حضرت « روزبه پارسی » یا « سلمان پارسی »

 

 

حضرت « روزبه پارسی » یا « سلمان پارسی »

 

‎گفته اند که ‏پدرِ حضرتِ « سلمان فارسی » ( روزبه ) ، یک روحانی ی زرتشتی بود که به شدت علاقه داشت فرزندش را جانشینی مناسب ‏برای خود تربیت کند. اما ‏‏«روزبه»، ‏از ‏همان دوران نوجوانی، از ساکن بودن و پذیرش بی چون و چرای عقاید خانواده دوری ‏می کرد. تا اینکه یک روز، ‏در ‏جوار یک ‏کلیسا، صدای عبادت کشیشها، او را متوجه خود کرد. پس از پرس و جوی بسیار، ‏مسیحیت را دینی الهی دید و ‏آن ‏را کامل تر و ‏منطقی تر از آیین زرتشتی یافت. به همین دلیل، علی رغم مخالفتهای خانواده، ‏مسیحیت را پذیرفت و به دنبال ‏آن، ‏سفرهای دور و ‏درازی انجام داد تا در فهم دین جلوتر برود.‏‎‎


‎‎البته در برخی ‏منابع نیز گفته شده که پدرِ ایشان فردی دهقان بود‎ . ‎یک روز که وی از سوی پدر برای سرکشی به ‏مزرعه فرستاده شده بود ‏در مسیر راه خود عبادتگاهی را دید که ‏تعدادی در آن مشغول نیایش و عبادت هستند روح کنجکاوی ‏و پرسشگری او باعث شد تا ‏او به دنبال حقیقت این آئین تازه باشد و ‏از پیروان این آئین دربارۀ کیششان سؤالاتی پرسید و ‏علاقۀ خود را نیز به آنان ابراز کرد ‏و با راهنمایی آنان به این دین در آمد و ‏آئین مسیحیت را اختیار کرد. این عمل وی سبب ‏شد که از سوی پدر و خانواده مورد ‏مؤاخذه قرار گیرد.‏‎‎

‎‏***‏‎‎

‎روایت ‏کرده ‏اند که سلمان گفت: من دهقان‏زاده‏ اى‎‎ ‎‎‏(‏‎‎ ‎‎پدرش دهخدا ‏بوده است ) بودم از دهکده «جى» اصفهان و پدرم چندان ‏مرا ‏دوست مى‏ داشت که هم چون دوشیزگان در خانه حبس مى‏ کرد و ‏من در آیین مجوس کوشش بسیار کردم تا به خادمى ‏آتشکده ‏رسیدم . پس پدرم ، در آن هنگام مرا به پاره ‏اى زمین که داشت فرستاد ‏و در آنجا از کنیسه نصارى گذشتم و به نزد ‏ایشان ‏درآمدم و نماز ایشان مرا خوش آمد و با خود گفتم : آیین ایشان از آیین من بهتر ‏است. از ایشان جویا شدم که اصل این آیین ‏در ‏کجاست ؟ گفتند : در شام است‎‎ . ‎‎پس از پدرم گریختم و به شام رفتم و نزد اسقف شدم و به خدمتگذارى او پرداختم و چیزها از ‏او ‏مى‏ ‏آموختم تا آنگاه که روز مرگش فرا رسید . بدو گفتم‎‎ :‎ ‎مرا به چه کسى وصیت مى ‏کنى ؟‎‎

‎گفت: مردم ‏همه هلاک شده ‏اند، و دین خویش را رها کرده ‏اند ، تو را به مردى در موصل وصیت مى‏کنم ، نزد او رو . چون ‏او ‏درگذشت نزد ‏آن مردى رفتم که مرا به او وصیت کرده بود‎‎ .‎ ‎چندى نگذشت ‏که آن مَرد نیز مُرد و قبل از مُردنش بدو گفتم مرا ‏به ‏چه کسى وصیت مى‏ کنى ؟ گفت : کسى را نمى ‏شناسم که بر راه راست مانده ‏باشد مگر یک تن که در نصیبین است‎ ‎.‎‎

