مسعودی مروزی نویسنده : بصیر کامجو

 

مسعودی مروزی

نویسنده  : بصیر کامجو

مسعودی مروزی تاجیک تبارایرانی یکی از شاعران بزرگ بود ، که در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم می زیست. ازسرگذشت زندگی او، داده های تاریخیی بیشتری دردست نیست . (1)

وی نخستین کسی است که آغازگررویکرد آراستگی وانتظام وخبرروایات تاریخی و حماسی درسرزمین نیاکان ما بوده است وشاهنامه ای منظومی بنام تهمورس نامه ، بزبان فارسی سـروده است . ازشاهنامه ای وی تاکنون درمتون تاریخی، آگاهی وخبرزیاد دراخیار نیست.

شاهنامۀ مسعودی مروزی دراوایل قرن پنجم از شهرت واهمیت زیاد برخوردار بوده وطرف توجه علمای وقت  قرار داشت . ونام اورا در یکی از آثار معتبر همان دوره « غرر اخبار ملوک الفرس  » ثعالبی مرغنی  که تألیفش پیش از سال (412 ق . )  صورت گرفت می بینیم . ثعالبی در شرح سلطنت تهمورس گوید :  ” وزعم المسعودی فی مزدوجته بالفارسیة أن تهمورس بَنی قهندز مرو…”  و در شرح سلطنت بهمن پسر اسفندیار ولشکر کشی او به سیستان وجنگ او با زال پدر رستم گوید  : ” فعفا عنه(ای عن زال) وامر برده الی منزله والافراج له عن مسکه من ماله وذکرالمسعودی فی مزدوجته الفارسیة انه قتله ذکر المسعودی المروزی [ أی قتل البهمن الزال ] و لم ببق علی أحد من ذویه ”  (2)

همچنان در کتاب « البَدءُ والتأریخ » تألیف مطّهربن طاهرالمقدسی که از کُتب معتبر تاریخ ، ومؤلفِ بسال 355 هجری است دوبار از این شاهنامه منظوم مسعودی مروزی یاد شده است. یکی در باره پادشاهی کیومرس بدین عبارت  ” وقد قال المسعودی فی قصیدته المحّبرة بالفارسیة :

نخستین کیومرث آمذ بشاهی                        گرفتش بگیتی درون پیش گاهی

چو سی سالی به گیتی پاذ شاه بوذ                  که فرمانش به هرجای روا بوذ

وانما ذکرت هذه الابیات لانّی رأیت الفرس یعظّمون هذه الابیات والقصیدة ویصّورونها وبرونها کتاریخ لهم ”

ســــــــپری شذ زمان خــــــسروانا

کـــــــه کام خـــــویش راندند در جهانا  ”  (3)

المطهر فرزند طاهرمقدسی در کتاب مشهور خویش بنام « البَدءُ والتأریخ » تأکید می کند که این قصیده (منظومه) فارسی منظومه یی مزین  (محبّر) وممتاز مسعودی مروزی را از اين سبب دراينجا آوردم ، ديدم که  پارسیان (اجداد تاجیکان وپارسها) آنرا به منزله تاریخ ملی نیاکان خویش می پنداشتند.این اثردر بحر هزج مسدس بر وزن مفاعیلن/مفاعیلن/فعولن وشاید گاهی ابیات هزج مسدس مقصوربروزن مفاعیلن/مفاعیلن/مفاعیل نیز در آن وجود داشته است .(4)

این شاهنامه بنام تهمورس سومین شاهنشاه پیشدادیان بلخ باستان اجداد تاجیکان وپارسها ، سروده شده است. ” بگفته تقی زاده این اثربا اهمیت یکی از نخستین  نظم فارسی پس از اسلام که به ما رسیده ، شاهنامه مسعودی مروزی است.

براساس داده های تاریخ که در فوق تذکر رفت ، مسعودی مروزی قدیم ترین چکامه سرای ایست که داستان ملی وتاریخی ایران قدیم را از کیومرس تا آخرین شاهنشاه ساسانی یزدگرد سوم به رشته نظم کشیده است.


شاهنامه های منظوم و منثور پیش از فردوسی

قابل یادآوری است که قبل از نوشتن شاهنامه فردوسی در تاریخ نیاکان ما ، شاهنامه های پیش از شاهنامه فردوسی ، به نظم و نثر سروده شده اند. از جمله آنها تعداد نه شاهنامه را بگونه دقیق میتوان نام برد، که سه تای نخستین آن به زبان اوستایی و پهلوی ، و شش تای بعدی آنها به زبان پارسی دری میباشند.

شاهنامه اول ــ   گاتها و یشتها یعنی نخستین و چهارمین بخش اَوِستای کیانی را که بطور منظوم سروده شده اند، میتوان از جمله نخستین داستانها و شاهنامه های منظوم شمرد. یعنی میتوانیم بعضی قطعات «گاتها» را که منظوم است، داستان منظوم بخوانیم. (5)  در کتابهای پنجگانه اَوِستا بویژه در یشتها و بالاخص در یشت نوزدهم موسوم به کیان یشت، از بسیاری از شخصیتهای شاهنامه و جایگاه آنها نام برده ‌است.

شاهنامه دوم ــ پس از گاتها و یشتها دوازدهمین بخش اوستای ساسانی را نیز می توان شاهنامه نامید.

در متون پهلوی مانند «بُندِهِش» و «یاتکار زریران»  و «دینکرت» که تفسیر و بازتاب اوستای کیانی هستند، اشارات بسیاری به قهرمانان و پهلوانان شاهنامه وجود دارد. دکتر پور داود مترجم اوستا، درین باره چنین می نویسد:

” بدبختانه دوازدهين نسكِ عهدِ ساسانيان كه از اين ناموران (پیشدادیان و کیانیان) سخن میگفت از ميان رفته است … در كتاب هشتم دينكرت در فصل دوازده، از دوازدهمين نسك سخن گفته، مي‌نويسد: «اين نسك موسوم به چيتردات (Citradat) است و مندرجات آن عبارت است از:

1) بيان نژادهاي آدمي از كيومرث، نخستين بشر.

2) از مشيا و مشيانه و كيفيت خلقت آنان و تفصيل ازدياد نوع بشر در كشور مركزي خونيرس و واقعة نفوذ بشر در روي شش كشور ديگر كه در اطراف خونيرس واقع است.

3) ذكر پيشداديان و شهرياري آنان.

4) ذكر هوشنگ پيشدادي و سلسلة نسب وي كه نخستين پادشاه بود.

5) ذکر تهمورث كه در روي هفت كشور دومين پادشاه بود.

6) ذكر سلسلة جمشيد كه سومين پادشاه هفت كشور بود و در آگاهي از زمان وي. 7) ذكر پادشاه ستمگر ضحاك و نژاد وي.

