مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری ، سنای ، نظامی ، عراقی ، مولوی ودیگران

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم.الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم.الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد.الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است.الهی! اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت، بهشتی دیگر باید آسایش او راالهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد.الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است.الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی.الهی! اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی. ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی. چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی.

 

الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم.الهی! ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود.الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن. پادشاها گریخته بودیم تو خواندی، ترسان بودیم بر خوان “لاتقنطوا …” تو نشاندی.الهی! بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم.الهی! اگر دوستی نکردیم، دشمنی هم نکردیم. اگر چه بر گناه مصریم بر یگانگی حضرت تو مقریم.الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم.الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن.الهی! تقوایی ده که از دنیا ببریم، روحی ده که از عقبی برخوریم. یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده تا صعوه حرص ما باز نشود.الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم. دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم.الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم.الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم.الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم. بر راه دار تا سرگردان نشویم.الهی! بیاموز تا سر دین بدانیم. برفروز تا در تاریکی نمانیم. تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. توفیق ده تا خنگ طمع نرانیم. تو نواز که دیگران ندانند، تو ساز که دیگران نتوانند. همه را از خودپرستی رهایی ده. مه را به خود آشنایی ده. همه را از مکر شیطان نگاهدار. همه را از کید نفس آگاه دار.الهی! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز.الهی! گریخته بودم تو خواندی. ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.الهی! به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار که بد پریشانیم.الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب.الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست.الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را …

 

 

نيايش عارفان”خواجه عبدالله انصاري

 

الهي قبله عارفان خورشید روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجد

اقصی دلها حریم کوی تو است، نظری به سوی ما فرما که نظر ما بسوی تو است.

الهی روی بنما تا در روی کسی ننگریم و دری بگشای تا بر در کس نگذریم،

الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح و سلام

او در وقت صباح مومنان را صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بلا نشینان

را کشتی نوح، عذر های ما بپذیر  و بر عیب ما مگیر .

 

فرازی از نهج البلاغه حضرت علی (ع)

 

جهان منزلگاهی است که جز در خودش [ و به وسيله بهره برداری صحيح از آن ] سالم نتوان ماند

و با کارهائی که مخصوص دنيا است از آن نجات نتوان يافت مردم بوسيله دنيا آزمايش مي

شوند بنابراين هر چيز از دنيا را به خاطر دنيا بدست آورند از کفشان مي رود و حساب آن را بايد

پس بدهند و اما آنچه را که از دنيا برای غير اين جهان تهيه کرده اند به آن خواهند رسيد و با

آن خواهند بود  دنيا در نظر خردمندان همچون سايه ای است که هنوز گسترده نشده کوتاه

مي گردد و هنوز فزونی نيافته نقصان مي پذيرد .

 

مناجات “خواجه عبدالله انصاری

الهی بر این بساط پیاده ایم

رخ به هر که آوریم اسب جفا بر ما می تازد

زان که فرزین طاعت همه کج رو است

الهی در آن ساعت که در شهمات اجل  درمانده باشیم

از دیو پیل صورت ما را در امان خود نگه دار

 

برچسب‌ها: مناجات, خواجه عبدالله انصاری, جلوه های نیایش

 

نیایش”خردنامه نظامی

خدایا   توئی    بنده    را   دستگیر

بود   بنده    را    از     خدا    ناگزیر

توئی   خالق    بوده     و     بودنی

ببخشای   بر     خاک     بخشودنی

به   بخشایش   خویش   یاریم   ده

ز   غوغای    خود    رستگاریم    ده

تورا خواهم از هر مرادی  که  هست

که آید به  تو   هر   مرادی  به دست

دلی   را   که   از  خود نکردی گمش

نه  از  چرخ   ترسد   نه   از  انجمش

چو تو هستی از چرخ و انجم چه باک

چو هست آسمان بر زمین  ریز  خاک

جهانی چنین خوب  و  خرم  سرشت

حوالت   چرا   شد    بقا   بر   بهشت

 

 

ملکاذکرتوگویم”حکیم سنایی

ملکا ذکر تو  گویم که تو  پاکی  و  خدایی

نروم  جز به همان ره  کـه توام  راهنمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو  پویم

همه توحید توگویم  که به توحید  سزایی

 

تو رحیمی توحکیمی توعظیمی تو کریمی

تو     نمایندة   فضلی  تو  سزاوار    ثنایی

نتوان وصف تو  گفتن که تودر فهم نگنجی

نتوان شبه توجستن  که تو در وهم نیایی

نتوان  وصف تو گفتن که تودر فهم نگنجی

نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

لب و دندان  سنایی  همه توحید تو  گوید

مگر از   آتش  دوزخ  بودش  روی  رهایی

 

برای   دانلود   این   آهنگ اینجــــا  کلیک  کنید

 

نمونه بحرطویل” ابولقاسم حالت

تسبیح خداوند تعالی

دوستان، آمده ام باز، که این دفتر ممتاز، کنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را کنم آغاز به تسبیح خداوند تبارک و تعالی که غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است، نصیر است و رئوف است و کریم است، قدیر است و قدیم است. خدایی که بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شکم داده و نان داده، زآفات امان داده، کمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و اینها پی آن داده،‌که از شکر عطا و کرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و زهر درد نجوشیم و تکبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بکوشیم که تا از دل و جان شکر بگوییم عنایات خداوند مبین را.