‎‏***‏‎‎‎‎

‎‏سرانجام ‏روزبه به همراه کاروانی ره سپار شام مرکز مسیحیت آن زمان شد و در شام در کلیسایی به مدت هفت سال به ‏خدمت ‏گذاری ‏مشغول شد و بعد از آن نزد راهبی در موصل و بعد شهر عموریه رفت و از آنجا به همراه کاوانی برای پیدا ‏کردن پیامبر ‏اسلام به ‏حجاز آمد ولی اهالی کاروان او را به یک یهودی فروخته و او نیز سلمان را به زنی بنام خلیسه در ‏یثرب فروخت. او ‏کارهای ‏مزارع و نخلستانهای این زن را در یثرب انجام می­داد که با خبر شد پیامبر اسلام (ص) در مکه ‏مبعوث به امر رسالت ‏شده است ‏اما او نتوانست تا زمانی که پیامبر(ص) به مدینه آمد او را ببیند‎‎

‎‏***‏‎‎


‎‎پس به ‏نصیبین نزد آن مرد رفتم پس آن مردِ نصیبین را نیز مرگ فرا رسید و مرا نزد مردى، در عمّوریه، از سرزمین ‏روم، ‏فرستاد. پس ‏نزد آن مرد شدم و نزد او اقامت گزیدم و گاو و گوسفندانى چند به دست آوردم و چون مرگ او رسید، از ‏او ‏پرسیدم که مرا به چه ‏کسى وصیت مى‏ کنى؟ گفت: مردم همه دین خویش را رها کرده‏ اند و هیچ کس از ایشان بر حق نمانده ‏و ‏روزگار پیامبرى – که به ‏دین ابراهیم مبعوث مى‏ شود و از سرزمین عرب ظهور مى ‏کند و به سرزمینى میان دو حرّه که در ‏آنجا ‏نخل ها است مهاجرت ‏مى‏ کند – نزدیک شده است. من از او پرسیدم که نشان این پیامبر چیست؟ گفت‎‎: ‎‎هدیه اگر بدهندش ‏مى‏ خورد ‏اما صدقه نمى‏ خورد، میان دو کتف او مُهر ‏پیامبرى است‎‎.‎‎

‎پس سوارانى ‏از بنى کلب بر من گذشتند و من با ایشان بیرون آمدم و چون به «وادى القرى» رسیدند بر من ستم کردند و مرا ‏به ‏مردى یهودى ‏فروختند و من در کشتزار و نخلستان او، برایش کار مى‏ کردم. یک بار که نزد او بودم ناگهان پسر عمویش ‏نزد او ‏آمد و مرا از ‏وى خریدارى کرد و به مدینه برد. به خدا سوگند که چون آنجا را دیدم شناختم. و خداوندْ محمّدْ را در مکه ‏مبعوث ‏گردانید و من ‏چیزى از او نشنیده بودم. یک بار که بر سر خرما بُنى بودم، پسر عموى سرور من آمد. و گفت: «خدا ‏این قبیله بنى ‏قیله را بکشد ‏که در قُبا بر گرد مردى جمع شده ‏اند که مى‏ گوید من پیامبرم.» پس مرا لرزه و سرما فرا گرفت و ‏از خرما بُن فرود ‏آمدم و به ‏جستجو و پرسش از هر سوى پرداختم‎‎.‎‎


‎‎سرورِ من ‏هیچ سخنى با من نگفت و گفت: به کار خویشتن بپرداز و چیزى را که سودى براى تو ندارد رها کن. چون شب ‏فرا ‏رسید اندکى ‏خرما که داشتم برداشتم و نزد پیامبر رفتم. گفتم شنیده‏ ام که تو مردى شایسته‏ اى و دارای یاران غریب و ‏نیازمند و ‏فقیری و این ‏چیزى است که براى صدقه نزد من بود و من شما را سزاوارتر از دیگران بدان یافتم. پس پیامبر گفت: ‏‏«بخورید.» و ‏خود از ‏خوردن سر باز زد. من با خود گفتم: اینک این یکى از نشانه‏ ها و بازگشتم. چون فردا شد بازمانده ‏خرماها را برداشتم و نزد ‏او ‏رفتم و گفتم: من دیدم که تو صدقه نمى‏خورى، این هدیه ‏اى است از سوى من‎‎. ‎‎پس حضرت ‏فرمود: «بخورید.» و خود نیز با ‏ایشان خورد. روزى به نزد آن حضرت که در ‏قبرستان بقیع به تشییع جنازه یکى از اصحاب ‏خود رفته بود آمدم، من دو جامه خشن ‏زمخت بر تن داشتم و آن حضرت در میان ‏اصحاب نشسته بود، پس من پیش رفته ‏سلام کردم و به پشت سرش پیچیدم تا شاید مُهر ‏نبوّت را در میان دو شانه آن حضرت ‏ببینم، رسول خدا (ص) که متوجه ‏رفتار من شده بود مقصود مرا دانست، و رداى خویش را ‏پس زد و چشم من به مُهر نبوّت ‏افتاد‎‎.‎‎

