موش – مهدی یعقوبی

 

 

موش – مهدی یعقوبی

 

از پشت در  سلول سر و صدای زندانبانان بگوش میرسید.انگار اتفاقی افتاده بود.  یکی از بازجوها در سایه روشن راهرو میدوید به سمت سلول های انفرادی. وقتی به محل رسید پرسنل بهداری و زندانبانی را که دم سلول ایستاده بودند کنار زد . در آهنی را با صدای کشدار باز کرد و رفت داخل. بر روی زیلوی پاره و کثیف چشمش افتاد به جسد دختری که دو روز پیش به این زندان آورده بودند.

جمجمه اش شکستگی داشت صورت و بینی اش متورم و  پر از لخته های خون بود. از فرق سر تا ناخن پا آثار کبودی  و زخمهای عمیق دیده میشد.  باز جو از بوی گند و  زننده ای که فضا را پر کرده بود. دستش را گذاشت روی بینی اش  و به زندانبان گفت که در آهنین سلول را ببندد.

دو روز بعد به خانواده اش گفتند که او در زندان دست به خودکشی زده است.

در همان زندان در سلولی چهار در چهار که 18 نفر را در خود جای داده بود بهزاد که این خبر بطریقی بدستش رسیده بود. با چهره ای دردآلود و خسته، شروع کرد به قدم زدن و فکر کردن. ناگهان از خشم مشتش را کوبید به دیوار. سپس کمی خودش را کنترل کرد و آب دهانش را قورت. نفس عمیقی کشید و رفت در کنار دو نفر از همبندانش مرتضی و کوروش که در گوشه سلول نشسته بودند و مشغول گفتگو. آنها که از چهره درهم و عبوسش پی برده بودند اتفاقی افتاده است پرسیدند:

– چی شده بهزاد کشتی ات غرق شده

– ای کاش کشتی ام غرق شده بود

–  پس چی شده

– یه خبر بد

– خوب بگو چیه

– به لادن تو سلول انفرادی دسته جمعی تجاوز کردن و بعدش سر به نیست.

– لادن کیه

– شما نمیشناسین،من اما خوب میشناختمش یه دختر دانشجو. میگن با اسلحه دستگیرش کردن، شعار میداد.بازجوهام لخت  مادر زاد نشوندنش رو تخت شکنجه. بازجوهای ریشدار.

– خبر موثقه

– متاسفانه آره ، به خانوادش پیام دادن خودکشی کرده.اون خودکشی نکرده

– میگی چیکار کنیم

– طرح فرار مهرانو یه خورده میندازیم عقب.

– اما اون حکمش اومده همین روزا اعدام میشه

– دست خودم که نیس. یه اتفاق غیرمنتظره افتاده.

– میخوای به مهران بگم

– نه خودم بهش میگم

کوروش دستهایش را مشت کرد و از عصبانیت خواست فریاد بکشد اما خونسردی اش را حفظ کرد و از جایش پاشد. سرش را گذاشت روی دیوار نم گرفته و بسختی فشار داد. بهزاد به دلایل امنیتی نمی توانست اصل داستان را رک و راست و پوست کنده بهشان بگوید. از جایش بلند شد و رفت کنار کوروش ایستاد. دستش را گذاشت روی شانه اش. نگاهی انداخت به اطرافش. دهانش را برد نزدیک گوش اش و با پچپچه گفت:

– یه موش داخل سلوله

یه موش، اینجا که توابی نیس.

– درست شنیدی یه موش

– کیه، از کجا اینو میگی

– دلیلشو نپرس

– خب دلیلشو نمیخوای بگی اما کیه

– نمیدونم اما یکی از بچه های داخل تشکیلاته. احتمالا زیر هشت بریده  و ما خبر نداریم، باید ته و توی  قضیه رو در بیاریم  وگرنه همه نقشه هامون نقش بر آب میشه.

– چطوری پیداش کنیم

– بهت میگم اما کسی دیگه نباد از قضیه سر در بیاره. موضوع بی اعتمادی نیست امنیتیه

– درک میکنم

شب که کوروش در حال مورس زدن و ارتباط با سلول بغلی بود. بهزاد در محمل بازی گل یا پوچ با  یکی از هم بندی ها حرکات و سکنات بقیه بچه ها را تحت نظر گرفت. بخصوص چند نفری را که در کنار کوروش نشسته بودند و سر و صدا راه انداخته بودند تا زندانبانانی که در پشت در سلول گوش می خواباندند متوجه رد و بدل شدن اطلاعات نشوند. کوروش به دروغ با مورس پیام داد که در سلول رادیو دارند و خبرها به دستشان میرسد و چند کتاب ممنوعه.

فردای همان روز که بچه ها رفته بودند هوا خوری چند پاسدار ریختند داخل سلول  و همه وسایل زندانیان را زیر و رو کردند و بهم ریختند اما رادیویی پیدا نکردند.

نیمه های شب بود و زندانیان در خواب.  بهزاد در زیر پتوی سربازی درگوشی به کوروش گفت:

– آنتن یکی از اون 4 نفری هستش که کنارت به هنگام مورس زدن بودن.اون راپرت رادیو و کتابای ممنوعه رو داد. برا همین پاسدارا ریختن تو سلول . یکی از این چهار نفر تقی، خلیل و یوسف و یونس.

– نباید زود قضاوت کنیم، پاسدارا شاید همینطوری ریخته باشن . من یه نقشه ای کشیدم.

– نقشه ات چیه.

– بعد از اذان صبح که ما رو می برن دستشویی بهت میگم.

دمدمای اذان صبح که زندانبانان برای دستشویی و نماز و غسل، در آهنین سلول را باز کردند. بچه ها در دسته های 6 نفری در پشت در صف کشیدند.کوروش در کنار تقی و خلیل که دو نفر از مظنونین بودند کنار در ایستاد. حوله ای در دستش بود و مسواک. در سلول که باز شد از راهرو نیمه تاریک و نم گرفته زیر زمین زندان رفتند به سمت دستشویی. زندانیان وقتی کارشان تمام میشد در حمامی که در کنار دستشویی بود منتظر می ماندند تا به همراه نگهبان به بند بر گردند. حمام بالنسبه بزرگ بود با 4 دوش. در کنار یکی  از دوشها از ماهها قبل بند یک کاشی را  برای رد و بدل کردن اطلاعات با بند و سلولهای دیگر در آورده بودند و یاداشت هایی را که  در زرورق پیچیده بودند در آنجا جاسازی.

کوروش نگاهی انداخت به اطراف . وقت تنگ بود به عمد حوله ای را که در دستش بود داد به دست تقی . در همین حین چاقویی که در میان حوله ها استتار شده بود افتاد به کف حمام. تقی ابتدا کمی ترسید اما خم شد و چاقو را بر داشت و گذاشت لای حوله. اگر او همان موش خطرناک در سلول بود حتما این اتفاق را گزارش میداد و گشتابوی ریشدار می آمد به سراغش.

به داخل سلول که بر گشتند کوروش داستان را به بهزاد شرح داد. او هم سری تکان داد و گفت:

– کار خودبخودی ممنوع، از تو بعیده، بهتر بود قبل از اون بهم اطلاع میدادی. اما مهمتر از اون. مهران که رفته بود به دستشویی دیگه بر نگشته.حتما بردنش زیر هشت برا سین جیم. شایدم دیگه بر نگرده. اعدامیها رو معمولا اینجوری از بقیه جدا میکنن.

– میگی چیکار کنیم

– سستی کردیم

– من اما فکر کنم برش میگردونن. شاید حالش بهم خورده و بردنش بهداری. اون خونریزی معده داشت

بهزاد سکوت کرد و همانجا روی پتوی سربازی نشست. وضعیت مهران برایش خیلی مهم بود. آخرین بار  در ملاقات کاغذی را که در ساک ورزشی جاسازی کرده بودند بهش اطلاع دادند که باید به هر نحوی شده است هر چه زودتر فراری اش بدهند .

با خود گفت اما چطور، اصلا معلوم نبود که هنوز زنده است یا مرده.

در آنسو کوروش در حالی که به پتوهای سربازی در گوشه سلول تکیه داده بود با کتابی از مرتضی مطهری در دست، با یکی از زندانی های تازه وارد به اسم ساسان مشغول گفتگو بود:

– ببین ساسان، بعضی از بچه های دستگیر شده وقتی می افتند به زندون زانوی غم بغل میگیرن و میرن تو خودشون. فکر میکنن دنیا به آخر خط رسیده. میدونی آخر و عاقبتشون به کجا میرسه.

