،از او اطاعت كند و اگر نه در هيچ كاري با سليمان مخالفت نكند.اين بار سليمان نرمخويي كرد و ابومسلم نيز به او قول اطاعت و همكاري داد.آنگاه ابومسلم كساني به اطراف فرستاد تا همه را به آمادگي براي آشكار شدن دعوت در محرم 130آگاه سازند،و سليمان نيز تصميمات او را تأييد كرد(اخبار الدولة،272-273)،اما يك موضوع موجب شد كه ابومسلم به فعاليتهاي خود سرعت بخشد:نصر بن سيار كه سرگرم جنگ با علي بن جديع كرماني بود،از تحركات هواداران دعوت اطلاع يافته و درصدد حمله به منطقة مرو بود و اگر از يمانيان نمي‌هراسيد-چون ممكن بود،بلافاصله با ابومسلم بر ضد نصر متحد شوند-تصميم خود را عملي مي‌كرد.خبر تصميم نصر بن سيار به ابومسلم رسيد و وي پس از مشورت با سليمان بن كثير بر آن شد تا از رجال جنبش بخواهد كه در عيد فطر سال 129 گردآيند(همان،275-276).

داعيان در اين ايام،پيش از فطر،دو لوايي را كه ابراهيم فرستاده بود و به يكي ظل(=سايه)و به ديگري سحاب(=ابر)مي‌گفتند-و براي اين نامگذاري،عقايدي نيز بديشان نسبت داده شده بود-برپاداشتند و همگي جامه‌ها را سياه كردند و شب هنگام به نشانة آشكاري دعوت،آتش افروختند.تا آنكه روز عيد فطر129،در اواخر بهار،همة هواداران نماز را به امامت سليمان بن كثير برپاداشتند و گفته‌اند كه سليمان به امر ابومسلم،نماز و خطبه را برخلاف ترتيب امويان به جاي آورد.سپس نيز همگي شادمانه به طعامي نشستند كه ابومسلم فراهم كرده بود(طبري،7/356-357،قس:7/363،كه روايتي كاملاً متفاوت از ماجراي اقامة نماز و آشكاري دعوت آورده است).به روايتي از همين زمان بود كه ابومسلم را مردي از«اهل بيت» يا «بني‌هاشم»خواندند(همو،7/355)و آشكار است كه چنين نسبتي تنها براي پيشرفت جنبش بود و نمي‌توان آن را به اصل و منشأ ابومسلم ارتباط داد.ابومسلم همچنان همچنان در سفيدنج مقام داشت و دسته‌هاي گوناگون-از عرب و ايراني-گروه گروه در همين جا به او مي‌پيوستند؛گرچه او در جاهاي ديگر نيز به پيروزيهايي دست يافته بود.شمار هواداران جنبش چندان بود كه گفته‌اند كسان بسياري در يك شب از 60روستاي اطراف مرو به او پيوستند(همانجا).بنابراين نخستين گروندگان از همان منطقة مرو و روستاهاي اطراف بودند كه اكنون بيشتر اين روستاها و نام درست آنها ناشناخته‌اند.گفته‌اند نخستين كسان از روستايي به نام سقادم بودند(نكـ:همو،7/357-358؛قس: اخبار الدولة،274:قصور يقاذم،نيز نكـ:حاشية 3)كه برخي آن را تصحيف شدة«تقادم»دانسته و معتقد شده‌اند كه گروندگان به ابومسلم،«اهل التقادم»يعني عربهاي مقيم مرو بودند(شعبان،158)،اما بي‌ترديد،چنانكه محققان به درستي گفته‌اند،سقادم-اعم از اينكه تصحيف شده باشد،يا نه-اشاره به محلي است از توابع مرو كه طبري كه يك بار پيش‌تر نيز از آن نام برده(7/290)و در يك جا صريحآً تركيب«ربع السقادم»را آورده كه بي‌شك اشاره به جايي است(همو،7/358؛بلعمي،2/998؛نيز نكـ:دانيل،49,69،حاشية شمـ 127،كه ضمن رد نظر شعبان،نام سقادم را تصحيفِ سقادنج يا سفيدنج دانسته است كه در اين مورد سفيدنج درست به نظر نمي‌رسد؛قس:طبري،همانجا).

نخستين جنگ ابومسلم با نصربن سيار به روايت طبري 18 روز بعد(در متن اشتباهاً:ماه)رخ داد كه به پيروزي لشكر ابومسلم و اسارت يزيد مولاي نصر انجاميد.ابومسلم هوشمندانه به يزيد گفت كه اگر مي‌خواهد،به آنان بپيوندد و اگر نه نزد مولاي خود بازگردد،به شرط آنكه تهمتهايي را كه به جنبش بسته مي‌شد،تكذيب كند.يزيد نزد نصر رفت و گفت كه آنان مسلمانند و آيين نماز را چون ديگر مسلمانان برپاي مي‌دارند(همو،7/358-359؛نيز نكـ:دنبالة مقاله).

نصر بن سيار كه اساساً به اين جنبش بي‌اعتماد بود،نخست درصدد برآمد تا آگاهيهايي اجمالي از آن و شخص ابومسلم كسب كند.پس كساني را نزد ابومسلم فرستاد.واكنش ابومسلم در برابر اين موضوع نشان از هوشمندي او دارد:نخست پيش از آنكه با فرستادگان نصر گفت و گو كند،از رجال دعوت چون سليمان بن كثير و ديگران خواست كه در مجلس حاضر شوند؛سپس عمداً مسألة اقامة نماز را پيش انداخت و فرستادگان نصر از اين معني در شگفت شدند،زيرا به آنها گفته بودند كه ايشان گربه‌پرستند و اهل نماز نيستند و اين حاكي از تبليغات گسترده بر ضد جنبش در خراسان بود.سپس از ابومسلم دربارة پيامبر(ص)و«الرضا من آل رسول الله»است و از دادن پاسخ صريح در مورد نام پيشوايي كه براي او تبليغ مي‌شد،خودداري كرد و سپس گفت كه مردي مسلمان است و به هيچ قبيله‌اي بستگي ندارد و نسبش اسلام است و ياري آل محمد(ص).فرستادگان بازگشتند و نصر را از ماجرا آگاه كردند(اخبار الدولة،281-283).

از سوي ديگر،جديع كرماني و شيبان بن سلمة حروري كه يكي با نصر در جنگ بود و ديگري دل خوشي از او نداشت،هيچ يك چندان نگراني از جنبش ابومسلم و هواداران او نداشتند و مخصوصاً هردو مي‌نگريستند تا كفة قدرت به سوي كدام يك سنگين‌تر مي‌شود. در اين ميان چون آتش نزاع ميان نصر و كرماني بالا گرفت،ابومسلم كس نزد كرماني فرستاد و او را با خود همراه كرد.نصر به مدافعه برخاست و كرماني را به انعقاد معاهدة صلح در مرو دعوت كرد.چون كرماني به مرو رفت،نصر،پسر حارث بن سريج را با سپاهي به سوي او فرستاد و كرماني كشته و بردار شد(طبري،7/370-371)،اما اين اقدام عجولانة نصر بن سيار كاملاً به سود ابومسلم پايان يافت و به همين سبب برخي محققان به گونه‌اي دست ابومسلم را در كشته شدن كرماني در كار مي‌دانند(دانيل،55-56).پس از آن ابومسلم و سليمان بن كثير و ديگران،روستاي ماخوان را براي اقامت برگزيدند و دور همان منطقه را خندقي كندند و ابومسلم در 8 ذيحجّة 129 به آنجا نقل مكان كرد(اخبار الدولة،278).به روايت طبري،ابومسلم از بيم آنكه نصر آب را بر ماخوان ببندد،دوباره به روستاي ديگري به نام آلين در همان حوالي رفت و در عيد قربان همان سال مراسم نماز عيد در آلين برگزار شد(طبري،7/367).علت تأمل ابومسلم در آغاز جنگ،نامه‌اي از ابوسلمه بود كه به ابومسلم از جانب ابراهيم دستور مي‌داد تا در آغاز جنگ با نصر پيشدستي نكند و تا مي‌تواند آن را تا محرم 130/سپتامبر 747 به تأخير افكند(اخبار الدولة،277).

درك اقدامات بعدي ابومسلم،بي‌ارائة تصويري از اوضاع منطقه ممكن نيست:خراسان اينك دستخوش آشوبهاي فراوان و كشمكش ميان اعراب نزاري و يماني بود.آغاز اين درگيريها به سالها پيش و در حقيقت به زمان اقامت عربها در مناطق گوناگون خراسان بازمي‌گشت و راستي كه بسياري جنگ و گريزها و نزاعهاي اين سالها يادآورِ«ايام العرب» است.به هنگام ورود ابومسلم به خراسان،حكمراني آنجا با نصربن سيار بود كه خود از نزاريها به شمار مي‌رفت و با يمانيها و ربيعه سازش نداشت.گرچه نصر در 128ق حارث بن سُريج،از بني‌تميم را كه يكي از شورشيان بزرگ و قديمي ماوراءالنهر و خراسان بود،سركوب كرد،اما بلافاصله با يماني ديگري به نام جديع بن علي كرماني روبه‌رو شد كه در فرونشاندن فتنة حارث بن نصر ياري رسانده بود و اينك خود داعية حكومت داشت.اين درگيريها و جنگ و گريزهاي پي‌در‌پي،سالها بود كه خراسانيان را به زحمت افكنده بود.دربارة ميزان مشاركت ايرانيان و خاصة خاندانهاي كهن ايران در اين كشاكشها به تصريح،اطلاعي در دست نيست؛اما همكاري آنان با مسلم بر ضد عربان،تا حدود بسياري محتمل به نظر مي‌رسد.