 

مناجات ” ملا احمد نراقی

ای   خدا   بنگر   به   این بار گران                 ناقه ای    دارم   ضعیف    و   ناتوان

ای   خدا   این   ناتوان  ر ا رحمتی               رحمتی   تا هست  یا   رب  فرصتی

ای خدا از لطف و رحمت یک   نظر                سوی این افتاده ی بی   پا  و   سر

ای خدا ای   مرهم    جان     فگار                ای       امید     این   دل      امیدوار

دست  من  از  کار  خود  برداشتم               کار    خود    با    رحمتت   بگذاشتم

تیشه   بر  بیخ   سبب ها    آختم               هر   سبب   از   بیخ   و  بن انداختم

نی سبب می دانم و نی  واسطه                نی شناسم    باعث   و   نی رابطه

چون برآید  دست  قدرت ز  آستین               نی  سبب  ماند  نه  باعث نی معین

این سبب نبود،  خدایا  جز طلسم               قسمتی  نبود  دستم   را  غیر اسم

ای   خدا    ای  پادشاه   راستین                 دست  قدرت  را   برآر    از    آستین

آتش   اندر   خرمن   اسباب    زن                چاره ای   کن  بی سبب   در کار من

ای  امام  عهد  و  سلطان    زمان                ای   جهان  را  پادشاه   و    پاسبان

ای       امیر      کاروان     واپسین               ای   وجودت   لنگر   چرخ   و   زمین

یک نظر کن سوی  واپس  ماندگان               یک   نظر   دارند   از   تو        آرمان

 

 

 

مناجات نامه / خواجه عبدالله انصاری

الهی! هر که ترا شناخت و عَلَمِ مهر تو افراخت هرچه غیر از تو بود، بینداخت.

الهی! هر که ترا شناسد، کار او باریک و هر که ترا نشناسد، راه او تاریک. تو را

شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است.

الهی! بر من آراستی، خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم. الهی!

اگر طاعت بسی ندارم، در هر جهان جز تو کسی ندارم. الهی! تا به تو آشنا

شدم، از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم. نهان بودم و پیدا شدم.

الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و بر آنچه ندارد چه باید. کوشش بنده

چیست؟ کار خواست تو دارد، بجهد خویش نجات خویش کی تواند.

الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم. الهی!

خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری ترا پرستم و اگر نداری خود پرستم،

نومید مساز بگیر دستم.

الهی! در سر گریستنی دارم دراز، ندانم از حسرت گریم یا از ناز، گریستن از

 

 

ز دو دیده خون فشانم…” فخرالدین عراقی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت  شب جدایی

چه کنم؟ که هست  اینها  گل  خیر  آشنایی

 

همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که   رقیب   در   نیاید   به    بهانه‌ی     گدایی

 

مژه‌ها   و   چشم   یارم   به  نظر چنان  نماید

که    میان    سنبلستان   چر  د آهوی  ختایی

 

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به امید   آنکه  شاید  تو  به  چشم  من  درآیی

 

سر  برگ  گل ندارم، به  چه رو روم  به گلشن؟

که   شنیده‌ام  ز   گلها   همه   بوی   بی‌وفایی

 

به کدام مذهب این این به کدام ملت است این؟

که کشند  عاشقی  را،  که تو عاشقم  چرایی؟

 

به   طواف  کعبه  رفتم  به  حرم    رهم  ندادند

که  برون در  چه  کردی؟  که  درون  خانه  آیی؟

 

به    قمار خانه    رفتم، همه     پاکباز     دیدم

چو   به  صومعه   رسیدم    همه   زاهد   ریایی

 

در   دیر   می‌زدم   من،  که  یکی  ز در  در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که  تو  خاص از  آن مایی

 

 

نیایش” رضی الدین آرتیمانی

الهی  به     مستان    میخانه ات

به    عقل     آفرینان     دیوانه ات

 

به  مستان  افتاده   در  پای   خم

به  رندان  پیمانه     پیمای    خم

 

الهی  به  آنان  که  در     تو گمند

نهان  از  دل  و   دیده      مردمند

 