8) ذكر سلسلة نسب از جم تا فريدون.

9) ذكر سلطنت فريدون پادشاه خونيرس و دست‌ يافتن وي به ضحاك، و كشتن وي ديوهاي مازندران را و تقسيم كردن كشور خونيرس در ميان سه پسرش سلم و تور و ايرج.

10) ذكر پادشاهي منوچهر در ايران زمين و سلسلة نسب ايرج.

11) ذكر پادشاهي افراسياب پادشاه توران. ذکر «زو» پسر تهماسب پادشاه ايران زمين كه از پشت منوچهر بود.

12) ذكر سلطنت كي‌قباد سلسلة كيانيان و ايران‌خداي.

13) ذكر پادشاهي گرشاسب كه به مملكت تور دست يافت.

14) ذكر پادشاهي كيكاوس نوة كي‌قباد پادشاه كياني و پادشاه هفت كشور.

15) ذكر كي‌خسرو پسر سياوش كه خونيرس ‌خداي بود.

16) ذكر مشروحي راجع به نژادهاي ايران و توران و مملكت سِلم تا به عهد كی‌لهراسب و كی‌گشتاسب و پيغمبر دين مزدِيسنا زرتُشت سپِنتمان و …

این کتاب در قرن سوم هجری نيز يعنی در زمان آذرفَرِنْبَغْ مؤلف «دينكرت» موجود بوده است.” (6)

 

شاهنامه سوم ــ  یکی از شاهنامه های باستانی «خُوتای نامک» پهلوی یا شاهنامه بزرگ ابن مُقَفع است. خوتای نامک پهلوی توسط عبدالله ابن مُقَفع (ترجمان و دبیر «منصور» دومین خلیفه عباسی، 142 هجری)  بنام «سِیر مُلوکِ الفُرس» به عربی ترجمه شده است. این ترجمه ، یکی از منابع مهم مورخان دوره اسلامی در باره تاریخ پارسیان باستان بوده است. (7)  و خداینامک پهلوی و شاهنامه مؤیدی، هردو بنام شاهنامه بزرگ یاد شده اند. میرخواند بلخی از شاهنامه بزرگ که شاید خداینامک پهلوی باشد، به عنوان منبع مورخان قرون نخستین اسلامی نظیر ابن مقفع و طبری و بلعمی و حافظ ابروی هروی و… نام برده است. (8)

علامه قزوینی زبان خداینامه ای را که عبدالله ابن مُقَفع به عربی ترجمه کرده، زبان پهلوی نوشته است؛ اما حمزه اصفهانی و ابن ندیم و… زبان خداینامه قدیم را زبان «فارسی» نوشته اند که شاید منظور آنها از فارسی همان پهلوی بوده است.(9)

… بدبختانه همة آنها ازميان رفته‌ اند. گرچه مندرجات آنها عموماً در كتب بعدی كه بی واسطه يا با واسطه از آنها اقتباس كرده‌اند، مانند تاريخ طبري و كتاب البدء والتاريخ مُقدسي ومؤلفات ابن قتيبه دينوري ومسعودی وابن واضح يعقوبي و حمزة اصفهاني و ابوريحان بيروني و ثعالبي و غيره هم باقي مانده است.(10 )

 

چهارم شاهنامه نثر ابوالمؤید بلخی ــ  پس از شاهنامه های سه گانه نامبرده، نخستین شاهنامه به زبان پارسی دری، شاهنامه نثر ابوالمؤید بلخی است .

نورالدین محمد عوفی بخاری  در ذکر شعراء عهد سامانی (اجداد تاجیکان وپارسها ) درکتاب لباب الالباب خود می نویسد :

” بناء معانی بدین مؤید مشید بود و باز و همای معنی دردام بیان او مقید. در صفت انگشت معشوقه میگوید:
انگشت را ز خون دل من زند خضاب
کفی کز او بلاء تن و جان هر کس است
عناب و سیم اگر نبودمان روا بود
عناب بر سبیکه ٔ سیمین او بس است .
از او معدودی شعر در تذکره ها و لغت نامه ها باقی است :
ملول مردم کالوس و بی محل باشد
مکن نگارا این خوی و طبع را بگذار.
میغ ماننده ٔ پنبه ست و ورا باد نداف
هست سدکیس درونه که بدو پنبه زنند.
ز آبنوس دری اندر او فراشته بود
بجای آهن ، سیمین همه بش و مسمار.
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیباباف
مه و خور است همانا بباغ در صواف .
بسا کسا که ندیم حریره و بره است

و بس کس است که سیری نیابد از ملکی .
نباشد بس عجب از بختم ار عود
شوددر دست من مانند خنجک .
عید شد دیگر که آن دلدار شنگ
بهر کشتن جامه ها پوشد ز رنگ .

(مجمعالفرس سروری )

 

و در بحر متقارب ، به نام المؤید مطلق :
دلیری که ترسد ز پیکار شیر
زن زاج خوانش مخوانش دلیر.

(از فرهنگ رشیدی ).
ابومؤید بلخی  معاصر نوح بن منصور سامانی بود و سه کتاب به او نسبت می کنند:

کتاب اول ــ عجائب بلدان یا عجائب بحر و بر یا عجائب الاشیاء یا عجائب الدنیا و آنرابه نام نوح بن منصور کرده است و نسخه ٔ خطی آن نزد آقای ملک الشعراء بهار موجود است .

کتاب دوم ــ داستان یوسف و زلیخا.

کتاب سوم ــ  گرشاسپ یا گرشاسپ نامه

 

شاهنامه ٔ ابوالمؤید بلخی : آقای تقی زاده در مقاله ٔ «شاهنامه و فردوسی » نوشته اند:

شاهنامه ٔ ابوالمؤید بلخی ظاهراً قدیمترین این نوع کتب است ، قدیمترین مأخذی که در آن ذکر این کتاب آمده ترجمه ٔ فارسی تاریخ طبری است که بلعمی آنرا در سنه 352 هَـ. ق . نوشته و در آن در ذکر عاقبت کار جمشید و اسامی اولاد و اعقاب او چنین گوید: ”  و پارسیان گویند بیرون از کتاب که بگریخت  جمشید بزاولستان شد بحدیثی دراز و گویند دختر پادشاه زاولستان بزن شد و پدر نداشت و پدرش امر به دست او کرده بود پس چون دست بدختر دراز کرد پسری آمد تور نام … و حدیثها و اخبار ایشان بسیار گوید ابوالمؤید بلخی بشاهنامه ٔ بزرگ . ” (11)

