پوپر عليه تاريخگرايي

پوپر عليه تاريخگرايي

پوپر در جريان فعاليت هاي انديشه اي خود به مسائل اجتماعي و تاريخي ، بويژه در شکل تبلور آن در انديشه ها و نظامهاي فلسفي نيز پرداخته است.

پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن به انتقاد از انديشه هاي افلاطون و انديشه هاي سياسي و اجتماعي او مي پردازد. به عقيده او، نخستين انگيزه انديشه اي را، افلاطون براي پيدايش حکومت ها و نظامهاي سياسي خودکامه در تاريخ فلسفه به دست داده است.

 

به گمان او، تاريخي گرايي عبارت است از رويکردي به دانشهاي اجتماعي که فرض مي کند پيشگويي تاريخي در واقع هدف اصلي اين دانش هاست و اين هدف به وسيله کشف آهنگها يا نمونه ها، قانون ها يا گرايش هايي که در بنياد گسترش تاريخي جا دارند، قابل حصول است. همچنين او انتقادي شديد از نظام تفکر هگل و سپس انديشه ها و نظريات مارکس کرده است. آنچه که پوپر پيش از هر چيز به انتقاد و پيکار با آن برمي خيزد، ديدگاهي است که خود آن را تاريخي گرايي مي نامد. به عقيده پوپر تاريخي گرايي هميشه به گونه اي ، گرايشي به سوي آرمان هاي تحقق ناپذير دارد. پوپر مخالفت خود با انديشه هاي تاريخ گرايي را در کتاب فقر تاريخ گرايي شرح مي دهد. او همچون فردي ضدمارکسيسم و بويژه چونان دشمن سرسخت هگل و انديشه هاي او، کوشش مي کند نشان دهد بنياد نظريات هگل و به دنبال او مارکس چيزي نيست جز تاريخ گرايي.

بدين سان پوپر با هر گونه پيشگويي تاريخي ، به ديگر سخن با هر گونه بنيادگذاري پيش بينانه آرمان اجتماعي سرسختانه مخالفت مي ورزد. او معتقد است که مارکس به اين اعتبار يکي از مشهورترين تاريخ گرايان است. پيکار پوپر با تاريخ گرايي ، به اعتقاد خودش به اين علت است که اين گرايش ها وظيفه دانشهاي اجتماعي را در اين مي داند که پيشگويي هاي درازمدت تاريخي را به ما بدهد. او در کتاب حدسها و ردها مي نويسد: تاريخ گرايي ديگر خصلت علمي خود را از دست مي دهد و چونان طرح گسترده اي فلسفي درمي آيد. بر اين پايه که سرگذشت بشريت و تاريخ آن داراي طرحي است و ما مي توانيم در آشکار کردن اين طرح بنيادي موفق شويم و بدين سان و از اين راه مي توانيم کليد آينده را به دست آوريم.

به عقيده پوپر تاريخ گرايي سرانجام قصد دارد راهي را که براي بشريت مقدر شده است ، بپيمايد و نشان دهد. بنابراين تاريخ گرايي داراي روش ويژه خويش براي پرده برداري يا آشکار ساختن آن طرح نهايي تاريخ بشريت است. اين روش ، از ديدگاه پوپر همان روش تاريخي است. او در جامعه باز مي گويد: راه به دست آوردن شناخت سازمان ها و نهادهاي اجتماعي عبارت است از مطالعه تاريخ آن. به ديگر سخن ، ما مي توانيم شناخت چيزهاي اجتماعي را تنها با مطالعه دگرگوني هاي اجتماعي به دست آوريم ، آن گاه به جنبه هاي عملي و سياسي تاريخ گرايي مي پردازد. به عقيده او، چنان که در همان کتاب آورده ، مي نويسد: تاريخ گرايان مي کوشند قانونهاي گسترش تاريخي را بفهمند. اگر در اين کار موفق شوند البته خواهند توانست گسترش تاريخي آينده را نيز پيشگويي کنند. بدين سان ، خواهند توانست سياست را بر بنيادي استوار قرار دهند و به ما اندرزها و راهنمايي هاي سياسي بدهند که کدام يک از فعاليت هاي سياسي محتملا ما را به موفقيت مي رساند و کدام يک به شکست مي انجامد و بر اين پايه ، چنان که در فقر تاريخ گرايي مي گويد: بنا بر نظريه تاريخ گرايي ، پژوهش و مطالعه جامعه شناسي مي توانند به کشف آينده سياسي ياري کنند و از اين راه به صورت نهاني ترين و قوي ترين ابزار سياست هاي پيش بينانه عملي درآيد.پوپر در واقع هگل را برجسته ترين بنيانگذار روش تاريخ گرايي در دوران نوين مي شمارد. به اين سان جاي شگفتي نيست که سرسختانه با مفهوم ديالکتيک هگل و مارکس مخالفت مي کند، اما ناگفته نماند که آنچه پوپر از ديالکتيک هگل و مارکس مي فهمد، قالب صوري آن يعني شکل جريان سه گامي نهاده ، برابر نهاده و برهم نهاده است.

