واژه بسیج در ادبیات فارسی

 

واژه بسیج در ادبیات فارسی

 

گنهکار یزدان مباشید هیچ

به پیری به آید برفتن بسیچ .

فردوسی.

 

تدبیر ملک را و بسیج نبرد را

برتر ز بهمنی و فزون از سکندری.

فرخی.

 

بکس رازمگشای در هر بسیچ

بداندیش را خوار مشمار ایچ.

اسدی.

 

نه ما راست بر چاره ٔ او بسیچ [ دنیا ]

نه او راست از جان ماباک هیچ.

اسدی (گرشاسب نامه ).

 

ندارند اسب اندر آن بوم هیچ

نه کس داند اندر سواری بسیچ.

اسدی (گرشاسب نامه ).

بسیج آوردن ، بسیچ آوردن ؛ آماده گشتن :

به بسیارخواری نیارم بسیچ

که پرّی دهد ناف را پیچ پیچ.

نظامی.

بسیج بودن ؛ آماده بودن. ساز داشتن :

نباشد مرا سوی ایران بسیچ

تو از عهد بهرام گردن مپیچ.

فردوسی.

 

که او را نبینند خشنود هیچ

همه در فزونیش باشد بسیچ.

فردوسی.

بسیچ خواستن ؛ آمادگی خواستن. مهیا شدن. به مجاز، اجازه خواستن :

چنان تند و خودکام گشتی که هیچ

بکاری در، از من نخواهی بسیچ.

(منسوب به فردوسی )

بسیچ داشتن ؛ مجهز و آماده داشتن :

سپه را چو داری به چیزی بسیچ

رسانشان بزودی و مفزای هیچ.

اسدی (گرشاسب نامه ).

 

ــ تدارک. ساز کارداشتن :

داری ازین خوی مخالف بسیچ

گرمی و صدجبه و سردی و هیچ.

نظامی.

 

– بسیج شدن ، بسیچ شدن ؛ آماده شدن :

از آن پیش کاین کارها شد بسیچ

نبد خوردنیها جز از میوه هیچ.

فردوسی.

 

کوهی از قیرپیچ پیچ شده

به شکار افکنی بسیج شده.

نظامی.

 

بسیج کردن ؛ مهیا کردن ، آماده کردن. به مجاز، مقدر کردن :

نمانم که رستم برآساید ایچ

همه جنگ را کرد باید بسیچ.

فردوسی.

 

برآرای کار و میاسای هیچ

که من رزم را کرد خواهم بسیچ.

فردوسی.

 

کنون تا کنم کارها را بسیچ

شما رزم ایران مجویید هیچ.

فردوسی.

 

ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود

بدان زمان که بسیج بهار کرد بهار .

فرخی.

 

چو رایت منصور… بسیچ حضرت معمور کرد… (تاریخ بیهقی ). همه بسیج رفتن کردند. (تاریخ بیهقی ).

همیشه کمان بر زه آورده باش

بسیج کمین گاهها کرده باش.

اسدی (گرشاسب نامه ).

 

کره تا در سرای بومره است

تا به صد سال همچنان کره است

گر کندکوسه سوی گور بسیچ

جدّه جز نوخطش نخواهد هیچ.

سنایی.

 

ومصاف بیاراست و جنگ را بسیج کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چون امیر ناصرالدین از آن حال آگاه شد بسیج کارها کرده لشکر فراهم آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ابوعلی و ابوسهل برفته اند لیکن ابونصر و ابوریحان و ابوالخیر بسیچ می کنند که پیش خدمت آیند. (چهارمقاله ).

به خیل و عدت و لشکر چه حاجت است او را

که ملک گیری او را خدای کرد بسیج.

از معیار جمالی

 

بسیج فرمودن ؛ بسیج کردن :

ز نزدش نجنبید گرشاسب هیچ

نفرمود کس را به خونش بسیچ.

اسدی.

 

و رجوع به بسیج کردن شود.

– دانش بسیج ؛ آنکه دانش سازد و اندوزد :

شه از گفت آن مرد دانش بسیج.

نظامی.

گردش بسیچ ؛ آماده ٔ گردش :

ترازوی گردون گردش بسیچ

نماند و نماند نسنجیده هیچ.

نظامی (از سروری ).