‎‎من خود را بر ‏روى شانه‏ هاى حضرت انداخته آن را مى‏ بوسیدم و اشک می ریختم رسول خدا (ص) به من فرمود: بازگرد، من ‏پیش ‏روى او ‏آمده در برابرش نشستم و سرگذشت خویش را تا به آخر براى او شرح دادم، رسول خدا بشگفت فرو رفت و از ‏این که ‏اصحابش ‏این جریان را مى ‏شنیدند خوشحال گشت. پس دانستم که این همان پیامبر است. پس به دست و پاى او افتادم و ‏مى ‏بوسیدم ‏و ‏گریه مى ‏کردم. سپس به من فرمود: «اى سلمان خود را از صاحب خویش باز خر.» و من خود را از صاحب ‏خویش باز خریدم ‏که ‏در برابر، سیصد ساقه نخل را براى او در زمین بکارم تا بگیرد و چهل اوقیه‎‎‎‏ طلا نیز بدو بدهم. ‏پس ‏پیامبر مسلمانان را فرمود: ‏برادرتان را یارى کنید. و ایشان در کار نخل ها مرا یارى کردند تا این که سیصد خرما بُن ‏کوچک براى ‏من حاصل آمد. پس پیامبر ‏مرا گفت: اى سلمان برو و براى این خرما بُنانِ کوچک محل کاشتن حفر کن و مرا ‏آگاهى ده و چنین ‏کردم و به او خبر دادم. پس ‏حضرت به دست خویش آنها را در آنجاها به زمین کرد و به خدا که تمام آنها ‏گرفت و حتى یکى از ‏آنها نیز خشک نگردید و از ‏یکى از غزوه‏ ها مالى براى پیامبر آورده بودند، به من بخشید و گفت: حق ‏آزاد بودن خویش را بپرداز ‏و من پرداختم و آزاد شدم. و ‏به علت گرفتارى و بردگیى که داشتم جنگ بدر و جنگ احد را ‏نرسیدم و در خندق شرکت ‏کردم. ‏‏‎‎

‎‏***‏‎‎‎
‎سلمان که از ‏قبل می دانست پیامبری در این سرزمین ظهور می کند و برای او نشانهایی است همچون اینکه صدقه ‏نمی پذیرد، ‏هدیه می ‏پذیرد و بین دو شانه اش مُهر پیامبری ممهور است لذا وقتی او پیامبر (ص) را در منطقه ی قبا بود ‏ملاقات کرد و ‏مقداری ‏خرما برای ایشان به عنوان صدقه برد و دید حضرت به یاران خود دستور تناول دادند ولی خود از آن ‏خرماها تناول ‏نکردند چون ‏صدقه بودند و سپس یک روز در مدینه وقتی که پیامبر(ص) را دید مقداری خرما به ایشان هدیه ‏داد و ایشان از ‏این خرماها تناول ‏کردند و برای دیدن نشانۀ سوم یک روز زمانی که پیامبر به « مقیع الفرقد » آمده بودند برای ‏تشییع یکی از ‏اصحاب خود، سلمان ‏پشت سر حضرت قرار گرفت و با کنار رفتن جامۀ حضرت مهر رسالت را بر پشت آن ‏جناب بدید و خود را ‏بر آن فکند و آن را ‏بوسید و گریه کرد و سپس اسلام آورد و داستان خود را برای حضرت رسول اکرم ‏‏(ص) حکایت ‏کرد.‏‎‎