– خودت بگو

– باشه میگم، وادادگی ، ترس از شکنجه، آخرشم تسلیم، همون چیزی که زندونبانا و بازجوها میخوان. تا از اوشون به عنوان طعمه استفاده کنن. اونوقت. اونا رو طوری به لجن میکشن که اگه آزادم بشن، دیگه آزاد نیستن. کابوس گذشته تاریکشون خواب و بیداری باهاشونه. همه جا تعقیبشون میکنه، زندگی براشون تبدیل به جهنم میشه. هر لحظه آرزوی مرگ میکنن یا دیوونه میشن. اما اونطرف طیف. منظورم زندونیایی هستن که تن به شرایط سخت و دشوار زندون نمیدن، مبارزن، به جای اونکه شرایط اونارو میون چنگالهاش تیکه و پاره کنه. اونو تغییر می دن به سمت و سوی مسیری که به آزادی ختم میشه، آزادی این مردمی که زیر شلاق فقر و ستمن. اونا تو این چاردیواری نمی خوان وقت بگذرونن یا چمباتمه بزنن و گوشه ای کز کنن و بخوابن .اینجا زندگی ادامه داره. حتی زنده تر از بیرون. چنگ در چنگ دشمن. اینجا آدما جوهرشونو به محک میزنن. روحشونو صیقل میدن. فولاد آبدیده میشن. ترس از اونا میترسه،شکنجه گر مقابلشون زانو میزنه.

– باهات موافقم

– به جمع ما خوش اومدی، بیا این کتابو بخوون، سطرهایی که بنظرت مهم میرسن، زیرشون خط بکش. یعنی تو ذهنت آخه اینجا ما مداد و خودکاری نداریم.

ساسان با اما و اگر کتاب را از دستش گرفت و با تعجب نگاهی انداخت به لبخندی که بر چهره  اش میدرخشید. کوروش گفت.

– چرا تعجب کردی

– کتاب امدادهای غیبی در زندگی بشر نوشته استاد مرتضی مطهری

– جلد کتاب آره اما در اصل کتاب تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسرویه، مجبوریم اینکارو بکنیم آخه اینجور کتابا اینجا ممنوعه

– باشه میخوونم

*********

مهران که از سلول جدایش کردند یکی از مهره های کلیدی بود و باید هر چه زودتر فراری اش میدادند. برای همین بهزاد چند بار نقشه فرار را کشید و با کوروش نقاط  ضعف و قوتش را ارزیابی. دست آخر یکی از نقشه ها را با آنکه نقاط کور و مبهمی داشت انتخاب کردند آنها راه و چاره دیگری نداشتند وقت تنگ بود و باید ریسکش را می پذیرفتند.

هیچکس جز آنها از این طرح اطلاع نداشتند. میدانستند که هر اشتباهی هزینه بسیار سنگینی خواهد داشت و باید ششدانگ حواسشان را جمع میکردند. آنها در کنار این نقشه باید موشی را هم که در سلول رخنه کرده بود پیدا میکردند. موشی که احتمالا مسبب اعدام چند نفر از همزنجیرانشان شده بود.

صبح پنجشنبه بود و مطابق معمول زندانبان در سلول را باز کرد و با صدای کلفت و دورگه گفت که چند نفر برای نظافت راهرو آماده شوند. بهروز و کوروش بسرعت آماده شدند و به همراهش راه افتادند. آنها تی دستی را در کف فشردند و مشغول نظافت. چند دقیقه ای که گذشت بر اساس طرحی که کشیده بودند بهزاد به کوروش علامت داد و او هم نگاهی انداخت به زندانبان که کمی آنسوتر ایستاده بود. همینکه مشغول صحبت با یکی از همقطارانش شد. کوروش زمان را مناسب دید. خم شد و از بقیه جدا. رفت به سمت انتهای راهرو که با پله ای سرازیر میشد به سمت سلول های مرگ. اطراف کمی تاریک و نمناک بود و آلوده. یک آن موشی تند و تیز از روی پایش رد شد. ناخودآگاه ترس سر و پای وجودش را فرا گرفت بعد خودش به خودش خندید. بر روی دیوارها لکه های خون شتک زده بود و بوی گند هوا را آکنده. بر روی سقف دو چراغ کم نور دیده میشد و تارهای عنکوبت. ناگاه سر و صدایی  بگوشش رسید. اشتباه نمی کرد درست شنیده بود دو نفر از پله ها سرازیر میشدند و می آمدند به سمتش. نگاهی تند آمیخته با خوف و بیم انداخت به اطراف. با عجله دوید به زیر پله. آنها نگهبانان ویژه بودند که گهگاه می آمدند به سراغ اعدامی ها. صدای پوتین هایشان که دور شد. کوروش که دراز کشیده بود کمی خودش را کشاند جلو. اطراف را به دقت پایید. نگهبانان کنار یکی از سلولها ایستادند . کلید انداختند و بازش کردند. نگاهی انداختند به هم و سپس رفتند داخل سلول. صدای جیغ و داد دختری به گوش می رسید. سپس ناله و ضجه های یاس آلود:

– نه اینکارو با من نکنید، نه نه

کوروش که احتمال ورود آن نگهبانان را نمی داد . دید دیر شده است. باید هر چه زودتر بر می گشت. بهزاد که در راهرو با چند نفر از هم بندی ها مشغول تی کشیدن بود. با دلهره نگاهی انداخت به انتهای راهرو . اثری از کوروش  نبود دلش شور میزد و دلهره ای گنگ در چهره اش نمایان. زندانبان اگر کوچکترین بویی می برد و از قضیه سر در می آورد کار به جاهای باریک میکشید و تمام طرح و نقشه هایشان نقش بر آب. از قبل به دو نفر از زندانیان در سلول گفته بود که اگر با مشت دو بار آرام به در سلول زد آنان سر و صدا راه بیندازند تا حواس زندانبان را پرت و به خود مشغول کنند. همین کار را هم کرد چند قدم از بقیه دور شد و رفت در کنار سلول. دو بار با سرانگشتانش زد به در. آنها هم که در آماده باش بسر میبرند ناگاه شروع کردند به داد و قال.

دو زندانبان دویدند به سمت سلول و آرام کردن زندانیان.

در آنسو کوروش که تا آنجا پیش رفته بود و نمی خواست دست خالی بر گردد. ریسکش را پذیرفت و همانجا در زیر پله منتظر ماند. میخواست حتما پیامی را که با خود آورده بود با یک قرص سیانور برساند به مهران.  وقتی دو نگهبان از سلول آمدند بیرون . دوباره نگاهی کرد به شکل و شمایلشان. یکی از آنها زیب شلوارش را بالا می کشید دیگری هم با صدای بلند می خندید. وقتی از محل دور شدند. کوروش دوید به سمت سلولهای مرگ. به در دو سلول  آهسته کوبید و گفت مهران مهران. اما آنها مهران نبودند. به سلول آخری که رسید مهران جواب داد.دریچه سلول را باز کرد و پیامی را که در کاغذ سیگار نوشته بود با قرص سیانور انداخت داخل سلول .

نگاهی انداخت به داخل سلول. مهران تمام سر و صورتش کبود بود و زخمی. چشمهای متورم و کبودش را بزحمت باز کرد. خواست از جایش بلند شود اما از ضربات شلاق بر کف پایش توان ایستادن را نداشت. کوروش به آهستگی گفت:

– طاقت بیار دوست من،

مهران لبخندی بر لبان خونینش درخشید.اما توان حرف زدن نداشت. کوروش دریچه سلول را بست. خم شد. مثل پلنگی مغرور نگاهی تند و تیز به دور و بر انداخت. تاریک بود مثل خانه های اشباح. دولا دولا  رفت به زیر پله. لحظه ای مکث کرد و دوباره به چپ و راستش نگاه وقتی دید که کسی نیست از پله ها کشید بالا. پیچید به راهرو اصلی. سر و صدای بچه ها را که با دوز و کلک و بحث های صدمن یک غاز سر زندانبانان را شیره می مالیدند بگوش اش رسید. آهسته و بی صدا رفت جلو. وقتی که از نیمه راهرو رد شد. دید که برق اتاق رئیس زندان روشن است. گمان کرد که بر گشته است. خم شد و دراز کشید. اگر از پشت شیشه سرک میکشید لو میرفت. بی آنکه نگاهی به اتاق بیندازد سینه خیز شد همین که خواست رد شود ناگاه صدای پایی شنید. نفس در سینه اش بند شد اما مکث نکرد و به راهش ادامه داد. همین که خطر را رد کرد در اتاق رئیس زندان باز شد خودش بود با همان قد بلند و چهره پر پشم و ریشی که از هر تارش خون می چکید. پیچید به طرف حمام و رفت داخل توالت. حس کرد که از خطر جسته است. آرامش به چهره اش بر گشت. آبی زد به صورتش آنگاه با صدای نسبتا بلند گفت:

– آهای کسی این دور و برا نیست. فراموش کردین منو به سلول بر گردونین.

