خدا وجهان در آثار مولانا

 

خدا وجهان در آثار مولانا

هم چنان که می دانیم، از دیدگاه فیلسوف، در رأس سلسله وجود، یک وجود محض، یعنی حقیقت محض وجود دارد که واجب الوجود نامیده می شود. این واجب الوجود، خالق و کلّ ماسوا، مخلوق اوست. عارف این حقیقت محض را می پذیرد و اسم او را نورالانوار می گذارد. مراتب دیگر وجود یا با آن حقیقت، یگانه است، یا در حکم سایه و ظلّ و شأن و یا هیچ و پندار.
فیلسوف واجب الوجود را با عقل شناختنی می داند. اما، به نظر عارف خدا دریافتنی به شهود باطنی و ناشناختنی به عقل است.
با تو باشد در مکان و بی مکان
چون بمانی از سرا و از دکان
گر توّهم می کند او عشق ذات
ذات نبود وَهم اسماء و صفات
وهم مخلوق ست و مولود آمدست
حق نزاییده ست،‌او لم یولد است
( توفیق سبحانی، 1381، دفتر اول، بیت 2756 و بعد)

 

مولانا به حدیث«‌لا تفکروا فی ذات الله و لکن تفکروا فی آلاء الله» توجه دارد.
زین وصیت کرد ما را مصطفی
بحث کم جوئید در ذات خدا
(مولانا، کلاله خاور، دفتر چهارم، ص 275)
این روایت نشان می دهد که عقل انسان، ترازویی نیست که بتوان با آن همه چیز را سنجید و تصوّر مولانا از خدا مبتنی بر نگرش قرآن و حدیث است.
مولوی در ذمّ، و نقد و مدح عقل سخنان حکیمانه و شنیدنی دارد. و از مجموع آنها به دست می آید که غرض وی طرد و نفی عقل نیست؛ بلکه هدف وی توجه دادن به کوتاهی دست عقل از دامن پاره ای حقایق و عوالم است. به نظر وی، درواقع، عقل ابزاری است در دست دل، آنچه دل می بیند، عقل نظری برایش دلیل می آورد و آنچه دل می خواهد عقل عملی برایش وسیله می سازد. این شأن و صفت عقل جزئی است:
گرچه عاجز آمد این عقل از بیان
عاجزانه جنبشی باید در آن
( همان، دفتر چهارم، ص 289)
یعنی گرچه عقل نمی تواند وارد قلمروهایی عالی تر شود، اما، باید از آن استفاده کرد و نباید آن را کور ساخت. مولانا در این خصوص به کانت نزدیک می گردد.
این عجز و ناتوانی و محدودیّت شأن عقل جزئی است. اما، عقل کلّی، یعنی عقل عقل، حکایتش دیگر است. و این عقل از آن اولیاء الله است:
عقل کلّ و نفس کلّ مرد خداست
عرش و کرسی را مدان کز وی جداست

(همان، دفتر پنجم، ص 286)
واین عقل عقل عین رستن از معقولات و استدلالات فلسفی است:
بند معقولات آمد فلسفی
شهسوار عقل عقل آمد صفی
(همان، دفتر دوم، ص 177)
مولانا خدامحور است؛ هرچه هست خداست، فعل او و صفات و اسماء او. مثنوی را باید با این نگاه فهمید. شناخت خداوند ممکن نیست. «ما عرفناک حقّ معرفتک» . مولانا همین را دنبال می کند:
هرچه اندیشی پذیرای فناست
آنکه در اندیشه ناید آن خداست
(توفیق سبحانی، 1381، دفتر دوم، بیت 3107)