پیامد آمیختگی زبان پارسی با واژه‌های بیگانه (۴) بیگانه‌پنداشتنِ واژه‌های پارسی

 

پیامد آمیختگی زبان پارسی با واژه‌های بیگانه (۴)

بیگانه‌پنداشتنِ واژه‌های پارسی

 سامان حسنی: یکی دیگر از پیامدهای آمیختگی زبان پارسی با واژه‌های عربی همانا «بیگانه‌پنداشتنِ» شماری از واژه‌های زبان پارسی است. چنانچه پیشتر یادآوری شد، در دورۀ آمیختگی نویسندگان و خوش‌نویسان، نه ازرویِ نیاز که برای نازیدن، به‌گونه‌ای بی‌دروپیکر واژه‌های عربی بسیاری را به درون زبان پارسی کشاندند. حتی فراموش کردند که بسیاری از این واژه‌ها پارسی هستند و برپایۀ راژمان زبان عربی دگردیسه شده‌اند و آن‌ها را به همان دیسه پذیرفتند. نه‌تنها واژه‌ها را بدون هیچ‌گونه دگرگونی وارد زبان پارسی نمودند، جداآمدهای آن‌ها را هم، که بر بنیاد زبان عربی ساخته شده‌بود، به درون زبان پارسی آوردند. افزون‌برآن، دستورزبان عربی را هم بر زبان پارسی بار کردند و برای واژه‌های پارسی هم به کار گرفتند. دیگر اینکه، به‌کارگیریِ واک‌های ویژۀ عربی هم روایی یافت و بسیاری از واژه‌های پارسی را هم که به عربی برده نشده‌بودند با واک‌های ویژۀ زبان عربی نوشتند. بنابر آنچه گفته شد، بیگانه‌پنداشتنِ واژه‌های پارسی می‌تواند به چند شَوند باشد:

——

بخش‌های پیشین پیامد آمیختگی زبان پارسی با واژه‌های بیگانه:

بخش نخست: فراموشیدن واژه‌های پارسی
بخش دوم: کارواژه‌های ساده و آمیخته
بخش سوم: تکال و بیشال

——

  • واژۀ پارسی به عربی رفته و با واک‌های ویژۀ عربی نوشته شده، سپس با همان دیسه به زبان پارسی بازگردانده شده‌است؛ مانند: «چلیپا» که شده «صلیب»، «آبریز» که شده «ابریق».
  • واژۀ پارسی‌ای که به زبان عربی رفته دارای یکی از واک‌های ویژۀ زبان پارسی بوده که با واک‌های دیگر جایگزین شده‌است؛ مانند: «پردیس» که شده «فردوس»، «گزیدگ» که شده «جزیه».
  • واژۀ پارسی‌ای که به عربی رفته نه دارای واک‌های ویژۀ پارسی بوده و نه در هنگام دگردیسی با واک‌های ویژۀ زبان عربی نوشته شده‌است؛ مانند: «اندازه» که شده «هندسه».
  • واژۀ پارسی به عربی برده شده و برپایۀ دستورزبان عربی بیشالیده شده‌است؛ مانند: «زمان» که به‌دیسۀ «ازمنه» بیشالیده شده‌است.
  • واژۀ پارسی به عربی رفته و از آن جداآمدهایی در عربی ساخته شده‌است؛ همچون «هوا» که از آن واژۀ «تهویه» را ساخته‌اند.
  • واژه‌های پارسی را بدون اینکه به زبان عربی رفته‌باشند با واک‌های ویژۀ زبان عربی نوشته‌اند؛ مانند: «اروس» که به‌دیسۀ «عروس» نوشته شده و واژۀ «غالی» که به‌دیسۀ «قالی» نوشته شده‌است.
  • همانندی واک‌های واژۀ پارسی با نشانه‌های عربی هم شوندِ دیگری برای عربی‌پنداشتنِ واژه‌هاست؛ مانند: «الماس» و «البرز» که دو واک نخست آن‌ها را نشانۀ عربی‌بودن آن‌ها پنداشته‌اند.

در زیر به شماری از واژه‌هایی که دربنیاد پارسی هستند ولی بیگانه پنداشته شده‌اند می‌نگریم:

ابریق= آبریز؛ واژه‌ای پارسی است که به عربی رفته و واک «ز» در آن به واک «ق» دگردیسه شده و به‌دیسۀ «ابریق» درآمده‌است.