رئیس زندان که در کنار اتاقش ایستاده بود و مشغول کشیدن سیگار. چند قدم آمد جلو. اسلحه کمری اش را در آورد و سپس زندانبانان را صدا زد. آنها هم که مشغول بحث و فحص با زندانیان بودند در سلول را بستند و با عجله آمدند به سمتش. همین که نزدیک توالت رسیدند کوروش باز صدایشان زد. آنان مات و متحیر نگاهش کردند. یکی از آنها با توپ و تشر گفت:

– تو اینجا چیکار میکنی

– من اینجا جا موندم، چن بار صداتون زدم اما شما انگار نشنیدین.

بی آنکه بویی از قضایا ببرند کوروش را بردند به طرف سلول. بهزاد تا در آهنین سلول باز شد و چشمش به چشمش افتاد انگار دنیا را به او دادند. از خوشحالی لبخندی زد و در آغوشش گرفت و به نرمی گفت:

– برگشتی، ترسیدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه.

– اتفاق که افتاد اما شانس باهام بود.

–  شانس که نگه بگو هشیاری،پیامو رسوندی قرصو بهش دادی

– آره همه چیز روبراهه

– خودش چطور بود

– آش و لاش، گوشه سلول مچاله شده بود، سلول مرگ

– مهرانو میشناسم، اون تسلیم شدنی نیس. یه شیره، شیر زخمی هر چه بهش بیشتر زخم بزنی غرنده تر و جنگجوتر میشه. باید آستینارو بالا بزنیم روزای پر هیجانی پیش رو داریم.

– خودت میدونی من تنم میخاره، واسه خطر کردن همیشه آماده ام، برا همین پا تو این راه گذاشتیم مگه نه، اما ازینا گذشته باید اول اون موشو تو سلول پیداش کنیم. مطمئنم همین حالا ما رو تحت نظر داره.

– یه چیزایی دستم اومده، اون خائنو پیداش می کنیم

– بعدش چی

– حسابشو میذاریم کف دستش.

– چطوری

– گاماس گاماس باید سنجیده عمل کنیم، اگه بخوایم مث بچه ها لجوجانه واکنش نشون بدیم، باختیم.

– اما وقت تنگه میفهمی

– مهم اینه که ما سر سوزنی کوتاهی نکنیم و همه هم و غم مونو بذاریم تو این کار. اونوقت اگه موفقم نشدیم وجدانمون معذب نیست. گاهی وقتا سنجیده عمل کردن و خودبخودی دست به عمل نزدن از عمل انتحاری هم سخت تره.

– باهات موافقم.

در محوطه هواخوری زندان در حدود 200 تا 250 متر بهزاد که در کنار کوروش در حال دویدن بود زیر چشمی نگاهی کرد به برج های نگهبانی و دیوارهای بلند و سیم های خاردار. عبور از این دیوارها و برجکها تقریبا ناممکن بود و مرادف با مرگ. در حالی که نفس نفس میزد با خودش گفت:

– تو لغتنامه من واژه غیرممکن وجود نداره.

کوروش که دید او با خودش حرف میزند بی آنکه رویش را به سمتش بگرداند کنجکاوانه پرسید:

– رفیق با خودت چی میگی

بهزاد ایستاد و نفسی تازه. دو دستش را گذاشت روی شانه اش. نگاهی به برج و باروهای زندان انداخت و گفت:

– با خودم میگفتم مگه میشه از این دیوارای بلند و سگهای هاری که ازش محافظت میکنن فرار کرد. بعد خودم به خودم جوابشو دادم

– پاسخت چی بود

– غیرممکنی وجود نداره. یه زندونی از همون لحظه ای که پاشو میذاره تو زندون یکی از اصلی ترین وظیفه اش طرح و نقشه فراره. فرار نه اینکه از چاردیواری خلاص بشه و بره تو هوای آزاد خوش بگذرونه. بلکه برا ادامه مبارزه اونم جانانه تر.

– منم همین فکرو میکنم. کسی که درد مردمو داره و تو این مسیر پر فراز و نشیب افتاد به راه، بدون مبارزه دیگه نون از گلوش فرو نمی ره. تموم دنیا رو هم که بهش بدن دست رد بهش میزنه. مبارزه شرافت و بود و نبودش میشه. مث خون تو رگا، مث نفس کشیدن

– داری کم کم شاعر میشی

– همه آدمایی که از خود گذشتن و قدم در راه انسانیت گذاشتن شاعرن. گرمای عشق به مردم محروم، رنج بردن از رنج دیگرون و مهتر از اون تلاش برا تغییراز واقعیت تلخ و خشن و تاریک به سمت و سوی حقیقت سوزان ، از بودن به شدن.

بهزاد با لبخند گفت: فیلسوفم شدی، اینا رو باید بیاری رو کاغذ، راستی تا یادم نرفته بهت بگم:  به مرتضی گفتم بمونه تو سلول تا وسایل خلیلو چک کنه. چند شب پیش یکی از بچه تو شیفت نگهبانیش متوجه شد نیمه های شب دریچه شکاف در سلول باز شد و اون یواشکی پا شد و یه کاغذی داد به زندانبان. احتمالا چراغ قوه ای داره و زیر پتو گزارشا رو مینویسه شایدم وقتی میره دس آب. خوشبختانه اسم اصلی مهرانو نمیدونه. اگه میدونست راپرتشو میداد.

– الان خلیل کجاست

– از سلول که خارج شد دیگه ندیدمش، آخرین نفری بود که اومد بیرون. گمون کنم با از ما بهترون داره صحبت می کنه و خط و خطوط میگیره.

– میگی باهاش چیکار کنیم

– اون به ما خیانت کرد. اما ما نباد بی گدار به آب بزنیم.  بهتره از هم جدا بشیم، اون نگهبانا ما رو می پان.

– کدوم نگهبانا

– گفتم که زندگی هوشمند کوروش، باید ششدانگ هوش و حواست به حول و حوشت باشه. اون دو تا لباس شخصی. میبینی، خودشونو قاطی زندونیا کردن.

– از کجا میدونی

– دیگه بیشتر ازین کنجکاو نشو فیلسوف. بدو به ورزشت ادامه بده.

از محوطه هواخوری که به سلول باز گشتند. بهزاد نیم نگاهی انداخت به مرتضی. او هم لبخندی زد. انگار از داخل وسایل خلیل چیزی پیدا کرده بود. بهتر دید کمی دندان روی جگر بگذارد و بعد از اینکه روال عادی زندگی در سلول جاری و ساری شد ازش سئوال کند. خلیل در گوشه سلول زیر پنجره مشبک آهنی  نشسته بود. چهره عبوس و درهمی داشت. بر خلاف همیشه تسبیحی را که با هسته خرما درست کرده بود در دستش بود و سرش روی زانو. در همان بدو ورود به سلول پی برد که کسی وسایل شخصی اش را تفتیش کرده است. میخواست ته و توی قضیه را در بیاورد و حسابش را کف دست. میدانست که اگر بفهمند که او خودش را فروخته است و مشغول جاسوسی. هر لحظه زندگی در سلول از هزار بار مرگ هم برایش بدتر می شود و ننگ خائن تا ابد بر پیشانی اش نوشته. دیگر نمی تواند حتی در خانه و کاشانه سرش را بلند کند.

حوالی ظهر در سلول با صدای زنگداری باز شد نگهبان گفت:

– ناهار

یکی از بچه ها که وکیل سلول بود دیگ غذا را تحویل گرفت. در با صدای زنگدار و چندش آوری بسته شد. کارگرهای روز سفره را چیدند و غذاها را در ظروف پلاستیکی تقسیم.  غذاها بوی زننده و نامطبوعی میداد و پر بود از کافور. بهزاد میلی به غذا نداشت  چند بار برنج ها را با قاشق هم زد و بالا و پایین کرد. به زور چند لقمه گذاشت در دهانش. سفره ها را که بر چیدند اشاره ای کرد به خلیل. آمد در کنارش نشست:

– چیزی پیدا کردی

– یه کاغذ منظورم راپرتی از وضعیت بچه های سلول.

– خوندیش

– آره خوندم.

– چی نوشته

– میدم بهت تا خودت بخوونی اما حالا نه، قیافشو نیگا انگار ملتفت شده که کسی به وسایل شخصی اش دست زده. کارد بزنی خونش در نمی آد.

– کاغذو بدهش به من. میخوام بعد از اینکه خوندمش برش گردونی.

– برش گردونم

–  اون نباد از قضیه بو ببره برا ما بهتره. باید فکر کنه خوب وسایلاشو جستجو نکرده. پیداش که کنه اوضاع می افته رو ریل . یه تاکتیکه،میتونیم ازش بنفع خودمون استفاده کنیم.

