روسپی بزگوارــ ژان پل سارتر

مواظب افكارت باش كه گفتارت مي شود

مواظب گفتارت باش كه رفتارت مي شود

مواظب رفتارت باش كه عادتت مي شود

مواظب عادتت باش كه شخصيتت مي شود

مواظب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شود

روسپی بزگوارــ ژان پل سارتر

نويسنده :میدیا

کتاب حاضر یکی از نمایشنامه های مشهور ژان پل سارتر است که در آن، اخلاق بورژوایی و فریبکاری هایش، به رشته ی تحریر کشیده شده است. مترجم کتاب، عبدالحسین نوشین، در مقدمه ی کتاب مینویسد: “محتوای کتاب، مقایسه گونه ایست بین اخلاق و سرشت یک روسپی و آنهایی که، به زور، خویشتن را نمایندگان شریف جامعه میدانند.”

این نمایش که در یک پرده و دو مجلس نوشته شده است، نخستین بار در سال 1946 بر صحنه آمد و سپس به صورت کتاب، منتشر شد. “روسپی بزرگوار” 7 شخصیت دارد و تنها شخصیت زن آن، فاحشه ای به نام لیزی است. لیزی نماد افرادی میشود که نیروی مبارزه با ظلم را در خود نمی یابند و حتی با دانش به اینکه قربانی نظامی ستمگر و خشن هستند، به وضع موجود، تن میدهند. سناتور کلارک، شخصیتی که با چرب زبانی و سوء استفاده از احساسات انسانیِ لیزی، او را وادار به شهادت دروغ میکند، به طور بارز، نماینده بورژواهایی ست که فریبکاری و نیرنگ، افکار مردم را در جهت پیشبرد منافع خود، سوق میدهند و در توجیه اعمال سودجویانه ی خود از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنند. دو پلیس حاضر، مزدورانی هستند که بدون هیچ اندیشه ای، تنها به دستورات صادر شده از طرف مافوقشان، عمل میکنند. سلب آزادی راستین، در جهان بی رحم امروزی، پررنگ ترین موضوعی است که این نمایشنامه بدان می پردازد و سارتر فارغ از هر گونه قهرمان پروری و حرکت خلاقانه ای از سوی قربانیان نظام سرمایه داری، سرنوشت رقت انگیزشان را به رشته تحریر می کشد.

خلاصه ی داستان به شرح زیر است:

سیاه پوستی که در قطار با روسپی به نام لیزی روبرو و به ناحق، متهم به تعرض به وی شده است، جهت رفع اتهام، منزل لیزی را می یابد و از او کمک میخواهد.  لیزی با تندخویی او را از خود می راند و در را بر رویش می بندد و اعلام میکند که نزد هیچ پلیس یا دادستانی نخواهد رفت؛ با این وجود اگر دادگاه او را به جایگاه شهود بکشاند، حقیقت را خواهد گفت. لیزی که به تازگی به شهر آمده، شب قبل را با فِرِد، پسر یکی از نمایندگان مجلس سنا، گذارنده است. میان آن دو بحثی بر علیه سیاه پوستان و ماجرای قصد تعرضشان به لیزی، شروع میشود و لیزی، حقیقت ماجرا را به فِرِد میگوید. حقیقت ماجرا این است که لیزی و دو سیاهپوست در کپه ی قطار نشسته بودند که چهار سفید پوست وارد کپه میشوند و پس از تمسخر سیاه پوستان یکی از آنها را به قتل می رسانند. سپس شایعه میکنند که آن دو سیاهپوست قصد تعرض به دخترک را داشته اند. فِرِد با لحنی تهدید آمیز از او میخواهد که در صورت مواجهه با دادستان، حقیقت را فاش نکند و در دفاع از سیاه پوستان نطقی ارائه ندهد و در ادامه میگوید که قاتل یاد شده، پسر عموی اوست و در همین راستا به لیزی پیشنهاد رشوه میدهد ولی لیزی حاضر به شهادت دروغ نمیشود.