‎‏ دربارۀ آزادی ‏سلمان از بردگی روایات زیادی نقل شده است ولی روایتی که بیشتر به آن اعتماد شده است به این قرار است ‏که ‏سلمان به ‏دستور پیامبر(ص) با ارباب خود قرار داد بست که در ازاء سیصد تا چهارصد درخت خرما زرد و قرمز که ‏می کارد ‏و به ثمر می ‏رساند آزاد شود اما این کار چند سال طول می کشید، و با اعجاز پیامبر(ص) بود که درختان خرما به ‏سرعت به ثمر ‏نشستند و ‏خرمای تازه دادند و سلمان آزاد شد. لذا به همین دلیل سلمان در جنگهای اولیه اسلام شرکت نداشت و ‏نخستین جنگی که ‏موفق به ‏شرکت در آن بعد از آزادی شد جنگ خندق بود.‏‎‎

‎‏‏ابوریحان ‏بیرونی در «الآثار الباقیه عن القرون الخالیه» می‌نویسد: «انجیل سبعین (بلامس) نام انجیلی است که سلام پسر ‏عبدالله ‏سلام ‏از زبان سلمان فارسی نوشته‌است‎.»

‎در صدر ‏اسلام بخاطر برابری مسلمانان به دستور پیامبر (ص) بین آنان پیمان اخوت بسته شد که سلمان نیز با ابو درداء ‏پیمان ‏اخوت بست ‏‏.‏‎‎

‎اما ماندگاری ‏نام سلمان در تاریخ از حضور او در جنگ خندق بود واژهٔ خندق عربی‌شدهٔ واژهٔ پارسی میانه کَندَگ و به معنی ‏کَنده‌است هنگامی ‏که سواران خزاعی در فاصله چهار روز از مکه به ‏مدینه بودند و پیامبر(ص) را از حرکت قریش و سپاه عظیم ‏عرب با خبر ‏ساختند و نیز هنگامی که مسلمانان از پیمان شکنی ‏یهود مطلع شدند، ابری از هراس بر فضای مدینه گسترده ‏شد. ‏پیامبر(ص) بلافاصله یاران خود را برای رأی زنی فرا خواندند ‏گروهی بر آن بودند که از مدینه خارج شوند و هر جا با ‏دشمن رو ‏به رو شدند همانجا دست به شمشیر ببرند ناگهان سلمان ‏فارسی جلو آمد و پیشنهاد تاریخی خود را مبنی بر اینکه به ‏رسم ایرانیان ‏در موقع جنگ، بر اطراف شهر خندقی حفر شود، ‏را مطرح کرد و پیامبر (ص) پیشنهاد او ‏را پذیرفتند.‏‎‎

‎در بحبوحه ‏جنگ خندق بین مهاجر و انصار نزاع لفظی در گرفت که هر کدام سلمان را به خود نسبت می دادند در این ‏میان ‏پیامبر(ص) ‏سخنی گفت که به این نزاع پایان داد « سلمان منا اهل البیت » سلمان از اهل بیت من است و لذا او را « سلمان ‏محمدی » ‏نیز شمرده ‏اند.‏‎‎

‎سلمان اولین ‏کسی بود که قرآن را به فارسی ترجمه کرد و برای پیامبر(ص) نیز کار مترجمی زبان فارسی به عربی و ‏بالعکس را ‏انجام می­ داد ‏‏.‏‎

‎سلمان بعد از ‏رحلت پیامبر(ص) ‏‎:‎

‎او از جملۀ ‏تعداد معدودی بود که در تدفین رسول خدا(ص) شرکت داشت و بر بدن آن حضرت نماز خواند و از جملۀ صحابه ‏ای ‏بود که در ‏بدو امر با ابوبکر بیعت نکرد تا زمانی که او را مجبور کردند. وی از شیعیان خاص و یارانِ حضرتِ علی ‏‏(ع) ‏می ‏باشد.‏‎‎

‎سلمان در ‏زمان خلافت عمر حضور مستمری در فتوحات مسلمانان و جنگهای فتح ایران داشت و در فتح مداین با مردم ‏شهر ‏مذاکره کرد و ‏آنان پذیرفتند که جزیه بپردازند.‏‎‎

‎حکومت ‏مداین‎ :

