آزادی واندیشه در انسان مولانا

 

 

 

آزادی واندیشه در انسان مولانا

حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را بدون شک به عنوان یکی از بزرگترین سخن سرایان زبان فارسی دری می شناسیم که می توان ادعا کرد درونمایه آثارش سرشار از اندیشه هایی بلند و انسانی است؛ که از او چهره ای بلند بالا در تاریخ ادبیات، اندیشه و عرفان ما ساخته است و همواره او را یک سر و گردن بلند تر از دیگر شاعران از نگاه غنای اندیشه در می یابیم.

کسی با این خصوصیت بدیهی است که دیدی بسیار گسترده نسبت هستی دارد؛ دیدی که مرزهای زمان، مکان و زبان را شکستانده، از چوکات ملیت بیرون آمده، و تبدیل به چهره ای جهانی گردیده است. چهره ای که بعد از قرن ها از شرق تا غرب همهمه اش پیچیده و اندیشمندان بزرگ معاصر، با جستجو و تفحص در آثارش هر روز با دست آوردهایی تازه و شاداب تر مقاله ها می نویسند و کتاب ها چاپ می کنند.
داستانی که در باره جبر و اختیار در مثنوی حضرت مولانا وجود دارد قسمتی از مایه های اندیشه مولانا جلال الدین محمد بلخی را نسبت به انسان به خوبی نشان می دهد.
انسان به عنوان موجودی آزاد که اگر از دریچه دینی هم به سمت او نگاه کنیم خلیفه الله در روی زمین است.آزادی مهم ترین جوهری است که در ذات همه انسانها وجود دارد و یکی از شاخصه ها و ویژه گی های بارز آدم هاست. اگر سری به دنیای معاصر هم بزنیم بیشتر انقلاب هایی که صورت می گیرد و عده ای حاضر به قربانی کردن خویش می گردند برای همین عطیه مقدس و دوست داشتنی یعنی آزادی است. چیزی که آدم ها به یاری آن از هیئت ابزاری مجبور بیرون می آیند و به قول شاملوی بزرگ به اختیار بر می گزینند.

نگاهی به آثار بزرگان ادبیات فارسی نشان می دهد که توجه به آزادی انسان یکی از نکات محوری این آثار گرانبها است البته باید به یاد داشت که در بین بزرگان تاریخ ادبیات فارسی شاید نتوان کسی را یافت که علاوه برشاعری بزرگ اندیش مندی بزرگ نیز نباشد. آن هم اندیش مندانی که در واقع امر بیشتر بار مکتوب اندیشه های گذشته گان ما در آثار این بزرگان به یادگار مانده است. نام و آثار بزرگانی مانند عطار نیشابوری، سنائی غزنوی، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی، ابوالمعانی بیدل دهلوی و کسان دیگری از این دست در تاریخ ادبیات نشان از غنای اندیشه در این آثار است. آن هم اندیشه هایی متعالی و صافی که با گذشتن از فیلتر های فلسفه و عرفان به تحلیل و تفسیر هستی به شکل عام و انسان به شکل خاص پرداخته اند.

انسان به قول الکسیس کارل به عنوان موجودی ناشناخته همواره توجه اندیش مندان و متفکرین را به سوی خویش نگاه داشته است و طوری که بدیهی است این توجه منحصر به اندیشمندان فارسی زبان نیز نمی شود و مقوله ای است که تقریبا تمام کسانی که در حوزه علوم انسانی نظری عمیق تر داشته اند سری به این کوچه پر پیچ و خم، دور و دراز و رازناک زده اند. کوچه ای که کمتر رهگذری توانسته تصویری روشن از آن را برای مخاطبش ارائه کند و یا حتی خود به دریافت قانع کننده و دقیقی از آن دست یابد.

مسئله جبر و اختیار و این که آیا در واقع امر انسان به معنی واقعی کلمه موجودی مجبور است یا مختار از نکاتی است که در طول تاریخ فلسفه، اندیشمندان بزرگی را سر دچار آن می بینیم و در ادیان مختلف نیز از نکاتی است که بحث فراوانی را پیرامون خود به راه انداخته است و هر کس به گونه ای تلاش داشته تا به حل این نکته با توجه به بعضی از مسائل دیگر که در این امر دخیل می نمایند بپردازد. به طور مثال در گستره ادیان الهی پرداختن به این مسئله اندیش مند دیندار را وادار می کند تا به بعضی از صفات ذاتی خداوند مانند علم، قدرت و عدالت نیز نظری داشته باشد و بحث جبر و اختیار را همراه با تفکر در باره این صفات خداوند مورد تحلیل و بررسی قرار دهد.

حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را از درون آثارش آزاده مردی در می یابیم که انسان را نه موجودی ماشین مانند بلکه هستنده ای که به نیروی اندیشه و تفکر خویش انتخاب می کند؛ و به وسیله همین نیروی جادویی که حضرت مولانا آن را مرتبه ای از انسانیت می داند و در ادامه این بحث به شکل دقیق تر به آن نگاهی خواهیم داشت به کشف روابط اشیا و هستی دست می زند و حتی با آن وارد عرصه خدا شناسی نیز می گردد. حوزه ای که قسمت عظیمی از پیکره ی ادبیات ما که همانا آثار عرفانی شکل یافته در این گستره است را نیز وقف نگاهی جمال شناسانه و جلال شناسانه به خداوند کرده است؛ که حضرت مولانا را می توان با اقتدار اوج این تفکر و بینش یافت. تفکری که اگر با نگاهی دقیق تر وارد فضای آن شویم مباحث کوچک و بزرگ فراوانی را می توانیم در آن بیابیم که تجزیه و تحلیل شده اند.

اما احترام به آزادی انسان در آثار مولانا طوری که پیشتر نیز اشاره ای کردیم در یکی از داستان های مثنوی به خوبی مشهود است و در این جا سری به این داستان از زبان خود حضرت مولانا می زنیم.

آن یکی می‌رفت بالای درخت              می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی            از خدا شـــرمیت گو چه می‌کنی

گفت از باغ خدا بنده‌ی خدا                 گر خورد خرما که حق کردش عطا

عامیانه چه ملامت می‌کنی                 بخل بر خــــــوان خداوند غنی

گفت ای ایبک بیاور آن رسن              تا بگویم من جواب بوالحـــــسن

پس ببستش سخت آن دم بر درخت    می‌زد او بر پشت و ساقش چوب سخت

گفت آخر از خدا شرمی بدار              می‌کشی این بی‌گنه را زار زار

گفت از چوب خدا این بنده‌اش             می‌زند بر پشت دیگر بنده خوش

چوب حق و پشت و پهلو آن او           من غــــــــــــلام و آلـت فرمان او

گفت توبه کردم از جبر ای عیار            اختیارست اختیارست اختیار

اختیارات اختیارش هست کرد            اختیارش چون سواری زیر گرد

اختیارش اختیار ما کــــــــــند               امر شد بر اختیاری مستند

حاکمی بر صورت بی‌اختیار             هست هر مخلوق را در اقتدار

تا کشد بی‌اختیاری صید را                تا برد بگرفته گوش او زید را

لیک بی هیچ آلتی صنع صمد            اختیارش را کمـــــــند او کند

اختیارش زید را قیدش کند               بی‌سگ و بی‌دام حق صیدش کند

آن دروگر حاکم چــوبی بود               وآن مصور حاکــــــــم خوبی بود

هست آهنگر بر آهن قیمی               هست بنا هم بر آلت حاکمی

نادر این باشد که چندین اختیار          ساجد اندر اختیارش بنده‌وار

قدرت تو بر جـــمادات از نبرد                کی جمادی را از آنها نفی کرد

در این داستان به خوبی تاکید حضرت مولانا را بر مسئله آزادی انسان می بینیم. نکته ای که امروز در صدر مصوبه های حقوق بشر و قوانین کشورهای دموکراتیک قرار دارد که البته باید یاد آور شد منظور از آزادی آدم ها تنها این آزادی های به ظاهر نیست. به این معنی که در واقع در آثار حضرت مولانا می توان سراغ دو نوع آزادی را گرفت که یکی همین آزادی های به ظاهر است که امروز سر و صداهای فراوانی را پیرامون آنها می شنویم و دو آزادی از قیود دیگری است که به “خود” آدم ها بر می گردد و در این جا قصد ما پرداختن به آنها نیست چرا که هم از حوزه این بحث خارج است و هم سخن گفتن درباره آنها مجال و فرصت بیشتری را می طلبد.

به هر حال پایه نظام های مردم سالار امروز بر مبنای آزادی های فردی در یک اجتماع ریخته شده است. با توجه به تاکید فراوان حضرت مولانا بر مسئله آزادی انسان به هیچ وجه نمی توان آن را نکته ای اتفاقی در آثار این بزرگ مرد شمرد. با وصف این که مولانا از معدود چهره های تاریخ ادبیات ما نیز هست که اندیشه ای به مراتب قوی تر از کلامش را در آثار به جا مانده از او می بینیم؛ و این نکته در مثنوی معنوی وی به خوبی محسوس و مشخص است؛ به این معنی که حضرت مولانا غرض از سرایش آثارش هنر نمایی های زبانی نبوده و از زبان و حتی شعر به عنوان ظرفی برای مظروف گسترده اندیشه و کشف یاتش از هستی استفاده می کرده است. و به خوبی به اهمیت آزادی انسان وقوف داشته و در محتوای کلامش همواره تکریم و احترام به آزادی را به شکل مشخص می بینیم. به این دوبیت که در داستان وحی آمدن از حق تعالی به موسی آمده است توجه کنید:

اختیار آمد عبادت را نمک          ورنه می‌گردد بناخواه این فلک

گردش او را نه اجر و نه عقاب      که اختیار آمد هنر وقت حساب

در این جا حضرت مولانا نمک عبادت را نیز اختیار می داند و در واقع امر هم همین طور است چرا که بدون اختیار پاداش و سرزنش هیچ معنایی ندارد همان طوری که در لابلای کلمات این ابیات به خوبی این مسئله را می بینیم.