پوپر سه خطاي نظري ديگر را نيز با تاريخ گرايي پيوند مي دهد و آنها را ماهيت گرايي و کليت گرايي يا گرايش به کل و سرانجام ناکجاآبادگرايي مي نامد. به عقيده پوپر، تاريخ گرايي از آن لحاظ ماهيت گرا است که به پيشگويي هاي نامشروط تاريخي معتقد است و اين گونه پيشگويي ها با پژوهش هاي اصيل علمي سازگار نيستند، بلکه وابسته اند به اين انديشه که ماهيت هاي اشيا مي توانند و بايد سرانجام در گسترش اجتماعي تاريخي آشکار شوند.

 

 

مشکلات مهندسي اجتماعي کل نگر

 

پوپر دلايلي چند در مورد مهندسي اجتماعي کل گرا در مقياس وسيع مي آورد: نخست اين که در اين گونه مهندسي اجتماعي ، چون بلافاصله اقداماتي گسترده و فراگير صورت مي گيرد، نمي توان به آساني تعيين کرد که کدام يک از اين اقدامات در حصول نتايج موثر بوده است ؛ بنابراين چنين روشي تحصيل شناخت تجربي را درباره زندگي اجتماعي ناممکن مي سازد. به نظر پوپر حتي مهندسي اجتماعي تدريجي نيز همواره موجب کسب شناخت تجربي لازم درباره جامعه نمي شود. دوم اين که به نظر پوپر برنامه ريزي و مهندسي اجتماعي کل گرا يا يوتوپيايي ناقض غرض اند يا به عبارت بهتر نمي توانند مانع نقض اغراض مندرج در خود شوند.
موضوع اصلي کتاب جامعه باز و دشمنان آن اين است که ريشه نظامهاي اجتماعي و سياسي را بايد در انديشه ها و نظريه هاي فلسفي جستجو کرد. به نظر او اصول انتقاد عقلاني که درمورد نظريات علمي و مابعدالطبيعي به کار مي روند بايد به همان اندازه درخصوص نظريات سياسي و اجتماعي به کار روند. استدلال هاي هر دو کتاب جامعه باز و دشمنان آن و فقر تاريخگري از نظريه معرفت شناختي کتاب منطق اکتشافات علمي نشاک ت گرفته است. نقد عقلاني همچنان که اساس رشد علم است ، ويژگي اصلي جامعه باز هم هست. براساس فلسفه روش شناختي او يعني حذف خطا، بهترين شيوه رسيدن به جامعه بهتر، حل تدريجي مسائلي است که جامعه گرفتار آنهاست. همچنان که در علم ، پيشرفت نيازمند نقد مستمر است ، در سياست و جامعه نيز راه رشد و توسعه در آزادي انتقاد و عرضه راه حل هاي گوناگون و حل مسائل و ايجاد تغيير براساس آنهاست.
سياستگذاري ذاتا متضمن تبعات پيش بيني نشده است و هر چه پيش انديشي و بحث و انتقاد درباره آن بيشتر باشد، امکان توفيق آن بيشتر است. انتقاد احتمال حذف خطا را افزايش مي دهد. در سياستگذاري حسن نيت کفايت نمي کند و تصميمات سياسي بايد مدام آزمايش شوند، نه به اين منظور که موارد موفقيت آنها معلوم شود، بلکه به قصد مشخص شدن نارسايي ها و معايب آنها. خطا در تصميمات سياسي ، همانند نظريه هاي علمي ، وقتي آشکار مي شود که انتقاد ممکن باشد و اين خود مستلزم وجود جامعه باز و تکثرگرا است. جامعه باز، جامعه اي است که در آن سياست هاي دولت برحسب انتقادات مستمر تعديل و دگرگون شود.
به نظر پوپر شيوه ايجاد مدينه فاضله و تامين سعادت کامل براي مردم معلوم نيست ، اما شيوه تقليل و از ميان برداشتن نارسايي ها و مصائب اجتماعي نسبتا معلوم است. دفع بدبختي و مصيبت ، انگيزه عملي و عاطفي نيرومندتري در مصلحان اجتماعي ايجاد مي کند تا تامين خوشبختي و سعادت. بنابراين او در مقابل نظر طرفداران اصالت فايده که از حداکثر شادي براي حداکثر افراد دفاع مي کنند معتقد است که بايد در جهت کاهش فقر و بدبختي کوشيد، به عبارت ديگر بايد به جاي کوشش در جهت ايجاد آرمان شهر، نارسايي هاي موجود اجتماعي را کاهش دهيم