مرتضی کاغذ را داد به دستش . بعد سکوت کرد و روی خودش را گرداند به سمت خلیل و گفت:

– اون سرشو گذاشته رو زانو، میتونی بخوونی

بهزاد که کاغذ را گذاشته بود لای کتاب. شروع کرد به خواندن. گزارششی بود از وضعیت بعضی از بچه ها. بخصوص کوروش و مرتضی و حرکات و سکنات مشکوکشان. نوشته بود که بعد از انتقال مهران به سلول انفرادی موسوم به مرگ آنها دمغ بنظر میرسند. همچنین از وجود چند کتاب ممنوعه در سلول.

بهزاد کاغذ را بر گرداند. مرتضی وقتی دید که خلیل در حال چرت زدن است. کاغذ را تا کرد و گذاشت درست در همان جایی که کش رفته بود. چند ساعت بعد که خلیل دوباره به کند و کاو وسایلش پرداخت تا چشمش افتاد به همان کاغذ تا شده . گل از گلش شکفت. انگار دنیا را به او داده بودند. نگاهی از سر ترس و کنجکاوی انداخت به اطراف. بهزاد که او را می پایید سرش را انداخت به پایین و انگار که شتر دیدی ندیدی

*****

بعد از اذان صبح بود که دو پاسدار به همراه یک بازجو و زندانی ای که چشمبند داشت از راهرو دراز و خم اندر خم و نیمه تاریک می رفتند به سمت سلول های مرگ . زندانی از آنجا که جایی را نمی دید چند بار خورده بود به دیوار . آنها هم می گفتند :

– هش الاغ

سپس با صدای بلند می زدند زیر خنده و با پس گردنی و لگد هلش میدادند به جلو.

از پله ها که سرازیر میشدند زندانی کله معلق شد و مثل توپ فوتبال چند بار قل خورد و محکم افتاد به زمین. از دماغش خون می آمد و پایش خورده بود به ستون بتنی. یکی از پاسداران دوید به سمتش و لگدی محکم زد به شکمش و گفت:

– پاشو نسناس خودتو به موش مردگی نزن.

بازجو که پسرک جوان و ریشویی بود گفت بلندش کن:

: خودش میتونه بلند شه. اصلا بذار سقط بشه، اعدامیه

سپس چند پک پشت سر هم به سیگارش زد و بعد روی دست زندانی خاموش. با نوک پوتینش زد محکم به لای دو پایش. زندانی ناله ای سر داد و با دو دستش بیضه اش را گرفت.دوباره لگد زد و گفت:

– سه تا میشمرم اگه بلند نشی بیضه هاتو صاف و صوف میکنم

زندانی که اسمش خسرو بود به ستون تکیه داد و یک دستش را گذاشت روی زانو و به هر نحوی که بود از جایش پا شد اما همین که دو قدم راه رفت ضربه دیگری فرود آمد به مهره کمرش . با سر خورد به دیوار و بیحال افتاد اما دوباره پا شد.

خسرو از عناصر رده بالا و مهره ای کلیدی بود که حکم اعدامش آمده بود. معمولا این نوع افراد را در سلولهای انفرادی نگهداری میکردند اما از آنجا که تمام سلولها پر شده بود راه و چاره دیگری نداشتند تا او را پهلوی یکی از زندانیان بگذارند.

. مهران گوش اش را چسبانده بود به در آهنین. ابتدا فکر کرد که صدای پای زندانبان است  دقت که کرد فهمید صدای پوتین چند نفر از گشتاپوهای ریش و پشم دار است. رفت سر جایش نشست و پتوی موش خورده را انداخت روی صورتش و خودش را زد به خواب. منتظر ماند. وقتی کلید در قفل سلولش چرخید و در با صدای زنگدار و گرفته باز شد. خواست پتو را از روی سرش بر دارد اما پشیمان شد و منتظر ماند. بازجو نگاهی انداخت به داخل. بعد با صدای دو رگه و کلفتی گفت:

– آهای توله سگ مهمون داری

زندانی  هل داده شد به داخل و در از پشت سرش بسته. مهران به آرامی کمی پتو را زد کنار و تا چشمش به خسروافتاد خشکش زد. گفت:

– خسرو خودتی

خسرو که سر و صورتش خونی بود پلکهایش را کمی باز کرد و انگار نه انگار که در همین چند لحظه پیش زیر مشت و لگدها خورد و خمیر شده است  لبخندی زد و در حالی که به سختی می توانست لبهایش را باز کند بریده بریده گفت:

– تو ،تو تویی  ، درست می بینم

سپس از حال رفت.

از آنجا که شرایط سخت و دشوار بود و روزها پر از کابوس و خون. زندانیان در برخوردهای اولیه نسبت به هم محتاط عمل میکردند و با تاکتیک های مختلف یکدیگر را ارزیابی تا مبادا در زیر  شکنجه و ترس از مرگ بریده باشد. بعد که مطمئن میشدند با هم بُر میخوردند و اطلاعات را رد و بدل.

خسرو از زخم شکنجه ها نمی توانست به دیوار تکیه دهد . مهران که از رنگ و روی صورتش پی برده بود پیراهنش را در آورد و دید که پشتش خون آلود و کبود است. بهش گفت که دمرو دراز بکشد. بعد با دستمالی مرطوب پشتش را کمی تمیز کرد. خسرو در همانحال آرام آرام رفت به خواب. توگویی بر روی تخت های شکنجه امانش را بریده بودند و نگذاشتند که لحظه ای هم چشمهایش را روی هم بگذارد.

در سلولهای انفرادی ، دیدن چهره یک دوست که نستوه و استوار و مانند نور در برابر هیولای تاریکی ایستاده است نعمتی است بزرگ که با ارزش های مادی قابل قیاس نیست. شور و شوق مبارزه را در انسان صد چندان میکند و به ذرات وجودش انرژی ای بی پایان می بخشد.

نیمه های شب بود که خسرو از کابوسی دهشتناک یکهو بیدار شد و از جایش پرید. دانه های درشت عرق نشسته بود روی پیشانی اش. انگار تب داشت و می لرزید. پلکهایش را بسختی باز کرد . مهران به نرمی پتویی انداخت روی شانه اش و گفت:

– خسرو، خسرو چه ات شده.

خسرو با سرانگشتان ضعیف و استخوانی اش چشمهایش را مالید. چندبار سرفه کرد خفیف و دردآلود. چشمانش تار میدید و سرش گیج میرفت. نگاهی انداخت به پنجره مشبک و نور پژمرده بر روی سقف و گفت:

– منو همین روزا اعدام میکنن.

– مطمئنی

– مطمئنم تو چطور

– ابتدا قصد داشتن طنابو بندازن دور گردنم، اما یه خورده کوتاه اومدن، آخه اطلاعاتی ازم ندارن. حتی اسم واقعی مو نمیدونن. منو به اسم مهران میشناسن

– پس تو شانست برا زنده موندن بیشتر از منه. میخوام یه کاری بکنی

– چه کاری

–  میخوام  یه پیامی بهت بدم. باید هر چه زودتر اون به بیرون برسه.

– چه پیامی.

– اونو نوشتم و تو یقه پیرهنم جاسازی کردم.

بعد دستش را به علامت سکوت گذاشت روی لبش و با پچ پچ گفت:

– برو گوشاتو بچسبون به در. شاید استراق سمع می کنن.

مهران رفت پشت در و گوش اش را چسباند به در. یکهو سرفه ای کرد. نگهبانی که گوش خوابانده بود سرش خورد به در و کشید عقب. در همان حال فحش ناموسی بارشان کرد.

مهران خندید و گفت:

– یارو بدجوری ترسید.

– اگه با پچ پچ صحبت نمی کردیم هر دو مون لو میرفتیم. میخوای این ملاطو کی و چطوری برسونی

– میخوام بذارم لای درزهای کاشی حموم، ما اونجا پیامارو رد و بدل می کنیم

– نه نه، این نوع ارتباط از قدیم و ندیم بوده، امکان داره محل لو رفته باشه و بازجوها تله گذاشته باشن.

– تو چه فکری تو سرته.

– میگم یه نقشه دیگه

– چه نقشه ای.

– همرات چاقویی، چیزی داری

– تو سلول که نه اما یه چاقو تو توالت جاسازی شده. فقط دو نفر از محل اختفاش خبر دارن

– پس خوبه، میخوام اذان صب که مارو میبرن دستشویی اونو ورداری و بیاریش اینجا.