دیگر در کتاب قابوسنامه ٔ تألیف عنصرالمعالی که در سنه ٔ 475 هـَ . ق . تألیف شده ذکر این کتاب آمده بدین قرار که در مقدمه ٔ آن کتاب در خطاب بپسرش گیلانشاه گوید: و چنان زندگی کن که سزای تخمه ٔپاک تو باشد که ترا ای پسر تخمه و اصل بزرگست و از هر دو اصل کریم الطرفین و پیوسته ٔ ملوک جهانی جدّت ملک شمس المعالی قابوس بن وشمگیر که نبیره ٔ آغش وهادان است و آغش وهادان  ملک گیلان بوده بروزگار کیخسرو و ابوالمؤید بلخی ذکر او در شاهنامه آورده و ملک گیلان به اجداد تو از او یادگار مانده…  (12)

دیگر در کتاب مجمل التواریخ که در سنه ٔ 520 هَـ . ق . تألیف شده ذکر کتاب ابوالمؤید بلخی آمده بدین قرار که در مقدمه ٔ آن کتاب گوید:… ما خواستیم که تاریخ پادشاهان عجم و نسبت و رفتار و سیرت ایشان در این کتاب علی الولی جمع کنیم بر سبیل اختصار از آنچه خوانده ایم در شاهنامه ٔ فردوسی که اصل است و کتابهای دیگر که شعب های آن است و دیگر حکما نظم کرده اند چون گرشاسب نامه چون فرامرزنامه و اخبار بهمن و قصه ٔ گوش پیل دندان و از نثر ابوالمؤیدبلخی ،   چون اخبار نریمان

و سام و کیقباد و افراسیاب و اخبار لهراسف و آغش وهادان و کی شکن و آنچه در تاریخ مقصود محمد فرزند جریر طبری  یافتیم.  و سیرالملوک از گفتار و روایت ابن المقفع و …  مجمع التواریخ بنقل ژول موهل از آن در ضمن دیباچه فرانسوی خود ، بشاهنامه فردوسی که در سنه 1838 میلادی با ترجمۀ فرانسوی ، ص 52 ، طبع ونشر کرده .

دیگر در تاریخ طبرستان ابن اسفندیار که در حدود سنه ٔ 613 تألیف شده و در ضمن شرح بیان ولایت رویان ذکری از «شاهنامه ٔمؤیدی » کرده بدین قرار که گوید: بنای این شهر در زمان فریدون بوده وقتی که پسران او تور و سلم برادر خودشان ایرج را کشتند از وی دختری ماند در ناحیه ٔ کفور در ماوجه کوه .

فریدون در آن وقت بسیار پیر بود و ابروهای او چنان افتاده بود که میبایستی آنها را ببندند. یگانه دعای او این بود که آن قدر زنده بماند تا انتقام قتل پسر عزیز خود را ببیند و او دختر ایرج رابیکی از برادرزاده های خود بزنی داد وقتی که دختر طفلی زائید بچه را به فریدون پیر نشان دادند وی گفت : ماند چهرش بچهر ایرج و لهذا وی منوچهر نامیده شد و چنانکه بنظم و نثر در شاهنام های فردوسی و مؤیدی  شرح داده شده وی انتقام جدّ خود ایرج را گرفت پیش از آنکه فریدون از دنیا برود .  در تاریخ سیستان (چ تهران ص 35) آمده  ” ابوالمؤید بلخی  اندر کتاب گرشاسب نامه خود می گوید که چون کیخسرو به آذربادگان رفت و رستم دستان با وی بود و آن تاریکی و پتیاره ٔ دیوان بفر ایزد تعالی بدید که آذر گشسب پیدا گشت …”  و نیز در چند جای دیگر کتاب مزبور نام این ابوالمؤید و کتاب گرشاسب وگـــــــرشاسب نامه آمده [ ص 1، 2، 5، 6، 35 و186 ] و در یک جا هم صریحاً در آن کتاب او را ابوالمؤید بلخی خوانده .

چنانکه دیده میشود در اینجا لفظ شاهنامه ذکر نشده ولی گویا چندان شبهه ای در این نباشد که اخبار گرشاسب نیز در جزو همان کتاب ابوالمؤید بوده که بلعمی و عنصرالمعالی و ابن اسفندیار آن را (ظاهراً نه بعنوان اسم کتاب )شاهنامه نامیده اند . (13)  و مجمل التواریخ آنرا «نثر ابوالمؤید» خوانده و تاریخ سیستان آنرا یک جلد و فصل مخصوص آنرا«کتاب گرشاسپ » مینامد اگر چه این هم ممکن است که ابوالمؤید

علاوه بر کتاب شاهنامه ٔ خود که وجود آن بثبوت پیوسته یک کتاب دیگری هم به این عنوان داشته باشد. از همه ٔ این قراین و علامات چنان به دست می آید که ابوالمؤید بلخی شاعرمعروف عهد سامانیان و اولین نظم کننده ٔ قصه ٔ یوسف وزلیخا یک کتابی در تاریخ و داستان سلاطین و پهلوانان ایران بنثر فارسی داشته که آن کتاب پیش از سنه ٔ 352 هَـ . ق .و شاید هم زمانی معتدّبه قبل از تاریخ مزبور تألیف شده بود چه مدتی برای انتشار کتاب در آن زمان لازم بوده تا مؤلف کتاب دیگر از آن نقل و ذکر بکند. و در آن کتاب بقدر متیقن احوالات ضحاک و جمشید و اولاد و اعقاب او و داستان آغش وهادان و اخبار سام و نریمان و کیقباد و افراسیاب و لهراسب و کی شکن و احوال فریدون و ایرج و سلم و تور و منوچهر و داستان گرشاسب مندرج بوده است انتها  . علامه ٔ قزوینی در مقاله ای (مقدمه ٔ قدیم شاهنامه ) مرقوم داشته اند:

مقارن همان زمانها که بعضی ایرانیان متعرب در بغداد و عراق ترتیب این سیرالملوکهای مختلف وپرشمار را به زبان عربی برای مطالعه ٔ عربی زبانان میداده اند در خود ایران بعضی ایرانیان بهمان نهج و طرز و ترتیب در صدد جمع آوری اخبار ملوک گذشته ٔ ایران برآمده مجموعه های مختلف به زبان فارسی برای مطالعه ٔ خود ایرانیان فارسی زبان به اسم شاهنامه (تعبیر دیگری از همان کلمه خدای نامه است ) که اغلب بنثر و گاهی نیز بنظم بوده جمع و تلفیق مینموده اند و اسامی بعضی ازین نوع شاهنامه ها در مؤلفات متقدمین آشکارا و به اسم و رسم مذکور است ، از قبیل شاهنامه ٔ نثر ابوالمؤید بلخی که ذکر آن صریحاً بهمین عنوان «شاهنامه ٔ ابوالمؤید بلخی » در مقدمه ٔ قابوس نامه و مقدمه ٔ ترجمه ٔ تاریخ طبری آمده است(14)

