فکر چگونه می اندیشد؟

فکر چگونه می اندیشد؟

فکر، حرکت اندیشه است این حرکت با حرکت مکانیکی و حرکت در طبیعت فرق دارد. سوال مهم این است که فکر چگونه می اندیشد؟ حرکت فکر عبارت است از انتقال و پیدایش اندیشه. اندیشه امری ساکن نیست بلکه جستجوگر است و حرکتی در آن نهفته است. اندیشه چیزهای زیادی را جستجو می کند. ولی وقتی بخواهد تبدیل به فکر شود باید حرکت کند، حرکت به سوی مبادی. فکر نخست به چیزی متوجه می شود و سپس می نگرد که مبادی آن چیست؟ فکر در خصوص هر چیزی نخست به سراغ مبادی آن می رود تا معنی و ریشه اش را دریابد. این یک حرکت است. یا چیزی است که اسم آن را حرکت می گذاریم که توجه به مبادی است. فکر آنگاه که مبادی را یافت، با لوازم مبادی به نتیجه منتقل می شود و از مبادی به نتیجه باز می گردد. این همان درک ملازمات است. به این معنی که: این مبادی، این نتایج را در پی دارد.

 

پس فکر دو حرکت است؛ توجه به شیء و مبادی شیء و ریشه آن و پس از آن توجه به مبادی و ریشه شیء. بازگشت به نتیجه. این حرکت دورانی از شیء به مبادی شیء و ریشه آن و پس از توجه به مبادی و ریشه شیء، بازگشت به نتیجه، در مجموع تعریفی است از فکر و مکانیزم فکر این است.

 

البته این تعریف منطقی فکر و تعریف اصحاب منطق از فکر است. در این میان اشخاصی مثل شیخ محمود شبستری فکر را به گونه ای دیگر تعریف می کنند. او می گوید: فکر حرکت و رفتن از باطن به سوی حقّ است. اینکه انسان چگونه از باطن به سوی حقّ می رود، خودش یک توجه است. و از ظاهر به باطن رفتن و از خلق به خالق رفتن است. در واقع شبستری حرکت از باطن به طرف حقّ را تعریف فکر دانسته است. به عبارت دیگر: فکر آن حرکت و توجهی است که از باطن به سوی حقّ می رود. این تعریف یک عارف است و اهل عرفان معمولا فکر را این گونه تعریف می کنند. اما تعریف فلسفی همان است که نخست عرض کردم؛ توجه به مبادی و حرکت از مبادی به طرف نتایج و درک این ملازمات.

 

آیا فکر مراحل و مراتب دارد؟

من در کتاب «خواجه نصیرالدین فیلسوف گفتگو» مراحل آغازین فکر را بحث کرده ام که: آیا تصور است یا تصدیق؟ هر کدام از این تصور و تصدیق را که بگیریم، نوعی ادراک است. آیا خواستن آغاز فکر و اندیشه است؟ آیا من می خواهم که بفهمم یا می فهمم که بخواهم؟ این هم خودش یک بحث است که: چون می فهمم، می خواهم یا چون می خواهم می کوشم که بفهمم؟ بازگشت این بحث به این است که کدام یک از اراده و فهم، اراده و عدم، ادراک و اراده مقدمند؟ من ادراک می کنم پس آنگاه اراده می کنم یا می خواهم که بفهمم، بعد می فهمم؟

 

بحث دیگر این است که در همان ادراک، اول تصور است بعد تصدیق می شود یا نه، لازم نیست اول تصور باشد و از اول هم می تواند یک تصدیق بدیهی باشد. این بحث از این جهت مطرح شده که بعضی از حکمای الهی و بعضی از متکلمین، این مسئله را به گونه ای دیگر مطرح کرده اند . با طرح آن مسئله پاسخ شما هم داده می شود که مراحل آغازین فکر کجاست؟ مثلا گفته اند معرفت خداوند واجب است. من چگونه معرفت پیدا کنم ؟ نقطه آغاز معرفت کجاست؟ باید تصور و ادراک کنم و باید عزم بر ادراک داشته باشم. عزم بر ادراک، پیش از ادراک است. اگر عزم بر ادراک نداشته باشم، نمی توانم ادراک کنم، اینها مسائلی است که مطرح شده است. پس عزم بر ادراک، قبل ادراک است .