به خم  خانه     وحدتم    راه   ده

دل  زنده  و   جان      آگاه      ده

 

می  معنی   افرو ز و  صورت گداز

همه   گشته   معجون   ناز و نیاز

 

پریشان دماغیم  ساقی   کجاست

شرابی زشب مانده باقی کجاست

 

 

ستایش خدا” از “نظامی گنجوی

ای همت هستی زتو پیدا شده                  خاک ضعیف از تو توانا شده

زیرنشین      علمت      کاینات                   ما بتو قائم چو تو قائم بذات

هستی تو صورت پیوند     نی                     تو بکس و کس بتو مانند نی

آنچه    تغیر     نپذیرد    توئی                      وانکه نمردست و نمیرد توئی

ما همه فانی و بقا بس تراست                    ملک تعالی و تقدس  تراست

خاک به فرمان تو دارد سکون                        قبه خضرا تو   کنی   بیستون

جز تو فلک را خم چوگان که داد                     دیگ جسد را نمک جان که داد

چون   قدمت بانک بر ابلق زند                      جز تو که یارد   که  اناالحق زند

رفتی   اگر   نامدی   آرام   تو                       طاقت عشق از کشش نام تو

تا کرمت  راه   جهان   برگرفت                     پشت زمین بار گران   برگرفت

گرنه زپشت کرمت زاده   بود                       ناف  زمین  از شکم افتاده  بود

عقد پرستش زتو گیرد نظام                       جز بتو بر هست پرستش حرام

هر که نه گویای تو خاموش به                    هر    چه نه یاد  تو فراموش به

 

 

بشنو از نی…/مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

 

بشنو از نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

 

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

 

سرّ من از ناله‌ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

مناجات نامه خواجه عبالله انصاری

الهی! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش، در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دریایی نشستم كه آن را كران نیست. به جان من، دردی است كه آن را درمان نیست، دیده من بر چیزی آید كه وصف آن بر زبان نیست!

پیوسته دلم دم از رضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند

گر بر سر خاك من گیاهی روید از هر برگی بوی وفای تو زند

الهی! اگر خامم، پخته‌ام كن، و اگر پخته‌ام، سوخته‌ام كن.

الهی! مكش این چراغ افروخته را، و مسوزان این دل سوخته را، و مَدَر این پرده دوخته را، و مران این بنده آموخته را.

الهی از آن خوان كه از بهر خاصان نهادی، نصیب من بینوا كو

اگر می‌فروشی، بهایش كه داده و گر بی‌بها می‌دهی بخش ما كو؟

تو لاله سرخ و لؤلؤ مكنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی

تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بی‌بضاعت چونی؟

ای كریمی كه بخشنده عطایی، و ای حكیمی كه پوشنده خطایی، و ای صمدی كه از ادراك ما جدایی، و ای احدی كه در ذات و صفات بی‌همتایی، و ای قادری كه خدایی را سزایی، و ای خالقی كه گمراهان را، راهنمایی.

جان ما را، صفای خود ده، و دل ما را، هوای خود ده، و چشم ما را، ضیای خود ده، و ما را از فضل وكرم خود آن ده، كه آن به.

این بنده چه داند كه چه می‌باید جُست داننده تویی هر آنچه دانی آن ده

الهی! فرمودی كه در دنیا ـ بدان چشم كه در توانگران می‌نگرند ـ به درویشان و مسكینان نگرند.

الهی! تو كرمی و واولیتری، كه در آخرت بدان چشم كه در مطیعان نگری، در عاصیان نگری.

الهی! آفریدی رایگان، و روزی دادی رایگان؛ بیامرز رایگان، كه تو خدایی نه بازرگان.

 

 

نیایش های سعدی

به نام خدایی که جان آفرید                         سخن گفتن اندر زبان آفرید

خداوند بخشنده‌ی دستگیر                         کریم خطا بخش پوزش پذیر

عزیزی که هر کز درش سر بتافت                  به هر در که شد هیچ عزت نیافت

سر پادشاهان گردن فراز                            به درگاه او بر زمین نیاز

نه گردن کشان را بگیرد بفور                       نه عذرآوران را براند بجور

وگر خشم گیرد به کردار زشت                     چو بازآمدی ماجرا در نوشت

دو کونش یکی قطره در بحر علم                  گنه بیند و پرده پوشد بحلم

اگر با پدر جنگ جوید کسی                        پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش                چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بنده چابک نیاید به کار                         عزیزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفیقان نباشی شفیق                      بفرسنگ بگریزد از تو رفیق

وگر ترک خدمت کند لشکری                       شود شاه لشکرکش از وی بری

ولیکن خداوند بالا و پست                           به عصیان در زرق بر کس نبست

ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست                   چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست

وگر بر جفا پیشه بشتافتی                         که از دست قهرش امان یافتی؟

بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس                 غنی، ملکش از طاعت جن و انس