عین عبارت قابوسنامه از این قرار است در خطاب بپسر خود گیلانشاه گوید:

و چنان زندگانی کن که سزای تخمه ٔ پاک تو باشد که ترا ای پسر تخمه و اصل بزرگست و از هر دو اصل کریم الطرفین و پیوسته ٔ ملوک جهانی ، جدت ملک شمس المعالی قابوس بن وشمگیر که نبیرة آغش وهادان(15 ) است و آغش وهادان ملک

گیلان بوده  بروزگار کیخسرو و ابوالمؤید بلخی ذکر او در شاهنامه آورده و ملک گیلان به اجداد تو از او یادگار مانده . و در ترجمه ٔ تاریخ طبری بعد از ذکر حکایت ضحاک و جمشید گوید: ” … و حدیثها در اخبار ایشان بسیار گوید ابوالمؤید بلخی بشاهنامه ٔ بزرگ اندر  (16) ”

و در مقدمه ٔ مجمل التواریخ(به اختصار ) گوید : ” و ما خواستیم که تاریخ شاهان عجم ونسب ورفتارو سیرت ایشان دراین کتاب علی الولا (وفی الاصل:علی الولی ) جمع کنیم بر سبیل اختصار از آنچه خوانده ایم در شاهنامه ٔ فردوسی و از نثر ابوالمؤید بلخی  چون اخبار نریمان و سام و کیقباد و افراسیاب و اخبار لهراسب و آغش وهادان و کی شکن وهرچند محال است نظم حکیم فردوسی و اسدی و دیگران و نثر ابوالمؤید البلخی نقل کردن که سبیل آن چنان باشد که فردوسی گفت  :

چــو چشمه بر ژرف دریــا بـــری

بــــدیوانگی مـــانـــد ایـــــن داوری

اما مقصود اخبار و تواریخ است از کتابها بدین اصل سطور جمع آوران و بعضی سخنها که بر سبیل رمز گفته اند شرح دادن (17) در تاریخ تبرستان لابن اسفندیار در فصل «ابتداء عمارت شهررویان » پس از شرح کشته شدن ایرج به دست سلم و تور گوید [ فریدون ] از خدای درخواست که خون ایرج هدر نشود دختر او را بیکی از برادر زاده های خویش داد ببرکات عدل و احسان او دعا به اجابت مقرون شد و از آن دختر پسری آمد پیش فریدون بردند گفت ماند چهرش بچهر ایرج و خواهد کینش چنانکه در شاهنامه های نظم ونثر فردوسی و مؤیدی شرح دادند کین ایرج بازخواست (18) و بلاشک مقصود از شاهنامه ٔنثر مؤیدی شاهنامه ٔ نثر ابوالمؤید بلخی است چه هیچکس دیگر به این نسبت (مؤیدی ) که مؤلف شاهنامه نیزباشد معروف نیست و بلکه اصلاً شنیده نشده است .”

 

 

پنجم ــ شاهنامه نثر ابو علي محمد بن احمد بلخی .

ابوريحان بيروني در « الآثارالباقيه » ، ص 99، در بحث آغاز جهان و آفرینش کیومرس، يك ‌باراز شاهنامه نثر ابو علي محمد بن احمد بلخی نام برده است. (19)

همچنان ابوریحان بیرونی از کتاب های سِیَرالمُلوک عبدالله ابن مقفع و کتاب محمد بن جهم برمکی وهشام بن قاسم وبهرام بن مردانشاه موبد شهر شاپورو بهرام بن مهران اصبهانی و از کتاب بهرام هروی مجوسی ، به عنوان منبع شاهنامه ابوعلی محمد بن احمد بلخی یاد نموده است. (20)

 

ششم ــ شاهنامه مسعودی مروزی

ششمین شاهنامه که سومین شاهنامه پارسی دری و نخستین شاهنامه منظوم فارسی یاد می شود ، شاهنامه منظوم مسعودی مروزی (ق 2 یا 3 ق) به نام «تهمورس نامه» است. این شاهنامه بنام تهمورس سومين شاهنشاه پيشدادی (اجداد تاجیکان وپارسها)   سروده شده است.  مسعودی مروزی تا آنجا که ما فعلا خبر داریم قدیم ترین شاعری است که داستان ملی و تاریخ ایران را از کیومرس تا یزدگرد ــ سی وپنجمین شاهنشاه ساسانی (اجداد تاجیکان وپارسها)  به رشته نظم کشیده است ، که بگونه مفصل در ابتدایی این بحث در مورد آن واهمیت وجایگاه شایسته این شاهنامه تذکراتی به بیان گرفته شد . (21)

 

هفتم ــ شاهنامه ابومنصوری

هفتمین شاهنامه که چهارمین شاهنامه پارسی دری بشمار می آید  ، شاهنامه نثر ابومنصوری (قرن 4 هجری) است، که مقدمه آن بنام «مقدمه قدیم شاهنامه» شهرت و اعتبار ویژه دارد. به قول مرحوم قزوینی:

« ديگر از اين قبيل شاهنامه‌هاي پیش از فردوسي شاهنامه‌ ای بوده است به نثر، كه به فرمان شخصی موسوم به ابو منصور ابن عبدالرزاق توسي(؟) در اواسط قرن چهارم (346 ق) جمع‌آوری شده است و ما از وجود چنين شاهنامه‌ای فقط از سه مأخذ خبر داريم.

در مقدمة شاهنامه فردوسی (چاپ بمبیی و چاپ سنگی تبریز در عهد قاجار) که مقدمه جدید شاهنامه شمرده میشود، پس از داستان و حکایتی دراز، یعقوبِ لیثِ صفاری حاکم سرزمین سیستان و خراسان را بانی اصلی شاهنامه قدیم یا شاهنامه ابومنصوری دانسته و چنین آورده است  :

”  تا در خراسان دولت به آل یعقوب رسید. یعقوبِ لیث فرستاد و آن نسخه را بیاورد و بفرمود ابومنصورِ عبدالرزاق بن عبدالله فرخ را که معتمد الملک بود تا آنچه دانشور دهقان به زبان پهلوی ذکر کرده بود به پارسی نقل کنند و از زمان خسرو پرویز تا ختم کار یزدگرد سی وپنجمین شاهنشاه  ساسانی ، هرچه واقع شده بود به آن کتاب الحاق کردند. پس ابو منصورِ عبدالرزاق، وکیل پدر خود سعود بن المنصور المعمری را بفرمود تا آن نسخه را به اتفاق چهارتن دیگر :

یکی تاج بن خراسانی از «هَرِی» و

یزدان داد شاپور از «سیستان» و

ماهُوی بن خورشید از « نیشابور» و

سلیمان بن نورین از «توس»

در تاریخ ستین و ثلثمأة (360) هجری این کتاب را درست کردند و در عراق (عراق عجم) از آنجا نسخه ها گرفتند.