– مطمئنی

– البته که مطمئنم،

– منظورم خطرش بالاست. اگه دستشویی طول بکشه نگهبان درو واز می کنه و دستم رو میشه

– ما وقت نداریم یعنی راه دیگه ای نداریم، باید فرز باشی و تند و تیز عمل کنی

– بعدش چی، طرحت چیه

– چاقورو که آوردی مرحله دوم نقشه رو بهت میگم

– باشه پس منتظر می مونیم

– گفتی اینجا تو رو مهران صدا میزنن

– مگه اسم دیگه ای هم داشتم

خسرو خندید و گفت:

– البته که نه ، خوشحالم آخرین روز زندگیمو با تو میگذرونم،

– دست تقدیر و سرنوشته

– شاید اما سرنوشتی که من با دستای خودم نوشتم، منم میتونستم برا ادامه تحصیل و گرفتن مدرک دکترا بزنم برم خارج. با زنای مو بور و چشم آبی خوش بگذرونم، زندگی مرفه ای داشته باشم، خانه ای مجلل کنار دریا یا پای جنگللا. اما به همه اونا پشت پا زدم، نه اینکه خوشم نیاد. اما راه دیگه ای انتخاب کردم. راهی که از راههای خنجر کوب میگذره، از کوره های آتیش، سلولهای مرگ. میدونی چرا. برا اینه که انسانم، به رنج درد دیگرون بی تفاوت نیستم.

مهران کمی خودش را تکان داد و رفت جلوتر. دستش را گذاشت در دستانش و محکم فشرد. انگار گرمای قلبش را احساس میکرد و آتشی سوزان که در وجودش تنوره میکشید. به چشمهایش نگاهی کرد. میدرخشید. پر غرور و مغرور گفت:

– من به دوستی مث تو افتخار می کنم

– منم به تو ، یادت نره اگه از این قفس پر کشیدی و رها شدی. سلام منو به آسمون آبی ، به جنگللای سبز به مردم خوب و مهربون، به کوچه باغای پر شکوفه به بهاری که از راه میرسه برسون.

– این حرفو نزن خسرو، تو با منی تو خون من، تو نفسهام، تو شعر و شادی هام تو مردمک چشمام ، تو تپش قلبم ما با مردن دوباره آغاز میشم و  واژه ای بنام مرگ نداریم.

دمدمای صبح صدای پای زندانبانان به گوش رسید. بعد از چند لحظه ای دریچه سلول باز شد. زندانبان با صدای نخراشیده ای گفت:

– دستشویی

سپس در سلول را باز کرد. مهران و خسرو در حالی که حوله و خمیردندان و مسواکی در دست داشتند آمدند بیرون.

به دستشویی که رسیدند. خسرو در کنار در ماند و نگاهی انداخت به بیرون. علامت داد که اوضاع امن و امان است. مهراان با قاشقی که به همراه داشت شروع کردن به در آوردن کاشی ای که چاقو را مدتها قبل بهزاد جاسازی کرده بود.

در همین حین صدای یکی از زندانبان بگوش رسید که می آمد به سمت و سویشان. خسرو گفت:

– مهران عجله کن

مهران هم بی آنکه جوابش را بدهد به کارش ادامه داد. همین که زندانبان به دم در رسید خسرو دروغکی شروع کرد به استفراغ کردن. زندانبان  گفت:

– حالا وقت این کارا نیس دو دیقه وقت دارین.

– من حالم خوب نیس

– به جهنم که خوب نیس

چند متر آنطرفتر در حمام سر و صدای دختری بگوش میرسید. زندانبان بی آنکه به حرفش ادامه دهد با عجله رفت به آن سو . همکارش رفته بود داخل حمام و وقتی که آن دختر مشغول دوش گرفتن بود دید میزد. او هم داد و فریادش بلند شد. دختر زندانی می گفت:

– مگه مسلمون نیستی ، چرا میای داخل حمام دید میزنی

– خفه شو زنیکه هرجایی

– خودت خفه شو

– من خفه شم، نشونت میدم، فکر کردی اینجا شهر هرته هر غلطی میخوای میتونی بکنی،

بعد سلاحش را داد به همکارش و  لباسش را در آورد و لخت و مادر زداد رفت داخل حمام و تنگ در آغوشش گرفت. دختر جیغ و فریاد می کشید و او با مشت و لگد افتاده بود به جانش.

خسرو که از خشم دندانهایش را به هم می سایید  میخواست که از دستشویی بزند بیرون که ناگاه زندانبان از راه  رسید و با توپ و تشر گفت بر گردند. به سلول که بر گشتند وضع و حال مهران هم بهتر از خسرو نبود. در حالی که در جای خود بند نمی شد چاقو را گذاشت در کف دست خسرو. او هم گفت:

– بعضی از لحظات زندگی از صد بار مرگم سخت تره. طاقت بیار دوست من، منم مث تو میخواسم گردن اون زندانبانو با دندونام بجوم. اونوقت هر دومون کشته میشدیم. به خودم نهیب زدم و گفتم نه، مهران باید ازین دخمه بره بیرون و پیامو برسونه. دوستای ما انتقام سخت تری از این گرگای دو پا میگیرن.

– واقعا بعضی از لحظات زندگی از صدبار مرگم سخت تره

– میدونم، ما وقتمون تنگه، بذار نقشه رو بهت بگم. خودت میدونی من همین امروز و فردا اعدام میشم، رد خور نداره.

– خب اینو که میدونم یعنی بهم گفتی

– میخوام یه کلکی بزنیم

– چه کلکی

– به زندانبان راپرت بده که  من یعنی خسرو چاقو داره و میخواد شماها رو ترور کنه

– منظورت چیه

– میخوام با این ترفند اعتمادشون بهت جلب شه، بعد خودتو میزنی به بیماری یا من یه چاقو سطحی بهت میزنم که مجبور بشن ببرنت بیمارستان. از اونجا که باهاشون همکاری کردی بهت سخت نمیگیرن. بعد یه طوری با این شماره ای که بهت میدم تماس میگیری. بچه ها میان بقیه کارارو راست و ریس میکنن. اونا طرح و نقشه از پیش تعیین شده دارن.

– اما تو

–  این سیانوری که ازت گرفتم استفاده می کنم. پر میکشم به ابدیت

– برا من سخته

– میدونم اگه منم بودم همینو می گفتم، ما اصلن برا همین پا تو این راه گذاشتیم،مطمئنم موافقی، حله

– حله

– بذار این سیانورو جاسازی کنم، درست شد. زندانبان دمدمای ظهر سر و کله اش پیدا میشه، دیگه زانوی غم بغل نگیر. گفتم که زنده موندن تو این شرایط سخت تر از جلو گلوله ها سینه سپر کردن و مردنه. بذار پیشونیتو ببوسم.

خسرو میرود در کنارش، بغلش می کند و پیشانی اش را می بوسد. و میخواند:

در اوج بلند پر زدن بی زنجیر

مانند عقاب آسمان هر شبگیر

صد سال که دم نزن جهان چون روباه

یک لحظه که زندگی بکن اما شیر

مهران در حالی که میخواست چهره مغمومش را با لبخندی استتار کند پرسید:

– خانواده ات کجا زندگی می کنن.

– پدرم بچه که بودم پر کشید و رفت. مادرم با خواهرم  زندگی می کنه. جنوب، طرفای بندرعباس. یه سالیه که ندیدمشون. اگه موفق شدی که در بری و گذارت اونورا افتاد بهشون سر بزن. بگو بفکرشون بودم. اسم و آدرسم اینا اینجا نوشته

دمدمای ظهر بود که صدای پوتین های دو زندانبان در راهرو بگوش رسید.  دریچه سلول مثل همیشه با غژغژ باز شد:

– آماده شین

خسرو دست مهران را فشرد و نگاهی به هم انداختند. حوله دستی را انداختند روی دوش. در میان راهرو نیمه تاریک و نمناک ناگهان مهران دستش را بلند کرد و گفت:

– برادر من احتیاج به غسل جنابت دارم. صب بهتون گفتم اما سرتون شلوغ بود.

– پس شماها بودین که دستشویی رو لفت دادین

– ما چن بار صداتون کردیم اما انگار نشنیدین

– باشه. 5 دقیقه فرصت داری. اما اون باید بر گرده سلول.