 

حالا سوال این است که چگونه عزم بر ادراک کنم؟ لزوما باید تصوری داشته باشم، چون بدون تصور نمی توانم عزم کنم. تعیین کردن این مسائل بسیار مشکل است. اما من فکر می کنم در مرحله اول، تصور قرار دارد: انسان تصویر می کند و در یک برخورد و در یک حالتی، خود به خود مثل یک آینه منعکس می کند. البت نه اینکه منفعل باشد. انسان خلاق نیز هست و در برخورد، موجودی است که فانوس باطنش روشن می شود.

 

باطن ما مثل یک فانوس است و در برخورد با هر پدیده ای و با هر حرکتی و با هر واقعه ای، یک ادراک پیدا می کنیم. این ادراک هم می تواند تصور و هم می تواند تصدیق باشد. به دنبال هر تصوری، تصدیقی است و به دنبال آن تصورات دیگر پیش می آید و به دنبال آن، تصوراتی دیگر که به تصور دیگری منتهی می شویم که در منطق به آن «قول شارح» یا «معرِّف» می گویند. یعنی از تصورات معلوم شروع می کنیم، تصوری که در یک برخورد برای ما پیدا می شود و فانوس باطنی ما را روشن می شود و بعد تصورات معلومه را ردیف می کنیم و در کنار هم می چینیم که خود نشان ادراک محسوب می شوند و از تصورات معلومه به چیزهایی که در دست نداریم، می رسیم. این همان قول شارح یا معرّف است و کلمه تعریف از اینجا پیدا می شود .

 

آیا تعریف فرایند خاصی دارد ؟

ما در تعریف از تصورات معلومه ای که قبلا داریم یا در حادثه ای به دست می آوریم ترتیبی اتخاذ می کنیم و به تعریفی می رسیم، مثل تصور فصل و تصور جنس. به عنوان  مثال، ما از حیوان یا از ناطق یا ادراک کلیات و نطق تصوری داریم. بعد حیوانیت را با ناطقیت که دو تصور جداست، با هم جمع می کنیم. اگر قبل از تصور ما صرفا حیوانیت حیوان بود، حالا ناطق هم هست. جمع این تصور که قبلا برای ما معلوم بود، ما را به تصور سوم می رساند و معلوم می شود: انسان چیزی است که از حیوان و ناطق به دست می آید. بنابراین با ترتیب منطقی ناطقیت و حیوانیت به تعریف انسان می رسیم که نه ناطق است و نه حیوان محض بلکه «حیوان ناطق» است. حیوانی که ناطق باشد، موجود سوم است و جنین است داستان، در دیگر تعریف هایی که به دست می دهیم.

 

به عبارت دیگر، در یک کلمه: از تصورات معلومه که خود به خود برای انسان حاصل می شود با ترتیبی که قائل می شویم به تصوراتی که نمی دانیم و مجهول است می رسیم. این مراحل در تصدیقات نیز هست: ما تصدیقات معلومه ای داریم که به هر دلیل برای ما معلومند: یا بدیهی بالذات است یا بدیهی است، یا حسی است یا تجربی است. تصدیقات اولیه به شش قسم تقسیم شده است: اولیات، فطریات، متواترات و… که برای ما معلوم است. مثلا می دانیم که یخ سرد است و می دانیم که خورشید گرم است و می دانیم که کلّ بزرگتر از جزء است و می دانیم که هر معلولی، علت می خواهد و می دانیم عالم، فانی است و می دانیم که هر چیزی که فانی است، حادث است. اینها چیزهایی است که می دانیم، اما با قائل شدن ترتیب بین این معلوم ها می توانیم به چیز سوم که برای ما معلوم نیست، برسیم. به عنوان مثال با دانستن این که هر چیزی فانی است و هر چیز فانی، حادث است، می توانیم برسیم به این که: عالم حادث است. یا از دانستن سقراط، انسان است و فناپذیر بودن هر انسان، به راحتی می رسیم به این که: سقراط می میرد.

نویسنده : فیلسوف یار

 

Updated: جولای 30, 2019 — 1:26 ب.ظ