در واقع عباسيان نيز به اشارة خود ايرانيان-همچون بكير بن ماهان و چند تن ديگر-به اهميت خراسان پي برده(نكـ:همان،197-198)و دانسته بودند كه خراسان،هم به سبب دور بودن از چشم امويان و هم بروز آشوبهاي فراوان ميان قبايل عرب رقيب در آن منطقه و هم اساساً ناخشنودي ايرانيان كه عربها آنان را«علوج»(جمع علج=غيرِعرب كافر)يا گربه‌پرست(همان،287)مي‌ناميدند و پيوسته به عرب بودن خويش مي‌باليدند،جاي بسيار مناسبي براي رشد دعوت است و بعدها درستي اين نظر تأييد شد.شايد ايشان با سپردن همة امور دعوت به ايرانيان مي‌خواستند چنين وانمود كنند كه به تساوي حقوق ميان مسلمانان معتقدند و رهبران ايراني دعوت هم به خوبي دانسته بودند كه رهايي از وضع موجود،جز از طريق عباسيان ممكن نيست و به همين سبب صادقانه براي پيشبرد دعوت كوشش مي‌كردند،در اين ميان،ديگر گروههاي عرب كه به جنبش مي‌پيوستند،نفع خود را مي‌جستند.ابراهيم نيز به اين سبب به ابومسلم گفته بود كه با يمانيها همكاري كند،زيرا مي دانست كه با آنان آسان‌تر مي‌توان كنار آمد و ديگر آنكه از قدرت نصر بن سيار كاسته مي‌شد،و چنانكه خواهيم ديد،ابومسلم از وضع موجود به خوبي سود برد.وي دو نكته را به خوبي مي‌دانست:نخست آنكه نمي‌يابد به قبيله و گروه نژاد خاصي تمايل بيشتري اظهار كند،زيرا اين كار آتش فتنه را ميان خود هواداران جنبش برمي‌افروخت.بنابراين همواره بر اين نكته تأكيد مي‌كرد كه مسلمان است و به هيچ قبيله‌اي پيوستگي ندارد؛چنانكه همين معاني را به فرستادگان نصر گفت(همان،282-283)و موضع او در اين زمينه،يكي از موجبات پيشرفت او گرديد و ديگر آنكه براي جلوگيري از اختلاف در صفوف جنبش و همچنين حفظ امنيت،به اشارت خود عياسيان از بردن نام كسي كه دعوت براي او صورت مي‌گرفت،خودداري مي‌كرد و جز از«گزيده‌اي از خاندان پيامبر»(=الرضا من آل رسول الله)سخني نمي‌گفت(مثلاً نكـ:همانجا؛طبري،7/358،380).دربارة اين شعار پژوهش عالمانه‌اي انجام شده است:اين شعار افزون بر آنكه به كسي اشاره نمي‌كند،از آنجا كه در ساليان پيش بسيار تكرار مي شده،معناي بازگشت به اصل«شورا»ميان خود مسلمانان براي گزينش خليفه را،به شنوندگان آشنا القاء مي‌كرده است(كرونه،95 به بعد،كه مثالهاي متعددي از موارد استفادة اين شعار را ارائه داده است).بنابراين طبيعي بود كه كساني چون سليمان بن كثير و برخي داعيان ديگر كه بعدها معلوم شد به علويان بيش از عباسيان تمايل دارند،به اين وعده دلخوش داشته باشند و اگر هم اميدي به نحقق آن نداشتند،ترجيح مي‌دادند تا حصول پيروزي كامل بر امويان،با ديگر مخالفان همكاري كنند.البته نبايد فراموش كرد كه پنهان نگهداشتن نام عباسيان يكي از اصولي بود كه آنان خود هميشه بر آن تأكيد مي‌كردند و بر داعيان اصرار مي‌ورزيدند كه از بردن نام آنان پرهيز كنند(نكـ: اخبار الدولة،204)؛اما اينك كه دعوت آشكار شده بود،اين شعار اهميت بيشتري مي‌يافت.

ابومسلم كه اينك سخت نيرو يافته بود،اوضاع را به دقت زيرنظر داشت و لشكر به شهرهاي ديگر مي‌فرستاد.قواي مضري نصر بن سيار،با نيروهاي يماني كرماني در نزاع بودند و هر يك با آنكه از فعاليتهاي ابومسلم كمابيش آگاهي داشتند،به سبب درگيري و نزاع ميان خود كمتر به او توجه مي‌كردند.دشمن ديگر شيبان بن سلمه از خوارج و از طايفة ربيعه بود و مدعي مستقلي به شمار مي‌رفت.ابومسلم مي‌بايست براي پيشبرد اهداف خود،هر سه دشمن را از ميدان به در كند و در عين حال از همگي به عنوان وسيلة پيشرفت كار خود استفاده كند.وقتي نزاع ميان نصر و علي بن جديع كرماني بالا مي‌گرفت،ابومسلم نامه‌هايي به شيبان نوشت و ترتيبي داد كه مضريان بر اين نامه‌ها دست يابند.ابومسلم به شيبان نوشته بود كه از دوستي با يمانيها مأيوس شده و خواهان همراهي با اوست؛در نامه‌اي ديگر،به مضريان ناسزا گفته و از دوستي با يمانيها دم زده بود،بدين تدبير هر دو گروه به دوستي او اميدوار شدند.هم به نصر بن سيار نامه نوشت و هم به كرماني.و آن دو را به دوستي با خود مي فريفت و در عين حال به نقاط گوناگون خراسان مانند نسا و ابيورد و مرورودو دگر ديههاي مرو داعي مي‌فرستاد و همگان را به پيوستن به جنبش فرامي‌خواند(طبري،7/369).از آن سوي،واقعه‌اي موجب اتحاد نصر با شيبان شد،زيرا دوباره كساني از سوي نصر بن سيار نزد ابومسلم آمدند و از او دربارة نسبش پرسيدند؛ابومسلم باز از دادن پاسخ صريح طفره رفت و چون گفتند اين دو-يعني نصر و شيبان-تو را مي كشند،ابومسلم عجولانه پاسخ داد كه به خواست خدا من آنان را مي‌كشم.آن كسان به شتاب نزد نصر بازگشتند و ماجرا بگفتند و سپس شيبان را نيز خير دادند و اين امر موجب اتحاد آن دو شد(همو،7/364).تلاش نصر بن سيار براي صلح با دشمنان ديرين خود علت ديگري نيز داشت:وي كه از نيرومندتر شدن ابومسلم هم در شگفت بود و هم سخت بيمناك،كوشيد تا از راه تماس با مروان خليفة اموي و ابن‌هبيره عامل عراق و درخواست كمك،تا حدي سيطرة خود را حفظ كند.به خصوص در نامه‌اي كه به مروان نوشت،طي ابياتي كوشيد تا نشان دهد كه جنبش سياه‌جامگان-و در رأس آن ابومسلم-مانند ديگر دسته‌بنديهاي رايج ميان اعراب نيست و هدف آن از ميان برداشتن عرب است؛اما مروان و هم ابن هبيره-كه خود با ناآراميهاي ديگري در عراق و كانون خلافت در شام روبرو بودند-به نصر فهماندند كه بايد خود از عهدة مقابله با آشوبها در خراسان برآيد(همو،7/369-370؛اخبار الدولة،311-314؛ابن اثير،5/368).

به هرحال،جاسوسان ابومسلم خبر صلح ميان نصر و شيبان را به او رساندند.سليمان بن كثير متوجه خطاي ابومسلم شد و براي برهم‌زدن اين اتحاد به علي پسر كرماني متوسل شدند،اما اين وساطت مؤثر نيفتاد و شيبان در جلسه‌اي كه پسر كرماني نيز حضور داشت،پيمان صلح يكساله‌اي با نصر منعقد كرد(طبري،7/364-365).اين كار بر ابومسلم بسيار گران آمد و همراه با سليمان بن كثير،كوشيد علي پسر كرماني را به خونخواهي پدر از نصر،برانگيزد،علي بدين مناسبت از شيبان بر ضد نصر ياري خواست و چون شيبان نقض پيمان را نپذيرفت از ابومسلم ياري خواست.ابومسلم بلافاصله پذيرفت و به قرية ماخوان،در نزديكي اردوگاه علي آمد و براي تحريك حس مهتري‌جويي وي،او را امير خواند.علي نيز او را گرامي داشت و ابومسلم پس از دو روز به لشكرگاه خود بازگشت(همو،7/365-5:366 محرم130).

خبر اتحاد ابومسلم با علي پسر كرماني بر نصر گران آمد و كوشيد تا وي را بر ضد ابومسلم با خود همداستان كند،اما چون توفيق نيافت،ناچار جمعي از فقيهان و زاهدان عرب را گرد آورد و آنان را به همداستاني برضد سياه‌جامگان فراخواند(اخبار الدولة،289،290).در مقابل،ابومسلم پس از مشورت با رجال دعوت تصميم گرفت تا در برابر همگان مواضع جنبش را اعلام كند.از اين رو پس از نماز شامگاهي در جمع هواداران گفت كه نصر بن سيار به ما تهمت نامسلماني بسته كه حرام را حلال كرده‌ايم و به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص)بي‌اعتناييم،اما پيشوايمان ما را به رعايت عدل،رفع ستم و تمسك به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص)امر كرده است و اينك من نخستين كسم كه بر كتاب خدا و سنت رسول خدا(ص)و عمل به حق و رفع ظلم و ستم از ضعيفان و گرفتن حق از ستمگران بيعت مي‌كنم.آنگاه همگان بدين گونه بيعت كردند.چون خبر به نصر رسيد،سخت پشيمان شد،زيرا كساني كه قرار بود به سبب نامسلماني ابومسلم،مردم را بر او بشورانند و بپراكنند،خود اينك به جنبش متمايل شده بودند(همان،291-293).

در اين زمان مردم جرجان نيز براي پيوستن به جنبش سياه جامگان آماده شدند كه البته حضور داعي بزرگي چون ابوعون(هـ م)در اين كار تأثيري بسزا داشت(همان،293).اينك نصر با اوضاع بسيار پريشاني رو‌به‌رو بود و تلاشهاي او براي جلب حمايت علي پسر كرماني به هيچ نتيجه‌اي نرسيد.پس ناگزير براي ابومسلم پيغام فرستاد كه به مضريان كه از خود آنان بود،روي خوش نشان دهد.ابومسلم گفت تا دو گروه از مضريان و قحطانيان به روستاي آلين فرستاده شوند و هواداران جنبش هر گروه را كه مي‌پسندند،برگزينند.«اينك اوضاع به كام ابومسلم بود:هر و گروه تازيان وي را در خراسان چندان مؤثر و متنفذ يافته بودند كه براي پيروزي بر رقيب،اتحاد با او را خواستار مي‌شدند»(يوسفي،77).به هر حال،ابومسلم به هواداران دعوت توصيه كرد تا ربيعه و قحطان را برگزينند،نه مضريان را كه كشندگان يحيي بن زيد هستند.سرانجام در مجلسي كه از بزرگان داعيان تشكيل شده بود،كساني بر ضدمضريان سخن گفتند و سپس علي پسر كرماني و ياران او را كه از قحطان و ربيعه بودند،برگزيدند(طبري،7/377-378؛اخبار الدولة،285-288).آنگاه ابومسلم به ماخوان بازگشت(نيمة صفر130).

در اين ميان شيبان كه گويا به تحريك علي پسر كرماني و نيز بدين سبب كه در نزاع ميان ابومسلم و نصر سودي براي خود نمي‌ديد و پايگاه چندان مناسبي هم در خراسان نداشت،رقيبان را وانهاد و پس از عقد معاهده‌اي مبني بر ترك مخاصمه با ابومسلم،به سوي سرخس رفت(ربيع‌الثاني130)و ابومسلم سخت شاد شد(همان،309،310).