خسرو را بعد از چند دقیقه بر گرداندند داخل سلول. او هم در جا چاقو را پنهان کرد زیر پیراهنش. کلماتی را زیر لب زمزمه کرد و مشتهایش را محکم فشرد. یک آن چهره پدرش در خیالش درخشید و چشمهای مادرش. به خودش نهیب زد و سرودی را روی لب زمزمه. در آنسو مهران در حمام منتظرماند همین که زندانبان در را باز کرد دید که او هنوز حمام نرفته و غسل نکرده است با عصبانیت گفت:

– داری ما رو دست میندازی

مهران به آرامی گفت:

– میخوام یه گزارشی بهتون بدم

– چی میخوای بگی

– اون، اون همسلولی من، یه فکرای خطرناکی تو سرشه

– منظورت اون پسره اعدامیه

– آره اگه جلوشو نگیرین، دست به ترور میزنه

– چطوری

– اون یه چاقو باهاشه، بمن گفت کمکش کنم، اما نپذیرفتم

– پس چاقو داره، صب کن، همینجا بمون

در حمام را قفل کرد و رفت به سمت دفتر زندان. شروع کرد به پچپچه با رئیس زندان. او هم دستی کشید به ریشش و شروع کرد قدم زدن و در همان حال فکر کردن. سپس آمد به سمت حمام. زندانبان کلید انداخت در را باز کرد و مهران را هدایت کردند به سمت اتاق بازجویی. مهران سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند و خودش را کنترل . رئیس زندان سیگاری بهش تعارف کرد. گفت که سیگاری نیست. بعد قضیه را از سیر تا پیاز برایشان شرح داد. رئیس زندان پرسید:

– مطمئن باشم که حقه ای در کارت نیس

– قسم میخورم

– پس حرفاتو قبول میکنم،چاقو رو از کجا گیر آورده

– نمی دونم ازش نپرسیدم

– خودش مقر می آمد. ما تو این کارا استادیم. کارت درسته پسر، پیش ما مژدگونی داری. حالا برو تو سلول اگه برگشتنت طول بکشه حتما شک میکنه.

– اگه بفهمه به شما راپرت دادم منو میکشه.

– ما حواسمون هس. بهش بگو که سرمون شلوغ بود و برا همین برگشتنت طول کشید.

مهران را بر گرداندند داخل سلول. او هم با چشم و ابرو اشاره ای کرد به خسرو. زندانبان گوش اش را چسباند به در تا بفهمد که آنها به هم چه میگویند. رئیس زندان هم آمد در کنارش ایستاد. چند دقیقه ای که گذاشت به زندانبان اشاره کرد که باهاش حرکت کند به سمت دفتر. وقتی رسیدند زنگی میزند و با از مابهتران داستان را در میان میگذارد. در جا یک تیم ویژه از سپاه پاسداران خودشان را میرسانند به محل.

بعد از چفت و جور کردن طرح، تیم ویژه به اتفاق رئیس زندان و زندانبان راه می افتند به سمت سلول. مانند همیشه زندانبان دریچه را باز می کند و می گوید هواخوری. خسرو در جا به نقشه شان پی می برد و می گوید:

– هواخوری اونم این وقت روز

– حرف نباشه

فرمانده تیم ویژه سپاه اشاره میکند که آماده باشند. زندانبان کلید می اندازد و قفل در را باز. چند قدم می رود عقب. خسرو چاقویی را که در زیر حوله پنهان کرده بود در کف دستش می فشارد و تا چشمش می افتد به پاسداران مسلح،  چاقویش را می گذارد زیر گلوی مهران. و فریاد میزند:

– سلاحتونو بندازین زمین. وگرنه اینو میکشم

فرمانده تیم می گوید:

– خوب بکش، یه سگ کمتر

– دروغ نمیگم ، بهتون هشدار میدم

– بکش، د میگم چاقوتو فرو کن تو گلوش، سه تا میشمرم اگه نکشیش آبکشت می کنیم.

خسرو مهران را هل میدهد و پرتاب می کند به سمت دیوار .  فریاد میزند زنده باد آزادی در همان حال سیانور را گاز میزند و مانند شیری شرزه بسویشان هجوم میبرد . آنها هم در جا او را می بندند به رگبار. تیری می خورد به بازوی مهران. روی زمین دراز میکشد و نگاهی می اندازد به جسد خسرو.

********

بهزاد و کوروش که مثل همیشه گوش به زنگ بودند از سر و صداهایی که از راهرو به گوش میرسید فهمیدند اتفاقی افتاده است. زندانبانان برای آوردن غذا دیر کرده بودند و با آنکه چند بار به در کوبیده بودند اما کسی جواب نمی داد. انها به آرامی شروع کردند به پج پج. کوروش گفت:

– حتما خبر مبرایی هس

– منم همینطور فکر میکنم. هر وقت اتفاقی می افته همین جنب و جوشا تو راهروها بگوش میرسه

– بهتره با بندای دیگه تماس بگیریم، شاید اونا چیزی بهمون بگن.

– نه نمیخواد، وضعیت قرمزه

کوروش نگاهی به بهزاد انداخت و خواست دلیلش را بپرسد اما بهتر دید سکوت کند.

 

طرفای صبح یکی از بچه ها که مسئولیت امنیتی سلول به عهده اش بود به بهزاد گفت که احتمالا محل اختفای ملاط ها و جاسازی ها در حمام لو رفته است. زنگها را به صدا در آوردند و وضعیت را قرمز اعلام کردند. بهزاد بعد از مشورت  از کوروش خواست تا در اولین فرصت مناسب با خلیل صحبت کند و پته اش را بریزد روی آب.

کوروش مدتی در سلول قدم زد و با خود فکر. احساس کرد زانویش درد می کند. رفت انتهای سلول زیر پنجره مشبک نشست. پاچه شلوارش را کمی کشید بالا. نگاهی انداخت به زانوایش . متورم شده بود و کبود. یکی از بچه ها که متوجه ش شده بود آمد نشست در کنارش. نگاهی انداخت به زانویش و گفت :

– چقد باد کرده

– فکر کنم آب آورده، باید تو هوا خوری بازی با توپ پلاستیکی رو بذارم کنار

– همینطوره، اونم با شوت های محکمی که من ازت دیدم، میخوای ماساژ بدم، دردش کمتر میشه

– باشه،

او هم سرانگشتان را گذاشت بالای زانویش و پوستش را کمی کشید به سمت بالا و چند لحظه فشار داد. سپس با سرانگشتانش به صورت موجی نرم، آهسته آهسته رفت تا پایین زانو. چند بار این کار را تکرار کرد.کشککش راهمینطور.

کوروش در حالی که در همانحال خلیل را می پایید احساس کرد درد زانویش با مالش کمتر شده است. دستی زد به بازوی هم سلولش و گفت:

– خیلی بهتر شده، دستت درد نکنه

– اگه بازم احتیاج داشتی صدام کن

– حتما

کوروش از همان نقطه ای که نشسته بود اشاره ای کرد به بهزاد و او هم چشمکی زد که برود داستان را با خلیل در میان بگذارد. همین کار را هم کرد . از جایش پا شد و رفت نشست کنار خلیل. بی مقدمه رفت سر اصل مطلب. وقتی داستان جاسوسی و خیانتش را بهش گفت. او که هرگز انتظار نداشت کسی بی پرده و آنهم با مدرک و شواهد طشت رسوایی اش را از بام بریزد به زمین افتاد به تته پته .

کوروش گفت:

– چته به لکنت افتادی، البته هر کسی هم به جای تو بود متشنج میشد

– دروغه

– بایدم بگی دروغه، نگاه بهزادم زل زده بهت.

– یعنی اونم از این قضایا خبر داره

– نمی دونم

– پس تو بودی که اون کاغذو از توی وسایلم ور داشتی و بعد گذاشتی سر جاش

– الله اعلم

– بهت هشدار میدم اگه بخوای یک کلمه فقط یک کلمه این دروغایی که سرهم کردی و تحویلم دادی با بقیه در میون بذاری هر چی دیدی از چشم خودت دیدی

– داری به مرگ میگیری تا به تب راضی شم

– اگه راپرتشو بدم میفرستنت تو اون دنیا، تازه من خیلی چیزای دیگه ازت میدونم

– داری تهدیدم میکنی

– خود دانی

از آن لحظه به بعد رنگ و روی خلیل تبدیل شد به گچ. ترسی هراس آور و کشنده ذرات وجودش را در بر گرفت. احساس میکرد همه او را می پایند حتی در و دیوار و پنجره های آهنی که محصورش کرده بودند. جرئت نداشت سرش را بالا بگیرد و در چشم دیگران نگاه کند. گلویش گرفته بود و دهانش خشک. نمی توانست بخوبی نفس بکشد.اشباحی نامریی در بالای سرش بپرواز در آمده بودند و گهگاه در گوش اش غریو . تو گویی پژواک صدایش در تونل تاریک مغزش می پیچید و پی در پی تکرار. داشت دیوانه میشد. نمی توانست خودش را کنترل کند .وز وز و  زوزه ها و صداهای نامفهوم بر مغزش پتک می کوبیدند. با خودش دیوانه وار میگفت :

– همه فهمیدند که جاسوسی میکنی، تو رو میکشن، همینجا میکشن همین امشب، ، باید هر چه زودتر از این سلول بری بیرون. بری بیرون بری بیرون.

