اندیشه فروید

اندیشه فروید

زیگموند فروید در سال 1856 دریک خانواده یهودی دراتریش بدنیا آمد ، به پزشکی روی آورد و در مقام یک دانشجوی پزشکی (1873-1881) تحت تاثیر زیست شناس مشهور ارنست بروک قرار گرفت. «بروک، انسان را همچون نظامی زیستی و پویا تصور می کرد که اصل بقاء انرژی بر آن حاکم است. این برداشت خاص ازانسان، مبنای دید پویای فروید از کنش روانشناختی را تشکیل داد» (سالووی،1979 به نقل از پروین، لارنس. روانشناسی شخصیت، ترجمه جوادی، پروین،1373).

فروید بعد از دریافت درجه دکترا در پزشکی، در عصب شناسی به تحقیق و طبابت پرداخت. او شخصاً افسردگی را تجربه کرده بود و گاهی از کوکایین برای آرام کردن بیقراری خود استفاده می کرد. در سال 1886 یک سال با روانپزشک فرانسوی ژان شارکو در استفاده از هیپنوتیسم روی بیماران روانی، کار کرد و از یک متخصص اعصاب به یک آسیب شناس روانی تغییر مسیر داد. پیشرفت فکری فروید به سال 1896 و استفاده او از روش تداعی آزاد با بیماران بر می گردد. در این روش افکار فرد بیمار بدون هیچگونه مانعی به زبان می آید(روانشناسی شخصیت،ص93).

  دیدگاه  فروید :

پدر رویکرد روان کاوانه به روانشناسی، فروید بود. به اعتقاد فروید، انگیزش توسط نیروهای فیزیولوژی تنظیم می شود از نظر وی، بدن انسان یک سیستم انرژی پیچیده است که برای افزایش و کاهش دادن انرژی اش در رفتار، سازمان یافته است. غریزه ، نیروی محرک اصلی برای انرژی جسمانی و روانی در نظریهء انگیزش فروید است. غریزه نیرویی با منشاء زیستی است، «ازدرون ارگانیزم سرچشمه می گیرد و به ذهن رسوخ می کند»

(فروید،1915،به نقل از ریو، جان مارشال، انگیزش و هیجان، ترجمه سید محمدی،1380).

تقسیم بندی زندگی روانی به هشیار و ناهشیار، فرضی بنیادی است که روانکاوی بر آن قرار دارد(فروید،1923). فروید ذهن انسان را به کوه یخ تشبیه کرد، بخش کوچک تر هشیار و بخش بزرگی که نا پیداست ناهشیار است، بدین ترتیب زندگی روانی ، شامل سه بخش هشیار، نیمه هشیار، و ناهشیار است. در حقیقت تاکید فروید بربخش سوم این تقسیم بندی استوار است که «مخزن غیر قابل دید تجربه های سرکوب شده، و امیال نیرومند ارضا نشده است این مخزن روانی غرایز و تکانه ها، برای درک نقطه نظرروانکاوی پویایی انگیزش انسان اساسی است

(فروید،1915 بنقل ازانگیزش وهیجان،ص290).

فروید الگوی ساختارشخصیت انسان را سه بخش می داند که با هم رفتار انسان را اداره می کنند :     ــ نهاد (Id)

– خود (ego)

– فراخود (superego) .

نهاد ، محل سایق های غریزی است که تحت سلطه فرآیند اولیه است و بر اساس اصل لذت و بدون توجه به واقعیت عمل می کند(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی). مانند خوردن ، نوشیدن ، لذت جنسی، ایگو، نماینده سازمانی منطقی تر است که کار آن اجتناب از درد و ناراحتی است، برای تطابق با تقاضاهای خارج، تخلیه سائق های غریزی را تعدیل نموده یا مهار می کند

(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی).

سوپرایگو، یا فراخود و یا ابرمن ، نمودار درونی ارزشهای دیرین و کمال مطلوب های اجتماعی، مطابق خواسته های پدر و مادر و مربیان است. سوپرایگو، درست در مقابل نهاد قرار دارد و در واقع وجدان اخلاقی خوانده می شود و با آنچه “کانت” از آن به عقل عملی تعبیر کرده است فرقی ندارد. سوپرایگو توجهش به تشخیص درست از نادرست معطوف است(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی). هدف “فراخود” این است که کاملاً جلو درخواستهای لذت جویی “نهاد” را بگیرد، “فراخود” نه برای لذت تلاش می کند و نه برای دستیابی به اهداف منطقی، بلکه تنها برای کمال اخلاقی می کوشد.