اينك راه براي تسخير مرو-مركز خراسان-تا حدي هموار شده بود.ماجراي ورود ابومسلم به مرو بسيار رازآميز است،ولي از محتواي روايات مي‌توان حدس زد كه وي قصد نداشت نخست خود به شهر وارد شود.بنابراين كساني را به مرو گسيل كرد تا مردم را به جنبش تشويق كنند.سپس براي آنكه مبادا در اثناي ورود او به شهر،ميان علي پسر كرماني و نصر اتحادي حاصل شود،ابتدا علي را به نفوذ در شهر برانگيخت.در اين هنگام ميان گروه اندك ابومسلم و ياران مضري نصر بن سيار نزاع درگرفته بود.پسر كرماني به بهانة ياري رساندن به آنان به شهر وارد شد و سپس هنوز دسته‌هاي گوناگون در حال نزاع بودند كه ابومسلم به آسودگي به مرو وارد شد(9جمادي الاول 130).وي بلافاصله دستور داد تا از شپاهيان دوباره بيعت بستانند و گفته‌اند از مردم مرو،هيچ‌كس نبود كه به ابومسلم نپيوندد(طبري،7/378-379؛اخبار الدولة،310،315 به بعد).نصر كه هنوز در گوشة ديگري از شهر حضور داشت،چندان گيج شد بود كه دست به هيچ كاري نمي‌توانست بزند و لاهز بن قريظ كه از سوي ابومسلم مأمور مذاكره با نصر بن سيار براي پيوستن به جنبش بود،عمداً آيه‌اي از قرآن خواند كه نصر از مضمون آن دريافت كه پس از تسليم بي‌گمان قصد جان او خواهند كرد؛بنابراين با عده‌اي مضري چنان به شتاب به سوي سرخس گريخت(10جمادي الاول 130)كه ابومسلم و علي پسر كرماني به او نرسيدند.ابومسلم به سبب هشداري كه لاهز به نصر داده بود،دستور داد تا او را گردن زدند(طبري،7/384-385؛اخبار الدولة،318).سپس ابومسلم در دارالعمارة مرو جاي گرفت.اولين پيروزي به دست آمده بود،ولي تا استواري كامل قدرت راه درازي در پيش بود.ابومسلم نامه‌اي به ابراهيم نوشت و خبر تسخير مرو و فرار نصر بن سيار را به او داد(همانجا).اما نصر بن سيار كه در نيشابور موضع گرفته بود،قصد داشت با جمع آوري لشكر دوباره به خراسان بازگردد(همان،319).

در اين زمان،ابومسلم اعلام كرد كه بايد به امر ابراهيم با لشكري به فرماندهي قحطبة بن شبيب طائي به سوي عراق بتازند(همان،321).سپس به شيبان كه در سرخس مقام داشت و گروهي از قبيلة بكر بن وائل به او پيوسته بودند،پيغام داد كه با وي بيعت كند.شيبان نپذيرفت و ابومسلم بسام بن ابراهيم را با لشكري به جنگ او فرستاد.شيبان نخست پيمان ميان خود و ابومسلم را به لشكر ابومسلم يادآور شد،ولي آنان اعتنا نكردند و در يك حملة غافلگيرانه،شيبان و بسياري از يارانش را كشتند و سر او را نزد ابومسلم فرستادند(15شعبان 130:طبري،7/385؛اخبار الدولة،321-322).قحطبه نيز شهرهاي طوس،نيشابور،جرجان،قومس و ديگر شهرها را متصرف شد و در عين حال با ابومسلم مكاتبه داشت و اخبار پيروزيها را به او مي‌رسانيد(همان،323-334).

اكنون هنگام آن بود كه ابومسلم به رفع دشوارها و دفع رقيبان اصلي خود در خراسان بپردازد.نخستين مشكل وجود علي و عثمان پسران جديع كرماني بود كه مي‌توانستند براي وي دردسر ايجاد كنند.بنابراين نخست دو برادر را از يكديگر جدا ساخت.عثمان در توطئه‌اي كه ابومسلم و ابوداوود نقيب برچيدند،كشته شد.سپس ابومسلم همراه علي به نيشابور رفت و نخست به اين بهانه كه مي‌خواهد ياران وي را هدايا ومناصب ببخشد،نام آنان را خواست و سپس همگي را با خود او به قتل رساند(شوال 131 يا 28محرم 132:طبري،7/386-388).

ابومسلم با دشواري ديگري،يعني وجود عبدالله بن معاويه هم مواجه بود.عبدالله كه نخست در كوفه قيام كرده و سپس به اصفهان گريخته و چندي بر آنجا چيره شده بود،پس از شكست از لشكر ابن ضباره چون شنيده بود ابومسلم خراسان را زير نگين دارد و براي«الرضا من آل محمد»تبليغ مي‌كند،به وي پناهنده شد.ابومسلم دستور داد تا بي‌درنگ عبدالله را دستگير كنند،چه هيچ بعيد نبود كه وجود او بهانه به دست كساني دهد كه براي روي‌گرداندن از عباسيان،در طلب يك«هاشمي»ديگر بودند.عبدالله در نامه اي،متضرعانه از ابومسلم تقاضاي بخشش كرد،ولي ابومسلم دستور قتل او را داد(دانيل،80-81).

پس از اين،همة كوشش ابومسلم مصروف سركوب كساني يا جنبشهايي شد كه به نحوي ممكن بود براي خود در خراسان قدرتي كسب كنند.در اين باب بروز عقايد غلوآميز كه ظاهراً محيط بسيار مناسبي يافته بود.سخت جالب توجه به نظر مي‌رسد؛اما ارزيابي اينكه ابومسلم تا چه اندازه در سركوبي اين جنبشها به مسائل اعتقادي توجه داشته،دشوار است.زيرا جنبشهاي مذكور اگر چه رنگ مذهبي داشت و پس از مرگ ابومسلم نير به اوج خود رسيد،ولي مشكل بتوان ميان اعتقادات مذهبي و واكنشهاي سياسي در اين دوران مرزي قائل شد،چه هر دو عامل،بريكديگر تأثير داشتند.در واقع ابومسلم بر آن بود تا براي به دست آوردن پيروزي كامل از هر كس و هر گروهي بهره جويد و ظاهراً از همين روست كه برخي محققان حتي حضور عناصر مزدكي را كه مدتها پنهان زيسته بودند،در اردوگاه او محتمل دانستند(كليما،59-60).

شگفت‌انگيزترين كاري كه ابومسلم پيش از پيروزي كامل در خراسان،انجام داد از ميان برداشتن بهافريد و مقابله با كساني بود كه به او پيوسته بودند.دربارة بهافريد مآخذ بسيار اندك است و چنانكه محققان به درستي گفته‌ا‌ند،نمي‌توان گفت كه مذهب ادعايي او،شامل چه مباني و اصولي بوده است(نكـ:صديقي،111-112).نيز به روشني نمي‌توان گفت كه بهافريد مذهب خود را در چه سالي آشكار كرد،اما گفته‌اند،وقتي ابومسلم به نيشابور آمد،موبدان و مغان دربارة بهافريد و بدعتي كه در ديانت زرتشتي نهاده بود،با او سخن گفتند(بيروني،210-211)و مي‌دانيم كه ابومسلم در 131ق-محتملاً در ماه صفر همين سال كه قحطبه ري را گشود(اخبار الدولة،334)-به نيشابور آمد(طبري،7/404؛اخبار الدولة،337-338؛دربارة تاريخ 129ق براي آغاز ادعاهاي بهافريد،نكـ:صديقي،123).به هر حال،چنانكه مأخذ نشان مي‌دهند،مذهب بهافريد كه ظاهرا حد ميانه‌اي بين اسلام و زرتشتي‌گري بود،سخت مورد توجه مردم خواف-كه فاصلة آن با نيشابور چندان كم نيست-واقع شد و بسيار گرد او فراز آمدند(نكـ:خوارزمي،38؛ثعالبي،34).چون ابومسلم به نيشابور درآمد و شكايت موبدان را از بهافريد شنيد،به يكي از سرداران خود،عبدالله بن شعبه از داعيان بزرگ خراسان(اخبار الدولة،223)،دستور داد تا فتنه را خاموش گرداند.او نيز بهافريد را در نواحي بادغيس دستگير كرد.ابومسلم به قتل او فرمان داد و گفته‌اند كه همچنين دست به تعقيب و كشتار پيروان او زد(بيروني،211؛ثعالبي،35؛گرديزي،266-267؛شرف الزمان،گ7الف-ب).بنابر يك گزارش بهافريد نخست مسلمان شد و جامة سياه بر تن كرد،ولي ابومسلم نپذيرفت و او را كشت(ابن نديم،407-408،به نقل از صولي).مقابلة ابومسلم با بهافريد كه به سود موبدان و مغان تمام شد،نشان دهندة كنار آمدن او،حتي با گروهها و سازمانهاي مخالف اسلام براي حصول پيروزي شمرده است(كليما،59).

جدا از اين موضوع،بايد حادثه‌اي ديگر مقارن حضور بهافريد را در نظر بگيريم.لشكركشي اين ضباره در حوالي جبال و اصفهان و كرمان كه از سوي ابن هبيره به سركوب عبدالله بم معاويه و سياه‌جامگان دستور يافته بود،هم خطري جدي براي ابومسلم در خراسان بود،هم براي لشكري كه قحطبه آن را به سوي عراق پيش مي‌راند؛به گونه‌اي كه ابوسلمه در نامه‌اي به ابومسلم تأكيد كرد كه هر چه زودتر لشكري به ياري قحطبه فرستد(اخبار الدولة،337).ابومسلم خود از بيم ابن ضباره به نيشابور آمد و در خندق موضع گرفت(طبري،همانجا).بنابراين مي‌بايست در برابر هر امري كه ممكن بود موجب انحراف اذهان گردد،مقابله كند.خاصه كه اينكه به نيروهاي تازه نفس هم نياز داشت و محتملاً موبدان نيز پس از اين ماجرا با ابومسلم همكاري كردند(براي تفصيل نكـ:هـ د،بهافريد)در اين ميان نصر بن سيار كه از برابر لشكر خراسان،به اميد رسيدن نيروهاي كمكي،مي‌گريخت،به همدان پناه برد،اما در 12 ربيع الاول 1131 در ميان راه بيمار شد و در 85 سالگي درگذشت(اخبار الدولة،334).

از آن سوي،ابن ضباره برخلاف انتظار راه كارزار با قحطبه را در پيش گرفت و قحطبه كه 5ماهي را در انتظار رسيدن قواي كمكي ابومسلم درنگ كرده بود،در رجب 131ق براي پيكار با ابن‌ضباره به راه افتاد.پس از چندين روز جنگ سرانجام در 23 رجب 131 در نزديكي روستاي جابلق،كار ابن ضباره و لشكريان او يكسره شد.قحطبه پس از درنگ كوتاهي در اصفهان با مردان تازه‌نفسي كه ابومسلم گسيل كرده بود،نهادند را فتح كرد(5ذيقعدة 131).با سقوط نهاوند،كار مناطق مركزي ايران به سود هواداران جنبش يكسره شد و قحطبه و سپس فرزندش حسن،سرانجام در عراق پس از تاخت و تازهاي فراوان،كوفه را متصرف شدند و در واپسين مرحله سردارارن خراساني مورد اعتماد ابومسلم توانستند به رغم دشواريها،ابوالعباس سفاح را به خلافت بنشانند(براي تفصيل،نكـ:هـ‌ د،ابوسلمة خلال و ابوالعباس سفاح).