چون نوبت از ایشان به سامانیان رسید، آل سامان را به مطالعة آن اهتمام تمام بود. چنانکه دقیقی شاعررا فرمودند که آن را نظم کند و دقیقی یک دو هزار بیت گفته [بود] که ناگاه بر دست غلام خود کشته شد و آن همچنان بماند تا زمانی که دولت از ایشان منقطع شده و مُلک به دست سلطان محمود سبکتکین افتاد و چون او در زمان سامانیان نشو و نما یافته بود… فی الجمله به مطالعة تاریخ ملوک عجم بیتابی تمام داشت و خواست که در آن تصرفی کند که هیچکس از ایشان سامانیان نکرده باشد. فرمود که آن را منظوم گردانند.

متن مقدمه شاهنامه ابومنصوری

سپاس و آفرین خدای را که این جهان و آن جهان را آفرید؛ و ما بندگان را اندر جهان پدیدار کرد؛ و نیک‌اندیشان را و بدکرداران را پاداش و بادافراه برابر داشت؛ و درود بر برگزیدگان و پاکان و دین‌داران باد ! خاصه بر بهترین خلق خدا   ــ

آغاز کارنامه شاهنامه ازگردآوریده ابومنصور المعمری بدستور ابومنصور عبدالرزاق عبدالله فرخ ، اول ایدون گوید درین نامه که تا جهان بود مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته و نیکوترین یادگاری سخن دانسته‌ اند چه اندرین جهان مردم بدانش بزرگوارتر و مایه ‌دارتر.

و چون مردم بدانست کروی چیزی نماند پایدار، بدان کوشد تا نام او بماند و نشان او گسسته نشود، چو آبادانی کردن و جایها استوار کردن ودلیری و شوخی و جان سپردن و دانائی بیرون آوردن مردمانرا بساختن کارهای نوآئین چون شاه هندوان که  « کلیله و دمنه »  و شاناق (یک خردمند بهداشتی قدیم هند است که یکی از تألیفات او بنام : کتاب شاناق الهندی یاد می شود )  ورام ورامین (داستان عاشقی ویس ورامین )  بیرون آورد ، و مأمون پسر هارون‌الرشید منش پادشاهان وهمت مهتران داشت.

وی یکروز با مهتران نشسته بود گفت مردم باید که تا اندرین جهان باشند و توانائی دارند بکوشند تا ازو یادگار بود تا پس از مرگ او نامش زنده بود.

عبدالله پسر مقفع که دبیر او بود گفتش که ازکسری انوشیروان چیزی مانده است که از هیچ پادشاه نمانده است. مأمون گفت چه ماند گفت نامه از هندوستان بیاورد، آنکه برزویه طبیب از هندوی به پهلوی گردانیده بود، تا نام او زنده شد میان جهانیان.

و پانصد خروار درم هزینه کرد. مأمون آن نامه بخواست و آن نامه بدید، فرمود دبیر خویش عبدالله پسر مقفع  را تا از زبان پهلوی به زبان تازی گردانید.

نصربن‌احمد این سخن بشنید خوش آمدش دستور خویش را خواجه بلعمی بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید تا این نامه به دست مردمان اندر افتاد و هر کسی دست به دو اندر زدند و رودکی را فرمود تا به نظم آورد و کلیله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او بدین زنده گشت و این نامه ازو یادگاری بماند پس چینیان به تصاویر اندر افزودند تا هر کسی را خوش آید دیدن و خواندن آن.

پس امیر ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فر و خویش‌کام بود و با هنر وبزرگ‌ منش بود اندر کامروایی و با دستگاهی تمام از پادشاهی.

و ساز مهتران و اندیشه بلند داشت و نژادی بزرگ داشت به گوهر و ازتخم اسپهبدان ایران بود و کار کلیله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنید. خوش آمدش . از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری بود اندرین جهان . پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان و جهاندیدگان از شهرها بیاوردند و چاکر او ابومنصور المعمری به فرمان او نامه کرد و کس فرستاد به شهرهای خراسان و هشیاران ازآنجا بیاورد و از هرجای،‌ چون شاج پسر خراسانی ازهری  و چون یزدان‌داد پسر شاپور از سیستان و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نشابور و چون شاذان پسر برزین از توس .

و از هر شارستان گرد کرد و بنشاند به فر از آوردن این نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگانی هر یکی از داد و بیداد و آشوب و جنگ و آیین، از کی نخستین که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان از جانوران پدید آورد تا یزدگرد شهریار که آخر ملوک عجم بود.

و این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کارو ساز پادشاهی و نهاد و رفتارایشان و آیین‌های نیکو و داد و داوری ورای وراندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشادن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن این همه را بدین نامه اندر بیابند.

پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند و اندرین چیزهاست که به گفتار مر خواننده را بزرگ آید و به هر کسی دادند تا ازو فایده گیرد و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید و این نیکوست چون مغز او بدانی و ترا درست گردد و دلپذیر آید چون کیومرس و تهمورس و دیوان و جمشید و چون قصه فریدون و ولادت او و برادرش و چون همان سنک کجا آفریدون بپای بازداشت و چون ماران که از دوش ضحاک برآمدند این همه درست آید بنزدیک دانایان و بخردان بمعنی .

پس دانایان که نامه خواهند ساختن ایدون سزد که هفت چیز بجای آورند مرنامه را:

یکی بنیاد نامه،

یکی فر نامه،

سه دیگر هنر نامه،

چهارم نام خداوند نامه،

پنجم مایه و اندازه سخن پیوستن،

ششم نشان دادن از دانش آن کس که نامه از بهر اوست،

هفتم درهای هر سخنی نگاهداشتن.

و خواندن این نامه دانستن کارهای شاهانست و بخش کردن گروهی از ورزیدن کار این جهان.

و سود این نامه هر کسی را هست و رامش جهان ست و انده گسار(آنکه تسکین می دهد وآرام می کند)  انده (مخفف اندوه است که گرفتگی دل ودلگیری باشد ) گنان ست و چاره درماندگان ست و این نامه و کار شاهان از بهر دو چیز خوانند یکی از بهر کار کرد و رفتار و آیین شاهان تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن و دیگر که اندرو داستان‌ها ست که هم به گوش و هم به دیدن خوش آید که اندرو چیزهای نیکو و با دانش هست همچون پاداش نیکی و بادافراه بذی و تندی و نرمی و درشتی و آهستگی و شوخی و پرهیز و اندر شدن و بیرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودی و شگفتی کار جهان.