البرز= در اوستا، هره‌بره‌زئیتی، در پهلوی هره‌برز یا هربورس؛ مرکب از دو بخش هر، به چم کوه، و برز، به چم بالا و… [لغت‌نامه]. چون این واژه با واک‌های «الف» و «ل» آغاز شده آن را عربی پنداشته‌اند.

الماس= واژۀ الماس در پارسیگ هم به‌همین‌دیسه است. چون در آغازش واک‌های «الف» و «ل» آمده‌است، عربی پنداشته شده‌است.

رواج= این واژه همان «رواگ» پارسیگ است که به عربی رفته و در آن واک «گ» به واک «ج» دگردیسه شده‌است.

زمان= این واژه به‌همین‌دیسه به عربی رفته‌است. چون به‌دیسۀ «ازمنه» بیشالیده شده‌است، عربی پنداشته شده‌است.

زنبق= نام گیاهی است خودرو، با گل‌های درشت آبی‌رنگ که در بهار در کوهپایه‌ها می‌روید. به نگر من، واک «غ» در آن به‌دیسۀ «ق» نوشته شده‌است. چون «زنبغ» از دو واژۀ «زن» و «بغ» ساخته شده‌است. «بغ» واژه‌ای پارسی است به چم خدا. پس زنبغ می‌شود ایزدبانو. وگل زنبغ همان گل ایزدبانوی آب و باروری است که آناهیتا نام دارد.

جزیه= دربنیاد همان «گزیدگ» پارسیگ است.

خط= به گفتۀ حیدری‌ملایری، «خط» واژه‌ای‌ست پارسی که با واک عربی «ط» نوشته شده‌است.

خرج= «هَرگ» واژه‌ای پارسیگ است که به عربی رفته و به‌دیسۀ «خرج» درآمده‌است.

خراج = «هَراگ» واژه‌ای است پارسیگ به چم «باژ و مالیات». این واژه در عربی به‌دیسۀ «خراج» درآمده‌است.

خندق = همان «کندک» پارسی است. واک‌های «ک» در این واژه به «خ» و «ق» دگردیسه شده‌اند.

ساعت= بنا به پژوهش ذبیح بهروز، «سایه» یکی از نخستین ابزارهای اندازه‌گیری زمان بوده که به عربی رفته و به «ساعه» دگردیسه شده و ما آن را به‌دیسۀ «ساعت» می‌نویسیم.

شطرنج= واژه‌ای است پارسی و دربنیاد به‌دیسۀ «چترنگ» می‌باشد.

شهرت= واژه‌ای است پارسی و دربنیاد به‌دیسۀ «شهر» بوده‌است.

صلیب= این واژه دربنیاد «چلیپا» بوده که به عربی رفته و به‌دیسۀ «صلیب» درآمده‌است.

ضحاک= به نوشتۀ مجمع التواریخ، «دهاک» واژه‌ای است پهلوی که به عربی رفته و«ضحاک» شده‌است. دهاک ریشه در واژۀ اوستایی «آژی‌دهاک» دارد. آژی همان اژدها است و «آک» به معنی زشتی، آفت و بدی است.

طب= این واژه همان «تب» فارسی است که به عربی رفته و به‌دیسۀ «طب» نوشته شده‌است. درگذشته بیماری «تب» را ریشۀ همۀ بیماری‌ها می‌دانسته‌اند. از واژۀ «طب» واژه‌های «مطب»، «طبیب» و «طبابت» را ساخته‌اند.

طراوت= واژه‌ای است پارسی که دربنیاد به‌دیسۀ «تراود» بوده‌است.

طلا= به نگر حیدری‌ملایری، این واژه عربی نیست و از نام یکی از کان‌های طلا گرفته شده‌است و بایستی با واک «ت»، به‌دیسۀ «تلا»، نوشته شود.

عامیانه= هنگامی‌که می‌گوییم «آم‌دبیره» یکی از خط‌های هفتگانۀ دوران ساسانی بوده‌است، پس «آم» واژه‌ای پارسی است و «عامیانه» هم باید به‌دیسۀ «آمیانه» نوشته شود.

عروس= «اروس» واژه‌ای است پارسی که در سده‌های پسین به‌دیسۀ «عروس» نوشته شده‌است.