 

 

 

مناجات نامه / خواجه عبدالله انصاری

خدایا به هر صفت كه هستم، برخواست تو موقوفم، به هر نام كه مرا خوانند به بندگی تو معروفم. تا جان دارم، رخت از این كوی برندارم؛ هر كس كه تو آن اویی بهشت او را بنده است و آن كس كه تو در زندگانی او هستی، زنده جاوید است. خداوندا، گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان. زبان به یاد تو نازد و دل به مهر، و جان به اعیان. خدایا، اگر تو فضل كنی دیگران چون باد. خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید. شگفت آنكه جان من از تو

نمی آساید. الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ كه دلم حیران گشت و جان شیدا. تا كی در استتار و تجلی1 كی بُود آن تجلی جاودانی؟ خدایا چند خوانی و رانی؟ بگداختم در آرزوی روزی كه در آن روز تو مانی. تا كی افكنی و برگیری؟ این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟

الهی، این بوده و هست و بودنی. من به قدر و شأن تو نادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم. روز به روز بر زیانم، چون منی چون بوُد؟ چنانم. ازنگریستن در تاریكی به فغانم، كه خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم. چشم بر روی تو دارم كه تو مانی و من نمانم چون من كیست؟ اگر آن روز ببینم اگر ببینم به جان، فدای آنم.

 

 

نیایش “شرفنامه نظامی

خدايا جهان پادشايي تو راست        ز ما خدمت آيد، خدايي تو راست

تويي برترين دانش آموز پاك         ز دانش قلم رانده بر لوح خاك

تويي كافريدي ز يك قطره آب        گهر‌هاي روشن‌تر از آفتاب

جواهر تو بخشي دل سنگ را        تو در روي جوهر‌كشي رنگ را

چو فرخ بود روزي، از بامداد       همه مرد را نيكي آيد به ياد

بـه خـوبي نهد رسم بنـيادها           ز دولت به نيكي كند يادها

سر از كوي نيك‌اختري بر زند      به نيك اختري فال اختر زند

كسي كو در نيك‌نامي زند           در اين حلقه لاف غلامي زند،

به نيكي چنان پرورد نام خويش    كزو، نيك بايد سرانجام خويش

چه نيكو متاعي است كار آگهي    كزين نقد، عالم مبادا تهي

ز عالم كسي سر برآرد بلند،       كه در كار عالم بود هوشمند

به بازي نپيمايد ايـن راه را       نگه دارد از دزد، بنگاه را

جهان از پي شادي و دل‌خوشي است  نه از بهر بيداد و محنت‌كشي

چو دي رفت و فردا نيامد پديد    به شادي يك امشب ببايد بريد

چنان به كه امشب تماشا كنيم      چو فردا شود فكر فردا كنيم

چه بايد كه بر خود ستم داشتن   همه ساله خود را به غم داشتن؟

دمي را كه سرمايه‌ي زندگي است  به تلخي سپردن فرخندگي است

سخن تا نپرسند لب بسته دار   گهر نشكني، تيشه آهسته دار

نپرسيده هر كو سخن ياد كرد   همه گفته‌ي خويش بر باد كرد

سخن گفتن، آن‌گه بود سودمند    كز آن گفتن آوازه گردد بلند

چو در خورد گوينده نايد جواب   سخن ياوه كردن نباشد صواب

دهان را به مسمار بر دوختن     به از گفتن و گفته را سوختن

به هنگام سختي مشو نااميد       كز ابر سيه، بارد آب سپيد

در چاره‌سازي به خود در مبند   كه بسيار تلخي بود سودمند

نفس به كز اميد ياري دهد     كه ايزد خود اميدواري دهد

ازين آتشين‌خانه‌ي سخت‌جوش  كسي جان برد، كو بود سخت كوش

 

 

 

مناجات” امیر خسرو دهلوی

مناجات

خدایا چون به منشور الهی

رقم کردی سپیدی و سیاهی

ز باران عنایت گل سرشتی

برات مردمی بر وی نبشتی

مثال هستی ما هم ز اول

به توقیع کرم کردی مسجل

ز گنج بخششم هر چیز دادی

کلید گنج ایمان نیز دادی

چراغم را چو خود بخشیده‌ای نور

مکن بخشیدهٔ خود را ز من دور

 

 

شعر نو / مناجات ، شاهرودی

ای آفریدگار !

با یاری شعر سوی تو می آیم این زمان؛

تا سر كنم ترانه خود را

از بام روزگار

در آن زمان كه گردنه حرف، باز بود

لبهای شعر من

جز آستان رنج نبوسید هیچ گاه

هرگز نكرد نقش و نگار یأس

دیوار آرزوی دراز مرا سیاه

 

آی افریدگار!