و مردم اندرین نامه این همه که یاد کردیم بدانند و بیابند. اکنون یاد کنیم از کار شاهان و داستان ایشان از آغاز کار، آغاز داستان، هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تا کران این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند و هر بهری را یکی کشور خواندند :

 نخستین را ارزه خواندند ــ  ارزه : نام کشور اول است (آنندراج) . نخستین کشور از کشورهای هفتگانه (بندهش ، در پنجم بند 8 ودر یازدهم بند 3  )

دوم را شبه خواندند ــ شبه نام یکی از هفت کشور یا هفت اقلیم است .

سوم را فرددفش خواندند ــ فرددفش : نام یکی از هفت کشور یا هفت اقلیم در زمان ساسانیان (ازمزدیسناوتأثیرآن در ادبیات پارسی تألیف معین ص 450 از بندهش )

چهارم را ویدرفش خواندند

پنجم را ووربرست خواندند

ششم را وورجرست خواندند

هفتم را که میان جهان ست خنرس‌بامی‌ خواندند و خنرس‌بامی این ست که ما بدو اندریم و شاهان او را ایران‌شهر خواندندی و گوشه را امست خوانند و آن چین و ماچین است و هندوستان و بربر روم و خزر وروس و سقلاب و سمندر و برطاس و آنکه بیرون ازاو ست سکه خواندند و آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاورخواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و کوهستان را شورستان خواندند و ایران‌شهر از رود آمویست تا رود مصر و این کشورهای دیگر پیرامون اویند و ازین هفت کشور ایران‌شهر بزرگوارتر است به هر هنری و آنکه از سوی باخترست چینیان دارند و آنکه از سوی راست اوست هندوان دارند و آنکه از سوی چپ اوست ترکان دارند و دیگر خزریان دارند و آنکه از راستر بربریان دارند و از چپ روم خاوریان و مازندرانیان دارند و مصر گویند از مازندران ست و این دیگر همه ایران زمین است از بهرآنکه ایران بیشتر این ست که یاد کردیم و بدانکه اندر آغاز این کتاب مردم فراوان سخن گویند و ما یاد کنیم گفتار هر گروهی تا دانسته شود آن را که خواهد برسد و آن راهی که خوشتر آیدش بر آن برود و اندر نامه پسر مقفع و حمزه اصفهانی و مانندگان ایدون شنیدیم که از گاه آدم صفی صلوات الله و سلامه علیه فراز تا بدین گاه که آغاز این نامه کردند پنج هزار و هفتصد سال ست و نخستین مردی که اندر زمین بدید آمد آدم بود و همچنین از محمد جهم برمکی مرا خبر آمد و از زادوی ابن شاهوی و از نامه بهرام اصفهانی همچنین آمد و از راه ساسانیان موسی عیسی خسروی و از هشام قاسم اصفهانی و از نامه پادشاهان پارس و از گنج خانه مأمون و از بهرامشاه مردانشان کرمانی و از فرخان موبدان، موبد یزدگرد شهریار و از رامین که بنده یزدگرد شهریار بود آگاهی همچنین آمد و از فرود ایشان بدین گفتار گرد آمدند که ما یاد خواهیم کردن.

و این نامه را هر چه گزارش کنیم از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود و از کار و رفتار و از نیک و بد و از کم و بیش ایشان دانند پس ما را به

دشوار از آن شد که هر پادشاهی که دراز گردد یا دین پیغامبری شدی و روزگار برآمدی بزرگان آن کارفرامش کنند و از نهاد بگردانند و بر فرودی افتد چنانک جهودان را افتاد میان آدم و نوح و از نوح تا موسی همچنین و از موسی تا عیسی همچنین و از عیسی تا محمد. و این از بهر آن گفتند که این زمین بسیار تهی بوده است از مردمان و چون مردم نبود پادشاهی به کار نیاید چه مهتر به کهتران بود و هر جا که مردم بود از مهتر چاره نبود و مهتر بر کهتر از گوهر مردم باید. چنانک پیامبر مردم هم از مردم بایست و هم گویند که از پس مرگ کیومرس صد و هفتاد و اند سال پادشاهی نبود و جهانیان یله بودند چون گوسپندان بی‌شبان در شبانگاهی. تا هوشنگ پیش‌داد بیامد و چهار بار پادشاهی از ایران بشد و ندانند که چند گذشت از روزگار. و جهودان همی گویند از توریه موسی علیه السلام که از گاه آدم تا آن روز که محمد عربی از مکه برفت چهار هزار سال بود. و ترسایان از انجیل عیسی همی گویند هزار و پانصد و نود و سه سال بود،‌ و بعضی آدم را کیومرس خوانند. این ست شمار روزگار گذشته که یاد کردیم از روزگار ایشان. و ایزد تعالی به داند که چون بود، و ‎آغاز پدید آمدن مردم از کیومرس بود، و ایشان که او را آدم گویند ایدون گویند که نخست پادشاهی که بنشست هوشنگ بود و او را پیش‌داد خواندند که پیشتر کسی که آیین داد در میان مردمان پدید آورد او بود، و دیگر گروه کیان بودند و سه دیگر اشکانیان بودند و چهارم گروه ساسانیان بودند و اندر میان گاه پیکارها و داوری‌ها رفت از آشوب کردن با یکدیگر و تاختن‌ها و پیشی کردن و برتری جستن، کز پادشاهی ایشان این کشور بسیار تهی ماندی و بیگانگان اندر آمدندی و بگرفتندی این پادشاهی چنانک به گاه جمشید بود و به گاه نوذر بود و به گاه اسکندر بود و مانند این، پس پیش از آنکه سخن شاهان و کارنامه ایشان یاد کنیم نژاد ابومنصور عبدالرزاق که این نامه را به نثر فرمود تا جمع کنند چاکر خویش را ابومنصور المعمری و نژاد او نیز بگوییم که چون بود و ایشان چه بودند تا آنجا رسیدند . اولا نسب ابومنصور عبدالرزاق محمد بن عبدالرزاق بن عبدالله بن فرخ بن ماسا بن مازیار بن کشمهان بن کنارنگ بن خسرو بن بهرام بن آذر گشسب بن گودرز بن داد آفرید بن فرخ زاد بن بهرام که به گاه خسرو پرویز اسپهبد بود،

پسر فرخ بوزرجمهر که دستور نوشیروان بود

پسر آذر کلباد که به گاه پرویز اسپهسالار بود

پسر برزین که به گاه اردشیر بابکان سالار بود

پسر بیژن پسر گیو پسر گودرز پسر کشواد و او را کشوادازآن خواندندی که از سالاران ایران هیچ‌کس آن آیین نیاورد که او آورد و پهلوانی کشورها و مرزبانی و بخشش هفت کشور او کرده بود و کژ مردم بود و این از سه گونه گویند و گودرز به گاه کیخسرو سالار بود پیران را او کشت که اسپهبد افراسیاب بود، پسر حشوان پسر آرس پسر بنه‌وی تبره منوچهر از نبیره ایرج و ایرج پسر افریدون و افریدون پسر آبتین از فرزندان جمشید، و پیران پسر ویسه بود و ویسه پسر زادشم بود پسر کهین بود و زادشم پسر تور و تور پسر افریدون نیز پس آبتین و آبتین از فرزندان جمشید،