فروید در توصیف رابطه بین نهاد(Id) و خود(ego) نوشت: ممکن است رابطه بین “نهاد” و “خود” را با رابطه بین سوارکار و اسبش مقایسه کرد. اسب انرژی محرکه را فراهم می کند و سوارکار حق تعیین هدف و هدایت وسیله قدرتمندش را به سوی آن دارد. خود(ego) احساس می کند که از سه جهت محدود شده است ، توسط “نهاد” تحریک می شود، توسط  فراخود(superego) محدود می شود، و به وسیله واقعیت منع می شود، خود(ego) می کوشد با کاهش دادن نیروها و تاثیراتی که بر آن عمل می کنند کنار آمده و به نوعی از توازن برسد

(فروید،1923 بنقل از انگیزش و هیجان، ص295).

  آیا فروید در روانشناسی تاثیر گذار بوده است؟

فروید نه تنها در روانشناسی بلکه در زمینه های دیگر هم موثر بوده است نظریه های او در زمینه های گسترده روانشناسی تاثیر زیادی در روانشناسان زمان خود و بعد از خود داشته است چنانکه او را یکی از متفکرین برجسته قرن بیستم به لحاظ نوآوری و قدرت ابتکار دانسته اند. در مورد او همین بس که انجمن روانشناسی امریکا در دهه 1950 از اعضای خود درخواست کرد تا از مهمترین چهره های تاریخ روان شناسی فهرستی تهیه کنند و بعد از رتبه بندی فروید را در رتبه اول قرار دادند :

  • زیگموند فروید
  • کلارک هال
  • ویلهلم وونت
  • ایوان پاولف
  • جان واتسون

لارنس ای پروین می نویسد: یک نظریه، درست یا نادرست نیست، بلکه مفید یا غیر مفید است. یک نظریه معتبر، پژوهش پذیر است یعنی به فرضیه های جدیدی می انجامد که بعداً می تواند به تایید تجربی برسد. عمر یک نظریه هر چه که باشد، اگر به بینش جدیدی منجر شود و شیوه های جدیدی در پژوهش پیشنهاد کند، سهم با ارزشی در پیشرفت علم داشته است(روانشناسی شخصیت).

 

فروید زیرکانه اعلام کرد که سه ضربه کاری بر تصور انسان از خویش و خود دوستی او وارد آمده است. کشف کپرنیک در مورد اینکه زمین مرکز عالم نیست، کشف داروین در این باره که انسان از سایر حیوانات جدا نیست و کشف او در میزان تاثیرپذیری انسان از نیروهای ناشناخته، ناهشیار و گاهی غیر قابل کنترل(ِپروین،إی لارنس،1989).

“انسان، نظامی از انرژی است”. این گفته یکی از محورهای نظریه روانکاوی است. فروید تحت تاثیر اصل بقا انرژی درفیزیک که “انرژی را می توان به یکدیگر تبدیل کرد ولی نمی توان از بین برد” قرار گرفت و آن را به قلمرو روانشناختی رفتار منتقل کرد. صرفنظر از این معتقد است که انسان، تحت تاثیر غریزه جنسی و پرخاشگری قرار دارد. فروید میگوید «واقعیتی که در پشت این تمدن قرار دارد و با اشتیاق زیادی انکار می شود این است که انسانها موجوداتی آرام، دوست داشتنی و صلح طلب نیستند که فقط وقتی به آنها حمله شود از خود دفاع کنند بلکه میل شدید به پرخاشگری را باید به عنوان بخشی از زندگی غریزی آنها به حساب آورد»

(فروید،1930 به نقل از ِپروین،لارنس،1989).

سپس فروید در همان کتاب میگوید: «در پس تمام روابط عشقی و عاطفی انسانها به یکدیگر، به جز عشق مادر به فرزند مذکر خود، غریزه پرخاشگری قرار دارد».

فروید بر غریزه جنسی تاکید دارد او می گفت که کودکان دارای احساس جنسی هستند و به والد همجنس خود به نظر یک رقیب در کسب محبت از والد جنس مخالف می نگرد.