‎مداین یکی از ‏شهرهای سر سبز و خُرَّم و افسانه ای و پایتخت ساسانیان در ایران قبل از اسلام بود که به دست مسلمانان فتح ‏شد ‏خلیفۀ دوم با ‏مشورت حضرت علی (ع) سلمان را پس از حذیفة بن یمان حاکم مداین کرد، احتمالاً همزبانی سلمان با مردم ‏مداین ‏دلیل این انتخاب ‏باشد. مردم مداین در حالی که از قبل با سلمان آشنایی داشتند ولی انتظار حاکمی جوان و کارآمد را ‏می کشیدند و ‏به همین دلیل ‏برای استقبال از حاکم جدید در دروازۀ شهر مداین جمع شده بودند ولی دیدند که پیر مردی اسب ‏سوار وارد مدائن شد ‏و نه بر اسب ‏ویژه سوار شد و نه به کاخ سلطنتی رفت بلکه یکسره به طرف خانۀ کوچکی در کنار ‏مسجد رفت و آنجا را اقامتگاه ‏خویش قرار ‏داد و به ادارۀ امور مشغول شد او در ایام حکومت خود، بیت المال را صرف مردم ‏می کرد و حتی حقوق شخصی ‏خویش را به ‏نفع جامعه و نیازمندان خرج می کرد تا جایی که از طرف خلیفۀ دوم نسبت به ‏این ساده زیستی و کمک به نیازمندان ‏مورد باز ‏خواست قرار گرفت‎‎

‎سلمان با الهام ‏از شیوۀ پیامبر(ص) مسجد را مرکز تعلیم، تربیت، تزکیه، هدایت و پایگاه فعالیت های اجتماعی ساخته بود و ‏خود ‏در مسجد برای ‏مردم سورۀ یوسف را تفسیر می کرد تا در سایۀ آن، مردم با درسهای عفت، صداقت و شیوۀ درست ‏حکومت ‏آشنا ‏شوند.‏‎‎

‎سخنانی که ‏پیامبر (ص) و ائمه (ع) درباره ی سلمان گفته اند، به خوبی نشان دهنده ی مقام بالای او است. اینکه امام صادق ‏‏(ع) ‏درباره ی او ‏فرموده اند: «ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه ی هشتم، ابوذر در درجه ی نهم و سلمان در درجه ی دهم ‏ایمان ‏است.» نشان ‏می دهد که هیچ خللی در اعتقاد و ایمان او وجود نداشته است.‏‎‎

‎اما اهل بیت ‏‏(ع)، در مورد سلمان فقط به بیان سخنانی در مورد ایمان او بسنده نکردند. سلمان به قدری به ایشان نزدیک بود ‏و ‏نزد آنها احترام ‏داشت که در شب تشییع پیکر پاک حضرت زهرا (سلام الله علیها)، تمام غریبه ها را خارج کردند و تنها ‏‏«سلمان، ‏ابوذر، مقداد، ‏عمار، حذيفه و عبدالله بن مسعود» بودند که بر حضرت نماز خواندند.‏‎‎

‎وقتی سلمان، ‏به عنوان حاکم مدائن در آن شهر مشغول به کار شد، آنقدر ساده زندگی می کرد و متواضع بود که هیچ غریبه ‏ای ‏متوجه نمی شد ‏که چنین مرد سالخورده و ساده ای، والی شهر باشد.‏‎‎

‎در همین ‏دوران، روزی یک تاجر شامی وارد مداین شد که بار خرما و انجیر به دوش داشت و از ظاهرش می شد فهمید که ‏خسته ‏ی راه ‏است. وقتی تاجر شامی، سلمان را در راه دید، با خودش فکر کرد حتما این مرد فقیر، خوشحال می شود بار مرا ‏حمل و در ‏قبالش ‏پولی دریافت کند. به همین خاطر نزدیک او رفت و گفت اگر بار را تا مقصدش برساند، مقداری پول به او ‏خواهد داد. ‏سلمان هم ‏بار را به دوش گرفت و همراه مرد شامی به راه افتاد. در طول راه، مردم به سلمان سلام می دادند و از ‏او به عنوان ‏امیر یاد می ‏کردند و عده ای به سرعت به طرفش می آمدند تا بار را از او بگیرند. مرد غریب ‌که تازه فهمیده ‏بود این مرد، امیر ‏مدائن، سلمان ‏فارسی است، با وحشت و خجالت و عذرخواهی فراوان برای گرفتن بار از او، پیش آمد؛ ‏ولی سلمان قبول نکرد و ‏گفت: «باید بار ‏را تا مقصد برسانم.»‏‎