در همان لحظه دو تن از دوستان فِرِد که پلیس هستند، طی نقشه ای از پیش تنظیم شده، وارد منزل لیزی میشوند و هر سه نفر در تلاش برای گرفتن اعتراف دروغ از لیزی او را تهدید میکنند و تحت فشار قرار میدهند ولی زن، تن به امضای اعترافات دروغین نمیدهد. پس از اینها، سناتور کلارک، پدر فِرِد وارد صحنه میشود و سعی میکند با چرب زبانی و تظاهر به مهربانی و به بازی گرفتن احساسات میهن پرستانه ی لیزی، او را اغوا کند و موفق میشود این کار را بکند و امضا را بگیرد.

همان شب، سناتور کلارک به منزل لیزی می آید و پس از پرداخت صد دلار پول و گذراندن زمانی اندک با وی، به او میگوید که کار خوبی کرده است و از وظیفه شناسی او تقدیر میکند. وقتی سناتور می رود لیزی که احساس میکند تحقیر شده است اسکناس را مچاله میکند و شروع به گریستن میکند. در همین حال، سیاهپوست که خود را در خانه ی لیزی مخفی کرده است از پناهگاهش بیرون می آید و مجدداً از لیزی می خواهد او را در منزلش پناه دهد تا جانش در امان باشد. لیزی این بار او را پناه می دهد. پلیسها برای یافتن سیاه پوست مذکور، تمام خانه های محل را بازرسی میکنند. لیزی به سیاهپوست هفت تیری می دهد و از او میخواهد در صورت احساس خطر، به پلیسها شلیک کند و بگریزد ولی مرد سیاه پوست، هفت تیر را از او نمیگیرد. پلیس به خانه ی لیزی می رسد ولی آنجا را تفتیش نمیکند.

فِرِد که پس از گذراندن شب قبل با لیزی به او دلبستگی جنون آمیزی پیدا کرده است به خانه اش می آید و با دیدن سیاهپوست، تصمیم به کشتنش میگیرد و دو گلوله شلیک میشود. فرد به اتاق برمیگردد و به لیزی میگوید که تیرش به خطا رفته است. فرد میگوید که به لیزی دلبسته شده است و میخواهد او را با خود به خانه ببرد تا از این پس این زن فقط مال او باشد ولی به شرطی که او هوسرانی هایش را ندیده بگیرد. در نهایت لیزی تسلیم می شود و نمایش به پایان میرسد.

 

