ابوجهل

ابوجهل

 

ابوالحکم عمروبن هشام مخزومی مشهور به “ابوجهل” از اشراف قریش و مشرکان معروف مکه، او را از آن جهت که عناد و تعصب بی جا، بااسلام و پیغمبر داشت مسلمانان و پیامبر او را “ابوجهل” نامیدند. پدرش هشام بن مغیره، از بزرگان مکه و رئیس قبیله “بنی مخزوم” شاخه ای از قریش بود. مادرش “اسماء” دختر “مخربة بن جندل حنظلی” از قبیله «بنی تمیم» بود و بعدا اسلام آورد.
ابوجهل را به مادرش نیز منسوب کرده و “ابن حنظلیه” می گویند. فرزند او “عکرمه” نام داشت که به اسلام گروید و به او “عکرمة بن ابی جهل” می گفتند. ابوجهل، به تجارت مشغول و بسیار ثروتمند بود و مثل پدر و برادرش از بخشندگان قریش در زمان جاهلیت به شمار می رفت. او در جوانی میان اشراف مکه جایگاهی ویژه داشت و به خاطر کاردانی و سیاستمداریش، در 30 سالگی عضو «دارالندوه» شد، در صورتی که آن زمان، اعضای دارالندوه (به جز بنی قصی)، باید از چهل سال بیشتر داشته باشند. کلامش در «قریش» نافذ بود و نقش مهمی در ناکامی قبیله «اوس» در انعقاد پیمان دفاعی با قریش ایفا کرد.

ابوجهل و رسالت محمد (ص)
او بسیار دشمن رسول خدا و یارانش بود. از هیچ آزاری درباره آنها کوتاهی نمی کرد و هرگونه مکر و حیله را برای آنها به کار می برد و مسلمانان را نیز بسیار اذیت می کرد. با شروع رسالت پیامبر گرامی اسلام، وی به اقدامات بسیاری برای جلوگیری از اشاعه اسلام دست زد که همین اعمالش شأن نزول برخی از آیات در قرآن مجید می باشد. وی اسلام را درک کرده ولی نه تنها آن را نپذیرفت بلکه از سرسخت ترین دشمنان رسول خدا بود.

برخی از اقدامات او بعد از اسلام
1- او در قطع رابطه قریش با بنی هاشم که به شکست انجامید تلاش کرد.
2- مانع از حمایت ابولهب (عموی پیغمبر) از او، بعد از مرگ ابوطالب شد.
3- توطئه ناموفق قتل پیغمبر اکرم با مشارکت قبایل مختلف را طراحی کرد.
4- عیاش بن ابی ربیعه (برادر مادری او) که مسلمان شد و برای پیوستن به مهاجرین عازم مدینه بود از قبابه مکه، برگرداند و در مکه زندانی کرد.
5- سمیه، مادر عمار یاسر را در وقتی که در خصوص شکنجه و قتل شوهرش یاسر، به او پرخاش کرد، نیزه ای در قلب او فرو برد و او را کشت. معروف است که ابوجهل تصمیم گرفت تا خاندان یاسر را که از پیشقدمان در اسلام و بی پناه ترین افراد بودند، شکنجه کند لذا دستور داد تا آتش و تازیانه ای آماده کردند و سپس “یاسر و سمیه” پدر و مادر عمار را به آنجا کشان کشان بردند و آنقدر با نوک خنجر و آتش افروخته و تازیانه زدن، آنها را زجر داده و تکرار کردند تا اینکه آن دو نفر جان دادند.