و نژاد ابومنصور المعمری: ابومنصور بن محمد بن عبدالله بن جعفر بن فرخ زاد کسل کرانحوار و کنارنگ پسر سرهنگ پرویز بود و به کارهای بزرگ او رفتی و آنگه که خسرو پرویز به در روم شد کنارنگ پیش رو بود لشکر پرویز را و چون حصار روم بستد و نخستین کسی که به دیوار بر رفت و با قیصر درآویخت و او را بگرفت و پیش شاه آورد او بود، و در هنگام ساوه شاه ترک که بر درهری آمد کنارنگ پیش او شد به جنگ و ساوه شاه را به نیزه بیفگند و لشکر شکسته شد و چون رزم هری بکرد نشابور او را داد و توس را با خود بدو داده بود، و خسرو او را گفت: گفته که ادر (ایدر) با هزار مرد بزنم. گفت آری گفته‌ام.

خسرو از زندانیان و گنه‌کاران هزار مرد نیک بگزید و سلیح پوشانید دیگر روز آن هزارمرد با کنارنگ (مرزبان ووالی را گویند )  بهامونی فرستاد و خسرو از دور همی نگریست، با مهتران سپاه. کنارنگ  (22) با ایشان بر آویخت گاه به شمشیر و گاه به تیر. به هری را بکشت و به هری را بخست و هر باری که اسب افگندی بسیار کس تبه کردی تا سرانجام ستوهی پذیرفتند و بگریختند و کنارنگ پیش شاه شد و نماز برد و آفرین کرد، خسرو توس بدو داد و از گردان مردی همتای او بود نام او رقیه او را نیز از خسرو بخواست و با خویشتن بتوس برد.

از این هر دو هرگز نگشتی جدا
کنارنگ بودند و اوپادشا.
فردوسی .

 

کنارنگ با پهلوانان جزین
ردان و بزرگان باآفرین .
فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص 776 ).

 

کنارنگ با پهلوان هر که هست
همه داد جویند با زیردست .
فردوسی (از فرهنگ جهانگیری ).
سهپبد کنارنگ گردان گرد
ده و دوهزار از یلان برشمرد.
اسدی .

شکستم به تو هرکه بدخواه بود
به جنگ ار کنارنگ اگر شاه بود.
اسدی .

رقیه آن بود که کنارنگ هزار مرد از خسروپرویز بخواست رزم ترکان را، خسرو گفت خواهی هزار مرد ببر خواهی رقیه را که کم رنج‌تر بود، مر ترا پس هر دوان به توس شدند با هزار مرد ایرانی و رقیه را نیکو همی داشت و با ترکان جنگ کردند و پیروز آمدند و به توس بنشستند و کنارنگ پادشاهی بگرفت و رقیه را نیکو همی داشت. تیراندازی بود که همتاش نبودی.

پس روزی کنارنگ و رقیه هر دو به شکار رفتند با پسران و سرهنگان. کنارنگ گفت امروز هرشکاری که کنیم تیر بر سر زنیم تا باریک اندازی به دید آید هر چه کنارنگ زده بود بر سر تیر زده بود، رقیه بر کنارنگ آفرین کرد. روز دیگر کنارنگ بفرمود تا غراره (غرغره) پر کاه بیاوردند. کنارنگ اسب برانگیخت و نیزه بزد و آن غراره را بر سر نیزه برآورد و بینداخت، و به گاه یزدگرد شهریار او را بکشتند.

و چون عمر بن الخطاب ، عبدالله عامر را بفرستاد تا مردم را بدین اسلام خواند ، کنارنگ پسر را پذیره او فرستاد بنشابور.

و مردم در کهن‌دز (ولایت کندز) بودند، فرمان  نبردند. از وی یاری خواست. یاری کرد تا کار نیکو شد. بعد از آن هزار درم وام خواست، گروگان طلبید، گفت گروگان ندارم. گفت نشابور مرا ده. نشابور بدو داد. چون درم بستد باز داد. عبدالله عامر آن حرب او را داد و کنارنگ به رزم کردن او شد و این داستان ماند که گویند «توس از آن فلان است و نشابور به گروگان دارد» و حسن بن علی مروزی از فرزندان او بود، و کنارنگ از سوی مادر از نسل توس بود و صد و بیست سال بزیست و همیشه توس کنارنگیان را بود تا به هنگام عمید طائی که از دست ایشان بستد و آن مهتری به دیگری دوده افتاد. پس به هنگام ابومنصور عبدالرزاق توس را بستدند و سزا بسزا رسید، و نسبت این هر دو کس که این کتاب کردند چنین بود که یاد کردیم.(23)

 

هشتم ــ شاهنامه دقیقی بلخی

هشتمین شاهنامه،  شاهنامه منظوم دقیقی بلخی (ق 4 ق) به نام «گشتاسبنامه» است. این شاهنامه بنام گشتاسب (بنام پنجمین شاهنشاه کیانی بلخ و پشتیوان زرتشت) سروده شده است. شاهنامة دقیقی بزرگ یکی از منابع فردوسی و بنیان شاهنامه فردوسی شمرده میشود. فردوسی هزار بيت آن را در شاهنامه خود دقیقاً درج كرده است.

در مقدمه جدید شاهنامه در باره دقیقی و شاهنامه سرایی چنین آمده است : ”  … چون نوبت از ایشان به سامانیان رسید، آل سامان را به مطالعة آن (شاهنامه) اهتمام تمام بود. چنانکه دقیقی شاعر را فرمودند که آن را نظم کند و دقیقی یک دو هزار بیت گفته [بود] که ناگاه بر دست غلام خود کشته شد و آن همچنان بماند تا زمانی که دولت از ایشان منقطع شده و مُلک به دست سلطان محمود سبکتکین افتاد و چون او در زمان سامانیان نشو و نما یافته بود… فی الجمله به مطالعة تاریخ ملوک عجم حرصی تمام داشت و خواست که در آن تصرفی کند که هیچکس از ایشان سامانیان نکرده باشد. فرمود که آن را منظوم گردانند.” (24)

 

نهم ــ شاهنامه فردوسی

نهمین شاهنامه یا بیان تاریخ فرمانروایی نیاکان ما (اجداد تاجیکان وپارسها) عبارت اند از : شاهنامه معروف فردوسی ( اواخر ق 4 ق) است. در مقدمه قدیم شاهنامه در باره شاهنامه فردوسی چنین نوشته شده است  : پس ازآنکه [شاهنامه را] به نثر آورده بودند ، سلطان محمودِ سبکتکین، حکیم ابوالقاسم منصور فردوسی را بفرمود تا به زبان پارسی دری به شعر گردانید. (25) تفسیر بیشتر درمورد شهکار بی بدیل ارزشهای معرفتی وتاریخی شاهنامه فردوسی بزرگ را دربحث زندگی نامه خود وی ،  بتأمل گرفته می شود .