‎و ادامه داد: ‏‏«در این حمل بار سه ویژگی وجود دارد و به همین سبب من این بار را برایت حمل کردم. نخست اینکه کبر را ‏از من ‏دور می ‏کند، دوم اینکه یکی از مسلمانان را در مورد حاجتی که داشته یاری کرده ام و سوم اینکه اگر من این بار را ‏برایت نمی ‏آوردم، ‏ممکن بود فرد دیگری که از من ضعیف تر است، ناگزیر بود این بار راحمل کند‎.»‎

سلمان، پس از ‏حدود سیصد سال زندگی، در اواخر عمر بیمار شد. قبلا از پیامبر (ص) شنیده بود که نشانه ی نزدیک شدن ‏مرگش، ‏این است که ‏مردگان جوابش را خواهند داد و با او حرف خواهند زد. به همین خاطر، برای اینکه بفهمد مرگش ‏نزدیک است یا نه، ‏درخواست ‏کرد تا او را به قبرستان ببرند. در آنجا، پس از دو بار سلام دادن به اهل قبور، بالاخره پاسخش ‏را دادند و سلمان فهمید ‏که ‏مرگش نزدیک است‎.‎

‎به همین ‏خاطر به خانه برگشت و مقدمات مرگ را آماده کرد. درخواست کرد تا مُشکی را که مدتها بود برای این روز نگه ‏داشته ‏بود، ‏بیاورند . او در بامداد روز سه شنبه سال 34 یا 36 هجری ی قمری از همسرش مقداری ‏مُشک طلبید و بدن خود را با آن خوش ‏بو کرد . وسایل کفن و دفن را آماده کرد و و بعد ‏منتظر ‏ماند تا اجلش فرا رسید‎ .‎زاذان که مدتی بود به سلمان خدمت می کرد، از او ‏پرسید:‏‎‎

‎‏- چه ‏كسى شما را غسل مى دهد؟‎‎

‎‏-‏‏ آنكس كه پيامبر (ص) را غسل داد.‏‎‎

‎‏- ایشان ‏در مدينه است و شما در مدائن! چگونه ممكن است شما را غسل دهد؟‎‎

‎‏-‏‏ همينكه چانه ام را بستى، صداى پاى او را مى شنوى. مرا رسول الله (ص) از اين مطلب آگاه كرده است.‏‎‎

‎زاذان مى ‏گويد: همينكه روح پاكش از اين جهان رخت بربست و چانه اش را بستم و جلوى در آمدم، ديدم اميرالمؤمنين (ع ) ‏با ‏قنبر پياده ‏شدند. حضرت پرسیدند: سلمان وفات كرد؟ گفتم آری.‏‎‎

‎سپس او را به ‏خاک سپردند و سن وی در این ایام بین دویست پنجاه سال تا سیصد پنجاه سال بوده است.‏‎‎

‎حضرت، ‏روپوش از روى سلمان برداشتند و گفتند: «خوشا به حالت اى اباعبدالله! (كنيه ی سلمان) هنگاميكه حضور ‏پيامبر ‏رسيدى به او ‏بگو كه با من چه كردند… .‏‎‎

‎حضرت، ‏سلمان را آماده ی دفن نمود و پس از كفن، با تكبيرى بلند بر او نماز خواندند و همراهشان دو نفر ديگر هم بودند، ‏كه ‏يكى جعفر بن ‏ابيطالب (جعفر طیار)، برادر آنحضرت، و ديگرى حضرت خضر (ع) بود و با هر يك از اين دو، هفتاد ‏صف از ‏فرشتگان بودند ‏كه در هر صفى هزاران ملائكه حضور داشتند.‏
طبق وصیت او برای مراسم تدفین او ‏حضرت علی (ع) و قنبر ‏آمدند و سلمان را غسل و کفن کردند و ‏حضرت این شعر ‏را ‏بر ‏کفن او نوشت :‏‎‎

