حضرتِ « ميرزا حبيب خراساني »

حضرتِ « ميرزا حبيب خراساني »

 

«حاج میرزا حبيب خراساني»، عارف و شاعر بزرگ خاندان شهیدی پسر «حاج میرزا هاشم»(1269 – 1209 هـ.ق) پسر «میرزا هدایت ﷲ مجتهد»(1248 – 1178 هـ.ق) پسر «میرزا مهدی خراسانیِ شهید» (1218 – 1152 هـ.ق) بوده است.

 

علامه دهخدا ايشان را اينچنين معرفي مي‌نمايد:

 

«در فتنه‌ي سالاری و ایامی که شهر مشهد در محاصره بوده پا به عرصه ي وجود گذاشت [فتنه‌ي حسن خان سالار و محمدخان بیگلربیگی، پسران الهیار خان آصف الدوله كه سلطان مراد میرزای حسام السلطنه، فتنه را خواباند و اوضاع شهر را به دست گرفت] و پس از طی دوران کودکی [میرزا در سال 1269 در سومین سال حیات خود، پدر را از دست داد و مادر او «حاجیه آغابزرگ»، پس از چندی همسر برادر شوهر خود، «حاج میرزا حسن مشیر» شد.] در دامان علم و ادب و فضل و کمال تربیت یافت و بنا به استعداد ذاتی در تحصیل علومی که در آن عصر معمول و متداول بود خود را به پایه‌ای رساند که سرآمدِ اقران گردید.

 

[ايشان با ادبا و متفکرین شهرهای کاظمین و بغداد نیز در ارتباط بود و زبان فرانسه را فرا گرفت و از آموزه های عرفانی میرزا مهدی گیلانی متخلص به «خدیو» متأثر شد. میرزای خدیو به پیشنهاد میرزا حبیب، همراه میرزا زین العابدین و ملاغلامحسین شیخ الاسلام به مشهد آمدند و در مشهد عده ای به آنها ملحق شدند و در سراچه بیرونی منزل میرزا هدایت الله، پدربزرگ حاج میرزا حبیب سکونت اختیار کرده و کتابخانه ای تشکیل دادند، تالاری برای نشیمن و خلوتگاهی برای عبادت، آماده ساختند و انجمنی را سامان دادند و طی زمان کوتاهی حاج عباسعلی فاضل و میرزا محمود قدسی نیز به مجموعه آنها پیوستند و تلاشهای علمی و عملی اصحاب سراچه در شهر مشهد بازتابی گسترده یافت و همین امر موجب مخالفت عده ای از قشریون شد و اصحاب پراکنده گشتند و میرزا به سامرا رفت و چندین سال در بحث میرزای شیرازی حضور یافت و مورد توجه وی قرار گرفت و دو رساله «تعادل و تراجیح» و «لباس مشکوک» را از تقریرات میرزا فراهم ساخت. میرزا حبیب سال 1299 هـ.ق به مشهد مراجعت کرد و تا سال 1316 به امور دینی مشهد و تدریس مشغول بود. در ایران و عراق نامور گردید و با تأکید او، شبیه خوانی و تعزیه گردانی و برخی از رسمهای غلط متوقف شد. همه ریاست خراسان به تعبیر افضل الملک با ایشان بود. میرزا حبیب در سال 1316 هـ.ق با سید ابوالقاسم درگزی عارف معروف آشنا شد و چنان تحت تأثیر او قرار گرفت که یکباره دست از ریاست دینی کشید و خلوت نشین شد. استقبال خوشی از جریان مشروطه نداشت، هر چند مخالفت خود را نیز چندان آشکار نکرد.]

 

اعتمادالسلطنه در کتاب مطلع الشمس برای معرفی وی چنین مي‌گوید: «سید المجتهدین الحاج میرزا حبیب ﷲ از جمله ي علماء و اجله‌ي فقهاست. خطه‌ي مشهد مقدس بلکه مملکت خراسان را می‌شاید که به‌وجود مبارک ببالد. امروز رونق افادات و تدریس در مشهد مطهر و ارض اقدس به ذات فائض البرکات این بزرگوار منوط است. در [مسجد] جامع گوهرشادآغا به امامت جماعت می‌پردازد».