 

منابع مسعودی مروزی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ ذبیح الله صفا ، تاریخ ادبیات در ایران ، نشر اندیشه ، چاپ چهاردهم ، 1375 ، ج یکم ، ص 369 ــ 371 .

2 ــ غرراخبار ملوک الفرس چاپ پاریس ص 10 و388 .

3 ــ البدء والتاریخ ، چاپ   Huart   ج 3 ، ص 138 .

ــ فردوسی وشاهنامه سرایی ، ص 83 .

4 ــ حماسه سرایی در ایران ، ص 160

ــ رجوع شود به منابع زیر :

ذبیح‌الله صفا. تاریخ ادبیات در ایران. ج 1.انتشارات فردوس. 1369

ــ ذبیح‌الله صفا. حماسه‌سرایی در ایران. مؤسسه انتشارات امیرکبیر. 1333

ــ جلیل دوست‌خواه. فرایند تکوین حماسه ایران. انتشارات دفتر پژوهش‌های فرهنگی. 1384 .

ــ جلال خالقی مطلق. مقاله «مسعودی مروزی» در فردوسی و شاهنامه‌سرایی. انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی. 1390 .

5 ــ   نک: مقاله تقی زاده، هزاره فردوسی، ص 44

6 ــ   پورداود، يشت‌ها، ج 2، صص 46-47

7 ــ نک: تاریخ بلعمی تک جلدی، صص 4 تا 9 چاپ 1341 تهران / تاریخ حمزه اصفهاني (متن عربی، چ برلین ، ص9 / نیز نک: تاريخ پيامبران و شاهان ترجمه دكتر جعفر شعار، ص7 / ابوریحان بیرونی، الآثارالباقیه، ص 100 .

8 ــ  نک: روضت الصفای میر خواند بلخی، چاپ سنگی عهد قاجار ، بحث جمشید.

9 ــ  حمزه، تاريخ سنی ملوك الارض و الانبياء، صص 16ــ 24 واز 50- 64 / ابن ندیم، الفهرست، ص 172

10 ــ علامه ميرزا محمد قزويني، بيست مقاله، ص 9 و 10 / و نیز نک: مقاله قزوینی، هزاره فردوسی، ص 125 به روضت الصفای میرخواند بلخی، تلخیص دکتر عباس زریاب خویی، ج1 ص11 و 12 نیز رجوع شود .

11 ــ به قرار اسناد  ترجمه تاریخ طبری چاپ بمبئی ، ص 40 . درمجمل التواریخ درباب اولاد جمشید واسامی آنها شرح مفصلی است واحتمال می رود از شاهنامه ابوالمؤید بلخی اخذ شده باشد.

12 ــ کتاب قابوسنامه چاپ تهران ص 8.

13 ــ رجوع شود به الاثار الباقیه ص 99 .

14ــ رجوع کنید به مجله کاوه سال اخیر شماره یکم ، ص 15 ــ 16 .

15 ــ رجوع شود به : ــ کذا در یکی از دونسخ قدیمی پاریس مورخه 879 [ در موضع ثانی ، ودر موضع اول : اغش وهادن ( بدون الف قبل از النون ) در نسخه دیگر جدید پاریس : ارغس [ یا ارغش ؟ ] فرهاده وارغش فرهادان ] .ــ ودر مجمل التواریخ ورق 3 : آغش وهادان ، در تاریخ طبری 1 : 608 : اغص بهذان ، در تاریخ ظهیرالدین مرعشی ص 171 ارغش وهادان. قابوسنامه چاپ تهران واز روی آن در مقدمه مرزبان نامه : ( ارغش فرهادوند ، . رجوع کنید به مجله کاوه شماره 37 ص 7 ، .شماره 1 ازسال اخیر ص 16 .

16 ــ رجوع شود به: ترجمه تاریخ طبری، نسخۀ کتابخانه ملی پاریس 162 ورق 36

17 ــ  رجوع شود به : مجمل التواریخ نسخه منحصر بفرد کتابخانه پاریس ، ورق 3 و4 به اختصار .

18 ــ رجوع شور به : دونسخه تاریخ تبرستان ملکی آقای میرزاعباسخان اقبال ، یکی آ ص 39 ودیگر ب ص 48 در مجله کاوه سال اخیر شمارۀ 1 ص 16 در این مورد قریب ده سطر از تاریخ مزبور نقل میکند که بقرینۀ اینکه آن عبارت را مابین دو علامت ((  )) محصور نموده وبه حروف ریزتری از حروف اصلی مجله چاپ کرده خواننده یقین می کند که عین عبارت ابن اسفندیار است وحال آنکه پس از مقابله معلوم شد نقل به معنی است واصل عبارت  بکلی تغییر داده شده است ، پس اگر خواننده اختلافی در نقل عبارت ابن اسفندیار مابین متن حاضر ومجله مزبور مشاهده نماید علتش را مسبوق باشد که این است .

19 ــ نیز نک: علامه قزويني، بيست مقاله، قسمت دوم ، ص 12 ،  مقاله قزوینی، هزاره فردوسی، ص 126 و مقاله تقی زاده، ص 54.

20 ــ رجوع شود به الاثار الباقیه ص 100 .

21 ــ نیز نک: مقاله تقی زاده، هزاره فردوسی ، ص 49 و51 .

22 ــ اشعار شعرا در باره شهکاری های کنارنگ :

23 ــ رجوع شود به : پارسی ویکی

ــ محمد قزويني، هزاره فردوسی، ص  128 ، 56 ، 59 .  و  بيست مقاله، قسمت دوم، ص16 و 17 و 18 ، 20 ، 21  .و نیز نک: مقاله تقی زاده، هزاره فردوسی، ص 56 و 59.

ــ ریاحی،محمد امین:1382 ،سرچشمه‌های فردوسی شناسی،تهران،انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی .

24 ــ مقدمه شاهنامه یک جلدی  ، چاپ بمبیی ص، 4  و چاپ سنگی .

25 ــ مقاله علامه قزوینی، متن مقدمه قدیم شاهنامه، هزاره فردوسی، ص 143 /        نیزنک: مجالس المؤمنین، فصل شعرای عجم، احوال فردوسی.