ناسيوناليسم و مساله ملى

 

ناسيوناليسم و مساله ملى

منصور حکمت

مساله ملى، بعنوان يک تقابل اجتماعى بر مبناى هويتهاى ملى که چنان اوج ميگيرد که جدايى سياسى را بعنوان يک راه حل طرح ميکند، از کجا پيدا ميشود؟ نفس وجود هويتهاى ملى مختلف پيدايش يک مساله ملى در جامعه را اجتناب ناپذير نميکند. مثالهاى همزيستى بى مشکل و کم اصطکاک مليتهاى مختلف در چهارچوبهاى کشورى واحد بسيار است. وجود ستم و تبعيض ملى هم هنوز معادل بروز مساله ملى در مقياس اجتماعى نيست.

 

در بسيارى کشورها تبعيضات ملى در عين اينکه يک واقعيت محسوس و رنج آور زندگى مليتهاى فرودست هستند، با اينحال در متن مناسبات قوام گرفته اقتصادى و سياسى موجود در جامعه، براى خود آحاد مليت فرودست فرعى تر از آن جلوه گر ميشوند که يک کشمکش سياسى حاد را ايجاب کنند. مبارزه براى رفع اين تبعيضات در موارد بسيار زيادى به بروز يک مساله ملى براى آن جامعه منجر نميشود.

102

واقعيت اينست که براى پيدايش مساله ملى بايد ناسيوناليسم بعنوان يک ايدئولوژى و حرکت اجتماعى پا به وسط صحنه گذاشته باشد. تفاوت هاى ملى و قومى و نابرابرى هاى اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى برحسب تعلقات ملى، واقعياتى هستند که در دست جنبشهاى اجتماعى مختلف به سرانجامهاى مختلفى ميرسند. ليبراليسم و کمونيسم و سوسيال دموکراسى و ناسيوناليسم با اين واقعيات و پتانسيلها يکسان رفتار نميکنند. ناسيوناليسم آن جريانى است که ميخواهد به اين شکافها و تفاوتها تبلور سياسى ببخشد. ناسيوناليسم آن جريانى است که اين تفاوتهاى بالفعل و بالقوه را مستقيما به مساله قدرت سياسى و ايدئولوژى حاکميت ربط ميدهد.

103

قبلا گفتم که ناسيوناليسم محصول خودپرستانه ملتها نيست. برعکس، ملتها و خودپرستى و تعصبات ملى شان محصول ناسيوناليسم اند. ناسيوناليسم، مستقل از اينکه در چه دوره اى و بر متن کدام روندهاى پايه اى در قلمرو اقتصادى سياسى پا به ميدان ميگذارد، يک ايدئولوژى بورژوايى براى سازماندهى قدرت طبقاتى است. ايدئولوژى اى است که تلاش ميکند حکومت طبقاتى بورژوا را به نحوى سازمان بدهد که محصول و تجسم سياسى خاصيت و مشخصات ذاتى مشترکى ميان اتباع آن جلوه گر شود. هويت ملى سنگ بناى استراتژى ناسيوناليسم در سازماندهى دولت طبقاتى بورژوازى است. دولت طبقه حاکمه، تجسم خارجى ذات و هويت ملى مشترک و ماوراء طبقاتى اتباعش قلمداد ميشود، حال آنکه بطور واقعى اين هويت ملى اتباع جامعه است که تجسم درونى و انعکاس ايدئولوژى ناسيوناليستى قدرت در اذهان آنها است. اين نيازهاى سازمانيابى قدرت طبقاتى بورژوازى است که براى ناسيوناليسم اختراع مقوله ملت و هويت ملى را ايجاب ميکند.

104

مساله دولت و قدرت سياسى و رابطه آن با ملت و هويت ملى، مساله محورى ناسيوناليسم است. سهم ناسيوناليسم در خلق مساله ملى، کشيدن اصطکاکها و تفاوتهاى ملى از قلمرو اقتصادى يا فرهنگى به قلمرو سياست و مساله قدرت است. مادام که تفاوتها، نابرابريها، کشمکشها و تنشهاى ملى و قومى صريحا به مساله دولت و حاکميت ربط پيدا نکرده اند، هنوز مساله ملى به معنى اخص کلمه بروز نکرده است. کار ناسيوناليسم اينست که اين گذار به قلمرو سياست و قدرت دولتى را تضمين کند.

105

مساله ملى بيش از هرچيز نتيجه ملى بودن فلسفه قدرت دولتى در جامعه است. ناسيوناليسم ملت بالادست و به ميدان آوردن دولت بعنوان ابزارى در تضمين برترى ملى و قانونيت بخشيدن به تبعيضات ملى يک سرچشمه اصلى پيدايش مساله ملى در چهارگوشه جهان است. ستم ملى به معنى اخص کلمه مقوله اى سياسى است. نابرابرى هاى موجود در امکانات اقتصادى و فرهنگى ميان مليتهاى مختلف در نظامى که در آن ايدئولوژى حاکميت بر مليت مبتنى نيست، شانس کمترى براى تبديل شدن به يک کشمکش سياسى و شکل دادن به يک مساله ملى در جامعه دارد.