فروید ارگانیسم را فعال و موجد رفتار انسان معرفی می کند ودر این حالت برای انسان اختیاری قایل نیست و بر جبریت بیشتر صحه می گذارد و با تکیه بر اینکه بیشتر انگیزه ها از ناهشیاری است، انسان را از عقل گرایی بدور می داند و با توجه به اینکه انگیزه ها از غریزه جنسی و پرخاشگری ناشی می شوند، از انسان موجودی شریر به تصویر می کشد و این گفته بر خلاف عقاید مذهبی و باورهای جامعه است.اما فروید تاکید می کند که «اگر نیروهای جامعه و نیروی درونی فرد یعنی “فراخود”(superego) نبود، آدمها در اندک زمان یکدیگر را از بین می بردند». با توجه به اینکه فروید جنگ جهانی اول را حس کرده بود، از دست دادن فرزند، تهاجم نازیها ، افسردگی و مسائل دیگر، از او یک شخص بدبین بوجود آورده بود که نظر خوشبینانه ای به بشر نداشته باشد.

در چنین شرایطی نظریه “غریزه مرگ” را مطرح کرد ، نظریه میل انسان به مرگ را که مخالف “غریزه زندگی” است. به انرژی غریزه زندگی، لیبیدو گفته می شود، غرایزی مانند غذا، آب، هوا، خواب، همگی به زندگی و بقای فرد کمک می کنند. فروید در بحث خود از غرایز زندگی، تاکید زیادی بر میل جنسی داشت. “غرایز مرگ” فرد را به سوی استراحت و صرفه جویی انرژی و به سمت آرامش جسمانی می کشاند.فروید هنگام بحث در باره غرایز مرگ، بر پرخاشگری تاکید داشت. پرخاشگری به خصوص فرد را وادار به نابود ساختن می کند، «هنگامی که پرخاشگری بر خود متمرکز شده باشد، به شکل انتقاد از خود، افسردگی و خودکشی ظاهر می شود و هنگامی که بر دیگران متمرکز شده باشد به شکل خشم، نفرت، تعصب، اهانت، بی رحمی، انتقام جویی، قتل و جنگ نشان داده می شود»     (فروید،1905 به نقل از ریو،جان مارشال،1380).

 

دوست داشتن

روانشناسان بحث های طولانی در ابعاد مختلف انسان دارند و هر یک با رویکردهای متفاوتی به آن می نگرند. فرضیه ها و آرای بیشماری توسط کارشناسان، ابداع شده و برای تئوری های خود، دلایل و شواهد بیشماری ارائه می دهند. پرسش های مهمی که فکر روانشناسان را به خود، مشغول کرده، در مورد رفتار انسان است. چه چیز رفتار انسان را شکل می دهد؟ آیا ناشی از قوای ذهنی او است و یا فعل و انفعالات فیزیولوژیکی او، حرکات و رفتار او را می سازد؟ آیا بطور غریزی به مسایل زندگی خود برخورد می کند؟ پاسخ این پرسش ها، بستگی به نگرش فرد دارد. مبحثی را که مایل هستم در موردش صحبت کنم این است: چرا بعضی افراد را دوست داریم و به بعضی، علاقه نداریم؟ این مسئله را در دو حوزه روانشناسی شخصیت و روانشناسی اجتماعی مورد بررسی قرار می دهیم و سپس آن را از دیدگاه رویکردهای مختلف: رفتاری، روانکاوی، شناختی، و پدیدارشناختی، تحلیل می کنیم و سپس مثالی در این مورد می زنیم. قبل از هر چیز باید دید  دوست داشتن چیست؟

   دوست داشتن(liking) احساسی از لذت و خوشی است. احساس مثبتی که دیگران به ما دارند و ما هم متقابلاً به آن ها نشان می دهیم. این حس از اوان طفولیت از مادر به فرزند و از فرزند به مادر منتقل می شود. به عقیده مازلو از سلسله مراحل نیاز است که بعد از نیاز فیزیولوژیکی، و نیاز ایمنی، نیاز به عشق و دوست داشتن و تعلق، پدیدار می شود و تا این نیازها برآورد نشود رسیدن به مرحله خودشکوفایی امکان پذیر نیست.