ابوجهل بعد از هجرت پیغمبر
بعد از هجرت پیامبر به شهر مدینه و به دنبال تعرض مسلمانان به راه تجاری مکه و شام درگیری بین کفار قریش به سرکردگی “ابوجهل” و مسلمانان به سرپرستی حمزه و عده ای از مهاجرین در سال اول هجری پیش آمد. کاروان تجاری ابوجهل، با حمزه بن عبدالمطلب (عموی پیغمبر) و یارانش در منطقه سیف البحر روبرو شد ولی با وساطت دیگران و بدون خونریزی به مکه برگشت.
سال دوم هجری، کاروانی به سرپرستی “ابوسفیان” مورد تهدید مسلمانان قرار گرفت که “ابوجهل” با لشگری که خود ترتیب داد، برای حمایت از آن کاروان، از مکه خارج شد ولی به اصرار او لشکر مکه به طرف چاه های «بدر» حرکت کرد زیرا وی غیر از ریاست طلبی، می خواست اقتدار قریش را هم بر مسلمانان و هم بر تمام کسانی که قادر به مخاطره انداختن کاروان های قریش بودند، ثابت کند.

مرگ ابوجهل
ابوجهل در جنگ بدر (جنگی که بین کفار قریش و مسلمانان ) روی داد به همراه عده ای دیگر از بزرگان قریش به هلاکت رسید. قاتلان او “معاذبن عمرو” اولین کسی که به او ضربه محکمی در ناحیه ساق پا زد و بعد “معوذبن عفراء” او را از پا درآورد. نقل است که زمانی که جنگ بدر تمام شد رسول خدا در بین کشته های کفار چشمش به جسد ابوجهل افتاد، فرمود: سرکشی و طغیان این مرد از “فرعون” هم بیشتر بود زیرا فرعون هنگامی که به هلاکت خود یقین کرد به خدا ایمان آورد ولی او تا دم مرگ از (لات و عزی) بت های خودش یاد می کرد. (بحارالانوار، مجلدات18، 11، 19 و اعلام زرکلی)
پس از جنگ بدر به دستور پیامبر کشته شدگان کفار را در میان چاه ریختند. حضرت آنها را یک به یک صدا زد و گفت: عتبه، شیبه، ابوجهل و… آیا آنچه را که پروردگار شما وعده داده بود حق و پا برجا یافتید؟ و بعد فرمود: چه بستگان بدی برای پیغمبر بودید، مرا تکذیب کردید و مرا از زادگاهم بیرون کردید و با من به جنگ برخاستید و دیگران مرا کمک کردند.

منـابـع

دائرة المعارف بزرگ اسلامی

سیدهاشم رسولی محلاتی- زندگانی حضرت محمد

جعفر سبحانی- فروغ ابدیت

 

………………………………………………………………………………………………..

 