106

اما سرکوبگرى ناسيوناليسم ملت بالادست تنها منشاء و بستر پيدايش مساله ملى نيست. وقايع همين چند ساله اول دهه نود بروشنى نشان ميدهد که حرکتهاى ناسيوناليستى قادرند تحت شرايط خاص بزرگترين جدالهاى ملى را بر کوچکترين و فرعى ترين شکافهاى ملى و قومى بنا کنند. اگر فرمول عامى بتوان در مورد پيدايش مساله ملى داد اينست که وجود مساله ملى به معنى اخص کلمه محصول عملکرد ناسيوناليسم است و تقابل و رو در رويى حاد ناسيوناليسمهاى مختلف مشخصه همه موارد مساله ملى است. وقتى اين رو در رويى عملا شکل گرفته و جدال بر سر قدرت تحت پرچم هويتهاى ملى مختلف ميان بخشهاى مختلف بورژوازى بالا گرفته است، ديگر منشاء اجتماعى و فرهنگى اصطکاکهاى اوليه چيزى را در مورد ماهيت و مبناى امروزى مساله توضيح نميدهد.

107

مساله ملى محصول ناسيوناليسم است. اما حل آن بارها به دوش سوسياليسم کارگرى قرار ميگيرد. بحث برسميت شناسى حق جدايى يک ابزار مهم کمونيسم و طبقه کارگر در قبال بن بست و بحرانى است که ناسيوناليسم و بورژوازى ببار آورده اند. به اين اعتبار وارد شدن بحث حق جدايى به برنامه کمونيستى به معنى برسميت شناسى قدرت مخرب ناسيوناليسم در دنياى بورژوازى است. برسميت شناسى حق جدايى، سلاحى در مبارزه عليه ناسيوناليسم است. و اين آن جنبه اى از درک مارکسيستى در قبال مساله ملى است که بطور ويژه مديون لنين هستيم. يک «کمونيسم پراتيک» که امحاء تبعيضات و هويت هاى کاذب ملى تنها شعارى بر پرچم و آرزويى در دلش نيست، بلکه وظيفه اى است که عملا در برابر خود قرار داده است. کمونيسم پراتيکى که ميخواهد اصول خويش را در جهان واقعى و در برابر نيروى عظيم جريانات بورژوايى به اجرا در بياورد. برسميت شناسى حق جدايى ملل تحت ستم بعنوان راه حل مساله ملى، روشى براى خلع سلاح ناسيوناليسم و بورژوازى و راه باز کردن براى خلاصى توده مردم کارگر و زحمتکش از تاثيرات مخرب ناسيوناليسم بر ذهنيت و زندگى شان است.

108

اين بحث در عين حال به اين معناست که برسميت شناسى حق جدايى زمانى موضوعيت پيدا ميکند که جريانات ناسيوناليستى پيشروى قابل ملاحظه اى کرده باشند و خرافات خويش را به نيروى مادى در جامعه تبديل کرده باشند. بخصوص اينکه کار را به قلمرو کشمکش فعال در عرصه سياسى کشانده باشند. وجود ناسيوناليسمى که هنوز در قلمرو فرهنگ و ابراز وجود فرهنگى مانده است، ناسيوناليسمى که هنوز در ميان ملت مربوطه، چه بالادست و چه فرودست، يک جريان حاشيه و يک گروه فشار کوچک است، پريدن به بحث حق جدايى را موجه نميکند. برسميت شناسى حق جدايى درمان دردى است که عملا عارض شده باشد، واکسنى براى پيشگيرى از مساله ملى نيست. يک وجه ديگر اين بحث اين است که مسائل ملى موجود ممکن است در سير تاريخى از دور خارج شوند و مسائل جديدى به جلوى صحنه بيايند. شکاف ملى اى که امروز به يک معضل سياسى و اجتماعى محورى بدل نشده، ميتواند در ظرف چند سال به همت ناسيوناليسم چنين شود. تشخيص کنکرت مساله در هر مورد، شرط لازم اصوليت کمونيستى در قبال مساله ملى است.

109

فرمولبندى ما مبنى بر مرتبط کردن بحث حق جدايى به وجود مساله ملى به معنى سياسى کلمه، کمک ميکند بتوانيم بر وظايف ضد ناسيوناليستى کمونيسم قبل از بروز مساله ملى تاکيد بيشترى بگذاريم. مبارزه فعال با ستم و تبعيض ملى، فراخوان به يک مبارزه سراسرى براى يک جامعه برابر و بى تبعيض، افشاى ناسيوناليسم و منافع و محتواى بورژوايى آن در هر دو سوى کشمکشهاى ملى، تبليغ هويت طبقاتى مشترک کارگران و هويت انسانى مشترک همه مردم و نقد نگرش تعصب آميز ناسيوناليستى، اينها وظايف اصلى و حياتى کمونيسم عليه تحرک ناسيوناليستى و افق ملى است. فرمولبندى برنامه اى ما با قرار دادن بحث “حق ملل” در چهارچوب معين و دامنه شمول محدود و واقعى آن، جنبش کمونيستى را آنطور که بايد در تخاصم آشتى ناپذير با ناسيوناليسم تعريف ميکند و در اکثريت عظيم موارد به تعرض عليه آن فرا ميخواند، بدون آنکه ما را از ابزارهاى سياسى واقعى براى دخالت واقعى در بحرانهاى ملى در جامعه محروم کند.

 

متن کامل اینجا بخوانید

http://hekmat.public-archive.net/fa/0700fa.html

 

Updated: جولای 30, 2019 — 1:24 ب.ظ