در فصل 17 کتاب درسی روانشناسی هیلگارد، عوامل مهم موثر در ایجاد دوست داشتن را: مجاورت، آشنایی، شباهت، و جذابیت جسمانی می داند. دلایل و شواهدی که این کتاب در این موارد آورده منطقی به نظر می رسد. مجاورت و آشنایی، سبب دوستی می شود به این معنی که وقتی فردی را به طور مرتب می بینیم و آشنا می شویم احساس مثبتی رد و بدل می شود که ممکن است به دوستی بیانجامد و وقتی با جذابیت جسمانی و شباهت، همراه شود این دوستی عمیق تر می شود و احتمال دارد به عشق تبدیل شود. شباهت به این معنا است که ما علاقه داریم با افرادی در ارتباط باشیم که در چیزهای مختلف با ما شباهت دارند مثلاً ما نسبت به هم دین، هم نژاد، هم وطن، هم زبان، هم شهری و هم محلی خود احساس بهتر و نزدیکی داریم. همینطور با کسانی که در مواضیع مختلف هم فکر و هم سلیقه هستیم، بیشتر مایلیم که هم صحبت شده و دوست شویم. در حقیقت لازمه دوست داشتن ارتباط با افراد است و انسان دوست دارد شناخته شود و همچنین  بشناسد. در اینجا می توان نظر مازلو را در لزوم نیاز به عشق و تعلق را تایید کرد. حال ببینیم که موضوع بحث در چه حوزه روانشناسی قرار می گیرد.

این مبحث را در دو مقوله روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت، مورد بررسی قرار می دهیم. روانشناسی اجتماعی شاخه ای از روانشناسی است که تعامل افکار و رفتار انسان را با دیگر افراد و جامعه خود بررسی می کند. و یا «تعریف کلاسیک گوردون آلپورت که روانشناسی اجتماعی، می کوشد بفهمد و توضیح دهد که چگونه اندیشه، احساس یا رفتار افراد با حضور واقعی، خیالی یا تلویحی دیگران تاثیر می پذیرد»(به نقل از پورافکاری،محسن.1376). این رشته روانشناسی، رابطه تنگاتنگی با جامعه شناسی دارد هر دو به روابط افراد با جامعه می نگرند. « به عقیده بعضی از صاحب نظران، جامعه شناس از جامعه شروع کرده و به فرد می رسد در حالیکه روانشناس اجتماعی از فرد شروع کرده و به جامعه می رسد. دوست داشتن، احساسی است که در روابط بین فردی، در جامعه وجود دارد و موضوع بحث روانشناسان اجتماعی و همچنین جامعه شناسان قرار می گیرد.

روانشناسی شخصیت، به «بررسی اندیشه ها، هیجانات و رفتارهای فرد در تعامل با جهان اطراف خود، می پردازد و تفاوت های فردی افراد را مورد توجه قرار می دهد و سعی دارد صورت کلی از کلیت فرد، بسازد»(اتکینسون و همکاران،2000). دوستی و روابط صمیمانه می تواند در حوزه روانشناسی شخصیت قرار گیرد. ما برای دوست شدن، یا تحت تاثیر عوامل شناختی چون درک و آگاهی و تفکر قرار می گیریم و یا تحت تاثیر عوامل هیجانی چون شادی و لذت واقع می شویم. بنابراین افکار و هیجانات ما درگیر خواهند شد. در این قسمت دوست داشتن را از دید رویکردهای مختلف بررسی می کنیم.

از منظر رویکردهای رفتاری، روانکاوی، شناختی، و پدیدار شناختی به احساس دوست داشتن می توان نگریست. رفتارگرایی نظریه ای در روانشناسی است که موضوع پژوهش علمی را در رفتار قابل مشاهده و سنجش می بیند.«نگرش رفتاری در پی هدف و جنبه های قابل مشاهده رفتار است و مفاهیم عمده در آن محرک و پاسخ است اما نو رفتارگرایی معاصر اعتقاد دارد که شناخت ها و فرایند های فکری را می توان در رده رفتار گنجاند»(فراهانی،محسن.1378). رفتارگرایان جدید چون اسکینر معتقدند که رفتارهای انسان بر اساس یادگیری به وجود می آیند و یا تغییر می کنند. «آنچه را که ما روان می نامیم و اسکینر رفتار بشر می خواند، از جمله دانش، بینش، زبان، مهارت، ارزش ها،و خصوصیات شخصیت، همگی از طریق یادگیری، شکل می گیرند و تکامل می یابند» (شاملو،سعید.1377). رویکرد رفتاری، عامل محیط را در شکل گیری رفتار فرد تعیین کننده می داند. از این رویکرد می توان  رفتارهایی که از دوستی های متقابل پیش می آید بررسی کرد اما به علت در نظر نگرفتن و یا کمرنگ تلقی کردن جنبه های شناختی فرد، تحلیل کاملی ارائه نمی دهد. اگر چه وقتی کسی را دوست می داریم و آن را ابراز می کنیم و رفتاری از خود نشان می دهیم که قابل مشاهده است و طرف مقابل هم  رفتار محبت آمیزی نشان می دهد که پاسخی است به عمل و رفتار ما، و در حیطه این رویکرد روانشناسی، قابل بررسی است اما بعضی مواقع، این حس دوست داشتن، در ذهن باقی می ماند، ابراز نمی شود و قابل مشاهده هم نیست در آن صورت مشکل بتوان در این رویکرد آنرا تحلیل کرد.