حکایت ابن مسعود و ابوجهل در جنگ بدر

در مکه معظمه که عدد مسلمین کم بود سوره «الرحمن» نازل شد. پیغمبر اکرم رو به آن چند نفر مسلمان فرمود: «کدامتان حاضرید بروید این سوره را بر مشرکین بخوانید؟» امیرالمؤمنین نبود، ابن مسعود گفت: «من حاضرم» و عبدالله بن مسعود از مسلمانهای پاکدامن بلکه قبول کننده ولایت و شیعه علی است. بنده خدا کوچک و ضعیف الجثه بود. مسخره اش می کردند. رسول خدا می دانست که بالاخره ابن مسعود طاقت ندارد، فرمود: «بنشین! کدامتان هستید این سوره «الرحمن» را ببرید و بر مشرکین بخوانید؟».
باز ابن مسعود گفت: «من».
مرتبه سوم رسول خدا قبول کرد. ابن مسعود آمد در مسجد، ابوجهل و دیگران هم نشسته اند. با رشادت شروع به خواندن کرد. ابوجهل معطلش نکرد و فقط یک سیلی به این بیچاره زد، صورت و گوشش زخم شد و خون جاری گردید و به سختی به زمین افتاد. بعد از ساعتی که به حال آمد، بلندش کردند و با این منظره رقت بار پیش رسول خدا آوردند.
فرمود: «چطور شده؟»
گفت: «ابوجهل یک سیلی زد این طور سرم آمد»
رسول خدا فرمود: «من گفتم تو نرو؛ چون طاقت نداری؛ ولی بالاخره این جا جبرئیل تبسمی کرد و سرش را نفرمود تا آخر کار «الی الله تصیر الأمور؛ كه [همه] كارها به خدا بازمى‏ گردد.» (شوری/ 53) «و إلی الله عقبه الأمور؛ فرجام كارها به سوى خداست.» (لقمان /22)
آخرش چه وقت بود؟ ظاهرا در سنه دو هجری یا کمتر، در مدینه منوره در وقتی که لشکر ابوسفیان و ابوجهل حمله کردند و در بدر با مسلمین جنگیدند و فتح با مسلمین شد. مسلمین عده ای از آنها را کشتند و هفتاد نفر را اسیر کردند. در این جبهه جنگ از کسانی هم که کشته شد «ابوجهل» بود. پیغمبر خدا دید ابن مسعود نشسته نمی تواند برود جبهه جنگ؛ چون کوچک و ضعیف بود، فرمود:
«ابن مسعود! کاری می گویم بکن. خیلی کار شیرینی است.» رسول خدا یادش داد فرمود: «شمشیری بردار برو در میدان جنگ، هر کافری را که دیدی افتاده، زخم کاری خورده، مردنی است سرش را ببر.»
ابن مسعود هم اطاعت کرد. شمشیر را برداشت آمد در جبهه جنگ. همین طور تماشا می کرد ببیند کجا کافری افتاده برود سرش را ببرد که زحمتی هم نداشته باشد، یک دفعه چشمش به ابوجهل افتاد، دید همان ابوجهل کذایی افتاده، زخم کاری هم خورده لکن؛ خر و پفی می کند.
ابن مسعود از صدایش ترسید که اگر برود سرش را ببرد شاید حرکتی بکند و ابن مسعود را از بین ببرد. از همان دورها نیزه ای که دستش بود دراز کرد سر نیزه را گذاشت در گلویش فشار داد، دید نمی تواند تکان بخورد، کاملا مناسب سر بریدنش است، نزدیک آمد دید کارش خلاص است، فقط منتظر است که ابن مسعود با کمال آسانی سرش را ببرد. ابن مسعود چقدر کوچک بوده و چقدر ابوجهل بزرگ بوده که می گویند: «به سختی رفت بالا روی سینه اش نشست.» مردک یه مرتبه چشمش را باز کرد زبانش را بیرون آورد، گفت: «ای بچه چوپان! (این مردک نفس آخرش هم دارد چه کبری به خرج می دهد) از جای سختی بالا رفتی!»
جناب ابن مسعود هم فرمود: «آمده ام برای این که خلاصت کنم.»
گفت: «حالا که مرا کشتی و رفتی به صاحبت بگو ای محمد! من حالا که می خواهم بمیرم، از تو کسی نزد من بدتر نیست، من دشمن ترین خلق با تو هستم.»
بعد وقتی که به رسول خدا گفت، رسول خدا (ص) فرمود: «او بدتر از فرعون است؛ فرعون وقتی خواست غرق بشود گفت ایمان آوردم، ولی این بدبخت مرگ را می بیند، کفرش بیشتر می شود.
بعد ابوجهل نگاه کرد دید این کارد گاوکشی که دست ابن مسعود است؛ هم کاردش کند و زوری هم ندارد کله گنده این مردک را ببرد، فهمید که با شکنجه سرش بریده می شود، گفت: «ابن مسعود کاردت مناسب سر من نیست بینداز دور، با شمشیر خودم سر من را باید ببری.»
ابن مسعود هم شمشیر خودش را برداشت که هم تیز و هم زود این سر را خلاص می کند. اجمالا سر را برید از سینه اش پایین آمد. حالا فتح کرده می خواهد سر ابوجهل را ببرد، و زورش نمی رسد، ناچار شد رفت کارد گاوکشی خودش را آورد و گوشش را سوراخ کرد، بندی پیدا کرد در گوشش کشید، آن وقت طناب را گرفته و کشید تا آورد جلوی رسول خدا (ص). وقتی آورد، رسول خدا تبسمی کرد فرمود: «یادت می آید آن روزی که همین ابوجهل سیلی به تو زد، گوشت را خون آلود کرد، حالا تو هم امروز خوب گوشش را زخم کردی.»