2.از آغاز خلافت عباسيان تا به قتل رسيدن او:بدين‌سان چون خلافت به آل عباس رسيد،ابومسلم در خراسان مقام داشت و بر ايالات شرقي و مركزي ايران فرمان مي‌راند و نفوذ خود را به سرعت تا اقصي نقاط ماوراءالنهر مي‌گسترانيد.سفاح خليفه هم كه ظهور دولت نوبنياد عباسي و دوام آن را در آن وقت در گرو تدبير و قدرت هراس‌انگيز اين سردار بي‌رقيب مي‌ديد،لااقل در اوايل خلافتش آن دليري نداشت كه بي‌رأي او دست به كاري خطير زند.خاصه كه ابراهيم امام چندان به او اعتماد داشت كه وي مردي از«اهل بيت»خود خوانده بود(طبري،7/355؛مقريزي،النزاع،95)و سفاح و برادرش ابوجعفر او را به چشم عموي خود مي‌نگريستند(الامامة،2/121)و نيز سفاح را يكي از ياران معتمد ابومسلم به نام ابوالجهم بن عطيه پس از مرگ ابراهيم از نهانگاه درآورده و با او بيعت كرده بود(بلاذري،3/140؛العيون،209).راستي آنكه بررسي دقيق اين دوره از زندگي ابومسلم و حوادثي كه به قتل او انجاميد،به رغم انبوه منابع،به سبب ناسازگاري روايات كه به نظر مي‌رسد بعدها به انگيزه‌هاي قومي يا به جانبداري از عباسيان بر ساخته‌اند،تا نقش ابومسلم را در دگرگوني عظيمي كه خود موجد آن بود،ناچيز جلوه دهند،خالي از دشواريها نيست.بازتاب اين تناقضات را به ويژه در برخي از آثار متأخر كه هر يك به سويي گراييده‌اند،آشكارا مي‌توان ديد؛اما انكار نمي‌توان كرد كه اين مايه چيرگي ابومسلم،كساني را كه از او بيمي در دل داشتند،بر ضدش برمي‌انگيخت.چنانكه وقتي ميان سفاح و ابوجعفر منصور و يارانشان دربارة گرايش ابوسلمة خلّال به علويان بحث شد،كسي از آن ميان كار ابوسلمه را به تحريك ابومسلم دانست.سفاح كه به شدت بيمناك شده بود و مي‌ترسيد كه اگر خود به تدبير ابوسلمه برخيزد،ابومسلم را خشمناك كند(بلاذري،3/154-155؛طبري،7/448)،برادر خود ابوجعفر را به بيعت ستاندن براي خليفه و ولايت عهدي ابوجعفر و جوياشدن نظر ابومسلم دربارة ابوسلمه به خراسان فرستاد(همانجاها).به روايات ديگر،سفاح در اين باب به ابومسلم نامه نوشت و او تدبير كار را به خود خليفه واگذاشت (بلاذري،3/156؛قس:مسعودي،3/270-271).اما رايزنان سفاح كه احتمال مي‌دادند اين حيله‌اي از سوي ابومسلم باشد،خليفه را واداشتند كه از او بخواهد خود كس به سركوب ابوسلمه فرستد(الامامة،2/120-121؛قس:دينوري،370)

به هرحال ابوجعفر با گروهي از نزديكانش،شايد بيمناك از عاقبت كار رهسپار خراسان شد.چون در ري خبر يافت كه ابومسلم به عامل آنجا نوشته كه ابوجعفر را بي‌درنگ به سوي او روانه كند،بر وحشتش بيفزود،اما وقتي در نيشابور دانست كه ابومسلم براي ممانعت از حملة خوارج كه در منطقه پراكنده بودند،عامل آنجا را نيز چنين فرماني فرستاده است،آرام گرفت و چون به مرو رسيد(132ق)،ابومسلم به استقبال او بيرون آمد(طبري،7/448-449).دربارة رفتار ابومسلم با ابوجعفر درمرو دو روايت متناقض در دست است.روايت ابن القتّات از خود ابوجعفر حاكي از آن است كه ابومسلم برادر خليفه را بسيار محترم داشت(بلاذري،3/154-155)و به گفتة حاجب ابوجعفر،فرمانرواي خراسان بي‌اجازه بر او وارد نمي‌شد(طبري،7/449)؛در حالي كه برپاية روايات ديگر،ابوجعفر مدتي به درگاه ابومسلم ماند تا نوبت حضور يافت و سپس نيز با او-چنانكه سزاوار برادر خليفه باشد-رفتار نشد(بلاذري،3/151-153؛طبري،7/468).روايتي متأخر حاكي از آن است كه ابومسلم از انتصاب ابوجعفر به ولايت عهدي بي‌آنكه با وي مشورتي شده باشد،خشمناك بود(حموي،172).در همين روزها بود كه سليمان بن كثير-از نخستين داعيان برجستة عباسي-كه از ابومسلم دل خوش نبود و طعنه‌ها بر او مي‌زد،ظاهراً به پشت گرمي حضور ابوجعفر،وي را گفت كه چون خلافت بر عباسيان راست شده،اگر فرمان دهد،ابومسلم را فرو مي‌كوبد(بلاذري،3/168).اما روايت الامامة و السياسة(2/125)حاكي از آن است كه سليمان با مردي علوي-عبيدالله بن حسين از نواده‌هاي امام علي (ع)-كه با ابو جعفر به خراسان آمده بود،در باب بازگرداندن خلافت به علويان سخن گفت و آن مرد كه مي‌پنداشت اين دسيسه‌اي از سوي ابومسلم است،او را بياگاهانيد و ابومسلم نيز بي‌درنگ در حضور ابو جعفر فرمان به قتل سليمان داد(نيز نكـ:ابن اثير،5/436-437؛حموي،170-171).

درست است كه ابومسلم از مدتي پيش طعنه ها و مخالفت‌هاي سليمان را مي‌شنيده و خاصه به سبب كشتن پسر او محمد بن سليمان كه طرفدار خدّاش بود و با تفويض رهبري دعوت به ابومسلم مخالفت مي‌ورزيد(بلاذري،همانجا)،از جانب سليمان خود را در خطر مي‌ديد،اما به نظر مي رسد كه قتل او در حضور ابوجعفر،بيشتر براي نشان دادن قدرت خود به ابوجعفر بوده،تا انتقام از سليمان كه بي گفت‌وگو مي توانست بعدها به او بپردازد.چنانكه اين واقعه و نيز فرستادن كسي از مرو به كوفه براي كشتن ابوسلمه،به روايتي كه قتل او را پس از ملاقات ابوجعفر با ابومسلم در خراسان مي‌داند(طبري،7/449)،ابوجعفر را سخت به وحشت افكند و چون به كوفه بازگشت،خليفه را در برابر ابومسلم ناتوان خواند و به قتلش اشارت كرد.گرچه سفاح او را از سخن گفتن در آن باب بازداشت(همو،7/450)،ولي چنين مي‌نمايد كه اين واقعه او را انديشناك كرد.زيرا آن روايتها كه دربارة برانگيختن شورش در خراسان و تدبير قتل ابومسلم توسط سفاح گفته‌اند(نكـ:دنبالة مقاله)،همه پس از بازگشت ابوجعفر از خراسان بوده است.اما خليفه در آن وقت به درستي دريافته بود كه ابومسلم در خراسان به سر مي‌برد،بايد جسارتهاي او را بر خود هموار سازد.چنانكه وقتي محمد بن اشعث عامل ابومسلم در ولايت فارس،عيسي بن علي عموي سفاح و عامل او را بر آن ولايت اجازة ورود نداد،خليفه جز سكوت چاره‌اي نيافت(همو،7/458).در داستان خروج ابن هبيره بر سفاح نيز ابومسلم از خراسان،رأي خود را بر او تحميل كرد.چه،وقتي ابوجعفر به مقابلة ابن هبيره رفت و كار را به صلح پايان داد،ابومسلم توسط ابوالجهم بن عطيه كه در دستگاه خليفه مي‌زيست و اخبار را به خراسان مي‌فرستاد،از آن آگاه شد و خليفه را از امضاي عهد صلح بازداشت و خواهان قتل ابن هبيره شد.خليفه نيز ابوجعفر را بدان كار فرمان داد تا برخلاف عهد خود،ابن هبيره را به قتل رساند(همو،7/454؛الامامة،2/129-130).اين واقعه ابوجعفر را كه مي‌ديد در چشم برادرش سفاح از ابومسلم فروتر است و مرد خراساني در واقع بر شرق و غرب قلمرو خلافت فرمان مي‌راند،مي‌بايست سخت خشمناك كرده باشد و اين بي‌شك در كينه‌جوييهاي آيندة او از ابومسلم بي‌تأثير نبود.

به هر حال در اين ايام از تأثير شورشهايي كه در عراق پديد آمد،بركنار نماند و شُريك بن شيخ مَهري امير عرب بخارا در 133ق به مخالفت با بيداد حاكمان نورسيده و طرفداري از علويان قيام كرد و گروهي انبوه به او پيوستند.زياد بن صالح خزاعي بي‌درنگ به فرمان ابومسلم به مقابله رفت و به همراهي قتيبة بن طغشاده،بخارا خدات،او را در هم شكست و سپس بخارا را آتش زد و بسياري را از دم تيغ گذرانيد(طبري،7/459؛نرشخي،86-89؛گرديزي،268-269).در همان سال چينيان كه در پي تسلط بر موراءالنهر بودند،به دعوت اخشيد فرعانه كه با حاكم چاچ دشمن بود،بدانجا آمدند و فرمانرواي چاچ را مطيع كردند،اما زياد بن صالح باز به فرمان ابومسلم به جنگ رفت و در كنار رود طراز چينيان را شكست داد و بسياري از آنان را مشت(ابن اثير،5/449).نيز ابوداوود خالد بن ابراهيم از سرداران ابومسلم در همان سال وارد ختّل شد و حبيش بن الشبل(حنشِ بنِ السبل؟)و دهقانان آن ديار را محاصره كرد و شهر را به تصرف آورد(طبري،7/460؛ابن اثير،5/448،449)و همو در 134ق نيز كش را گرفت و برخي دهقانان آنجا را كشت.از سوي ديگر ابومسلم نيز كه وارد ماوراءالنهر شده بود،پس از تصرف سغد و بخارا،زياد بن صالح را به امارت آن دو شهر و ابوداوود را به حكومت بلخ گمارد و خود به مرو بازگشت(طبري،7/464؛ابن اثير،5/453)،اما اندكي بعد مجبور شد باز به ماوراءالنهر لشكر كشد،زيرا اين بار عامل او زياد بن صالح كه به روايت بلاذري(3/168،169)ستمكاريهاي ابومسلم را برنمي‌تافت،سر به شورش برداشت و چون لشكرش به ابومسلم پيوست،خود به باركَث-از روستاهاي اشروسنه-گريخت و دهقان آنجا وي را كشت و سرش را نزد ابومسلم فرستاد(طبري،7/466).اين شورش بنا به روايتي به تحريك خليفه روي داد(مقدسي،مطهر،6/75؛ذهبي،سير،6/60)و گفته‌اند كه او مردي به نام سباع بن ابي نعمان ازدي را با فرمان امارت زياد بر خراسان بدانجا فرستاد و گفت اگر خود فرصتي يابد،ابومسلم را بكشد.ابومسلم كه شايد توسط جاسوسان خود از آن توطئه آگاه شد،ولي هنوز به درستي خبر يقين نداشت،وي را گرفت و به دست عامل خود در آمل-در كنار جيحون-سپرد و به خود به دفع زياد رفت.چون در آنجا دانست كه شورش زياد به افساد و فتنه‌گري سباع بوده،فرمان قتل او را صادر كرد(طبري،همانجا)و چنان گستاخي و دليري نشان داد كه سر زياد را نيز نزد خليفه فرستاد(مقدسي،مطهر،همانجا).از آن پس حيله‌اي درچيد تا ياران ابوداوود خالد بن ابراهيم به قتل عيسي بن ماهان داعي برجستة عباسي دست يازند،ولي چون خليفه خواهان مجازات ابوداوود شد،ابومسلم نپذيرفت و به كار خود پرداخت(طبري،7/467؛بلاذري،3/169).