روسپی بزرگوار

نویسنده ژان پل سارتر

مترجم:  عبدالحسین نوشین

روسپی بزرگوار [La Putaion respectueuse]. نمایشنامه‌ای در یک پرده و دو مجلس از ژان پل سارتر (1) (1905-1980)، فیلسوف و نویسنده فرانسوی، که نخستین بار در 1946 برصحنه آمد و در 1947 به صورت کتاب منتشر شد. در شهر کوچکی واقع در جنوب ایالات متحده امریکا، سفیدپوستان دو نفر سیاهپوست را، که به دروغ متهم به تجاوز به زن سفیدپوستی شده‌اند، تعقیب می‌کنند تا آنها را بگیرند و به دار بزنند. یکی از سیاهان در حین فرار کشته می‌شود و دیگری نزد زنی روسپی به نام لیزی (2) پناه می‌برد، ولی زن او را می‌راند. یکی از مشتریان آن زن به نام فِرِد (3) برای نجات دوستش تامس (4)، قاتل آن مرد سیاهپوست، می‌خواهد لیزی را وادار به اعتراف کند که زن مورد تجاوز سیاهان او بوده است، ولی لیزی، با وجود پانصد دلاری که فِرِد به او عرضه می‌کند و سپس علیرغم تهدید و خشونت او، تن به این گواهی دروغین نمی‌دهد. همچنین در برابر دو مأمور پلیس که می‌خواهند او را وادار به امضای عرض حال تجاوز به ناموس کنند مقاومت می‌نماید. ولی پدر فِرِد که سناتور است قدم پیش می‌گذارد و با استدلال و ملاطفت و سالوس، دل لیزی را بر سرنوشت تامس و مادر پیرش به رقت می‌آورد و از او امضا می‌گیرد. در مجلس دوم، مرد سیاهپوست پنهان از لیزی، در خانه او پناه می‌جوید. سناتور برای دیدن لیزی باز می‌آید و از طرف مادر تامس صد دلار به او می‌دهد. لیزی که منتظر ابراز محبت و قدرشناسی مستقیمی از جانب آن زن بوده است، می‌فهمد که چه اندازه فریب خورده است. مرد سیاهپوست را که در خانه‌اش مخفی شده است می‌بیند و صدای پای تعقیب‌کنندگان او را که به خانه نزدیک می‌شوند می‌شنود. تپانچه‌ای به دست او می‌دهد، ولی سیاهپوست حاضر به استفاده از آن نمی‌شود. فِرِد از نزد مردم هیجان‌زده که سیاهپوست دیگری را گرفته و به دار آویخته‌اند به خانه لیزی باز می‌آید. سیاه فراری را می‌بیند و گلوله‌ای به سوی او شلیک می‌کند، ولی سیاه موفق به فرار می‌شود. لیزی با تپانچه‌اش فِرِد را تهدید می‌کند، اما در برابر آرامش و اطمینان به نفس او جرئت تیراندازی ندارد. سارتر با آفریدن مرد سیاهپوست از سویی و لیزی از سوی دیگر، خود بیگانگیِ کسانی را تصویر می‌کند که نیروی مبارزه در برابر ظلم را در خود نمی‌یابند و با اینکه قربانی نظام مستقر هستند، حتی با پی بردن به اینکه این نظام مبتنی بر خشونت و ستمگری است، به وضع موجود تن می‌دهند.

 

نگاه نویسنده نمایشخانه به روسپی بزرگوار ساتر

نویسنده : پوریا موسوی

    مقدمه :

این متن یادداشتی است بر نمایشنامه ی (( روسپی بزرگوار)) اثر ژان پل سارتر  [1] نویسنده ی فرانسوی.این نمایشنامه هم اکنون،یا در بیان بهتر، بعد از انقلاب اسلامی سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت تا به حال ترجمه نشده و نسخه ی حاضر ترجمه ی دکتر بهمن نوایی/انتشارات فرخی  به سال 1342 میباشد.

یادداشت پیش رو نگاهی است تحلیلی و مختصر به جنبه های مختلف این اثر است.که از بررسی نام اثر آغاز، و تا حدی به دیدگاه انتقادی سارتر نسبت به گفتمان[2] نژادپرستی،سیاست مداری و فایده گرایی حاکم بر فضای اثر و ایالات متحده ی زمان وقت (احتمالا  دوره ی ریاست جمهوری روزولت) می پردازد.

اشخاص داستان :

لیزی[3]– فرد[4]– سناتور کلارک[5]-مرد سیاه-دو مامور پلیس

خلاصه داستان :

((لیزی)) روسپی است که به تازگی،به دلیل مشکلاتی که داشته از نیویورک به شهری در امریکای جنوبی نقل مکان کرده.درون قطار به سمت جنوب،دو سیاه پوست و چند سفید پوست با هم درگیر می شوند.یکی از سیاه ها میمیرد.دیگری فرار می کند.شایعه بر این شده که سیاه ها می خواستند در قطا به لیزی تجاوز کنند.((توماس)) قاتل مرد سیاه پوست، دستگیر شده.پسر عمه ی توماس و پسر ((سناتور کلارک)) ،((فرد)) به عنوان مشتری پیش لیزی می آید و سپس می خواهد با دیدگاه نژاد پرستانه اش(می گویند سیاهان همیشه گناهکار و بی مصرف اند) او را مجبور کند که شهادت به تجاوز سیاهان به او را امضا کند تا توماس آزاد شود.سیاه فراری به پیش لیزی می آید و درخواست کمک می خواهد تا حقیقت را بگوید.لیزی از شهادت دروغ علیه سیاه بیگناه امتنا می کند.سناتور کلارک با چرب زبانی و ریا امضای شهادت دروغ را از لیزی می گیرد.لیزی از کرده اش پشیمان می شود.سیاه دوباره به او پناه می برد و این بار به جبران گناه شهادت دروغ می خواهد از سیاه حفاظت کند که ناگهان فرد از راه می رسد.سیاه فرار می کند و فرد او را در راه فرار با تیر می کشد.در نهایت فرد لیزی را به اسارت خود می کشد .