منـابـع

سید عبدالحسین دستغیب- معارفی از قرآن- صفحه 136-138

……………………………………………………………………………………………….

 

غزوه بدر ثانی (ابوجهل)

 

در غزوه بدر، ابوجهل مدام توصیه می کرد که بیشتر اسیر بگیرند تا بعد از آن به آنان نشان دهند بخاطر جدا شدن از دین پدران خویش که بر سرشان آمده است، اما خواهیم دید که مسلمانان گرچه چنین نکردند و مورد سرزنش قرار گرفتند ولی مکلف بودند در حین جنگ کسی را به اسارت نگیرند. به هر ترتیب جنگ عمومی آغاز شد و سپاهیان از دو طرف با یکدیگر گلاویز شدند. کسان خاصی از مسلمانان در پی قتل مشرکان شناخته شده ای بودند، این بدان دلیل بود که افراد مزبور از چهره های برجسته قریش بوده و در آزار مسلمانان نقش فعالی داشتند از جمله ی این سران، امیه ابن خلف بود که آغاز جنگ در کمین او بود و پیوسته می گفت: «امیه را رها نکنید که او سر دسته ی کفر است»، در این میانعبدالرحمن ابن عوف که سابقه دوستی با امیه ابن خلف داشت ناگهان چشمش به امیه افتاد که متحیر دست پسرش «علی ابن امیه» را گرفته و ایستاده است؛ امیه نیز عبدالرحمن را دید و از وی خواست تا پیش از آنکه به دست سربازان اسلام کشته شود عبدالرحمن او را به اسیری خود درآورد تا به این ترتیب موقتا جان خود و پسرش را حفظ کرده و بعدا با پرداخت فدیه و پول خود را آزاد کند. عبدالرحمن قبول کرده و او را به اسارت خود درآود اما در این میان چشم بلال به او افتاده و پیش آمده و گفت: «این مرد ریشه ی کفر است! این امیه ابن خلف است! من روی رستگاری را نبینم اگر بگذارم او نجات یابد»! بلال حمله کرد و قصد جان امیه را نمود و هرچه عبدالرحمن فریاد زد که این دو اسیر من هستند گوش نداد و با صدای بلند فریاد زد: «ای یاران خدا بیائید… بیائید که ریشه ی کفر اینجاست. بیائید که امیه ابن خلف اینجاست». در این وقت مسلمانان به دنبال صدای بلال آمده و امیه و پسرش را با ضربات متعدد شمشیر قطعه قطعه کردند.

درخشش علی (ع) در نبرد بدر:
در میان مسلمانان چند نفر از قدرت بالایی برخوردار بودند. از جمله ایشان حمزه ابن عبدالمطلب و علی ابن ابی طالب و ابودجانه بودند. بنا به نقل بلاذری تعداد نوزده نفر از کشته گان قریش تنها به دست امیرالمومنین علی (ع) کشته شدند.

همراهی ملائکه:
علاوه بر قرآن کریم (آیه ی 9 و 10 و 11 سوره ی انفال) که خود بالاترین سند است، اخبار متعددی وجود دارد که از همراهی ملائکه با مسلمانان در جنگ بدر حکایت می کند. بعدها بسیاری از مسلمین تایید کردند که در جریان جنگ شاهد نبرد ملائکه با مشرکان بوده اند. و واقدی در مغازیج 1 ص 57 خطبه ای از امام علی (ع) نقل می کند که در آن به حضور ملائکه در جنگ بدر اشاره شد و این موضوع در آن خطبه تشریح شده است.