بدين ترتيب ابومسلم تا اين زمان چند تن از برجسته‌ترين داعيان و كارگزاران عباسي را به قتل رسانيد و بي‌منازع خراسان و ماوراءالنهر را زير نگين گرفت،اما اين حال چندان به درازا نكشيد و ابومسلم به عراق آمد و ديگر به خراسان بازنگشت.

به گفتة طبري(7/468-470)ابومسلم از سفاح اجازة حج گرفت،اما مدتي به سرِ شمار لشكرياني كه ابومسلم مي‌خواست با خود همراه كند،پيغامها گزاردند،تا خليفه به 1000تن رضا داد.با اينهمه ابومسلم كه مي‌دانست در اين سالها چه دشمناني بر ضد خود برانگيخته،با 8000تن رهسپار شد و بسياري را از خراسان تا ري بپراكند و اموال بسيار كه با خود برداشته،يا از ماليات جبال گرد آورده بود،در ري نهاد و با 1000تن روي به عراق آورد.اما از روايت جهشياري چنين برمي‌آيد كه خليفه درصدد آزمايش وفاداري ابومسلم برآمده و هم او را به حيله به عراق كشانيده است.به گفتة او(ص63)سفاح از ابوالجهم بن عطيه خواست به ابومسلم نامه نويسد و او را به نحصيل اجازه براي سفر به عراق و اظهار وفاداري به خليفه برانگيزد.ابومسلم چنين كرد،اما سفاح نپذيرفت.با اينهمه،باز ابوجهم را به ارسال نامه‌اي ديگر واداشت و ديگر بار نيز اجازة سفر به ابومسلم نداد،ولي نوبت سوم پذيرفت و ابومسلم به عراق آمد.با اينهمه،شايد ابومسلم توسط ابوجهم از آن نيرنگ آگاه شده باشد و اينكه ابومسلم چون به انبار رسيد،اشتياق خود را به مرگ سفاح و چيرگي به كارها و درنورديدن همة قلمرو خلافت پنهان نداشت(بلاذري،3/184)،مي‌تواند مؤيد آن باشد.خاصه كه چون ابومسلم به عراق رسيد،ابوجعفر به جد كوشيد تا سفاح را به قتل او وادارد و گفته‌اند كه خليفه گرچه از شورش ياران ابومسلم در انديشه بود-و شايد به همين سبب يك‌بار كوشيد ميان او و لشكر خراسان بر سر مقرري ديواني اختلاف بيفكند(جهشياري،همانجا)-با ابوجعفر هم‌داستان شد،اما چون ابومسلم را ديد،ابوجعفر را از آن كار بازداشت(طبري،7/469).

ابومسلم كه قصد حج كرده بود،چشم مي‌داشت كه سفاح او را اميرالحاج كند تا از اين طريق بر نفوذ معنوي او نيز افزوده شود اما خليفه بدان عذر كه ابوجعفر نيز به حج مي‌رود و امارت حج يافته وگويا پيش از اين در اين باب با ابوجعفر اتفاق كرده بود،نپذيرفت و ابومسلم نيز بي‌درنگ ناخشنودي خود را با طعنه‌اي كه ابوجعفر زد،نشان داد(بلاذري،همانجا؛ابن اثير،5/468)و سرانجام با او عازم مكه شد.چون حج گزاردند و بازگشتند،ابومسلم جلوتر بود و در راه خبر مرگ سفاح(ذيحجة 136ق)بدو رسيد.پس نامه به ابوجعفر فرستاد و تسليت مرگ خليفه گفت،ولي خود او را به خلافت تهنيت نگفت و همچنان پيش‌تر مي‌رفت(طبري،7/480؛ابن اثير،همانجا،قس:طبري،7/470-472؛دينوري،378).يكي از خرده‌هاي كه بعدها منصور بر ابومسلم گرفت،همين بي‌اعتنايي او بود.گذشته از،بلاذري اگرچه بر آن است كه ابومسلم از ولايت عهدي ابوجعفر خبر نداشت(حال آنكه پيش از آن ابوجعفر براي بيعت ستاندن به خراسان رفته بود)،نقل كرده كه منصور از اين رفتار خشمناك شد و در پاسخ به ابومسلم خود را خليفه خواند و به عطية بن عبدالرحمان تغلبي كه نامه را به سوي او مي‌برد،گفت چون ابومسلم مشغول خواندن شود او را به قتل رساند،اما يارانش او را از آن رأي بازداشتند(3/185-186).چون نامة ابوجعفر به ابومسلم رسيد،او را به خلافت تهنيت گفت(طبري،7/480).به روايت ديگر ابومسلم جلونر به انبار رفت و كوشيد تا عيسي بن موسي را به خلافت بنشاند(بلاذري،3/185)و چون عيسي نپذيرفت،نامه به ابوجعفر نوشت و او را خليفه خواند.

اما ابوجعفر منصور در آغاز خلافت با قيامي روبرو شد كه اگر ابومسلم آن را در هم نمي‌كوبيد،خلافتش را در معرض تهديد قرار مي‌داد.چه،عبدالله بن علي-عموي ابوجعفر-كه به استناد قول ابوالعباس سفاح و شهادت چند تن از امرا خود را جانشين او مي‌شمرد-از بيعت با ابوجعفر و برخي از فرماندهان خراساني با او هم‌داستان شدند.از آن سوي ابومسلم كه به اطاعت از ابوجعفر گردن نهاده بود،به مقابله آمد و چون از توانايي نظامي عبدالله خبر داشت،از آغاز دست به نيرنگ زد.با اينهمه،جنگ چند ماه به درازا كشيد و سرانجام ابومسلم چيره شد و عبدالله به بصره گريخت(طبري،7/474-478).در همين جنگ بود كه حسن به قحطبه به ابوايوب مورياني(هـ م)كاتب و مشاور نزديك ابوجعفر خبر داد كه ابومسلم و ابونصر مالك بن هيثم نامه‌هاي خليفه را به سخره مي‌گيرند و ابوايوب اظهار كرد كه آنان خود بيش از اينها نسبت به ابومسلم بدگمانند(همو،7/481).شايد فرستادن ابوالخصيب مرزوق ]به روايتي ديگر:يقطين[ براي ارزيابي با گردآوري غنايمي كه ابومسلم درجنگ با عبدالله بن علي به دست آورده بود،به سبب همين بدگمانيها بوده تا از توانايي ابومسلم در بسيج لشكر بكاهد،اما ابومسلم از اين كار خشمناك شد و خواست فرستادة خليفه را بكشد و ابوجعفر را نيز ناسزا گفت.خليفه از اين واكنش هراسان شد و دانست اگر ابومسلم به خراسان رود،دستش از او كوتاه خواهد شد.پس فرمان حكومت شام و مصر را بدو فرستاد و گفت نزد خلبفه آيد و خود از انبار به مداين رفت(ابن قتيبه،عيون،1/26؛طبري،7/482-483).

ابومسلم در كنار زاب فرود آمد و در نامه‌اي كه ابوجعفر نوشت،از چيرگي خود بر دشمنان خليفه ياد كرد و گفت از نزديكي به او دوري مي‌گزيند،اما مادام كه خليفه دشمني آشكار نكرده،در وفا به عهد خود با او پابرخاست.روايت ديگر حاكي از آن است كه ابومسلم در اين نامه سخت به نكوهش از ابراهيم امام پرداخت و او را تحريف كنندة قرآن و برانگيزانندة وي به قتل خلق خواند،عباسيان را به ناداني منسوب كرد و سپس از پروردگار براي خود بخشايش خواست،اما ابوجعفر پس از شور با يارانش نامه و پيغامي مبني بر بزرگداشت ابومسلم و دعوت او به نزد خود توسط ابوحميد مرورودي بدو فرستاد و ضمناً تهديد كرد كه اگر نيايد،به تن خويش به پيكار به او خواهد آمد(همو،7/483،484).ابومسلم نخست از قبول دعوت ابوجعفر منصور خودداري كرد،اما چون ابوحميد از زبان خليفه به تهديد او پرداخت،سست شد(همو،7/484-485).

از آن سوي منصور به فتنه‌انگيزي ميان ياران ابومسلم پرداخت و ابوداوود نايب او را در خراسان وعدة امارت آن ولايت را داد.ابوداوود نيز نامه به ابومسلم نوشت و تلويحاً يادآور شد كه اگر از دستور خليفه سرباز زند،او را به خراسان راه نخواهد داد.اين واقعه ابومسلم را انديشناك كرد و فرماندة نگهبانان خود،ابواسحاق خالد بن عثمان را سوي منصور فرستاد تا از نيت او آگاه شود.منصور اين يكي را نيز بفريفت و وعدة امارت خراسان داد تا بر ضد ابومسلم كار كند.چون ابواسحاق نزد ابومسلم بازگشت،او را از اعتماد و وفاي عباسيان و شخص خليفه نسبت به او مطمئن ساخت و ابومسلم نيز عزم رفتن به نزد خليفه كرد.گفته‌اند كه نيزك،يكي از سرداران خراساني،ابومسلم را پند داد كه منصور را بكشد و هركس را كه خواهد،به خلافت بنشاند كه مردم با او مخالفت نخواهند كرد(همو،7/485-486؛قس:بلاذري،3/203).ابومسلم پيش ار رفتن،ابونصر مالك بن هيثم را به جاي خود گمارد و با او قراري گذارد تا چگونه نامة ابومسلم را از پيغامهاي جعلي بازشناسد.چون نزديك مداين رسيد،يكي ديگر از سردارانش نيز او را از رفتن نزد منصور بيم داد اما ابومسلم با گروهي آهنگ مداين كرد و خلق به فرمان منصور به استقبال او بيرون آمدند.منصور نيز ابومسلم را گرامي داشت و گفت تا گرد راه از خود دور كند و به استراحت بپردازد(طبري،7/487-489)؛از آن پس دربارة قتل ابومسلم با ابوايوب مورياني راي زد و وي آن را صواب دانست(جهشياري،76)و سپس با عثمان بن نهيك،رئيس نگهبانان خود،در آن باب سخن گفت و چون او مخالفتي نكرد،منصور گفت با چند تن از نگهبانان در كمين نشينند تا چون او دست بر هم زند بر سر ابومسلم ريزند(طبري،7/488-490).فرداي آن روز(5روز مانده به پايان شعبان137)ابومسلم عزم ديدار منصور كرد.