 بررسی نام اثر :

نام اثر همانطور که بیان شد (( روسپی بزرگوار ))است. همیشه نامگذاری اثر یکی از دقدقه های هنرمندان بوده است.زیرا نام اثر،صفحه یا برگ اول شناسنامه ی اثر است.اولین چیزی است که مخاطب با آن روبرو می شود.روش های مختلفی برای نامگذاری اثر وجود دارد که هنرمندان از آنها استفاده می کنند و در موارد بسیاری،نام گذاری اثر در شرایطی به دور از قواعد و به صورت کاملا لحظه ای و آنی رخ می دهد.و دسته ی دیگری از اثار با روش و طبق خواسته و نیاز نویسنده و به صورت هدفمند نامگذاری می شوند.در میان این دو،روش دوم،روشی دقیق تر برای به مقصد رسیدن است.به این شکل که هنگامی که نگارش اثر به پایان می رسد نویسنده به این فکر می افتد که حال،نامی برای داستان،نمایشنامه،فیلم و… انتخاب کنم.بدین ترتیب با توجه به هدف که در طول اثر دنبال شده نامی انتخاب می شود.این نامگذاری احتمالا تاثیر بسزایی در درک بهتر اثر از سوی مخاطب دارد.اما روش اول عموما به این صورت شکل می گیرد که ،نامگذاری اثر پیش از شروع نگارش ویا در حین نگارش انجام می شود.و در نهایت به دلیل امکان تغییر مسیر داستان در اتود های مختلف یا در بیان بهتر تغییر مسیر داستان از راه اولیه،نام اثر کارآمدی خود را تا حدی از دست می دهد.

با دیدن نام (( روسپی بزرگوار)) بر روی جلد کتابی که پیش روست،تصاویری از چیز هایی که احتمال می دهی در داستانِ نمایش باشد در ذهن نقش می بندد.نام اثر،چه بد و خوب کار خود را انجام میدهد.در کل بحث بر سر خوب یا بد بودن نام اثر،و اشکالات و ایرادات ژورنالیستی هم نیست.اما شاید نام این اثر پیش از آن که به طور کامل نوشته شود انتخاب شده.به این دلیل که تا میانه های اثر گسستی حس نمی شود اما با ورود شخصیت ((سناتور کلارک)) و صحبت هایش و همچنین تغییر موضع ((لیزی)) ، روسپی بزرگوار داستان از ارج و اوجی که در ذهن ساخته شده آرام آرام پایین می آید و در انتها چیزی از ارزش هایی که در سر داشت باقی نمی ماند.

اما تحلیل خود نام.جایگیری دو کلمه ی (روسپی) و (بزرگوار) در کنار هم،ایجاد کننده ی مفهوم جدیدی از موجودیت هر دو کلمه به صورت جدا از هم است.تعریفی نسبتا نا متعارف برای عموم جوامعی مثل حال حاضر ما،در سال هزار و سیصد و نود و دو در طهران،یا جامعه ی امریکای حاضر در فضای داستان.یا هر اقلیم دیگر در زمان های مختلف که چنین جایگیری،برای این کلمات،کنار هم را بر نمی تابد.شاید امروز که ما راجع به این اثر صحبت می کنیم با نمایشنامه ای فوق العاده روبرو نباشیم (که در حقیقت از لحاظ ساختار فنی،اثر جاودانه ای هم نیست) اما حرف درون اثر و به خصوص نام نمایشنامه حرف بزرگی بوده و هست.روسپی هر چند در نهایت مغلوب ظواهر و ریای سردمداران حکومت امریکا و سپس مغلوب زور و ضرب انان می شود،اما تا جایی فرا تر از جرات هم صنفی هایش که اقلیت محض جامعه اند پیش می رود.