 

بنابراين ، اگر بتوان ماهيت در کار گسترش را فهم کرد، آن گاه مي توان به نحوي خطاپذير آنچه را روي مي دهد يا روي خواهد داد، دانست.

در فقر تاريخ گرايي مي نويسد: اصطلاح بر اين پايه است که وظيفه دانش اجتماعي فهم و توضيح امور اجتماعي مانند دولت ، فعاليت هاي اقتصادي ، گروههاي اجتماعي و مانند آنهاست و اين کار را مي توان با نفوذ کردن در ماهيت هاي آنها انجام داد. به عقيده پوپر، گرايش به سوي ماهيت و از آنجا گرايش به کل ناگزير به گرايش به اوتوپي يا مدينه فاضله يا ناکجاآباد مي انجامد؛ زيرا کل گرايان نه تنها طرح مطالعه کل جامعه را به وسيله روشي ناممکن مي ريزند، بلکه همچنين نقشه اي طرح مي کنند که جامعه ما را به وسيله آن چونان يک کل زير نظر بگيرند و از نو بسازند.

يکي از اهداف نهايي کتاب جامعه باز و دشمنان آن اثر پوپر، توضيح مباني فلسفي توتاليتاريسم و فاشيسم و علل گرايش توده اي به آنهاست. مهمترين علت روان شناختي و جامعه شناختي توتاليتاريسم ، در گريز توده ها از وحشت آزادي و مسووليت ناخواسته و تمناي آنان براي امنيت است. پس از خروج انسان از جامعه سنتي اقتدارطلب و بسته و آغاز سنت انتقادي ، شرايط و نيازهاي جديد رخ نمود که اضطراب ها و تنشهاي عميقي در انسان به وجود آورد، به نحوي که آرزوي بازگشت به امنيت از دست رفته در او بيدار شد. در جامعه مدرن سنت و سلسله مراتب و دين به منزله پشتيبانان امنيت فردي فرو مي ريزند، امکان نقد و بررسي و انتخاب راههاي گوناگوني و بي سابقه زندگي فراهم مي شود و در مسلمات کهن ترديد پديد مي آيد. جامعه بر اثر فشارهاي تمدن به گسيختگي تمايل مي يابد و فرد و جامعه از آزادانديشي به جزم انديشي و از آزادي به امنيت پناه مي برند. ريشه گرايش به جامعه بسته که از ديرباز در مقابل گرايش تمدن به آزادي و انتقاد پديد آمد، همين است ؛ تمناي مدينه فاضله امن و امان ، تمناي جامعه اي بسته و دور از دسترس آزادي فکر و انتقاد. واپس گرايي و آرمان گرايي ، يعني گريز به دامان امن سنتهاي گذشته و جستجوي مدينه فاضله در آينده ، هر دو از يک جنس اند و هر دو براي ريشه کن کردن انديشه آزاد به خشونت متوسل مي شوند. هر دو ضد دگرگوني و خواهان جامعه اي ايستا هستند و هردو به توتاليتاريسم راست و چپ مي انجامند که مظهر عملي يک فاشيسم و ديگري کمونيسم است.