برای اینکه جلوی کابوس های وحشتناکی که بهش حمله و هجوم کرده بودند بگیرد سرش را گذاشت میان دو دستانش و با تمام قوا فشار داد اما کوچکترین تاثیری نداشت. سقف سلول بر بالای سرش می چرخید. چشمهایش تیره و تار شده بود و نفیر شومی که در دالان مغزش سوت میکشید هر دم و هر لحظه بیشتر تنوره می کشید و رگ و روحش را میسوخت و خاکستر میکرد. بی اراده از جایش پا شد.  نعره ای گوشخراش کشید و رفت به سمت در. ایستاد و مشتهایش را پی در پای و با حداکثر قدرت کوبید به در. زندانبانان که بعد از تیراندازی در راهرو زیر زمین تغییر کرده بودند و چهره و رفتار موحش و وحشیانه تری داشتند. مسلح دویدند به طرف سلول. دریچه را باز کردند و وقتی چهره خشمناک یک روانی خطرناک در مقابل چشمشان ظاهر شد. در را باز کردند. از سلول کشیدنش بیرون و در همانجا گرفتندش به زیر مشت و لگد.

در حالی که سراسر صورتش پر از خون شده بود و دندانهایش شکسته. خودش را با قدرت عجیبی از چنگ شان رها کرد و در راهرو شروع به دویدن. رفت به سمت در خروجی، زندانبانان چند بار فریاد زدند که بایستد او اما اعتنایی به آنها نمیکرد. همین که به در خروجی رسید یکی از نگهبانان با سلاحش نشانه گرفت و بست به رگبار .

رئیس زندان که در دفتر مشغول چرت زدن بود یکهو با صدای شلیک از جا پرید و رفت به صحنه. تا چشمش به خلیل افتاد توپ و تشری زد به زندانبانان و گفت:

– این که از بچه های خودمون بود

یکی از زندانبانان گفت:

– منظورتون چیه

– اون یه خبرچین حرفه ای بود از شماها بیشتر به ما خدمت میکرد. با کشتنش همه سرنخا کور میشه.

*****

در گوشه سلول بهزاد که صدای شلیک گلوله ها را شنیده بود رو به کوروش کرد و گفت:

– دستمزد خوش خدمتی هاشو بهش دادن.

– یعنی کشتنش

– باید منتظر بمونیم

****

بازوی مهران را که بستند هدایتش کردند به سلول. اما همین که به نزدیکی سلولش رسید فرمانده تیم عملیات گفت که دست نگهدارد. نگهبان گفت:

– میگی چیکارش کنم

– اون سلول باید تفتیش بشه،احتیاج به بازرسی داره. بچه های اطلاعات تو راهن. اونو هم بنداز تو یکی از این سلولها

– همشون پره

– من نمی دونم یه کاریش کن

. در همین حین رئیس زندان با گامهای آهسته آمد جلو و گفت:

– این زندونی دیگه از بچه های خودمونه باید بفرستیمش به بیمارستان

– اما بعد از بازرسی سلول.

– سلول خالی نداریم

– تا اطلاع ثانوی مسئولیت این زندان با منه، شمام بهتره برین به دفتر خودتون. کارمون که تموم شد ریش و قیچی رو میدیم دست خود شما

رئیس زندان با غرولند از محل دور شد.

فرمانده سپس اشاره کرد که مهران را ببرند در سلول . هنوز حرفش را تمام نکرده بود که نعره ای دیوانه وار از راهرو زندان به همراه جیغ و داد بگوش رسید.نگهبان هم با عجله در یکی از سلولها را باز کرد و مهران را با همان حال زار و نزار هل داد داخل. دوان دوان رفت به سمت راهرو. مهران چند لحظه ای در همان کنار در ایستاد. نوری پژمرده بر سقف می تابید. در و دیوار و کف سلول پر بود از لکه های خون.  یک زندانی پتوی سیاهی را کشیده بود روی سرش. خواست سرفه ای کند اما ترسید از خواب بیدار شود. همانجا چمباتمه زد. نگاهش را پر داد به سقف. بوی زننده ای هوا را پر کرده بود و باتونی خونین افتاده بود در کنار همبندش. بسختی میتوانست نفس بکشد. خواست حواسش را متمرکز کند اما نمی توانست. چهره خسرو در نظرش نمایان میشد. چشمهای زاغش. لبخندش، شعر خواندنش. امیدش به آینده ای که در راه بود. انگار در ذرات وجودش حلول کرده بود و با او یکی شده بود و در خواب و بیداری اش حضور.

پتوی سربازی ای که در کنار دستش بود را بر داشت و لوله کرد. گذاشت زیر سرش اما از کابوسی که در از درون و بیرون زوزه میکشید نمی گذاشت بخوابد. از  دستش که تیر خورده بود هنوز خون می آمد چند بار تلاش کرد با دندانهایش پارچه ای را که به دور بازویش بسته بودند محکمتر کند اما موفق نمی شد. رفت کنار همبندش، به نرمی صدایش زد تا کمکش کند. اما جواب نمی داد. دوباره صدایش زد اما باز هم خاموش بود. با یک دست پتویی را که روی سرش کشیده بود کنار زد و وقتی چشمش به دختری افتاد که چهره اش آش و لاش بود وحشت کرد. خواست فریاد بزند اما پشیمان شد. تکانش داد اما تکان نمی خورد. فهمید که مرده است. سرش سوت کشید انگار متعه ای را در مغزش فرو کرده اند. مثل دیوانه ای از جایش پا شد. و با مشتهایش کوبید به در. انگار در آن حوالی کسی نبود. فریاد کشید و دوباره کوبید به در.  چند لحظه بعد همان نگهبان دوان دوان از راه رسید. دریچه را باز کرد و خواست فحش حواله اش کند اما وقتی فهمید که از خودشان است آب دهانش را قورت داد و گفت:

– چی شده

– منو اشتباهی آوردین تو سلول یه مرده

نگهبان هم با یک دست کوبید به سرش و گفت:

– آره اصلا هوش و حواسم نبود. سلول همون دختره جنده

– میگم مرده

نگهبان در را باز کرد و گفت:

– حالا که تو از خودمونی بهت میگم، دیشب به مقدساتمون توهین کرد. من و برادرا که تنمون واسه این چیزا میخاره. باتونو فرو کردیم تو فرجش. تا دیگه از این غلطا نکنه. چرا من این حرفا رو به تو میزنم. هنوز از دستت خون میاد، بذار این پارچه رو محکمتر ببندم، آهان خوب شد. یه خورده دندون رو جیگر بذار بر میگردم.

مهران حرفی نزد پتوی سیاه را کشید روی چهره جسد. همانجا نشست. انگار صد سال آن لحظات طاقت فرسا برایش طول کشید. میخواست شعر و سرودی را مثل همیشه روی لبش زمزمه کند اما نمی توانست. دندانهایش بی اختیار بهم ساییده میشد و دستش میلرزید. حرفهای خسرو در آخرین روز زندگی اش آمد به خاطرش:

– طاقت بیار دوست من، تو این روز و روزگار زندگی کردن هزار بار سخت تر از مرگه.

معلوم نبود چه مدت گذشته بود اما ناگهان از راهرو صدای پاهایی را شنید که نزدیک می شد. کلیدی در قفل چرخید و در باز شد. نگهبان یک سینی از غذای چرب و نرم با نوشابه را داد به دستش و گفت:

– اینم هدیه ای از طرف رئیس زندان، کباب بره با کره و گوجه و نوشابه گفته تو  چون همکاری خوبی با ما کردی از حالا از خودمون محسوب میشی. نونت افتاد تو روغن.

– من دستم خویریزی داره

– چن تو از بچه سوسولای زندونی قشقرق راه انداختن، داریم آدمشون میکنیم، یه نیم ساعتی صب کن میبریمت بیمارستان. اما قبل از همه کبابا رو بزن تو رگ. جون میگیری.

غذا اگر چه چرب و نرم بود اما نتوانست لب به آن بزند. از اتفاقاتی که سریع و پی در پی افتاد سردرگم شده بود. حالا هم این جسد آش و لاش شده. با بوی تند و غیرقابل تحمل که فضا را آکنده بود نفس نمی شد کشید. نگاهش را سر داد به سقف بتنی و قوسی از نور که از قاب  پنجره فلزی می تابید و مانند موجی نرم و آرام روی دیوار سفید و نمناک بازی میکرد. روی موکت کهنه و زهوار در رفته دراز کشید. گوش داد به سکوت مرگزایی که زندگی اش را می بلعید و دقایقش را تسخیر. به دیوار نگاه کرد روی دیوار نوشته بود من اسمم بنفشه است بهار در راه است مهر ماه سال 60.

پتوی سیاه را کشید روی سرش. چشمهایش را بست. خواست با رویاهایش از این دخمه مرگ به دشت و صحرا و جنگلهای سرسبز با پرندگان و گلهای وحشی اش بگریزد به کوههای سربلند که روزهای جمعه با دوستانش جمعه ها می رفت. میخواست هوای پاک کوهستانها را نفس بکشد.