بگذار تا دوباره بكارم

سرزمین شعر

بذر امید را،

بگذار تا ز كوره برآرم

صبح سپیده را!

ای آفرریدگار

در سالهای پیش كه در رو به روی ما

دریا نشسته بود

من با سرود خویش

بسیار ساختم

زورق، برای مردم جویای آفتاب؛

اینك طناب دار ببافم من؟ ـ ای دریغ!

ای آفریدگار !

ما را ز گیر و دار نگهدار

از روی شهر، تیرگی كینه را بگیر،

وقتی كه می رود

چشمی به خواب ناز

آن جشم را زآفت كابوس حفظ كن

عشاق را سلامتی جاودان ببخش

آنها چو آب چشمه گوارا و روشنند،

آنها درون جنگل انبوه شعر من

دنبال مرغ گمشده ای پرسه می زنند

 

ای آفریدگار !

در این زمان كه رخنه بسیار، چشم را

پر كرده است قیر

خورشید در درون چشم

خورشید زندگانی خود را

پنهان نموده ایم .ـ

بگذار آنكه هست پس از ما درین دیار

داند كه بوده ایم!

 

ای آفریدگار !

در جام ما شراب تحمل

بسیارتر بریز!

ما رهرو طریقه كس جز تو نیستیم،

جز عشق و زندگی

در این دل كویر

ما را كسی به جستجوی ره نخوانده است .ـ

تو خود به هرچه می گذرد، خوب آگهی!

 

ای آفریدگار!

ما را كنار آنكه عزیز است پیش مان

پیوند قلبها ی بلا دیده نام ده

وز قلب مادری

مگذار شاخ سرو بلندی سواد شود

اشعار من

(این كشتزار عشق درو خورده مرا)

از دست من مگیر،

مگذار دیده ای

در پیشگاه تو

از دیدگاه روشن مردم جدا شود، ـ

ای افریدگار !

مگذار …..

 

در ستایش خدا/ خرد نامه نظامی

خرد هر کجا گنجی آرد پدید

ز نام خدا سازد آنرا کلید

خدای خرد بخش بخرد نواز

همان ناخردمند را چاره ساز

رهائی ده بستگان سخن

توانا کن ناتوانان کن

نهان آشکارا درون و برون

خرد را به درگاه او رهنمون

برارندهٔ سقف این بارگاه

نگارنده نقش این کارگاه

ز دانستنش عقل را ناگزیر

بزرگی و دانائیش دلپذیر

به حکم آشکارا به حکمت نهفت

ستاینده حیران ازو وقت گفت

سزای پرستش پرستنده را

تولا بدو مرده و زنده را

ورای همه بوده‌ای بود او

همه رشته‌ای گوهر آمود او

یکی کز دوئی حضرتش هست پاک

نه از آب و آتش نه از باد و خاک

همه آفریدست در هفت پوست

بدو آفرین کافریننده اوست

همه بود را هست ازو ناگزیر

به بود کس او نیست نسبت پذیر

بدو هیچ پوینده را راه نیست

خردمند ازین حکمت آگاه نیست

گرت مذهب این شد که بالا بود

ز تعظیم او زیر تنها بود

وگر ذات او زیر گوئی که هست

خدا را نخواند کسی زیردست

 

 

 

نیایش/ عطار

خالقا!  بیچاره ی    راهم   تو    را                 همچو موری لنگ در چاهم تو را

من  نمی دانم  که از اهل چه ام؟               یا کدامم؟ از کجایم؟  یا  که ام؟

بی کسی بی دولتی بی حاصلی              بینوایی ، بیقراری  ،     همدلی

در    رهی  تنگم     گرفتار   آمده              روی  بر   دیوار    پندار      آمده

بر من بیچاره   این  در بر گشای               وین  ز ره   افتاده  را  راهی نمای

 

 

مقدمه کتاب فرهاد وشیرین / وحشی بافقی

الهی سینه‌ای ده آتش افروز

در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست

دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پردود

زبانم کن به گفتن آتش آلود

کرامت کن درونی درد پرورد

دلی در وی درون درد و برون درد

به سوزی ده کلامم را روایی

کز آن گرمی کند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه

زبانم را بیانی آتشین ده

سخن کز سوز دل تابی ندارد

چکد گر آب ازو، آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور

چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده‌ام را

فروزان کن چراغ مرده‌ام را

ندارد راه فکرم روشنایی

ز لطفت پرتوی دارم گدایی

اگر لطف تو نبود پرتو انداز

کجا فکر و کجا گنجینهٔ راز

ز گنج راز در هر کنج سینه

نهاده خازن تو سد دفینه

ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج

پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

چودر هر کنج، سد گنجینه داری

نمی‌خواهم که نومیدم گذاری

به راه این امید پیچ در پیچ

مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ

 

 

 

فرازی از صحیفه سجادیه”ستايش خداي ـ عزّوجل ـ

 

ستايش براي خداست؛ آن نخستينِ بي‌آغاز و آن واپسينِ بي‌انجام.

