از مجموعه دل نوشته هاي ادبي/فراسو ي افق

از مجموعه دل نوشته هاي ادبي/فراسو ي افق

خورشيد داشت پرتوهاي پهن شده ي خود را از كوهستان جمع مي كرد وكم كم صداي پاي غروب به گوش مي رسيد. سكوتي وهم انگيز همه جا سايه گسترده بود، شب از راه رسيد وچادر سياه خود را بر شاخه هاي نازك درختان كشيد. فروغ كم سوي ماهتاب از لابه لاي شاخ و برگ ها جلوه گربود.

من در تاريك روشن اين فروغ با تنهايي خويش قدم مي زدم ، صداي پاي آب را مي شنيدم كه از پيچ وخم جويبارهاي باغ جاري بود، از صداي دلكش و آرامش بخش غوك ها خبري نبود . نسيم سكوت شيرين شامگاهي مي وزيد و ماه، اين حرير زيباي آسمان ، از فراز ابرها مي گذشت و گاه گاهي روشنايش را از من دريغ مي كرد. زمزمه هاي دروني من گويا تر ورساتر مي شد . صدايي آشنا از اعماق دلم به گوش مي رسيد .

آشفتگي آرامي ،درونم غوغا مي كرد، پرنده ي زيبايي كه از سفري دور، تازه از راه رسيده بود برروي شاخه ي دلم  نشست .

آشنايي كه هرگز نديده بودمش . اما همواره بابيقراري آرام خود، مرا به سكوتي عميق فرا مي خواند. زبانم ديگر توان حرف زدن را نداشت ،  سايه ي آن كوه بزرگ بر دلم  سنگيني مي كرد .ولي من همچنان  با سكوت خود مدام صدايش مي كردم و با او حرف مي زدم.

از نهايت تنهايي مي گفتم واز نهايت بيقراري!

نگاهش همچنان افق روشن را مي نگريست و از افق برايم مي گفت

از بيقراري وشكوه !!

از روشنايي ونور!!

و از محبّت وسرور!!

ميهمان تازه رسيده ي افق!

همان پرنده ي زيباي “عشق” بود.

برچسب‌ها: نوشته هاي ادبي, ادبيات, شعر وداستان