با توجه به همین نکات است که در فضای فکری حضرت مولانا یکی از ویژه گی های بارز انسان را همانا آزادی در می یابیم. اما نگاه مولانا به آزادی چگونه است. او آزادی را وسیله ای برای کشف خلاقیت های بشر می داند. وسیله ای که او را اجازه می دهد به هر دریچه ای سرک بزند و با کشف رموز هستی همان گونه که بهتر می داند بیاندیشد و زندگی کند. و این جاست که تفاوت آدم ها نیز در نوع تفکر و اندیشه آنها شکل می یابد و “ای برادر تو همین اندیشه ای/ مابقی خود استخوان ریشه ای” مولانای بزرگ نیز تعبیری روشن تر پیدا می کند.

تاکید حضرت مولانا در فضای این بیت بر اندیشه، که انسان را به معنی واقعی کلمه در مرتبه ای از مراتب تکامل خلاصه در آن می داند نشان از ارزش و اعتبار اندیشه در نزد حضرت مولاناست.

در این جا به خوبی اندیشه ی مولانا نسبت به انسانیت مشخص می شود و می بینیم که دیگر خور و خواب و خشم و شهوت در این بیت جایگاهی ندارد و انسان مولانا رفته رفته می رود تا رنگ حقیقی اش را نشان دهد. در یکی از بیت های غزل مشهور “بگشای لب که قند فراوانم آرزوست” از دیوان شمس حضرت مولانا، شیخی را می بینیم که گرد شهر با چراغ به دنبال انسان می گردد.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر         کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما            گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست

تعبیر این بیت را به روشنی می توانیم در بیت”ای برادر تو همین اندیشه…” مثنوی ببینیم و وقتی با این بیت در مثنوی معنوی بر می خوریم و تعبیر مولانا را از انسان در می یابیم حق می دهیم به شیخی که با چراغ، در شهری که محل تجمع انسانها به معنی معمول کلمه است به دنبال انسان بگردد.

با همه این ها نباید از یاد برد که مولانا علاوه بریک اندیشمند بزرگ عارفی نامی و پخته نیز بود. و از همین روست که او اندیشه را نیز عالی ترین مسند بشر نمی دانست بلکه اندیشه را به این سبب مورد تکریم و احترام قرار می داد که آن را راهی می دانست برای رسیدن به چیزهایی برتر و بزرگ تر فضای فکری حضرت مولانا در رابطه به مقام پشت سر نهادن اندیشه در داستان “عذر گفتن فقیر به شیخ” در دفتر دوم مثنوی به خوبی دیده می شود.

مر دلم را پنج حس دیگرســت              حس دل را هر دو عالم منظرســـــــت

تو ز ضعف خود مکن در من نگاه           بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه

بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ         عین مشــــــــــــغولی مرا گشته فراغ

پای تو در گل مرا گل گشـته گل             مر ترا ماتــــــــــــم مرا ســــور و دهل

در زمینم با تو ســـاکن در محل              می‌دوم بر چـــــــــرخ هفتم چون زحل

همنشینت من نیم سایه‌ی منست      برتر از اندیشــــــــــه‌ها پایه‌ی منست

زانک من ز اندیشه‌ها بگذشته‌ام          خارج اندیشـــــــــــــــه پویان گشته‌ام

حاکم اندیشه‌ام محـــــکوم نی               زانک بنا حاکــــــــــــــــــم آمد بر بنا

در این جاست که می بینیم حضرت مولانا پیشنهادی برتر و منزه تر از اندیشه دارد که همانا دل است. و برای این دل پنج حس دیگر قائل می شود حواسی که در چوکات اندیشه نمی گنجد و مخصوص دل است و می بینیم که با صراحت اعلام می دارد “بر تر از اندیشه ها پایه منست”و هم چنین می گوید:”حاکم اندیشه ام محکوم نی/ زانک بنا حاکم آمد بر بنا” در این جاست که خود را حاکم بر اندیشه می داند و با تمثیلی زیبا نیز حرفش را به اثبات می رساند.

در مقام آزادی و اندیشه هنوز به ارج و احترام واقعی مولانا نسبت به انسان نرسیده بودیم بلکه در آنجا با مرتبه ای از مراتب انسان روبرو بودیم که انسان را از لباس حیوانیت بیرون آورده بود و در هیئت موجودی آزاد و اندیشمند با او روبرو شده بود. و در این جا به خوبی دیده می شود که مولانا انسان را به مراتب بزرگ تر از این صفت ها می داند و دل را آیینه تمام نمایی می یابیم که می تواند تجلی گر تمام رموز و اسرار هستی باشد؛ اسراری که دیگر کشف آنها کار اندیشه نیست و نیاز به جستجوگری دقیق تر و چالاک تر دارد که نه از راه تجزیه و تحلیل، بلکه از راه کشف و شهود به آنها دست یابد و این وسیله، نه! که غایت نهایی انسان است و واقعیت او را در درون آن می توان جستجو کرد. که خود آغاز بحثی دیگر است… روح الامین امینی

 

Updated: آگوست 21, 2017 — 12:35 ق.ظ