 

او كه ديده‌ي بينندگان از ديدنش فرو مانَد، و انديشه‌ي وصف كنندگان ستودنش نتواند.

 

آفريدگان را به قدرت خود آفريد، و به خواستِ خويش بر آنان جامه‌ي هستي پوشيد.

 

آن‌گاه ايشان را به راهي كه مي‌خواست رهسپار كرد، و به جاده‌ي محبّت خود

 

روان گردانيد. آفريدگان نتواند از حدّي كه خدا برايشان مقرّر ساخته است،

 

قدمي پيش و پس بگذارند.

 

براي هر يك از آنان روزي‌ام معلوم و به اندازه قرار داده است؛ آن گونه كه هيچ

 

كس نتواند از آن كس كه خدا فراوان به او داده، چيزي بكاهد، و به آن كس كه

 

اندك به او بخشيده، چيزي بيفزايد.

 

سپس براي زندگي‌اش پاياني مشخص و زماني معيّن قرار داد كه با روزهاي

 

عمرش به سوي آن گام بر مي‌دارد، و با سال‌هاي روزگار خويش بدان نزديك

 

مي‌شود؛ تا چون واپسين گام‌ها را بردارد و عمرش به سرآيد، جان او را بستاند

 

و به سوي پاداش بسيار يا عذاب وحشت‌بار خود روان سازد، «تا آنان را كه بد

 

كرده‌اند، به سبب كردارشان، سزا دهد، و آنان را كه نيكي كرده‌اند، جزا بخشد»؛

 

و اين، نشانِ دادگري اوست. نام‌هاي او پاك و بي‌نقص است، و نعمت‌هايش بر

 

همه آشكار. «از آنچه مي‌كند، باز خواست نشود، در حالي كه آنان بازخواست شوند.»

 

ستايش براي خداست كه اگر در برابر آن همه نعمتِ پياپي كه بر بندگانش

 

فرستاد، ستايش خود را به ايشان نمي‌آموخت، از نعمت‌هايش بهره

 

مي‌جستند و او را سپاس نمي‌گفتند، و از روزي‌اش گشايش مي‌يافتند و

 

شكرانه‌ي آن را به جا نمي‌آوردند.

 

 

مناجات نامه خواجه عبالله انصاری

الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی.

الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟

الهی! هر روز كه برمی‌آید، ناكس‌ترم، و چنان كه پیش می‌روم، واپس‌ترم!

الهی! تو بساز كه دیگران ندانند، و تو نواز كه دیگران نتوانند.

الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون كه دانستم، نتوانستم.

الهی! بیزارم از آن طاعتی كه مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم كه مرا به عذر آورد.

الهی! دانایی ده كه از راه نیفتم، و بینایی ده كه در چاه نیفتم.

الهی! هر كه را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی، چه دادی؟!

 

الهی! اگر به «دعا» فرمان است، قلم رفته را چه درمان است؟

الهی! ابوجهل، از كعبه می‌آید! و ابراهیم از بتخانه! كار به عنایت بود، باقی بهانه.

الهی! هر كه را خواهی برافتند، گویی با دوستان تو درافتد.

الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی كه بنده به چه محتاج است.

با صنع تو هر مورچه رازی دارد با شوق تو هر سوخته نازی دارد

ای خالق ذوالجلال نومید مكن آن را كه به درگهت نیازی دارد.

 

نیایش

پروردگارا! با آب توبه ، چهره ی عصیان مان را بشوی.

 

چشم اخلاق مان راباآب آبروی بیارای.

 

زمزم اشک در چشمه ی چشممان بجوشان

 

وتن وتوانمان را درتب وتاب عشق خود بسوزان .

 

 

فرازی از سخنان امام علی (ع) درنهج البلاغه

دنیا از نگاه امام علی ( ع)