‎و فدت علی ‏الکریم بغیر زاد       من الحسنات و القلب السلیم‎‎

‎و حمل الزاد ‏اقبح کل شیء        اذا کـان الـوفـود علـی الـکـریم‎‎

‎بدون ره توشه ‏ای از نیکی ها و قلب سلیم به درگاه خدای کریم وارد شدم و اگر قرار باشد که آدمی ‏به ‏محضر ‏شخص ‏بزرگواری ‏وارد شود بر ‏داشتن توشۀ راه زشت ترین چیزهاست. ‏‎

‎امروزه مزارِ ‏ایشان زیارتگاه مسلمانان زیادی می باشد و گنبدی مجلل و باشکوه بر قبر ایشان سایه افکنده است صحن و ‏بارگاهی ‏دارد ‏و ‏زوار ‏زیادی هر روزه وی را زیارت می کنند.‏‎

‎در خاتمه ، ‏مطلبْ درباره ی حضرتِ « روزبه پارسی » ( = سلمان فارسی ) خیلی بیشتر از این هاست که جا دارد در فرصتی دیگر و در ‏جائی دیگر آورده شود . لیکن در همینجا به « یک مُهمّ » باید اشاره کنم که به نَقْل از یک « شیخ طریقتِ خاکساریه » از قولِ « ‏پیر و مُرشد و مُرادِ اهلِ طریقتِ سلسله ی خاکسار جلالی » که آن حضرت در خُراسانِ رضوی به شیوه ی پنهان حضور دارند ‏، شنیده ام که : ( حضرتِ « سلمانِ فارسی » ) به عبارتی دوّمین پیرِ خاکسار بعد از حضرتِ محمّد رسول الله ( ص ) می باشند که ‏پس از خرقه تهی کردنِ ایشان ، حضرتِ علی ( ع ) ، ایشان را در « مدائن » غُسل داده و کفن و دفن فرموده بودند که به ‏همین جهت امامِ اوّلِ مُسلمین علی ( ع ) سوّمین پیرِ طریقتِ خاکسار می باشند و به روایتی دیگر ، « حضرتِ سلمان » بعد از « ‏حضرتِ علی ( ع ) » به عنوانِ سوّمین پیرِ طریقتِ خاکساریه بوده اند که از نظرِ مُرادالعارفین پیرِ طریقتِ خاکسارِ در قیدِ حیات ‏در خُراسانِ رضوی : حضرتِ سلمان دوّمین پیشوای این سلسله می باشند . یعنی پیر و مُرادِ اوّلِ ایشان حضرتِ مُحمّد ( ص ) ‏بوده اند‎ .

‎به هر حال ‏این سلسله ی شریف همچنان در طریقِ حقّ و حقیقت پابرجا و استوار است ، لیکن به دلایل مبهمی گاه بی گاه شیطان صفتانی به ‏اَشکالِ مختلف دعوی ی قُطبیتِ این طریقت را داشته اند و دارند که ان شاء الله در جایی دیگر به این مسئله ی مُبهم امّا مُهمّ ، ( ‏اگر حضرتِ مُرْشدِ وقتْ اجازت فرمایند ) اشاره خواهم داشت‎ .

‎لازم به ‏توضیح هست که جنابِ ( مرحومِ حسینِ جبّاری معروف به « میر طاهر » ) و جنابِ ( مرحوم میر مصباح معروف به « ‏میرمعصوم علیشاه » ) هر دو مُدّعی ی جانشینی ی پیرِ قبلی بوده اند و اخیراً نیز کسی به نامِ ( بحرعلیشاهِ طهرانی ) توسّطِ یکی ‏از مقاماتِ برجسته به جانشینی ی جنابِ میرمصباحِ معصوم علیشاه معرّفی شده ، و این میرمصباح خود را جانشینِ بلافصلِ ‏حضرتِ « خیر الحاج میرمُطَهَّر علیشاه » معرّفی کرده بوده است و چون که این موارد به طورِ عَمْدْ به سیاست کشانده شده است ، ‏بیش از این جایز نمی دانیم که درباره اش سخنی گفته شود و فقط می دانیم و یقین داریم که : هرگز خورشیدِ حقیقت در پُشتِ ‏ابرهای تیره و تاریکِ شیطنت و سیاست پنهان نخواهد ماند‎.

*******

‎نویسنده و گردآورنده : « محمّدعلی حکیم‎ »

Sarzamine Aryan - سرزمین آریان © 2016