به نظر پوپر، برخي از فرزانه ترين و باهوش ترين فلاسفه با انگيزه هاي انساني و با حسن نيت ، يعني براي اصلاح جامعه بشري ، طراحان اصلي جامعه بسته و دشمن جامعه باز و آزادي و انتقاد و دگرگوني بوده اند.

به نظر وي ، سرآمد فلاسفه واپس گرا، افلاطون و مهمترين انديشمند آرمان شهر آينده ، مارکس است. پوپر برخلاف منتقدان گذشته نه بر نقاط ضعف انديشه هاي اين فلاسفه ، بلکه به نقاط قوت آنها مي تازد و در صورت نياز، منطق دروني آن فلسفه ها را به منظور ارائه نقاط قوت ترميم و قابل دفاع مي سازد و از تاکيد بر نقاط ضعف پرهيز مي کند. بدين سان وقتي بر پايه هاي محکم و استدلال هاي بنيادي چنين فلسفه هايي انتقاد وارد مي آيد، ديگر استدلالي براي دفاع در دست طرفداران آنها باقي نمي ماند.

فلسفه هگل به مثابه توليد دوباره قبيله پرستي است او به اصطلاح ، حلقه مفقوده بين افلاطون و توتاليتاريسم است

پوپر ايدئولوژي انقلابي توتاليتاريسم و مذهب اصالت تاريخ را در انديشه افلاطون و ارسطو مي جويد؛ اقتدارگرايي افلاطون و مذهب اصالت ماهيت ارسطو، بنياد آن دو است. فلسفه مدينه فاضله افلاطون فلسفه اي است براي حفظ جامعه بسته و دولت توتاليتر و جلوگيري از تغيير آنها. افلاطون و ارسطو منادي فلسفه غيب گويانه اي بودند که هگل وارث آن بود. طرز فکر مدرسي و عرفاني و ياس از تعلق همه نتايج اجتناب ناپذير مذهب اصالت ماهيت افلاطون و ارسطوست و طغيان آشکار افلاطون در مقابل آزادي به شورش نهان ارسطو در برابر عقل مبدل مي گردد. اين دو نقش اساسي در ظهور فلسفه هگل که پدر اصالت تاريخ و توتاليتاريسم امروزي است ، تاثير داشتند. در قرون وسطي نيز کليسا، پا را جاي پاي توتاليتاريسم افلاطوني و ارسطويي گذاشت و اين جريان عاقبت در تفتيش عقايد به اوج رسيد. بالاخص ، منشا تفتيش عقايد، نظريه اي افلاطوني بود. پس از آن فلسفه هگل ، سرچشمه همه مذاهب اصالت تاريخ در عصر حاضر است.

جناح چپ افراطي مارکسيست و ميانه روهاي محافظه کار و فاشيست هاي راست گراي تندرو، همگي فلسفه هگل را برمبناي فلسفه سياسي خويش قرار مي دهند. هگل ، تصورات افلاطون را که تکيه گاه طغيان هميشگي در برابر عقل و آزادي است ، مجددا کشف کرد. فلسفه هگل به مثابه توليد دوباره قبيله پرستي است.