عنبر= این واژه دربنیاد با واک «الف» و به‌دیسۀ «اَنبر» نوشته می‌شده‌است.

عیار= «ایار» واژه‌ای است پارسیگ به چم دوست. در گذر به پارسی نو واک «الف» این واژه افتاده و به‌دیسۀ «یار» درآمده‌است.

عیلام= این واژه عربی نیست و بایستی به‌دیسۀ «ایلام» نوشته شود.

فرح= این واژه دربنیاد به‌دیسۀ «فره» بوده که به عربی رفته و با واک ویژۀ عربی نوشته شده‌است.

فردوس= همان «پردیس» پارسی و به چم «بهشت» است.

فریضه= به گفتۀ میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی، این واژه دربنیاد واژۀ «فریز» پارسیگ است که به عربی رفته و به‌دیسۀ «فریضه» نوشته شده‌است.

قاضی= «کادیک» واژه‌ای است اوستایی که به زبان عربی رفته و واک‌های «ک» در آن به «ق» و «ض» دگردیسه شده و به‌دیسۀ «قاضی» نوشته شده‌است.

قالی= غالی واژه‌ای است پارسی که در سده‌های پسین به‌دیسۀ «قالی» نوشته شده‌است و برهمین‌پایه، ترکی پنداشته شده‌است.

قبا= این واژه در پارسیگ به‌دیسۀ «کباه» بوده‌است.

قبر= این واژه در پارسیگ به‌دیسۀ «گبر» و به چم «گودی و سوراخ» است و با واژۀ «گبر»، که در روزگار پسین به چم «زرتشتی» به کار رفته‌است، یکی نیست.

قربان= به گفتۀ محمد مقدم، «پریستاران و پرستندگان ایزد مهر در آیین ویژه‌ای که در تاریکی غارها برگزار می‌شد گاوی را قربانی می‌کردند و ازاین‌رو پرستاران مهر را ˮکرپن“ می‌نامیدند که واژۀ ˮقربان“ از آن آمده‌است».

قلیان= این واژه دربنیاد به‌دیسۀ «غلیان» و به چم «جوشیدن و غلغل‌کردن» است.

مزاح= این واژه دربنیاد «مزه» بوده‌است.

مسجد= «مزگت»؛ در لغت‌نامه به چم «نمازخانه» است. این واژه به عربی رفته و شده مسجد. در گویش‌های مرکزی دو واک «ز» و «گ» به واک «چ» ترادیسیده و شده «مَچِد».

محراب= «مهرابه» نام نیایشگاه آیین مهر است. این واژه به عربی رفته و به‌دیسۀ «محراب» نوشته شده‌است. در مسجدها، جایی که «محراب» نامیده می‌شود گودتر از دیگر جاهاست، همان‌گونه‌که برای رفتن به «مهرابه» چند پله به پایین می‌روند.

وزیر= ویچیره واژه‌ای است به زبان اوستایی که در زبان عربی به‌دیسۀ «وزیر» درآمده‌است.

وقت= به گفتۀ حیدری ملایری، «وخت» واژه‌ای است پارسی و به چم «پاره‌ای از زمان» می‌باشد. این واژه به عربی رفته و به‌دیسۀ «وقت» درآمده‌است.

هوا= واژه‌ای است پارسی که به عربی رفته‌است و چون واژۀ «تهویه» را از آن ساخته‌اند عربی پنداشته شده‌است.

هندسه= «اندازه» واژه‌ای است پارسی که به عربی رفته و به‌دیسۀ «هندسه» درآمده‌است.

هیجان= در بنیاد «هیگان» بوده‌است که واک «گ» در آن به‌دیسۀ «ج» نوشته شده‌است.

 

بازبردها

یادداشت‌های اوستا، ابراهیم پورداود

سبک‌شناسی، محمدتقی بهار

تاریخ زبان فارسی، پرویز ناتل‌خانلری

جستاری دربارۀ ناهید و مهر، محمد مقدم

تقویم و تاریخ، ذبیح بهروز

لغت‌نامه، دهخدا

تارنگار شهربراز

تارنگار زبان و ادبیات فارسی، آریا ادیب

سخنرانی‌ها و نوشته‌های محمد حیدری‌ملایری

نگرشی بر زبان تازی، ضیاالدین هاجری

 

 

Updated: آوریل 2, 2017 — 11:27 ب.ظ