 

مرحوم حبیب از اوان جوانی در اثر تحصیل علوم و مطالعه ي بسیار و مصاحبت با دانشمندان و فضلاي عصر خود، صاحب ملکات فاضله شد و در عالمِ عرفان وقوفی تام یافت که این خود موجب شد سبک و روشی ممتاز خالی از ریب و ریا پیشه ي خود سازد. یکی از شاگردان وی نوشته است: آثار صفا و صداقت و اصالت ذاتی از قیافه و سیماش ظاهر و هویدا بوده، مناعتِ طبع و عزّتِ نفسی عجیب داشت.

 

«سید حسن مشکان طبسی» که درکِ فیضِ محضرِ وی را کرده، در مجله‌ي «دبستان» چنین نوشته است: «زبانِ عادیش زبانِ ادبیِ فصیح و خالی از هر گونه آهنگهای مخصوص بلاد. غالباً در اثنای سخن، اشعارِ نخبه‌ي اساتید را به طوری می آورد که شنونده گمان می‌کرد آن شعر هم جزء صحبت است. غالباً در منبر دو ساعت سخن بیش می‌کرد در صورتی که مستمعین تصور نیم ساعت می‌کردند. شعر بسیار گفته ولی در تدوینش توجهی نشده ولی همان مقداری که باقی مانده معلوم میدارد طبع و قریحه ي شعری او در درجه‌ي عالی بوده. اشعارش غالباً ناشی از حال و دارای سیاق‌های مختلف است که برحسب اقتضای حال پیش آمده و در غالب آنها اثری است که در اثر بسیاریِ اشعار اساتید نیست.».

 

با این‌که اوضاع و احوال زندگانی و شئون حبیب اقتضا داشت، در ناز و نعمت فراوان زندگی کند و خود را با کبکبه و جلال در میان اقران نشان دهد، همواره راه ریاضت را می پیموده و برای کسب کمالات صوری و معنوی به تزکیه‌ي نفس و تهذیب اخلاق می‌پرداخت تا حدی که می‌توان گفت در عینِ اینکه در میان جامعه به سر می‌برد افکارش به عالم دیگری بستگی داشت. مردم پیوسته او را در خود فرو رفته می‌دیدند. اکثر اوقات را در دامنه‌ي کوه شاندیز و اَبَردِه و زُشک دور از مردم زندگی میکرد و به حل مشکلات و معمای زندگی میپرداخت. از مردمان ظاهرْفریبِ زهدْفروش، سخت بیزاری می‌جست و وجودِ زهدْفروشان و عالِم‌ْنمایانِ دروغی را موجبِ نکبت و زوالِ جامعه می‌دانست. افکاری بسیار روشن داشت که با شرايطِ زمان و مکان به هیچ وجه وفق نمی‌داد، مع‌هذا، برای هدایت و تعلیمِ مردم و روشن شدنِ افکار، با وجودِ معاندین بسیار، از بذلِ مساعی خودداری نمی‌کرد. از جهل و نادانیِ مردم و از این که در عصری زندگی می‌کند که توده‌ي مردم با خرافات و موهومات سر و کار دارند، اندوهِ بسیار می‌خورد و رنج می‌کشید. با اینکه قرضهای کمرشکن داشت، از بذلِ موجودیِ خود برای رفاه حال آبروداران و عیال‌مندان مضایقت نمی‌ورزید. دیوانِ اشعارش شهادت می‌دهد که دارای ذوق و هوشی فوق العاده بود. افکار بلندش را در اشعاری که سروده میتوان جستجو کرد و به طرز تفکر و قوه‌ي خلاقه‌ي این مرد نادرالوجود پی برد. وی در علم کلام و حکمت و فقه و اصول در سایه‌ي تعلیم حاج میرزا نصرﷲ و استفاده‌ي کاملی که در موقع مراجعت از مکه از محاضر میرزای رشتی، میرزای شیرازی، و فاضل دربندی برده بود، رجحان و برتری خود را در مقابل همگنان ممتاز و مسلم ساخته بود، زبان فرانسه را نیز پس از مراجعت از مکه نزد حاج سیاح محلاتی که مدتی در مشهد رحل اقامت افکنده بود آموخت. بعضی از کتب درسی فرانسه که با خط خود در حاشیه‌ي آن یادداشتهايی بوده، هنوز موجود و نزدِ یکی از وراث است که من خود[=علامه دهخدا] دیده‌ام. مردمِ خراسان در درکِ محراب و منبرش همواره به یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا از نصایح حکیمانه و سخنان عارفانه‌ي وی حظی وافر برند. آنچنان محبت خود را در دل مردم عصر خود جای داده بود که نظیر نداشت‌. رفته رفته حسادت حاسدین رو به شدت گذاشت و وجودِ وی را باعث کسادی بازار خود دیدند و طرفدارانش به حمایت وی برخاستند و عاقبت الامر کار به جايی رسید که در اواخر عمر همواره از شهر گریزان بود و برای راز و نیاز خود اکثر اوقات را در خارج شهر می‌گذراند. سرانجام درتاریخ 27 شعبان 1327 ه . ق . درگذشت و در حرم مطهر حضرت رضا در بالای صفه‌ي شاه طهماسبی به خاک سپرده شد.»

