شكافهاى اجتماعى

شكافهاى اجتماعى

در جامعه شناسى سياسى موضوع شكافهاى اجتماعى از محورى ترين مباحث در زمينه شناخت تعارضات جامعه به شمار مى رود. جامعه شناسان تلاش كرده اند تا دريابند كه صورت بندى نيروها و گروه هاى اجتماعى در يك جامعه محصول چه علل و عواملى است. يافته هاى تجربى در اين حوزه نشان مى دهد كه گروه بندى هاى اجتماعى و سياسى در عالم واقع وقتى تحقق ميآبد كه شكافهاى اجتماعى فعال وجود داشته باشد؛ زيرا اين شكافها بازتاب دهنده علايق و ارزش هاى متعارض در جامعه اند. ممكن است شكافهاى اجتماعى هر جامعه اى بسته به متغيرهاى تاريخى، جغرافيايى و … از همديگر تفاوت داشته باشند و يا با پارامترهاى يكديگر – يعنى شاخص طبقاتى، قومى، مذهبى و غيره – قابل توصيف و تحليل نباشند، اما وجه اشتراك آنها در امر بخش بخش ساختن جامعه و ايجاد مرز بندى هاى روشن ميان جمعيت نهفته است.١

شكافهاى اجتماعى دو نوع اند؛ يكى شكافهاى ساختارى و ديگرى شكافهاى تاريخى. شكافهاى ساختارى، شكافهايى هستند كه به مقتضاى برخى ويژگيهاى دگرگونى ناپذير و پايدار در جامعه ى انسانى پديد آمده اند و همواره وجود دارند؛ همانند تداوم تقسيم كار، تقسيم جنسى و سنى ميان زن و مرد، پير و جوان. پاره اى ديگر از شكافهاى اجتماعى حاصل سرنوشت تاريخى يك كشور هستند. ماهيت فعل و انفعالات و چگونگى برخوردها و كشمكش هاى تاريخى در پيدايش و صورت بندى اين شكافها در هر جامعه اى تعيين كننده اند. از نمونه هاى شكافهاى تاريخى، شكافهاى مذهبى و فرقه اى، شكاف ميان دين و دولت و شكافهاى قومى و زبانى بايد نام برد. هرگاه شكافهاى اجتماعى بر حسب علل و عوامل گوناگون يا شرايط خاصى بر روى هم انباشت شوند و يكديگر را تقويت كنند، شكافهاى متراكم ناميده مى شوند و اگر به سوى تضعيف يكديگر حركت كنند و همديگر را قطع كنند، شكافهاى متقاطع خوانده مى شوند.٢

 

افغانستان مانند خيلى از كشورهاى ديگر داراى تعدد گروه هاى قومى و مذهبى است.

روابط اين گروه ها با يكديگر بيشتر در نسبت با نظام سياسى و ماهيت سياست هاى دولت تجسم يافته است. به عبارت ديگر تشديد يا تضعيف شكافهاى اجتماعى، محصول سرشت نهاد دولت و چگونگى مديريت تعارضات فروملى از سوى آن مى باشد و بالعكس. لذا در اين كانتكست بررسى و تبيين متغير شكافهاى اجتماعى بدون سنجش متغير ساخت سياسى يا نهاد دولت ناممكن است، براى اين كه ميان اين دو متغير رابطه دو سويه و نيز همپوشان برقرار است كه همديگر را دچار قبض و بسط مى سازند.
نهاد دولت در افغانستان به علت اينكه ناشى از تصورات، باورها و ارزشهاى قومى است و متكى بر پيش فرضهاى هستى شناسانه قبيله اى، به متغير اصلى فعال سازى و تراكم شكافهاى اجتماعى مبدل شده و پتانسيل تقويت و توسعه بحرانها را در جامعه افزايش داده است.

اگر اين گزاره را به زبان روش شناختى قياسى ترجمه كنيم، اين خواهد شد كه به سبب عدم سنخيت و همخوانى ماهوى ميان ساخت اجتماعى و ساخت سياسى، رفتارهاى دولت منتج به رشد و توسعه شكافهاى اجتماعى شده و جامعه را به سراشيب تعارضات قومى و چند پارگيهاى فروملى مى برد. وجود رابطه ديالكتيكى ميان نظام سياسى و شكافهاى اجتماعى در افغانستان، از يكسو به تخريب پيش زمينه هاى گفتگوى ميان گروهى و افزايش سطح تنش هاى قومى انجاميده و از سويى به بازتوليد و تداوم بحران مشروعيت و كارآمدى در نهاد دولت منجر شده است. به تعبير ديگر، سنتز يا “هم نهاد” ديالكتيك دولت و شكافهاى اجتماعى، فقدان مشروعيت قانونى و مشروعيت جامعه شناختى در كشور مى باشد. معناى اين سخن اين است كه دولت به عنوان يك هستى قراردادى و نهاد حقوقى كه از دل سازوكارهاى مدنى و دموكراتيك بيرون ميآيد، به جاى تامين امنيت، توزيع عادلانه منابع، كالاها، خدمات و ارزشها كه وظايف و كارويژه اصلى آن را تشكيل مى دهد، سياست هايى را در عرصه فرهنگى و مديريت تضادهاى اجتماعى در پيش گيرد كه لزوماً با روح قانون اساسى و ماهيت ساختارى اش تعارض داشته و مالاً به سلب هر دو نوع مشروعيت مى انجامد. لذا به همان اندازه كه نقش دولت در تشديد و توسعه شكافهاى اجتماعى در افغانستان مؤثر بوده و است، به همان مقياس نقش شكافهاى اجتماعى در انحراف نهاد دولت نيز تعيين كننده است.

نویسنده : عبدالله پیمان

 

Updated: آگوست 27, 2017 — 11:09 ب.ظ