او به اصطلاح ، حلقه مفقوده بين افلاطون و صورت امروزي توتاليتاريسم است. پيروان امروزي توتاليتاريسم همگي در فضاي بسته فلسفه هگل بار آمده اند و ياد گرفته اند که دولت و تاريخ و قوم را بپرستند. هگل با فلسفه خود آرمان هاي انقلاب فرانسه را تحريف کرد و در مقام فيلسوف رسمي و خدمتگزار دولت پروس ، خدا و پروس را با هم توجيه مي کند. وي از سويي پرستش افلاطون مال بانه و پروس گرايانه دولت ، از سوي ديگر پرستش تاريخ و عبوديت در برابر پيروزي در تاريخ را جانشين عنصر آزادي خواهي در مليت گرايي مي کند و هنوز در عصر ما مذهب اصالت تاريخ جنون آميز هگل در حکم کودي است که رشد سريع توتاليتاريسم از آن مايه مي گيرد. تقريبا تمامي مفاهيم مهم توتاليتاريسم امروزي مستقيما از هگل به ارث رسيده است.

اين مفاهيم عبارتند از ناسيوناليسم در معناي نژادپرستانه آن ، تمجيد از دولت و جنگ ، تبرئه دولت از مسووليت اخلاقي ، وحدت زور و حق ، ستايش از رهبران و شخصيت هاي جهان تاريخي.

به نظر پوپر، پيشگويي ظهور جامعه بي طبقه نه تنها از مقدماتي که مارکس بيان کرده است برنمي آيد، بلکه باعث پيدايش گريز از مسووليت هاي کنوني و دلبستگي و روياسازي به بهشتي در آينده مي شود. او مي گويد: زيانبارترين عنصر در مارکسيسم ، از نظر سياست عملي ، همين پيشگويي يک انقلاب احتمالا خشونت آميز است. به نظر پوپر، دليل شکست مارکس ، يکسره فقر مذهب اصالت تاريخ است ، يعني اين واقعيت که اگر امروز چيزي را مشاهده کنيم که گرايش يا روندي تاريخي به نظر برسد، نمي توانيم بدانيم آيا فردا هم چنين به نظر خواهد رسيد يا نه ؟به نظر پوپر مارکسيسم تنها نمونه اي از نظريات اصالت تاريخي است.

به موجب چنين نظرياتي تاريخ برحسب قوانين اجتناب ناپذير و جبري مراحلي را طي مي کند و برحسب همان قوانين ، آينده جامعه قابل پيش بيني است.

همه نظرياتي که در پي کشف گرايش هاي اجتناب ناپذير در فرآيند تاريخ اند، اصالت تاريخي اند. از چنين ديدگاهي تاريخ کليتي است که اجزاي آن برحسب قوانيني کلي به هم وابسته اند. از ديد پوپر ايدئولوژي هاي انقلابي هم اصالت تاريخي و هم کل گرايند. از آنجاکه تاريخ را منطبق با طرح و نقشه مي دانند، غايتي هم براي آن تصور مي کنند. به نظر پوپر نظريات اصالت تاريخي مابعدالطبيعي و فلسفي و علمي همه از يک جنس هستند. اما پوپر، برعکس اين گونه نظريات بر آن است که تحول تاريخ تابع قوانين جبري نيست ، بلکه نتيجه کوشش ما براي حل مسائل و رفع مشکلات است. تاريخ في نفسه واجد مقصود و غايت و تمايلي نيست. اعمال ما چنين چيزهايي بدان مي دهد. البته رشد و تحول تاريخ تابع رشد و تکامل دانش ماست ، اما شيوه تکامل دانش ما در آينده قابل پيش بيني نيست. هر کس بتواند امروز با وسايل علمي موجود اکتشافات فردا را پيش بيني کند، در حال بدان ها دست مي يابد و اين به معني پايان روند رشد معرفت است ، وگرنه اساسا اکتشاف به شمار نمي رفتند. در ذيل اين مفهوم کلي ، ناممکن بودن پيش بيني تحولات جامعه و برنامه ريزي کامل براي آن قرار مي گيرد. اعمال انسان به طور کلي و عمل سياسي بويژه ، آثاري دارد که خارج از نيت فاعل آن است.

 

 

Updated: می 29, 2017 — 12:51 ق.ظ