 ساختار نمایشنامه :

نمایش با تعادل اولیه ای کوتاه و با کنشی که از پیش داستان)پیشا روایت)[6] ناشات گرفته شروع می شود.اتفاقی که برای ( لیزی ) در قطار  افتاده بود از دید او قضیه ای زود گذر و بی اهمیت بود.تا زمانی که آرامش و تعادل زنگی عادی تازه شروع شده در شهر جدید،با دیدار دوباره ی (سیاه فراری) در اپارتمانش به هم می خورد.پس بدین ترتیب ارامش و تعادل اولیه در دقایق ابتدایی به هم می خورد و بعد از آن داستان با دیالوگ میان (لیزی) و (فرد) پیش می رود.دیالوگ هایی که به گونه ای شناسنامه ی دو شخصیت را برای مخاطب ورق می زند.به طور مثال لیزی را روسپی ای در خور صفت بزرگوار معرفی می کند.کسی که حتی راضی نیست که از مشتری که از سرویس ناراضی بوده پول بگیرد.یا این که چون ((فرِد))اولین میهمان در خانه و شهر جدید است نمیخواهد از او پولی بگیرد.و مقایسه ای دیگر از باب اعتقادات مذهبی.تقابل لیزی و فرد.در یک طرف عدم اعتقاد لیزی به مساله دین و در طرف دیگر اعتقادات مذهبی فرد.

و در مورد ((فرِد)) شخصیتی رادیکال سنتی می سازد.فردی که لیزی او را با تورات و کتاب مقدس مقایسه می کند.کسی که به دنبال هدفی تعیین شده،و با رفتاری سیاست مدارانه،به دنبال همخوابگی با لیزی آمده و انقدر پایبند به عقاید خشک خود هست که نمیخواهد بوی بسترشان به مشامش بخورد.کسی که حتی شهرش را از پنجره ی خودش،یعنی از دید خودش دوست دارد.یعنی شهری زیباست که با دیدگاه و منظر فکری من همخوانی داشته باشد.نه منظره ی سرتاسر سبز درختان از پنجره ی اتاق یک روسپی.

و همه ی این ها ادامه دارد تا زمانی که لیزی پس از دیدن یک سیاه در خیابان،از پنجره ی اتاقش ، سوالی می پرسد :

لیزی : (( راستی دیدن یک سیاه،بعد از بیدار شدن از خواب،برای آدم بدبختی میاره؟ ))

از انجا به بعد مسیر داستان و دیالوگ های دو شخصیت عوض می شود.دیدگاه های فرد و در نهایت هدفش از حضور در خانه ی لیزی مشخص می شود.اگر در یک خط نمودار تا به اینجا ی نمایش را بنگریم،خواهیم دید که خطِ مستقیمِ شروعِ نمایش، بعد از چند لحظه اوج می گیرد(با ورود سیاه به خانه ی لیزی برای اولین بار) و تا زمان سوال مذکور از طرف لیزی،در مسیری مستقیم سیر می کند.و بعد از این سوال تا زمانی که لیزی نامه را امضا می کند سیر صعودی پیش گرفته و اوج می گیرد.پس از گرفتن امضا ، نمودار سیر نمایش رو به نذول می کند و تا زمانی که لیزی و سیاه در خانه روبرو می شوند و لیزی تصمیم به کمک کردن به او می گیر ادامه پیدا می کند.از این نقطه به بعد دوباره اوج گرفتن تا لحظه ی مرگ سیاه توسط فرد اغاز می شود و با مرگ فرد تا زمان پایان باز هم سیر در خط مستقیم.