 

علاوه بر معرفي مختصري كه در فرهنگ‌نامه‌ي دهخدا راجع به اين بزرگوار آمده است، و با اندكي اضافات در اينجا آمد، در هيچ‌جا آنچنان كه شايد و بايد به طريق عرفانيِ آن بزرگوار اشاره‌اي كامل و جامع نشده است و تنها از قدرت اشعار و منش و طبعِ والاي آن بزرگوار كه در سيرِ زندگاني و برخي ابيات ديده مي‌شود، مي‌توان به مقام بالاي عرفانيِ آن بزرگوار پي برد. از يكي از بزرگانِ طريقت و عرفان، نقل است كه ايشان به مدتِ چهل روز، پياده و با پاي برهنه، مزار پاك چهار پيرِ عرفاني را هر روز زيارت مي‌نموده‌اند: آرامگاهِ شاه حافظِ اَبَردهي واقع در اَبَردِه‌ي سفلي(واقع در شانديز)، آرامگاهِ خواجه عبدالله انصاري در كَنگِ نُغُندر (يا نوغانْ‌در كه بعد از طرقبه در نزديكيِ مشهد قرار دارد و به قولي معتبر، عارفي به نام خواجه عبدالله انصاري (با پيرِ هرات كه همنام ايشان بوده است اشتباه نشود.)، كه شاگردِ ابوالحسن خرقاني بوده است، اين بزرگواري است كه در كَنگ به خاك سپرده شده است. و آرامگاهِ ملا عليِ مايوني واقع در روستايي به نام مايونِ عُليا و پيرِ طريقتِ ديگري كه ايشان به خاطر نداشتند و فرمودند در كتاب «طرائق الحقايق» شرحي از اين ماجرا آمده است.

 

«دیوان» شعر و «گنج گهر» از آثار ايشان است.