درخواستی از سوی رسول خدا (ص):
رسول خدا (ص) پیش از جنگ از مسلمانان خواستند تا از کشتن افرادی که به نحوی در رخدادهای مکه به او کمک کرده اند و یا به اجبار به جنگ بدر آمده اند صرف نظر شد. بطور مثال بنی هاشم در شما این افراد بودند و به اجبار در غزوه بدر حضور یافته بودند. یکی دیگر از این افرادابوالبختری نبود که زمانی مانع از آزار رسول الله (ص) شده بود با این حال گویا قاتل وی او را نشناخته و به قتل رسانه بودش. همچنین پیامبر اکرم (ص) از قتل «حارث ابن عمر ابن نوفل» نهی فرموده بود، چون وی به اکراه در جنگ حاضر شده بود اما او نیز ظاهرا به اشتباه کشته شد.

خبر کشته شدن ابوجهل:
یکی از سران کفر که کشته شدن وی بسیار برای پیامبر اکرم (ص) مسرت بخش می نمود ابوجهل فرمانده ی سپاه قریش بود. رسول خدا (ص) از همان ابتدا در انتظار خبر قتل وی بوده و زمانی که این خبر را به او دادند فرمود: «این خبر از داشتن شتران سرخ موی برای من نیکوتر است». قتل ابوجهل که پیامبر (ص) او را «فرعون امت» و «راس ائمه الکفر» نامیده بود، به قدری اهمیت داشت که رسول اکرم (ص) پس از کشته شدنش فرمود: «خدایا وعده ی خود را محقق ساختی و آن عنایت خاصت را شامل حال ما نمودی».
ماجرای کشته شدن ابوجهل از زبان معاذ ابن عمرو ابن جموح چنین است: «من در آن روز شنیده بودم ابوجهل در میان لشکریان قریش است و در کمین او بودم تا ناگهان او را مشاهده کردم که در میان جمعی به این طرف و آن طرف می رود و مردم را برای جنگ تحریک می کند و شنیدم که مردم می گفتند: «کسی را به ابوجهل دسترسی نیست»، اما من تصمیم گرفتم او را بکشم و منتظر فرصتی بودم تا بالاخره این فرصت را به دست آوردم وخود را به او رسانده شمشیر محکمی به ساق پایش زدم که از وسط دو نیم شد و همانند هسته خرمایی که در وقت کوبیدن از زیر چوب می جهد آن قسمت قطع شده به یک سو پرید. عکرمه فرزند ابوجهل که از دور این جریان را می دید به من حمله ور شد و شمشیری بر بازوی من زد که دستم به پوست آویزان شد اما من اهمیی نداده با دست دیگر به جنگ ادامه دادم تا وقتی که دیدم این دست آویزان، جز مزاحمت نتیجه ی دیگری برای من ندارد، به کناری آمده و انگشتان ان را زیر پایم گذارده و بدنم را با شدت به عقب کشیدم و در نتیجه آن دست قطع شد و آنرا به کناری انداخته به دنبال جنگ و کار خود رفتم».
ظاهرا آنچنان که تاریخ نگاران نوشته اند پس از ضربه معاذ ابوجهل که سوار بر اسب بود پیاده شد و دیگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و همراهان را نیز فرار کرده او را تنها گذاردند و یکی از مسلمانان به نام «معوذ ابن عفراء» شمشیر دیگری به او زد و ابوجهل افتاد و نیمه جانی داشت که معوذ از کنار او گذشت و رهایش کرد تا جان دهد اما او سخت جان تر از آنی بود که معوذ گمان می کرد.

پیروزی مسلمانان:
با کشته شدن سران قریش و یدگر افراد این قبیله که مجموعا هفتاد نفر می شدند و با اسارت درآمدن حدود هفتاد نفر، سپاه مکه دیگر توان مقاومت نداشت فلذا متفرق گردید. در واقع جنگ بدر حدود یک نیمروز بیشتر طول نکشید و به سرعت به نفع مسلمین پایان یافت و لشکر قریش در بیابانهای اطراف پراکنده شده و شماری از ایشان با تعقیب مسلمانان پابه فرار گذاشتند. گفتنی است که از مسلمانان نیز چهارده تن به شهادت رسیده و با شهادت خود نهال اسلام را مستحکم تر نمود و بنیان کفر و طاغوت را تضعیف کردند این روز آنقدر پراهمیت و با شکوه بود که رسول گرامی اسلام (ص) در وصف آن فرمود: «آنقدر که شیطان در این روز حقیر و کوچک و خوار شد در هیچ موقع دیگری چنین نشده بود» و فرمود: «بدر نخستین غزوه ای بود که خداوند مسلمانان را در آن عزت بخشیده و مشرکین را ذلیل کرد».