میخواست چشمهایش را ببندد و در این سکوت آزار دهنده در اقیانوس بیکران کهکشان با ستارگان نورانی اش شناور شود. اما هر کاری کرد نمی شد. چند قطره اشک نشست روی گونه اش. پتوی پاره پوره را از روی سرش کنار زد.

با خودش گفت که اگر چه سخت و دشوار است اما باید هر طور شده بطور تاکتیکی هم شده با دشمنانش کوتاه بیاید و سر زندانبانان و بازجوها را شیره بمالد وگرنه همه آن تلاشها و جانبازی ها بر باد می رود. توانش را بر اثر خونریزی از دست داده بود.باید از چنگشان میگریخت و پیام خسرو را به هر نحو میرساند. برای این کار به انرژی نیاز داشت. انرژی ای که بدون آن گریز و در رفتن از دست اس اس های ریش و پشم دار ممکن نبود. دست برد به غذا و در حالی که چشمانش را بسته بود با بی میلی شروع کرد به خوردن. تن و بدنش گرم شده بود و خوابی نرم آمد به سراغش. برای اینکه نخوابد از جا پاشد و آبی زد به سر و صورتش. در همین هنگام صدای پایی به گوش اش رسید. در سلول باز شد. همان زندانبان بود. بهش گفت همراهش براه بیفتد.

وقنی سوار خودرو شد چشمش افتاد به چند نفر از ماموران که با توپ و تشر در حالی  که زندانی ای را روی زمین می کشیدند انداختند داخل خودرو. کف پایش بر اثر شکنجه له شده بود و نمیتوانست راه برود صورتش هم کبود و متورم.

مهران با اما و اگر پرسید:

– اینو با من میخواین به بیمارستان ببرین.

 

ماموران نیشخندی زدند و جوابش را ندادند.

دستبند و پابند به زندانی زده بودند. از شدت درد نمی توانست در جای خود بنشیند. حس محو و دردآوری سر تا پایش را فرا گرفت راهی جز سکوت نداشت. اگر اعتراض میکرد و واکنشی کور نشان میداد تمام نقشه هایش هدر میرفت. خودرو که روی در آن با خط درشت و قرمز نوشته بود گشت ثارالله به راه افتاد. معلوم نبود چرا در این خودرو که بیشتر خون آشام ها ازش استفاده میکردند سوارش کردند. بعد از نیم ساعت بهش چشم بندی دادند و او هم انداخت به دور چشمهایش. فهمید که او را نمی برند به بیمارستان.

وقتی پیاده شدند او را از دالانهایی تو در تو و پیچ در پیچ عبور دادند و سپس در زیر زمینی نیمه تاریک بهش گفتند که چشمبندش را بر دارد. چهار نفر پاسداری که صورتشان را پشم و ریش پوشانده بود. در کنارش ایستاده بودند و  با هم پچ پچ. بعد از چند لحظه یکی از آنها که بنظر می آمد سردسته شان باشد آمد جلو و لبخندی زد و گفت:

– برادر مهران میخوایم صداقت خودتو نشون بدی

– صداقت منظورتون چیه

– منظورم اینه ما برای چک امنیتی زندانیانی که با ما همکاری میکنن یه شرایطی داریم

– چه شرایطی

– صب کن بهت میگیم

اشاره کرد که زندانی ای را که همراهشان بود ببندند به تیرک چوبی. آنها هم او را کشان کشان بردند و با طناب محکم بستند. در پای تیرک چوبی لخته های خون به چشم میخورد و بوی جسد. مهران فهمید چه طرح و نقشه ای در سر دارند. با خودش گفت:

– نه من هرگز این کارو نمی کنم، حتی اگه تمام نقشه هام نقش بر آب شه.

سردسته آن چند نفر دوباره آمد به سراغش.  کلتی را داد به دستش و گفت:

– تا حالا شلیک کردی

– نه من هرگز دستم به اسلحه نخورده.

– ببین این خشابه، برات درش میارم بعد میذارم سر جاش. اینم ضامنش. اینو میگن مگسک که باهاش نشونه میگیرن. دستتو میذاری رو ماشه بعد بنگ بنگ بنگ

– این چه ربطی بمن داره ، من زخمی ام.

– اتفاقا خیلی هم بتو ربط داره. قبل از اینکه ببریمت به بیمارستان باید صداقتتو به نظام نشون بدی. این معیار حاج آقا لاجوردیه. خدمت یا خیانت.

– من که بزرگترین خدمتو به شما کردم

 

در بن بست تاریکی افتاده بود و راه گریز ناممکن. یکهو فکری زد به سرش. دست و پایش شروع کرد به لرزیدن .خودش را زد به بیحالی سپس افتاد به زمین. آنها چند بار با کف دست زدند به صورتش. او اما مثل هنرپیشه های حرفه ای خودش را زد به بیهوشی. سردسته گفت:

– این بچه ننه رو ببرین بندازین داخل خودرو تا نمرده، حمزه توام یه تیرخلاص بزن به اون ملحد. بچه ها خودشون میان گم و گورش میکنن. هر چی باشه راست میگفت اون امتحانشو پس داده.

مهران را کشان کشان بردند و انداختند داخل خودرو. صدای چند تیر شنیده شد. سپس خودرو در حالی که ضبط صوت را روشن کرده بودند و صدای قرآن شنیده میشد حرکت کرد به سمت و سوی بیمارستان.

همین که به دم در بیمارستان رسیدند. از بی سیم خبردادند که در یکی از خانه های تیمی درگیری سختی در حال جریان است. به نیروی کمکی احتیاج دارند. آنها هم که نیروهای ویژه و برای همین کار آموزش دیده بودند. مهران را سپردند به دست یکی از ماموران حمزه تیرخلاص زن. سپس با سرعت ویراژ دادند.

حمزه به مهران گفت:

– بیسیم همرام نیس. باید صب کنیم تا یکی دو تا از همکارم از راه برسن. بیا بریم باید یه تلفن بزنم

از پله ها رفتند بالا. وقتی به اطلاعات بیمارستان رسیدند حمزه از زنی که روی صندلی نشسته بود پرسید:

– میشه از تلفن شما استفاده کنم، یه احتیاج فوری

– این تلفن مخصوص بیمارستانه. یه تلفن همگانی تو حیاط هست میتونین ازش استفاده کنین

با هم رفتند به سمت تلفن همگانی. حمزه کلتش را گذاشت روی قفسه فلزی که در پایین تلفن همگانی نصب شده بود.

کیف پولش را در آورد بازش کرد دید پول خرد ندارد. با خود گفت:

– مصبتو شکر.

رو به مهران کرد و گفت:

– ببینم تو پول خرد همراهته

– نه پولی همرام نیست

نگاهی به اطرافش کرد چشمش افتاد به یک زن و مرد. از بس عجله داشت و سردرگم فراموش کرد کلتش را بردارد. رفت به سمتشان. ازشان پرسید پول خرد همراهشان هست. زن از زیر چادرش کیف دستی اش را در آورد و زیبش را باز. در همین حال و هوا مهران که ششدانگ حواسش به اطراف بود . تند و سریع کلتش را برداشت.

مامور تا سرش را بر گرداند وچشمش به او با اسلحه کمری افتاد از ترس نزدیک بود سکته کند. خواست حرفی بزند اما قدرت تکلمش را از دست داده بود. افتاد به تته پته.

مهران سلاح را نشانه رفت به سمتش. به آن زن و مرد گفت که از محل دور شوند آنها همین که حرکت کردند . حمزه از بغلش چاقوی نظامی اش را در آورد و گذاشت زیر گلوی زن و به شکل تهدیدآمیزی گفت:

– اگه اون سلاحتو نندازی زمین اینو میکشم.

– تو اینکارو نمی کنی، من باهتون کاری ندارم.

– میگم بندازش زمین این آخرین هشداره

– من رفتم

حمزه که در سنگدلی معروف خاص و عام بود و برای همین لقب تیرخلاص زن را بهش داده بودند.همین که رفت چاقویش را گلوی زن فرو کند مردی که همراش بود لگدی از پشت زد به کمرش و پرتابش کرد به زمین . او اما از جا سریع پا شد و در حالی که نعره میکشید دوباره چنگ زد به موهای زن  چاقویش را برد در هوا اما همین که خواست فرود بیاورد بسویش شلیک شد درست به قلبش.

مهران دوید به سمت زن و گفت:

– حالت خوبه

– حالم خوبه،

– میتونم ازتون یه مقدار پول تقاضا کنم، من یه زندانی سیاسی ام

– بیا همش مال تو ، تو جونمو از دست این حیوون درنده نجات دادی

مهران پول را گرفت و با لبخندی پیروزمند بسرعت از محل دور شد

مهدی یعقوبی

ارسال شده توسط khorafe.blogspot.com در ۵:۳۲

 

Updated: نوامبر 9, 2020 — 12:35 ق.ظ