به طور کل اشخاص انتخاب شده برای این نمایش ،هر کدام نماینده ی طبقه ای از جامعه هستند که در این نمایش وضعشان به روی صحنه کشیده شده.جامعه ای با سردمداران سیستمدار به معنای واقعی.سیاستمدارانی با حرف هایی شیرین تر از عسل.همانطور که لیزی بیان می کند : (( راست است که میگویند حرف هایش مثل عسل شیرین است؟ )) چنین کلامی یک یا چند بار دیگر هم در نمایش از زبان لیزی خارج می شود.

سناتور کلارک در ابتدا کاملا نقش پدری مهربان را ایفا می کند.رفتاری که کارش برای او ایجاب می کند.او یک سیاستمدار است.حال این سیاست مدار،هدفی دارد وتنها چیزی که برای سناتور کلارک اهمیت دارد،هدف است.نه چیز دیگر.پس از هر راهی می توان به هدف دست یافت.حتی با به بازی گرفتن و کلاه گذاشتن بر سر لیزی.این یک امر طبیعی است.(برای سناتور کلارک)

اما رفتار کلارک از کجا سر چشمه می گیرد؟ایا تنها همین که او را یک سیاست مدار بنامیم کافیست؟کلارک و تمام اعمال و رفتارش یک محصول است.محصولی که به دست خودش،پیشینیانش و تاریخ ،در عصر حاضر به دست ما رسیده.محصولی به دست خودش و نیاکانش،به این خاطر که او و پیشینیانش،به گفته ی ((فرد)) این شهر را ساخته اند.برای ذره ذره اش تلاش کرده اند.این که تمام این ها درست یا غلط انجام گرفته را کار نداریم.مساله اینجاست که او و خانواده ی کلارک خود را مالک،صاحب و وارث شهر می دانند.پس نمیپذیرند نیرویی غیر خودی اجازه ی حرف زدن،مالکیت و اعلام موجودیت پیدا کند.پس به هر ترتیبی شده به هدف خواهند رسید.

کلارک محصول تاریخ پشت سرش است.تاریخ پشت سر علاوه بر اجداد خونی، گستره ی وسیع تری را در بر می گیرد.همانطور کلارک تربیت شده ی خانواده و تاریخ قبل از خود است،فرِد ،پسر او نیز در آینده ای نچندان دور جای او را خواهد گرفت،تا او هم به اهداف شخصی،خانوادگی و ملی برسد.کلارک و امثال او را میتوان محصول تفکر رایج ((ماکیاولی)) دانست.کلارک در این مکتب ریشه دوانده و ریشه پسر هم تازگی ها در این بستر جوانه زده.

همانطور که بیان شد، در سیستم فکری کلارک هدف اهمیت والایی دارد.نمود دیگری از این تنفکر ، )تفکر فایده گرایی( کلارک است.بدین معنی که هدف مهم است.اما نه هر هدفی.هدفی که برای من سود دارد. هدف کلارک آزادی ((توماس)) است،اما نه تنها به خاطر این که او هم یکی کلارک ها به حساب می آید،بلکه چون  علاوه بر این، او یک مدیر است.مدیر یک کارخانه.این است که اهمیت دارد.

سناتور : من از جانب ملت امریکا حرف میزنم.(( لیزی،این مرد سیاهپوستی که از اون حمایت میکنی،به چه درد میخوره؟اون موجودیه که بر حسب اتفاق به دنیا اومده.تازه خدا میدونه کجا.من به اون غذا میدم و ازش نگهداری می کنم.اما اون در عوض چیکار می کنه؟هیچ.

ول می گرده،دزدی می کنه،آواز می خونه و لباس های سبز و قرمز می پوشه.اون هم پسر منه و من هم مثل پسر های دیگم دوستش دارم.ولی از تو سوال می کنم: آیا این موجود مثل آدم ها زندگی می کنه؟حتی مرگ چنین فرزندی هم برام مهم نیست.

لیزی : چقدر خوب نطق می کنید.