ادامه ی ماجرای ابوجهل:
پس از آنکه سروصدای جنگ خوابید رسول اکرم (ص) دستور داد ابوجهل را در میان کشتگان بیابند. عبدالله ابن مسعود که از اول دل پری از ابوجهل داشت و آزار زیادی از او دیده بود به دنبال این کار رفت و او را در میان کشتگان یافت و دید هنوز رمقی در بدن دارد. عبدالله پای خود را زیر گلوی ابوجهل گذاشته و فشاری داد و به او گفت: «ای دشمن خدا، دیدی چگونه خداوند تو را خوار و زبون کرد!» ابوجهل در کمال پررویی گفت: «چگونه خوارم کرد؟ کشته شدن برای مردی مانند من که به دست قوم خود کشته می شود خواری و ننگ نیست» سپس پرسید: «راستی بگو بالاخره پیروزی در جنگ نصیب کدام یک از طرفین شد؟» گفت: «نصیب خدا و رسول او گردید، و به دنبال آن سر از تنش جدا کرده و به نزد رسول خدا آورد و حضرت نیز خداوند متعال را سپاس گفت.

منـابـع

رسول جعفریان- سیره‌ی رسول خدا

سید هاشم رسولی محلاتی- زندگانی حضرت محمد (ص)

محمدهادی یوسفی غروی- موسوعه التاریخ الاسلامی- جلد 2

سید جعفرمرتضی عاملی- الصحیح من سیره‌النبی الاعظم (ص)- جلد 5

……………………………………………………………………………………………………..

 