رویکرد شناختی بر فرآیندهای ذهنی فرد استوار است.«در روانشناسی شناختی، رفتار فقط بر اساس خصوصیات آشکار آن قابل مشخص کردن نیست، بلکه مستلزم توضیحاتی در سطح رخدادهای روانی، نمایش های ذهنی، باورها، قصدها و نظایر آن ها است»( پورافکاری،محسن. 1376). در کتاب فرهنگ علوم تربیتی، شناخت(cognition) را این طور تعریف کرده است « واژه ای است از افلاطون و ارسطو که در آن عمل شناخت یا استدلال و توان شناختن و درک کردن بر می آید. – شناخت یعنی پردازش افکار و تصاویر ذهنی به صورتی هشیارانه، معنای اصلی شناخت همان دانستن است. شناخت را عالی ترین سطح پردازش اطلاعات می دانند»

(فراهانی،محسن.1378).

از جمله نظریه پردازان شناختی جورج ِکلی بود« او عقیده داشت که نگرش انسان به دنیا، بر اساس احتمالاتی است که در ذهن خود برای حل مسایل زندگی تصور می کند.دیدگاه های بشر از جهان هستی به طور دایم در حال تغییر است و هیچ چیز اعم از فلسفه، اقتصاد، اجتماع، اخلاق، علم و مانند آن مطلق نیست و به تفسیر و تعبیر ذهنی هر فرد بستگی دارد»(شاملو،سعید.1377). هر چند کلی، خود را در زمره روانشناسان شناختی نمی دانست اما نظریه او در مورد استنباط فردی، سبک شناختی را نشان می دهد.«انسان با الگوها یا قالب های مشخصی که خود خلق کرده است به دنیای خویش می نگرد. سپس تلاش می کند تا آنها را با واقعیت هایی که جهان را تشکیل می دهند سازگار کند. ما از این الگوها، جهان را تفسیر می کنیم»  (کلی،1955. به نقل از پروین،لارنس.1373).

از تعریف این رویکرد برمی آید که در ارتباط با احساس دوست داشتن، می توان تجزیه و تحلیل موثری داشت. مثلاً وقتی می خواهیم با کسی دوست شویم، او را مورد بررسی قرار می دهیم پس ذهن ما درگیر می شود. به او فکر می کنیم عملکرد او را می سنجیم و ارتباط دوستی آینده خود را با او در نظر می گیریم. همه این موارد در ذهن ما صورت می گیرد به خصوص که آینده را در نظر می گیریم و رفتار دوستانه خود را با توجه به تجزیه و تحلیل ذهنی خود، انجام می دهیم. بدین سبب، به نظر می رسد با این روش، مسایل احساسی و ادراکی، بهتر بررسی شود. که من از این روش در تحلیل مسایل استفاده می کنم.

«رویکرد پدیدارشناختی، توجه به طرز فهم، درک و تفسیر انسان از مسایل اجتماعی دارد. در حوزه روانشناسی شخصیت، روانشناسان انسان گرا از این رویکرد پشتیبانی می کنند… روانشناسی پدیدار شناختی یا انسان گرا بیشتر به معارف انسانی پرداخته اند تا موضوعات علمی. همچنین بیشتر به بررسی شخصیت پرداخته اند»(اتکینسون و همکاران،2000). رویکرد پدیدارشناختی به تعالی و شکوفایی انسان نظر دارد. راجرز از نمایندگان شاخص این رویکرد می گوید: «توجه به تفاوت های فردی و تلاش برای درک و ارزیابی تمامیت فرد، از نشانه های بارز این دیدگاه است. رویکرد پدیدار شناختی در تاکید بر دنیای پدیداری فرد – یعنی اینکه انسان چگونه خویشتن و جهان را درک و تجربه می کند – نیز دیدگاهی یگانه است. در این رویکرد، تحقیق و ارزیابی بر گزارش های شفاهی افراد و مفاهیمی چون خویشتن و تجربه استوار است. این نظریه بر خود شکوفایی و تحقق بخشیدن به رشد درونی فرد تاکید دارد»(راجرز،1972. به نقل از پروین،لارنس.1373). «تاکید نظریه او بر تغییر است و به انسان به عنوان موجودی در حال پیشرفت می نگرد»

(پروین،لارنس.ترجمه جوادی.1373).