اگرچه ظاهراً در خلوت منصور جز كشندگان ابومسلم و شخص خليفه كسي حضور نداشت،اما روايات مختلفي دربارة واقعة قتل ابومسلم نقل شده است.مطابق روايتي وقتي منصور شمشير ابومسلم را به حيله گرفت و به سرزنش او پرداخت،ابومسلم گفت از اين سخنان درگذرد كه جز پروردگار از كسي هراس ندارد.منصور نيز خشمناك شد و يارانش را به قتل او فراخواند(همو،7/490).در حالي كه به روايتي رايج‌تر،منصور آنچه از ابومسلم در دل داشت،بازگفت و ابومسلم همه را يك به يك به نرمي و بردباري پاسخ داد و از خدمات خود به عباسيان ياد كرد،اما خليفه دست بر هم زد و نگهبانان تيغ بر او نهادند و در حالي كه وي عذر گناهان مي‌خواست و دست خليفه را بوسه مي‌داد،به قتلش رساندند(همو،7/489-492؛مسعودي،3/291)و سپس پيكرش را در دجله افكندند(بلاذري،3/207؛قس:دينوري382-383).

ابومسلم به هنگام مرگ،33 يا 37 و به روايتي 38سال داشت (بلاذري، همانجا؛ زمخشري، 3/149؛ ذهبي،سير،6/71)و قتلش را در روزهاي مختلف ماه شعبان گفته‌اند(طبري،7/491؛خطيب،10/210-211؛ابن خلكان،3/154).

چون ابومسلم كشته شد،ياران خليفه از شورش لشكريان سردار مقتول در هراس شدند.اما كساني چون ابونصر مالك بن هيثم به اطاعت گردن نهادند و خليفه مالي كلان ميان فرماندهان و لشكريان خراسان بپراكند و خاصه ابواسحاق رئيس نگهبانان ابومسلم را كه پس از قتل مختومش،لشكر خراسان را از شورش بازداشت،از بخشش خود برخوردار كرد(طبري،7/492-493؛ابن اثير،5/476).آورده‌اند كه منصور پس از آن خطبه‌اي خواند و ابومسلم را به خيانت متهم كرد و گفت او به همان گناهي كشته شد كه گروهي را بدان گناه كشت(مبرد،58-59).

از ابومسلم دو دختر به نامهاي فاطمه و اسماء برجاي ماند كه يكي از نوادگان اين اسماء به نام ابومسلم محمد بن عبدالمطلب در سلسله اسناد منبع خطيب بغدادي(10/207)در ذكر برخي از اخبار ابومسلم بود.دختر ديگر او فاطمه،مقتداي گروهي شد به نام فاطميه كه پس از قتل ابومسلم به پيشوايي او اعتقاد يافتند(نكـ:دنبالة مقاله)و حتي آورده‌اند كه بابك خرم‌دين،نوادة اين فاطمه بوده است(دينوري،402).دو تن از نوادگان برادر ابومسلم به نامهاي محمد و علي پسران حمزة بن عماره از كساني هستند كه ابونعيم در اخبار اصبهان از آنان ياد و رواياتي نقل كرده است(2/11،269).اين علي بن حمزة خود كتابي به نام كتاب اصبهان داشته كه در آن به ابومسلم تفاخر كرده است(مجمل التواريخ،328).

با آنكه از ابومسلم همواره به عنوان مردي نظامي ياد شده،اما مطابق رواياتي،از علم و ادب هم بي‌بهره‌نبوده است.چنانكه گفته‌اند به تحصيل علم كوشا بود(ذهبي،همان،6/53)و در كودكي با فرزندان آل معقل به تحصيل اشتغال داشت.او از كساني چون عكرمه،ابوالزبير محمد بن مسلم مكي،ثابت بناني،محمدبن علي بن عبدالله بن عباس و عبدالرحمن بن حرمله حديث شنيد و راوياني چون عبدالله بن مبارك و ابراهيم بن ميمون صائغ و ابن‌شُبَرْمة فقيه از او روايت كرده‌اند(ابن اثير،5/479؛ذهبي،همان،6/50)اين ابراهيم بن ميمون بعدها،به هنگام دعوت،چون به مخالفت برخاست و به روايتي قتل ابومسلم را روا دانست،ابومسلم كس فرستاد تا او را كشتند(ابن‌سعد،7/370).با آنكه از يك اشارة طبري(7/482)برمي‌آيد كه ابومسلم برخي حروف عربي را نمي‌توانسته به درستي ادا كند،اما گفته‌اند در فارسي و عربي فصيح و زبان‌آور بود و بسيار شعر روايت مي‌كرد(ابن خلكان،3/148؛نويري،7/253 الي 255).صاحي مجمل التواريخ(ص327)به روايت از مدايني آورده است كه او به فارسي و عربي شعر مي‌گفت.دربارة اشعار عربي او در منابع ديگر نيز اشاراتي هست و برخي از آنها را نيز نقل كرده‌اند(ابن خلكان،3/152؛خطيب،10/208؛ابن عمراني،67)،اما تاكنون شعري به فارسي از او ديده نشده و اگر اين روايت درست باشد،در پژوهش‌هاي مربوط به تاريخ شعر و ادب فارسي پس از اسلام بسي مهم خواهد بود.به نظر مي‌رسد كه ابومسلم با فرهنگ و ادب فارسي ميانه آشنا بوده و اين از آنچه شاهان و وزيران ساساني براي منصور نوشت،آشكار است(طبري،7/483).در زبان عرب نيز سخناني از او نقل شده كه چون امثال به كار مي‌رفته است(مثلاً:نكـ:زمخشري،1/479،3/434).گذشته از اين،برخي از آثار عمراني نيز به ابومسلم نسبت داده شده است:گفته‌اند كه چون به حج رفت،چاههاي راه مكه را مرمت كرد(ابن اثير،5/468).مسجد جامع نيشابور را نيز همو ساخت(گرديزي،266)و در مرو مسجد،بازار و دارالاماره‌اي بنياد كرد(اصطخري،259)كه اين حوقل در اواسط سدة 4ق آن را ديده بوده است(2/435).همچنين ساختمان ديوار و برجهاي گرداگرد سمرقند به او منسوب كرد(حميري،323)و به گفتة بارتولد(ص167-168)عامة مردم سمرقند بر آن بودند كه تأسيسات آب شهر را ابومسلم تعبيه كرده و هنوز هم يكي از نهرهاي بزرگ آنجا را به نام او«كام ابومسلم»مي‌نامند.

ابومسلم را از آن روي كه خلق را به بيعت با خاندان پيامبر مي‌خواند و خلافت به عباسيان داد،امين آل محمد،امير آل محمد،صاحب الدعوة،و صاحب الدولة العباسية خوانده‌اند(طبري،7/450؛مسعودي،3/271؛ابن عبدربه،1/317؛خطيب،10/207-208)و مرزباني كتابي را كه دربارة او نوشت،اخبار ابي‌مسلم صاحب الدعوة ناميد(ابن‌نديم148).اما بر سكّه‌هايي كه به نام او-احتمالاً در مرو يا نيشابور-ضرب شده و در حفاريهاي زاب صغير به دست آمده،لقب«امير آل محمد»ديده مي‌شود(گست،555-556؛قس:منهاج سراج،1/107،كه معلوم نيست بر چه پايه‌اي لقب او را شهنشاه دانسته است).

ابومسلم را مردي خوش‌سيما وگندم‌گون و كوتاه قامت وصف كرده‌اند كه آهسته سخن مي‌گفت و اندك مي‌خنديد و در فتوحات بزرگ يا حوادث ناخوشايند،اظهار سرور يا دلتنگي نمي‌كرد(ابن خلكان،3/148).با آنكه او را مردي دورانديش،دلير،بي‌طمع و جوانمرد خوانده‌اند(ابن‌اثير،5/479-480؛ابن خلكان،همانجا)و«چون بكشتندش هيچ از املاك و عقار…از وي بازنماند مگر پنج كنيزك»(مجمل‌التواريخ،328)،ولي ارقام شگفت‌آور از كساني كه در جنگ با او كشته شدند،يا به فرمانش«به خوارزم»رفتند-كنايه‌اي كه ابومسلم درباره كساني كه به اعدام محكوم مي‌كرد به زبان مي‌راند(بلاذري،3/168)-نقل شده است(طبري،7/491؛مجمل‌التواريخ،327؛منهاج سراج،1/106).گفته‌اند«هر چه به خراسان اندر،مهتران بودند،از يمن و ربيعه و قضاعه و ملوك و دهقان و مرزبان همه را بكشت،به دعوت بني العباس اندر»(مجمل‌التواريخ،328).اين روايات اگرچه مبالغه آميز مي‌نمايد،ولي پيداست كه در همان ايام رعبي در دلها افكنده بود كه چون رهسپار حج شد،عربهايي كه بر سر راه او مسكن داشتند،از آن حوالي كوچيدند(حافظ ابرو،گ287الف).ظاهراً او خود نيز از آنچه كرده بود،آگاه بود كه چون سفاح گفت با 500 سوار به عراق آيد،پاسخ داد:«همة مردم را دشمن خود كرده‌ام،بي‌لشكر چون توانم آمد؟»(همانجا).