کشته شدن ابوجهل

در مجمع البیان آمده است: جماعتى از مفسرین مانند ابن عباس و غیر او گفته اند: جبرئیل در روز بدر به رسول خدا عرض کرد، مشتى خاک بگیر و به طرف دشمن بپاش، رسول خدا (ص) وقتى دو لشکر روبرو شدند به على (ع) فرمود: «یک مشت سنگ ریزه از این وادى به من بده.» على (ع) از بیابان مشتى ریگ خاک آلود برداشته به آن جناب داد، حضرت آن را به طرف مشرکین پاشید و گفت: «شاهت الوجوه؛ زشت باد این روى ها.» و هیچ مشرکى نماند مگر اینکه از آن مشت خاک ذره اى به حلق، بینى و چشمش فرو رفت و مؤمنین حمله آورده و از ایشان کشتند و اسیر کردند، و همین مشت خاک سبب هزیمت لشکر کفار شد.
مورخ نامبرده سپس اضافه مى کند که هزیمت قریش در هنگام ظهر بود، رسول خدا (ص) آن روز را تا به آخر، در بدر ماند و عبدالله بن کعب را فرمود تا غنیمت ها را تحویل گرفته و به مدینه حمل کند، و چند نفر از اصحاب خود را فرمود تا او را کمک کنند، آن گاه نماز عصر را در آنجا خواند و حرکت کرد، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که به سرزمین “اثیل” رسید و در آنجا بیتوته فرمود، چون بعضى از اصحابش آسیب دیده بودند (البته جراحاتشان خیلى زیاد نبود) ذکوان بن عبد قیس را فرمود تا نیمه شب مسلمین را نگهبانى کند، نزدیکى هاى آخر شب بود که از آنجا حرکت کرد.
در تفسیر قمى در خبرى طولانى دارد ابى جهل (در جنگ بدر) از صف مشرکین بیرون آمد و در میان دو صف صدا زد «پروردگارا محمد از میان ما بیشتر از ما قطع رحم کرد، و براى ما دینى آورد که ما آن را نمى شناسیم پس او را در همین بامداد هلاک کن.» خداى تعالى هم آیه «إن تستفتحوا فقد جاءکم الفتح و إن تنتهوا فهو خیر لکم و إن تعودوا نعد و لن تغنی عنکم فئتکم شیئا و لو کثرت و أن الله مع المؤمنین؛ (اى مشركان) اگر شما پيروزى [حق] را م ى‏طلبيد اينك پيروزى به سراغ شما آمد [و اسلام پيروز شد] و اگر [از دشمنى] بازايستيد آن براى شما بهتر است و اگر [به جنگ] برگرديد ما هم بر مى ‏گرديم و [بدانيد] كه گروه شما هر چند زياد باشد هرگز از شما چيزى را دفع نتوانند كرد و خداست كه با مؤمنان است.» (انفال/ 19) را نازل کرد.
آن گاه رسول خدا (ص) مشتى ریگ برگرفت و به جانب آنان پاشید و فرمود: “شاهت الوجوه؛ زشت باد این روى ها” و خداوند بادهایى را مأمور کرد که بر روى کفار قریش مى کوبیدند، و به همین وسیله آنان را مجبور به هزیمت کرد. رسول خدا (ص) عرض کرد: «بارالها! فرعون این امت ابوجهل پسر هشام، جان به در نبرد.» آن گاه شمشیر در آنان گذاشت و هفتاد نفرشان را کشت و هفتاد نفر را اسیر گرفت.
عمرو بن جموح با وى روبرو شد و ضربتى بر ران او زد، ابوجهل هم ضربتى بر دست عمرو زد و دست او را از بازو جدا کرد، به طورى که به پوست آویزان شد، عمرو آن دست را زیر پاى خود قرار داد و خود بلند شد و دستش را از بدن خود جدا کرده انداخت. عبدالله بن مسعود مى گوید: «در این موقع گذار من به ابوجهل افتاد، دیدم که در خون خود مى غلطد، گفتم: حمد خداى را که ذلیلت کرد. ابوجهل سربلند کرد و گفت: خداوند برده برده زاده را ذلیل کرد واى بر تو بگو ببینم کدام طرف هزیمت کردند؟ گفتم خدا و رسول شما را هزیمت دادند، و من اینک تو را خواهم کشت، آن گاه پاى خود را روى گردنش گذاشتم تا کارش را بسازم، گفت: جاى ناهموارى بالا رفتى، اى گوسفندچران پست! اینقدر بدان که هیچ دردى کشنده تر از این نیست که در چنین روزى کشتن من به دست تو انجام شود، چرا یک نفر از دودمان عبدالمطلب و یا مردى از هم پیمانهاى ما مباشر قتل من نشد؟ من کلاهخودى را که بر سر داشت از سرش کنده و او را کشتم. و سر نحسش را نزد رسول خدا (ص) آورده عرض کردم: یا رسول الله بشارت که سر ابى جهل بن هشام را آوردم، حضرت سجده شکر کرد.»
در ارشاد مفید هست بعد از آنکه عده اى بر عاص بن سعید بن العاص حمله برده و کارى از پیش نبردند امیرالمؤمنین (ع) بر او حمله برد و از گرد راه به خاک هلاکتش در انداخت، از پى وى حنظله پسر ابوسفیان با آن جناب روبرو شد، حضرت او را هم کشت، بعد از او طعیمة بن عدى بیرون آمد او را هم کشت، و بعد از او نوفل بن خویلد را که از شیطانهاى قریش بود کشت، و هم چنان یکى را پس دیگرى کشت تا کشتگانش به عدد نصف همه کشتگان بدر که هفتاد نفر بودند رسید، یعنى تمامى لشکریان حاضر در جنگ با کمکى که سه هزار ملائکه به ایشان کردند همگى به اندازه آن مقدارى که على (ع) به تنهایى کشته بود از کفار کشته بودند.

منـابـع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏9 صفحه 36

 

 

Updated: سپتامبر 10, 2017 — 10:05 ب.ظ