مازلو هم روانشناسی انسان گرا است که برای انسان، سلسله مراتب نیاز به سوی خودشکوفایی  قایل شده است که یکی از مراتب آن، نیاز به عشق و تعلق است. از طریق آرای راجرز و مازلو هم می توان به دوست داشتن، نگریست چه که به اعتقاد آن ها، یکی از نیازهای ضروری انسان است. مثلاً رابطه ام را با فردی که سابقاً دوست بوده ام قطع می کنم، از منظر این رویکرد، در خودپنداره(خویشتن) من، این وضعیت با واقعیت موجود، هم خوانی ندارد و سازگار نیست. اگر خودپنداره من یعنی اندیشه ها، باورها و ارزش هایی که من را ساخته اند با تجربیات و رفتارم هماهنگ شود و این هماهنگی سبب درونی سازی این تجربه ها و باعث تغییر و انعطاف خودپنداره من شود احساس رضایت وسازگاری پیش می آید.

وارد مبحث روانکاوی نمی شوم چه که از نظر این رویکرد، بیشتر مسایل و ناراحتی های انسان  ناشی از تجربیات تلخ گذشته او بوده که آنها را واپس رانده و در ناهشیار او جای گرفته است.

در این یک قرن گذشته، تئوری های زیادی در روانشناسی مطرح شده است. روانشناسان با رویکردهای مختلف به موضوعات متنوع روانشناسی می نگرند و فرضیه های آنها مطابق با نگرش آنها است. موضوع مورد بررسی روانشناسی، انسان است ویکی از موضوعات مهم آن، رفتار او است. دوست داشتن و یا نداشتن، در زندگی هر فردی رخ می دهد که در دو حوزه روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت، قابل بررسی است. روانشناسان با رویکردهای مختلف به آن می پردازند. اینکه احساس دوست داشتن، پاسخی است که در اثر رفتار محبت آمیز داده می شود همان طور که رویکرد رفتاری، به آن می نگرد یا دوست داشتن و یا نداشتن فردی را، ما در ابتدا در ذهن خود بررسی می کنیم و رفتار کنشی و واکنشی ما، فرایندی است که در ذهن ما بوجود می آید و بصورت تفکر و ادراک، بروز می کند به همان شیوه ای که رویکرد شناختی به آن می پردازد. ِکلی که از روانشناسان شناختی است معتقد است که هر یک از ما استنباطی از مسایل در ذهن دارد. رویکرد پدیدار شناختی به رشد و شکوفایی انسان قایل است بیشتر روانشناسان انسان گرا به این رویکرد گرایش دارند راجرز و مازلو، از افراد شاخص این طرز فکر هستند. روانکاوی هم ناهشیار را مطرح کرده است و بیشتر، گذشته فرد را کاوش می کند. اینکه چرا کسی را دوست داریم ویا نداریم؟ بسته به طرز فکر و نگرش ما است که چطور و چگونه به خود و اطرافیان خود و در طیف وسیع آن به جهان می نگریم؟ خود به شخصه رویکرد شناختی و پدیدارشناختی را برای تجزیه و تحلیل مسایل می پسندم. به نظر می رسد که هر فردی در ذهن خود برداشتی از مسایل دارد که با برداشت های افراد دیگر، متفاوت است.

منابع :

اتکینسون، ریتا. ال. و همکاران. (1385) .زمینه روان شناسی هیلگارد. ترجمه محمد نقی براهنی و همکاران. چاپ پنجم.  تهران : انتشارات رشد .

ِپروین، لارنس. ِای. (1373) . روانشناسی شخصیت . ترجمه محمد جعفر جوادی و پروین کدیور. چاپ دوم. تهران : انتشارات فرهنگی رسا .

پورافکاری،نصرت الله. (1376) .فرهنگ روانشناسی-روانپزشکی(انگلیسی-فارسی). چاپ دوم. تهران : انتشارات فرهنگ معاصر.

شاملو، سعید. (1377) .مکتب ها و نظریه ها در روانشناسی شخصیت. چاپ ششم. تهران : انتشارات رشد .

فرمهینی فراهانی،محسن.(1378) . فرهنگ توصیفی علوم تربیتی. انگلیسی-فارسی. چاپ اول. تهران: انتشارات اسرار دانش .

 

Updated: ژانویه 28, 2019 — 1:00 ق.ظ