آورده‌اند كه چون ابومسلم به حج رفت و خواست توبه كند،از رحمت حق نااميد بود،گفت«جامه‌اي از ظلم بافتم كه تا دولت بني‌عباس باقي است،آن جامه مندرس نگردد و چه بسيار كه مرا لعنت فرستند»(زمخشري،2/837).اما معلوم نيست اين روايات تا چه حد درست و قابل اعتماد است.در واقع چون شماري انبوه از كساني كه در جنگ با ابومسلم كشته شدند،عربهاي خراسان بودند كه به مخالفت با دعوت عباسي برخاسته بودند و يا اصولاً ابراهيم امام بدانها اعتماد نداشت و ابومسلم را به قتل آنان برانگيخت،بيشتر نويسندگان و شاعران عرب او را مورد طعن و هجو قرار دادند(بلاذري،3/206-208؛مقريزي،النزاع،95-98).چنانكه ذهبي او را حجاج زمان،بلكه شريرتر از او و بلايي عظيم بر عرب خراسان خوانده كه نسل ايشان را از آن ولايت بركند(العبر،1/143،ميزان،2/590،سير،6/53)؛اما ايرانيان كه از سياست نژادپرستانة امويان جز ستم و قتل و غارت و انزوا و بندگي نصيبي نداشتند،ابومسلم را به چشم كسي مي‌ديدند كه خواب از ديدة امويان درمي‌ربود.پس نه تنها برخي دهقانان خراسان به وي ياري مي‌رساندند(مثلاً:گرديزي،266)،بلكه از هر سوي به او گردآمدند و با«كافركوب»هاي خويش كين خواستند(دينوري،361)و حتي در دوستي وي بسي غلو كردند.چنانكه صاحب مجمل‌التواريخ ابومسلم را در رتبة اسكندر و اردشير بابكان دانسته(ص127)و گرديزي(ص462)آورده است كه مردم روز خروج او را بزرگ مي‌داشتند و منهاج سراج در 617ق از نواختن طبل به نام او و نگهداشتن اسب نوبتي او بر در دارالامارة مرو ياد كرده است(1/107).به روايت حموي(ص182)در عصر صفوي هم مردم نيشابور قبري را به نام ابومسلم نشان كرده و به زيارت آن مي‌رفتند.حتي او را چندان بزرگ مي‌داشتند كه در داستانهاي مذهبي نيز از آن ياد مي‌كردند و بنابر روايتي مي‌گفتند امام علي(ع)به ظهور او بشارت داده است(همو،185).البته اين يكي ناشي از اعتقاد عوام به تشيع ابومسلم كه برخي از نويسندگان متقدم نيز آن را تأييد كرده‌اند(قزويني رازي،160،215-216)و شاعري چون صفي‌الدين حلي به خواهش نقيب تاج‌الدين آوي قصيده‌اي در مدح ابومسلم پرداخته بود(محدث،2/623-624).اين عمراني نيز آورده كه ابومسلم به ايام منصورداعيان در شهرها بپراكند و خلق را به فرزندان فاطمه(ع) دعوت كرد(ص65)؛اما علملي متاخر شيعه در رد اين نظر سعي بليغ كرده‌اند. با آنكه از روايتها بر‌مي‌آيد كه ابومسلم در مسلماني سختگير بود و بخارا خدات را به جرم ارتداد كشت (نرشخي،14) و برخي از دهقانان و نواحي خراسان به دست وي مسلمان شدند(فراي31،به نقل از ابن ايب طاهر طيفور)،اما محقق كركي فقيه برجستة عرب شيعي،فتوا به جواز لعن او و طرفدارانش داد و در كتاب مطاعن المجرمية در ذم و رد او به تفصيل سخن كفت(حموي،186-189).يكي ديگر از علماي اصفهان معروف به ميرلوحي در ترجمة ابي مسلم المروزي به رد تشيع او پرداخت و در ذم او سخن گفت و چون مردم بر او هجوم بردند و به آزارش پرداختند،علماي ديگر در تأييد او چند رساله نوشتند كه از آن ميان مي‌توان اظهار الحق نوشتة‌ سيد احمد بن زين‌العابدين علوي و مثالب العباسية از نويسنده‌اي ناشناس را ياد كرد(آقابزرگ،4/150-151،11/91-92،19/75).حموي صاحب كتاب انيس المؤمنين نيز در اين كتاب به تكفير ابومسلم و طرفداران او پرداخته(159-160و بعد)و دركتاب ديگري با عنوان منهج النجاة در مطاعن ابومسلم سخن رانده است(همو،188).

درست است كه ابومسلم در دوران دعوت،خلق را به آل محمد(ص)مي‌خواند و گفته‌اند خود وي در آغاز از كيسانيه بود(شهرستاني،1/154)،اما آشكار است كه عباسيان و داعيان آنها براي پيروزي دعوت،چاره‌اي نداشتند،جز آنكه مردم را به بني‌هاشم و خاندان پيامبر بخوانند تا از پشتيباني علويان و طرفدارانشان كه مي پنداشتند مراد از خاندان پيامبر،ايشانند،بي‌نصيب نمانند،چنانكه وقتي ابومسلم بر جوزجان دست يافت،جسد يحيي بن زيد را كه امويان كشته و بر دار كرده بودند،به زير آورد و بسياري كسان را كه در قتل او دست داشتند،كشت(ابوالفرج،108).با اينهمه،در ايام دعوت نيز اگر مردي علوي بر ضدّ امويان قيام مي‌كرد و پيروزيهايي به چنگ مي‌آورد و براي داعيان عباسي يا آيندة عباسيان خطري به شمار مي‌آمد،ابومسلم در سركوب او درنگ نمي‌كرد:عبدالله بن معاوية علوي كه در اواخر ايام امويان قيام كرد و برخي از شهرهاي جبال و فارس را گرفت،چون به هرات رفت،به دستور ابومسلم گرفتار و مقتول شد،يا در زندان او درگذشت(مبرد،58؛ابن اثير،5/372-373؛ابوالشيخ،1/432-433).پس از مرگ ابراهيم امام نيز ابو مسلم گروهي از پيروان خداش را-به نام خالديه- كه در نيشابور ظاهر شدند و به علويان گرايش يافتند،به سختي سركوب كرد(اخبار الدولة،403-404)و ظاهراً ابوسلمة خلال و سليمان بن كثير را نيز به همين جرم گفت تا بكشند.

بلاذري(3/150)به نقل از مدايني آورده است كه چون سفاح به خلافت نشست،ابومسلم مردم كوفه را متمايل به علويان خواند و خليفه را از اقامت در آنجا برحذر داشت.با اينهمه ابومسلم براي تحقق پيروزي خود از ياري جستن از شيعيان و فرقه‌هاي مخالف آنان پرهيز نداشت و عملاً تيز شيعيان در انقراض امويان و حمايت از داعيان سهم مهمي داشتند(قس:فراي،29-30)،اما خوارج نه تنها به ابومسلم نپيوستند بلكه او را به خود دعوت مي‌كردند(طبري،7/385)و حتي شيبان بن سلمة حروري از سران خوارج را كه وقتي به ابومسلم ياري رسانيده بود،تكفير كردند و براندند(بغدادي،60-61؛اشعري،1/167-168).ابومسلم نيز خود از آنان بيمناك بود و گفته‌اند كه چون ابوجعفر در ايام سفاح قصد خراسان كرد،ابومسلم اجازه نداد در مناطقي كه مسكن خوترج بود،درنگ كندتا گزندي به وي نرسد(طبري،7/448-449).

از قتل ابومسلم چندان نگذشته بود كه عقايد غلوآميز دربارة وي و قيا‌مهايي به خونخواهي او پديد آمد كه منصور مدتها به مقابله با آنها مشغول بود و برخي از آن عقايد موضوع بحث‌ها مذهبي و كلامي شد.سنباد(هـ م)نخستين كس بود كه اندكي پس از قتل ابومسلم(137ق)در خراسان قيام كرد.او به جبال رفت و در ري بر خزاين سردار مقتول دست يافت و سپاهي گرد كرد،اما 70 روز پس از آغاز قيام از لشكر منصور شكست خورد و گريخت و در راه كشته شد(همو،7/495).در 141 ق نيز آشوبي بزرگ توسط گروهي كه آنها را راونديه خوانده‌اند، پديد آمد.اينان كه از ياران ابومسلم بودند،بر در قصر منصور فراهم آمدند و خليفه را خداي خود خواندند و گفتند روح«آدم»در عثمان بن نهيك،كشندة ابومسلم،حلول كرده است(بلاذري،3/235).اين اعتقاد از آنان-كه خود را اصحاب ابومسلم مي‌شمردند- بسي شگفت مي‌نمايد،اما مي‌توان حدس زد كه بدين تمهيد مي‌خواستند بر عثمان و منصور دست يابند،به نظر مي‌رسد كه خليفه به مقصود آنان پي برد،زيرا بي‌درنگ به مقابله آمد و ايشان زندانها را بشكستند و محبوسان را بيرون آوردند و روي به منصور نهادند،اما سركوب شدند؛با اينهمه عثمان بن نهيك در آن ميان به قتل رسيد(طبري،7/505-506؛هندوشاه،105؛قس:دينوري،384).در سالهاي بعد نيز اسحاق ترك و مقنع كه معتقد به الوهيت ابومسلم بودند،قيام كردند و هر دو را لشكر خليفه فروكوبيد.

از آن سوي گفته‌اند كه به روزگار خود ابومسلم كساني در خراسان بودند كه وي را مي‌پرستيدند(ابن‌اثير،7/229)و او خود آنان را سركوب كرد(مجمل‌التواريخ،329).نيز فرقه‌اي از كيسانيه به نام رزاميه بر آن شدند كه امامت از محمدبن حنفيه به واسطة ابراهيم امام به ابومسلم منتقل شده و سپس گفتند روح خدا در او حلول كرده است(شهرستاني،1/153-154).اينان را در زمرة زنادقه و تناسخيه خوانده‌اند(ابن‌مرتضي،31؛ذهبي،سير،6/67).و نامشان را ابومسلميه يا مسلميه گفته‌اند(ابن‌نديم،408؛اشعري،1/94).گروهي از ايشان منكر مرگ ابومسلم شدند و در انتظار ظهور او به سر مي‌بردند(مسعودي،3/293)كه در مرو و هرات به«بركوكيه»شهرت داشتند(بغدادي،154).گروهي،چنانكه گذشت،دختر او فاطمه را به امامت برداشتند،و گفته‌اند كه بابك خرم‌دين از ميان آنان برخاست(مسعودي،همانجا)،و بر آن بودند كه از نسل اين فاطمه مردي مي‌آيد كه دولت عباسي را بر‌مي‌اندازد(مقدسي،مطهر،6/95؛نيز نكـ:خطيب،10/207؛ابن‌عساكر،1/188).

اما آن قيامها كه پس از ابومسلم در خراسان برپاي مي‌شد،مي‌بايست خليفه را سخت بيمناك كرده باشد.مگر نه اين خراسانيان بودند كه امويان را فروكوبيدند؟پس به بسيج لشكر پرداخت و با همة قوت،سنباد و اسحاق ترك و مقنع(هـ م‌م)را كه هر سه از بركشيدگان و سرهنگان ابومسلم بودند و برخي اعتقادات شگفت نسبت به او داشتند،سركوب كرد(طبري،7/495؛مسعودي،3/294؛ابن اثير،6/38-39؛نرشخي،90-91).با اينهمه،اينان را مي‌توان آغازگر نهضتهاي استقلال‌طلبانه‌اي دانست كه درسدة بعد به تأسيس برخي دولتهاي مستقل و نيمه‌مستقل در شرق و مركز ايران انجاميد.