اى بندگان خدا ، شما را سفارش می كنم كه دنيا را واگذاريد زيرا او شما را واخواهد گذاشت هر چند    دورى او را دوست نداشته باشيد و پيكرهايتان را خواهد پوساند اگر چه بخواهيد هميشه تازه بمانيد ، شما بمانند مسافرى هستيد كه راهى را می ‏پيمائيد و گمان مي بريد كه بپايانش ميرسيد و مقصدىرا در مييابيد ولى در همين تلاش هستيد كه ناگهان مرگ را درمی ‏يابيد پس به پيروزيها و نازشهاىدنيائى دل نبنديد و به زيورها و بهره‏ هايش شادمان نباشيد و از گرفتاريها و ناگواريهايش بزارى و لابه نيفتيد ، زيرا چيرگى و بالندگيش پايان مى‏يابد و زيبائى و نعمتش پايدار نمی ماند و سختى و دردهايش هميشگى نيست هر روزگارى در اين دنيا گذرا و هر زنده‏اى در آن ناپايدار است ، آيا آثار گذشتگان براىشما پندى كوبنده نيست و سرنوشت پدرانتان بشما اندرز و عبرتى و بينشى نمى‏دهد ؟ اگر بينديشيدو خرد را بكار بريد آيا نميبينيد كه گذشتگان بازنگشتند و حاضران باقى نمى‏مانند ؟ آيا نمی ‏بينيد كه مردم دنيا شبانه ‏روزها را با حالتى گوناگون سپرى ميكنند ؟ برخى مي ميرند و بعضى بر آنها مي گريند وبعضى بيمارند و برخى از آنها عيادت مى‏كنند و عده‏اى در بستر مرگ جان ميدهند مردم در جستجوىدنيايند و مرگ بدنبال آنهاست ، مردم از سرنوشت خود بيخبرند ولى خدا از كارهاشان بي خبر نيست و آيندگان بدنبال گذشتگان ميروند آگاه باشيد و چون خواهيد بكار زشتى دست زنيد ، مرگ را كه ويرانگر لذتها و دركوبنده شهوت ها و براندازنده آرزوهاست بيادآريد و از خدا يارى جوئيد تا فرمانش را ببريد و نعمت‏هاى بي شمارش را سپاس گوئيد ) 1 در اينجا امام ،از دگرگونى دنيا سخن به ميان می ‏آورد ، پيروزى و شكست نعمت و نقمت ، تندرستى و بيمارى ، مرگ وحيات ، سختى و آسايش و اين فلسفه ماده و طبيعت است كه هميشه بيك حال نمى‏ماند و انسان نميتواند به جهان دگرگونه تكيه كند و بر اين استوانه گردان بماند ، پس بايد تكيه‏گاهى والا و پايدار ودگرگون‏ ناپذير براى خود بجويد و به معنويت گرايد و چون بر طبق قانون آفرينش هر عملى را عكس ‏العملى است و مرگ آغاز دوران واكنش‏ هاست بايد بياد مرگ باشد و از زشتكارى و تباهى بپرهيزد و ازخداوند توانا براى پاكى و درستى يارى بخواهد و بديگر نقش ، امام چهره واقعى دنيا را ترسيم مى‏كند و چنين ميفرمايد :

سرچشمه دنيا و رودبار خروشان آن تيره و گل‏ آلود است ، كوته بينان را بشگفتى مى‏آورد و آزمايش شدگان را به نيستى می ‏كشاند فريبنده‏اى گذراست ، كه نورش به خاموشى ميگرايد و ساي ه‏اش برچيده ميشود .

 

 

خواجه عبدالله انصاری

هرکه رارنج بیش گنج بیش

یکی چهل سال آموختُ چراغی نیفروخت.دیگری سخنی گفت ودل خلقی بسوخت.

اگردرآیی دربازاست واگرنیایی حق بی نیاز است.

خدارانه به عرش حاجت است نه کرسی .قصه تمام است دیگرچه پرسی؟

بیدارباش که کاروان برسرراه است.اگرتوبازپس مانی مراچه گناه است؟.

بامردم نااهل مبادم صحبت / کزمرگ بتر صحبت نااهل بود

دل درخلق مبندکه خسته شوی دل درحق بندکه رسته شوی اگرجان مادرسراین کاررود شاید که این کارماراجان افزاید .

حکایت از گذشته خطاست وشکایت ازدوست نه سزاست.

 

خواجه عبدالله انصاری

روز دولت آشنایان

الهی! نوردیده ی آشنایانی ُروز دولت عارفانی

لطیفا!چراغ دل مریدانی وانیس جان غریبانی

کریما!آسایش سینه ی محبانی ونهایت همت قاصدانی

مهربانا!حاضرنفس واجدانی وسبب دهشت والهانی نه به چیزی مانی تاگویم چنانی

آنی که خود گفتی وچنانکه گفتی آنی جان های جوانمردان را عیانی واز دیده ها امروز نهانی

اندر دل من بدین عیانی که تویی                    واز دیده ی من بدین نهانی که تویی

وصاف ترا وصف نداند کردن                              تو خود به صفات خود چنانی که تویی

 

یک متن کوتاه زیبای ادبی

اين جا سرشار از آرامش است. جايي است که مي توان در آن، مهرباني، سادگي، طراوت، اميد و زندگي را ديد. نگاهم از رقص آرام سبزه ها مي گذرد و به کلبه ي چوبي مي رسد، کلبه اي کاملا دور از هرگونه ظواهر و تجمّلات خانه هاي شهري؛ ساده، کوچک، زيبا و با محيط ساده و مهربان پيرامونش، کاملا صميمي. گويي اين کلبه نيز جزئي از طبيعت شده و به شکوه و زيبايي آن افزوده است