 

قصد و اراده. (برهان ). قصد و اراده و عزم و عزیمت. (ناظم الاطباء). عزیمت و اندیشه و قصد. (مؤید الفضلاء). قصد. (فرهنگ نظام ) (جهانگیری ). قصد و اراده و تیاری. (غیاث ) (ارمغان آصفی ).آهنگ. نیت. غرض. مراد. مقصود. کام. آرزو :

بود بسیجم که درین یک دو ماه

تازه کنم عهد زمین بوس شاه.

نظامی.

بسیج آوردن ؛ بسیج کردن. قصد کردن :

سوی مخزن آوردم اول بسیچ

که سستی نکردم در آن کار هیچ.

نظامی (از ارمغان آصفی ).

 

بسیج داشتن ؛ قصد داشتن. نیت داشتن :

بهر نیک و هر بد که دارد بسیچ

نگیرد بیک سان برآرام هیچ.

اسدی.

 

خاقانی اگر بسیج رفتن داری

در ره چو پیاده هفت مسکن داری

فرزین نتوانی شدن ابریشم از آنک

در راه بسی سپاه رهزن داری.

خاقانی.

 

رو که سوی راستی بسیج نداری

مایه بجز طبع پیچ پیچ نداری.

خاقانی.

 

بسیج کردن ؛ عزیمت کردن. قصد کردن. آهنگ کردن :

که از رای او سر نپیچم به هیچ

باین آرزو کرد زی من بسیچ.

فردوسی.

 

فروجست رستم ببوسید تخت

بسیج گذر کرد و بربست رخت.

فردوسی.

 

ببخشایش جانور کن بسیچ

به ناجانور برمبخشای هیچ.

نظامی.

 

بسیج سخن گفتن آنگاه کن

که دانی که در کار گیرد سخن.

(گلستان )

 

به مجاز،ساز سفر مرگ کردن :

که چندین ز تیمار و دردم مپیچ

که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ.

سعدی (بوستان ).

 

– بسیج سفر کردن ؛ قصدسفر کردن. تصمیم سفر گزیدن :

بسیج سفر کردم اندر نفس

بیابان گرفتم چو مرغ از قفس.

سعدی (بوستان ).

 

– بسیج راه سفر کردن ؛آهنگ حرکت کردن. قصد سفر کردن :

نماز شام چوکردم بسیج راه سفر

درآمد از درم آن سروقد سیمین بر.

انوری (از صحاح الفرس ).

– بسیج کنان ؛ قصدکنان :

کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان

بر صعود فلک بسیچ کنان.

نظامی.

 

– بسیج گرفتن ؛ قصد کردن :

نگویم سخنهای بیهوده هیچ

به بیهوده گفتن نگیرم بسیچ.

(یوسف زلیخا )

 

ــ  ساز راه. (فرهنگ خطی ). ساز و تدارک. ساز زندگی. ساز سفر. ساز کارها باشد. (معیار جمالی ) (از فرهنگ سروری : بسیج ) ساز. رخت سفر واسباب و سامان. (ناظم الاطباء) :

از آن پس بسیج شدن ساختند

به یک هفته زان بار پرداختند.

(یوسف زلیخا )

 

اگرچندشان زاب خیزد بسیج

هوا چون نباشد نرویند هیچ.

اسدی (گرشاسب نامه ).

 

یگانه فرستش بسیجی مساز

که هست آنچه باید چو آید فراز.

اسدی (گرشاسب نامه ).

 

زیرا که بترسد ز ره مسافر

هرگه که بسیج سفرنباشد.

ناصرخسرو.

 

بگشاد خون ز چشم من آن یار سیم بر

چون بر بسیج رفتن بستم همی کمر.

مسعودسعد.

 

راه رو را بسیج ره شرطست

ناقه راندن ز بیمگه شرطست.

نظامی.

 

سخن چون گفته شد گوینده برخاست

بسیج راه کرد از هر دری راست.

نظامی.

 

ور منجم گویدت امروز هیچ

آنچنان کاری مکن اندربسیچ.

مولوی.

 

ــ  کنایه از مرگ :

– روزگاربسیچ ؛ زمان مرگ :

چو گیتی ببخشی میاسای هیچ

که آمد ترا روزگار بسیچ.

فردوسی.

Updated: دسامبر 28, 2020 — 12:07 ق.ظ