سناتور : اما برعکسِ اون،توماس یک سیاه رو کشته،کار خیلی بدی هم انجام داده.اما من به اون احتیاج دارم.اون نواده ی یکی از قدیمی ترین خانواده های ما و یک آمریکایی صد درصد خالصه.تحصیلاتش رو در هاروارد انجام داده،کارخانه داره.من به کارخانه دار ها احتیاج دارم.دوهزار تا کارگر توی کارخونش کار می کنن.اگر بمیره دوهزار کارگر به بیکاره ها اضافه میشه.از همه مهم تر ،توماس یک رئیسه.حصار محکمی در مقابل کومونیسم،سندیکالیسم و یهودیها.اون حق داره زندگی کنه و تو هم موظفی که ازش حمایت کنی.همین حالا انتخاب کن.))

سناتور با تمام نطق های شیرین و ریا کارانه،فریب کارانه و در بعضی بخش ها منطقی اش(به خصوص در قسمت بالا) به هدفش می رسد به خوبی از اشخاص دیگر استفاده می کند.حتی از (( فرِد )) پسرش.اگر دقیق تر نگاه کنیم،خواهیم دید که او هم وسیله ای برای کلارک است.وسیله ای برای بهتر جلوه دادن خودش.شاید اگر ((لیزی)) پیش از ورود کلارک رفتار خشک و خشن ((فرد)) و دوستانش را نمیدید،نرمی مهربانی و دلسوزی متظاهرانه ی کلارک آنطور که باید به چشم نمی آمد.ر تمامی طول نمایش ((فرد )) واقعا کار خاصی انجام نمی دهد.او فقط جوانکی است که باد سیاست در کله اش پرورانده شده و اسلحه ای به دستش داده اند.حتی نمیداند اسلحه چیست.در انتهای نمایش، ((مرد سیاه)) به ضرب گلوله ی ((فرد)) کشته می شود.اما باز هم او بازیگر اصلی ایفای این نقش نیست.اگر او هم این کار را نمی کرد،فقط صدای گلوله چند ثانیه دیر تر، وقتی ((مرد سیاه )) از آپارتمان خارج می شد و به خیابان می رسید،توسط سفید های مسلحی که همه جا بودند،به گوشمان می رسید.

از طرف دیگر ((لیزی)) وسیله ی دیگری بود برای آزادی ((توماس)) . روسپی بزرگواری که در آخر چیزی از بزرگواری اش نماند. بزرگواری که توسط سیاست کلارک از بین رفت.

اینجاست که باید کمی شک کرد.به این که هدف ((سارتر)) بیان حال و احوال سیاهان و با ظلم به روسپی ها بوده. یا این که نام نمایش بد انتخاب شده. نامی که محور را در ذهن ما روسپی معرفی می کند و در ظاهر هم محور اصلی داستان روسپی است. شاید هدف چیز دیگری باشد.

نویسنده برای نوشتن هدفی دارد.هدف مقابل چشمان اوست.مثل یک سیبل .هنر نویسنده این است که سیبل مقابل را به خوبی بشناسد و بداند که چطور و به کجای سیبل بزند تا دقیق به هدف نخورد.هنر نویسندگی هنر به هدف نزدن است. یعنی جایی در کناره های هدف را نشانه بگیری ولی همه با کمی تامل هدف را بفهمند.

اگر از این منظر به نمایشنامه ی ((روسپی بزرگوار)) نگاه کنیم،خواهیم دید که گلوله ی ((سارتر)) به درستی و به خوبی به هدف برخورد نکرده.اما بدیهی است این دیدگاه تمام زوایای اثر را مورد بررسی قرار نمی هد و تنها قسمتی از آن را مورد خوانش قرار می دهد.

………………………….

[1] Jean Paul Sartre

[2] Discourse

[3] Lizzie

[4] Fred

[5] Clarke

[6] Back story-Antenarrativ

 

Updated: ژانویه 23, 2017 — 12:02 ق.ظ