نور زيباي خورشيد همچون گردي طلايي روي سبزه هاي بلند پاشيده شده و به آن ها درخشندگي چشم نوازي بخشيده است. سبزه ها و علف هاي برّاق، دست نخورده، بلند و درهم اند و مانند گيسواني پرپشت به نظر مي آيند. لطافت و نرمي آنها آن قدر محسوس است که دلم مي خواهد در ميان آنها بپرم و نوازش آنها را که همراه نسيم تکان مي خورند، بر پوست تنم احساس کنم.

براي چند لحظه چشم هايم را مي بندم و در تصوّرم، خود را آن زن ساده ي روستايي مي بينم. وجودم، لبريز از شور مي شود. بوي طراوت و زندگي به مشام جانم مي رسد و دست هايم حرکت موج گونه ي سبزه هاي نرم و شاداب را حس مي کند!

اين جا سرشار از آرامش است. جايي است که مي توان در آن، مهرباني، سادگي، طراوت، اميد و زندگي را ديد.

نگاهم از رقص آرام سبزه ها مي گذرد و به کلبه ي چوبي مي رسد، کلبه اي کاملا دور از هرگونه ظواهر و تجمّلات خانه هاي شهري؛ ساده، کوچک، زيبا و با محيط ساده و مهربان پيرامونش، کاملا صميمي. گويي اين کلبه نيز جزئي از طبيعت شده و به شکوه و زيبايي آن افزوده است.

برفراز کلبه، آسمان آبي رنگ ديده مي شود با پاره ابرهاي نرم و سفيد که سبک و آرام حرکت مي کنند و محو مي شوند.

درختان نيز با قامتي بلند و ايستاده، بر همه ي پديده هاي پيرامون خود سلطه دارند. در سايه روشن زير درختان، چند غاز سپيد، سرها را بالا گرفته و به آواهاي پيرامون خود گوش فرا داده اند. اين جا در نگاه من، قطعه اي از بهشت است و من آن چنان در سادگي و زيبايي اش غرق شده ام که دلم نمي خواهد لحظه اي از آن دور شوم!

 

جلوه های نیایش

ثنا  و  حمد   بی پایان   خدا  را

که صنعش در وجود آورد ما را

الها  ،    قادرا  ،     پروردگارا

کریما ،   منعما  ،     آمرزگا را

خداوندا   تو  ایمان   و  شهادت

عطا دادی به فضل خویش ما را

خداوندا   بدان   تشریف   عزّت

که   دادی   انبیا  و   اولیا    را

بدان    مردان    میدان    عبادت

که بشکستند   شیطان  هوا  را

از احسان خداوندی عجب نیست

آنکه   ناپیداست    هرگز   کم   مباد

 

 

جلوه هاي نيايش در ادبيات, دعا, نيايش, نيايش هاي ادبي

آخرین جرعه این جام” فریدون مشیری”

آخرین جرعه این جام

 

همه میپرسند :

 

چیست در زمزمه مبهم آب ؟

 

چیست در همهمه دلکش برگ ؟

 

 

 

چیست در بازی آن ابر سپید ؟

 

روی این آبی آرام بلند ،

 

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

 

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

 

چیست در خنده جام ؟

 

که تو چندین ساعت

 

مات و مبهوت به آن می نگری ؟

 

نه به ابر ،

 

نه به آب ،

 

نه به برگ،

 

نه به این آبی آرام بلند،

 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،

 

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

 

من به این جمله نمی اندیشم !

 

من مناجات درختان را هنگام سحر ،

 

رقص عطر گل یخ را با باد ،

 

نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،

 

 

صحبت چلچله ها را با صبح ،

 

بغض پاینده هستی را در گندم زار ،

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،

 

همه را میشنوم ،

 

می بینم ،

 

من به این جمله نمی اندیشم

 

به تو می اندیشم ،

 

ای سراپا همه خوبی ،

 

تک و تنها به تو می اندیشم .

 

همه وقت ،

 

همه جا ،

 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ،

 

تو بدان این را تنها تو بدان .

 

تو بیا ،

 

تو بمان با من تنها تو بمان.

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !

 

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

 

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ،

 

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

 

تو بگیر،

 

تو ببند !

 

تو بخواه !

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

 

قصه ابر هوا را تو بخوان !

 

تو بمان با من تنها تو بمان !

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

 

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،

 

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

 

 

گرعشق نبودی وغم عشق نبودی/چندین سخن نغز که گفتی که شنودی/ورباد نبودی که سرزلف ربودی/رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی

 

Sarzamine Aryan - سرزمین آریان © 2016