اينگونه اعتقادات و قيامها كه بيشتر خصلت سياسي داشت تا ديني،جلوه‌اي بود از آمال پديدآورندگانش كه بر آن بودند:«دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده‌اند.نبيني كه با بوسلمه و بومسلم و … با چندان نيكويي كه ايشان را اندر آن دولت بود،چه كردند؟كسي مباد كه بر ايشان اعتماد كند»(تاريخ سيستان،267-268).پس بدان وسيله بهانه‌اي مي‌جستند براي رهايي از چيرگي خليفگان نو و كارگزاران تازه رسيده‌شان كه در قتل و غارت و جور و ستم،كم از اسلاف خود نبودند.

مآخذ:آبي،منصور،نثرالدر،به كوشش محمد علي قرنه،قاهره،1983م؛آقابزرگ،الذريعة؛ابن اثير،الكامل؛ابن اعثم كوفي،احمد،الفتوح،حيدرآباد دكن،1395ق/1975م؛ابن حبيب،محمد،«اسماءالمغتالين»،نوادر المخطوطات،به كوشش عبدالسلام محمد هارون،قاهره،1373ق/1954م؛ابن حجر عسقلاني،احمد،لسان الميزان،حيدرآباد دكن،1331ق/1913م؛ابن حزم،علي،جمهرة انساب العرب،بيروت،1403ق/1983م؛ابن حوقل،محمد،صورة الارض،به كوشش كرامرس،ليدن،1939م؛ابن خلكان،وفيات؛ابن سعد،محمد،الطبقات الكبري،به كوشش احسان عباس،بيروت،دار صادر؛همو،همان،جزء متمم،به كوشش زياد محمد منصور،مدينه،1403ق/1983م؛ابن شهر آشوب،محمد،مناقب آل ابي‌طالب،قم،انتشارات علامه؛ابن عبدربه،احمد،العقد الفريد،به كوشش احمد امين و ديگران،بيروت،1402ق/1982م؛ابن عساكر،علي،تاريخ مدينة دمشق،]عمان[،دارالبشير؛ابن عمراني،محمد،الانباء في تاريخ الخلفاء،به كوشش قاسم سامرائي،ليدن،1973م؛ابن فقيه،احمد،«اخبار البلدان»،مجموع في الجغرافيا،به كوشش فؤاد سزگين،فرانكفورت،1407ق/1987م؛ابن قتيبه،عبدالله،الشّعر و الشعراء،به كوشش دخويه،ليدن،1904م؛همو،عيون‌الاخبار،قاهره،1923-1930م؛همو،المعارف،به كوشش ثروت عكاشه،قاهره،1960م؛ابن‌مرتضي،احمد المنيعة و العمل في شرح الملل و النحل،به كوشش محمد جواد مشكور،بيروت،1399ق/1979م؛ابن منظور،لسان؛ابن‌نديم،الفهرست؛ابوالشيخ اصفهاني،عبدالله،طبقات المحدّثين باصبهان،به كوشش حسين بلوشي،بيروت،1407ق/1987م؛ابوالفرج اصفهاني،مقاتل‌الطالبين،قم،1405ق؛ابونعيم اصفهاني،احمد،ذكر اخبار اصبهان،به كوشش ددرينگ،ليدن،1931م؛اخبار الدولة العباسية،به كوشش عبدالعزيز دوري و عبدالجبار مطلبي،بيروت،1971م؛ازدي،يزيد،تاريخ الموصل،به كوشش علي حبيبه،قاهره،1387ق/1967م؛اشعري،علي،مقالات الاسلاميين،به كوشش محمدمحي‌الدين عبدالحميد،قاهره،1405ق/1985م؛استخري،ابراهيم،مسالك‌الممالك،به كوشش دخويه،ليدن، 1927م؛الامامة و السياسة،به كوشش طه محمد زيني،بيروت،دارالمعرفة؛بار تولد،و.و.،آبياري در تركستان،ترجمة كريم كشاورز،تهران،1350ش؛بغدادي،عبدالقاهر،الفرق بين الفرق،به كوشش محمد زاهد كوثري، قاهره، 1367ق/1948م؛بلاذري،احمد،انساب الاشراف،به كوشش عبدالعزيز دوري،بيروت،1398ق/1978م؛بلعمي،محمد،تاريخ‌نامة‌ طبري،به كوشش محمد روشن،تهران،1366ش؛بيروني،ابوريحان،الآثار الباقية،به كوشش ادوارد زاخاو،لايپزيگ،1923م؛«تاريخ خلفا»]فارسي[،ملحق به نسخة خطي كتاب سيرت رسول الله(ص)،انشاي قاضي رفيع‌الدين اسحاق همداني،كتابخانة مجلس شورا،شمـ6641؛تاريخ الخلفاء،به كوشش پ.گريازنويچ،مسكو،1967م؛تاريخ سيستان،به كوشش محمد تقي بهار،تهران،1314ش؛ثعالبي مرغني،حسين،بخشي از غرر اخبار ملك الفرس،و سيرهم(نكـ:ملـ،هوتسما)؛جهشياري،محمد،الوزارء و الكتاب،قاهره،1357ق/1938م؛حافظ ابرو،عبدالله،جغرافيا،ميكروفيلم كتابخانة دانشگاه تهران،شمـ1471؛حموي،محمد،انيس المؤمنين،به كوشش ميرهاشم محدث،تهران،1363ش؛حميري،محمد،الروض المعطار،به كوشش احسان عباس،بيروت،1980م؛خطيب بغدادي،احمد،تاريخ بغداد،قاهره،1349ق؛خوارزمي،محمد،مفاتيح العلوم،به كوشش فان فلوتن،ليدن،1895م؛دينوري،احمد،الاخبار الطوال،به كوشش عبدالمنعم عامر،قاهره،1379ق/1959م؛ذهبي،محمد،تاريخ الاسلام،حوادث و وفيات سالهاي 121-140ق،به كوشش عبدالسلام عمر تدمري،بيروت،1408ق/1988م؛همو،سيراعلام‌النبلاء،به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران،بيروت،1404ق/1984م؛همو،العبر،به كوشش محمد سعيد بن بسيوني زغلول،بيروت،1405ق/1985م؛همو،ميزان الاعتدال،به كوشش علي محمد بجاوي، قاهره، 1382ق/1963م؛ زمخشري، محمود،ربيع‌الابرار،به كوشش سليم نعيمي،بغداد،1402ق/1982م؛سهمي،حمزه،تاريخ جرجان،حيدرآباد دكن،1387ق/1967م؛شابشتي،علي،الديارات،به كوشش كوركيس عواد،بغداد،1951م؛شرف‌الزمان مروزي،طاهر،طبايع‌الحيوان،نسخة عكسي موجود در كتابخانة مركز؛شهرستاني،محمد،الملل و النحل،به كوشش محمد سيد كيلاني،قاهره،مطبعة مصطفي البابي؛صابي،محمد،الهفوات النادرة،به كوشش صالح اشتر، دمشق،1387ق/1967م؛ صفدي،خليل،الوافي بالوفيات، به كوشش درتئا كراوولسكي و ديگران،بيروت،1402-1408ق؛طبرسي،فضل،اعلام‌الوري،به كوشش علي‌اكبر غفاري،تهران،1399ق؛طبري،تاريخ؛العيون و الحدائق،به كوشش دخويه،ليدن،1869م؛فاروق عمر،طبيعة الدعوة العباسية،بيروت،1389ق/1970م؛قزويني رازي،عبدالجليل،نقض،به كوشش جلال‌الدين محدث ارموي،تهران،1358ش؛ كليما،اوتاكر،تاريخچة مكتب مزدك،ترجمة جهانگير فكري ارشاد، تهران،1371ش؛گرديزي،عبدالحي،تاريخ،به كوشش عبدالحي حبيبي،تهران،1363ش؛مافروخي،مفضل،محاسن اصفهان،به كوشش جلال‌الدين تهراني،تهران،1312ش؛مبرد،محمد،الفاضل،به كوشش عبدالعزيز ميمني،قاهره،1375ق/1958م؛مجلسي،محمدباقر،بحارالانوار،بيروت،1403ق/1983م؛مجمل‌التواريخ و القصص،به كوشش محمد تقي بهار،تهران،1318ش؛محدث ارموي،جلال الدين،تعليقات نقض،تهران،1358ش؛مسعودي،علي،مروج الذهب،به كوشش يوسف اسعد داعر،بيروت، 1385ق/1966م؛ مقدسي،محمد،احسن التقاسيم،به كوشش دخويه،ليدن،1909م؛مقدسي،مطهر البدء و التاريخ،به كوشش كلمان هوار،پاريس،1916م؛مقريزي،احمد،المقفي الكبير،به كوشش محمد بعلاوي،بيروت،1411ق/1991م؛همو،النزاع و التخاصم،به كوشش حسين مونس،قم،1370ش؛منهاج السراج،عثمان،طبقات ناصري،به كوشش عبدالحي حبيبي،تهران،1341ش؛نرشخي،محمد،تاريخ بخارا،ترجمة ابونصر احمد بن محمدقباوي،به كوشش محمد تقي مدرس رضوي،تهران،1363ش؛نسفي،عمر،القند في ذكر علماء سمرقند،به كوشش نظر محمد فاريابي،حجاز،1412ق/1991م؛نعيم بن حماد،الفتن،نسخة عكسي موجود در كتابخانه مركز؛نويري،احمد،نهاية الارب،قاهره،وزارة الثقافة و الارشاد القومي؛هندوشاه بن سنجر،تجارب السلف،به كوشش عباس اقبال،تهران،1313ش؛ياقوت،بلدان؛همو،معجم الادباء،به كوشش مارگليوث، قاهره،1923م؛يعقوبي، احمد،تاريخ،بيروت، 1397ق/1960م؛يغموري،يوسف،نورالقبس،مختصرالمقتبس،محمد بن عمران مرزباني،به كوشش رودلف زلهايم،بيروت،1384ق/1964م؛يوسفس،غلامحسين،ابومسلم سردار خراسان،تهران،1345ش؛نيز:

Crone,P.,”On the Meaning of the’Abbasid call to al-Rida”,The Islamic World,New Jersey,1989;Daniel,E.L.,The Political and Social History of Khurasan under Abbasid Rule,Chicago,1979; ;Frye,R.,”The Role of Abu Muslim in the ‘Abbasid Revolt”,The Moslem World,1970,vol.XXXVII;Guest,R.,”A Coin of Abu Muslim”,JRAS,1932;Houtsma,M.Th., “Bih’afrrid”,Wiener Zeitschrift fur die Kunde des Morgenlandes,1889;Noldeke,T.,Geschichte der Perser und Araber zur Zeit der Sasaniden,Leyden,1973;Sadighi,G.H.,Les mouvements religieux iraniens…,Paris,1938;Shaban,M.A.,The’Abbasid Revolution,Cambridge,1970.

علي بهراميان(بخش1)-صادق سجادي(بخش2)

Updated: آوریل 19, 2021 — 1:49 ق.ظ