 

در ادامه به علتِ عدم دسترسي به ديوانِ آن بزرگوار، چند بيتي از اشعار ايشان كه در اينترنت آمده بود، آورده شده است:

 

 

 

هر شـب من و دل تا سـحر در گوشه ی ویرانه ها

 

داریــــم از دیـــوانـــگی بـــا یـــکــدگر افـــسانه ها

 

اندر شـــمارِ بـــیــدلان در حـــلقــه ی بی حاصلان

 

نـــی در حــســـابِ عـــاقلان نــی در خور فرزانه ها

 

از مــــی زده ســـرجـــوشــها از پــند بسته گوشها

 

پــــیـــوستـــه با بی هوش ها خو کرده با دیوانه ها

 

از خـــانـــمـــان آواره هـا در دو جــــهـــان بیکاره ها

 

از درد و غـــم بیـــچاره‌ها از عــقــل و دین بیگانه ها

 

از سیـــنـــه بُــرده کــیــنــه ها آیینه کرده سینه ها

 

دیــــده در آن آیـــیـــنـــه هــا عـکــسِ رخ جانانه ها

 

سـنـــگِ مـــلامـــت خـورده هــا از کودکان آزرده ها

 

دل زنـــده هــا تــن مُــرده هـا فــرزانه ها دیـوانه ها

 

بُــبْـــریده خـویـش از خویشتن بگسیخته از ما و من

 

کـــرده ســـفـــرها در وطــــن انـــدر درون خــانه ها

 

نی در پـــیِ اندیــــشــه ها نــی در خیالِ پیشه ها

 

چون شـیـــــرها در بیشه ها چون مورها در لانه ها

 

چون گُلْ فروزانْ در چَمَنْ چون شمعْ سوزانْ در لَگَنْ

 

بر گِــردشـــٰانْ صـــد انجـــمنْ پَـر سـوخته پروانه ها

 

رَخْــشــان چــو مـاه و مــشـتری زین گنبدِ نیلوفری

 

تابـان چـو مــــهــــرِ خــــاوری از روزنِ کــاشـانـه ها

 

مــــسـت از مــیِ مـینای دل بنهاده سر در پای دل

 

آورده از دریــــای دل بـــیـــرون بـــســـی دُردانه ها

 

گاهــــی ســـتاده چـون کــدو از مــی لبالـب تا گلو

 

گاهـــی فـــتاده چـــون سبــو لـب بر لبِ پیمانه ها

 

*******

 

 

 

شیــخــنــا تا کــی گــرانتر مــی‌کنـــی عــمامه را

 

تا کـنـــی هـــنــگـام دعوت گرمـــتــر هــنــگامه را

 

رشته ي تحت الحنک برچین که وقت صید نیست

 

در ره خـــاصـــه مـَــنِــه اِیْ شــیــخ دام عـامه را

 

صـــیــد عــنـــقــائــی نـشـــاید کرد با بال مگس

 

دانـــش آمـــوزی نـــیــــارد مـــکـــتـبی علامه را

 

افـکـنی در پیــش و پس تا کی به صید خرمگس

 

آن کبـــیـــرالـــهـامـــه را و آن قــصــیــرالقـامه را

 

تا مــی آلــوده نگـــردد دامـــنــت چـــون بگـذری

 

در خـــرابات مـــغان ای شــیـــخ برچین جامه را

 

مــــی‌کـــنـــی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق

 

تا بــه کـــی زحـمـت دهی این آسمانی نامه را

 

*******

 

شـــیـــخ و زاهــد گــر مــرا مـردود و کٰافِر گفته اند

 

عــذر ایشان روشن است ، از روی ظاهر گفته اند

 

خــــاطـــری رنـــجــیــده از مــا داشـتند این ابلهان

 

این ســخــنـــها را هــمـــی از رنـج خاطر گفته اند

 

دشــمــــن دانــا بـــود نـــادان کـــه در هـــر روزگار

 

انـــبــیــا را نــاقـــصـــانْ کــذّاب و ســـاحِر گفته اند

 

این خراطین بین که با این عقل و دانش این سخن

 

از ســمـــاک اعـــزل و از نــــســر طــایـــر گـفته‌اند

 

گـــر خــردمـــنـــدان رضـــا باشـند از ما باک نیست

 

زانــــچــه ایـــن نابـــخـــردان از عقـل قاصر گفته اند

 

نويسنده و گردآورنده‌ي متن: محمد علي حكيم