هدایت انسان سوز

 

فروهــــر

نویسنده : میثرا آشوان

ویراستار : صفا مینوی

 

پدر بزرگم میگفت:  « حذر کن از اللّهی که نقدِ ترا میستاند، تا ترا به نسیه ای مشغولِ خود کند!            اللهِ عرب به فریبِ بخشندگیِ توأمِ با قهرِ خود، نقدِ ترا، ، به نسیه ای پاسخ میدهد؛ که هیچ خردمندی را به تحقّق وعده هایش باوری نیست. وقتی دروغ هائی بدین فربهی، کلیدی ترین ساختارِ ذهنِ بشر را در طولِ تاریخ، شکل بخشیده است، چگونه انتظار دارید که نوع بشر بتواند از چنگالِ توهّماتی که قرنهاست او را هدایت میکند، خلاص شود. هرچه دروغها  ، در اعصار و قرون متمادی ، فربه  تر باشند، قبولاندن آنها به نوع بشر حتمی تر است.

اخلاق بر هر دینی مقدّم است. کسی که شعورِ اخلاقِ خود را ، تربیت میکند،  به حتم میتواند متدیّن باشد؛ ولی بدان که دینداران ، صرف را، به فهمِ اخلاق، ذوقی نیست! چرا که آنان، مشق تعالیم  خود را از جایی اخذ میکنند که اختیار دخالت خِرَد انسان را در آنجا، از وی سلب کرده اند.

مراقب باش فرزندم ! که هیچ زمان با دستورات هیچ دینی، خِرد خود را به بازی  نگیری  . قوانینی  مکان تدوین آنان نامعلوم  ونامرئی است، نمیتواند از اعتبار انسانی برخوردار باشد .من، هیچ   به اصطلاح پیامبری را در تاریخ ندیدم و به یاد ندارم که با  اعلام  ظهور خود و با عرضۀ کتاب خود  به  نام  الله و یَهُوَه  و یاهر  نامِ  دیگر، خون هزاران انسان بی گناه را، در اقصا نقاط جهان، برخاک نریخته باشد. هیچ  دین  تثبیت  شده  در زمین  را، سراغ  نخواهی داشت که بدون خونریزی  دوام و قوام یافته باشد… ،

همۀ آن ادیانی که به قوّت شمشیری، نیّت خود را بر حَلق تودها استوار کرد اند، دوام و بقای خود را در تاریخ به ثبت رسانداند؛ و همۀ آن ادیانی که قوّتی به شمشیر نداشتند،ازحافظۀ تاریخ پاک شده اند   .

فرزندم ! ماندگاری هر عقیده ای در جهان، دلیل بردرستی آن عقیده نیست. دوام ادیان بر قلوب آدمیان، بر حسب عادتِ تربیت است؛ نه مبانی شعور و خِرد. بدان که اعتقاد کثیری برعقیده ای، دلیلِ بر صحّت آن عقیده نیست. عادتی که بَر حسبِ جبرِ شمشیر دوام میگیرد، بقایش را،  به دیدۀ تردید فهم کن .

« همۀ آنان که دین را، کلید  فهمِ خود در امور کرده اند، دروغ های تاریخ را بیشتر باور میکنند ».     سخن من از کتابی است که همۀ کتابهای عالَم را، برای  بقای  خود،  مردود میداند؛ و همۀ علوم را قربانی بقا و دوام خود میکند؛ و کرده است. من، از آن آفرینندهای میگویم که در کتابِ  به  اصطلاح  مقدّسین  نوشته شده و آورده اند  ، و همینطور پیامبران آن کتابهای  به اصطلاح مقدس  که ابراهیم نامی در تاریخ، بنیاد آن را رقم زده است .این  کتاب ها و تعلیمات  مندرج در آنها، همه از بزرگترین دروغ های تاریخِ حیاتِ  بشری  هستند  که حیات انسانی ما را، به جبرِ تعالیمِ خود،  قرن هاست  در قنداق  حماقت  خود، کفن پوش کرده است.

 

فرزند عزیزم   !    شرارۀ شَر را، جهلِ آدمی شُعله ور میکند!

خِردِ تربیت شدۀ پُرشعور، به ریسمانِ هیچ مکتبی چنگ نمیزند .همۀ آنان که با متوسّل شدن  به مکتبی، هویّتِ خود را، به تعریف میکشند، منزلتِ انسانی خویش را، فهم نخواهند کرد .هیچ مکتبی، حوصلۀ تعریف انسانی ترا در خود ذخیره نکرده است تا ترا، به فهمِ انسانی تو، هدایت کند. هر مکتبی، با عرضۀ تعریفِ خود، ترا در خویش، دفن میکند؛ نه آن که ترا در خود، معنا نماید. معنای حقیقی تو، در خودِ توست؛ اگر تو، به تعریفِ انسانی خود، مُشرَّف شده باشی!

پدر بزرگم میگفت  :

فرزندم ! سخنان کلیدی را، مَعنادانانِ کاخِ خِرد فهم میکنند،

نه معنادَرانِ دَرگَهِ  دَرَک!

تَنوری که شعله های در گُر نشسته ای دارد، مجالی برای پخت نان نخواهد داد. همیشه، جاافتاده ترین خورشت ها را، در مطبخی به طعم  که شعورِ، می نشانند که در حرارتِ خاکستری، به طبخ رسیده باشد.

بدان تربیت شده، ترا، به تو، خواهد رساند. موجودات، از برای آن خلق نشده اند که تو، با آنان سرگرم شوی. آنان خلق شده اند، تا تو، با فهمِ آنان، بیشتر، مشغول ِخود شوی، تا مزاحم آنان.

اراذلان دینی را، جز نفس های داغِ جَماع، هیچ آبی تطهیر نمیکند .گاهی تصوّر میکنم، بیهوده خود را در کاسۀ این بلاهت پیشگان ترید کرده ام . بیشعوریِ توأم با جهالت را، درازائی به وسعت تاریخ است؛ آنان که تاریخ را از آخر میخوانند، از فهمِ خِردِ کلانِ معانی تاریخ، غفلت کرده اند. فساد خِرَد انسان، جز به حیلۀ متولّیان دین، امکانپذیر نخواهد بود؛ که بزرگترین مجتم  بیشعورانِ تاریخ بشر را، متولّیان دینی شکل داده اند.

بارها گفته ام که بیشعوری، مَرضی است که میتواند هر کسی را در هرزمانی و هر مکانی با هر مدرک تحصیلی و بدون هشدار قبلی، آلودۀ خود ، کند. هرکسی در هر شرایطی، میتواند وقیح باشد؛ بی آنکه وقاحتِ خود را، برای درمانی، به کتابِ تربیت و شعور، وقف کند.

بیشعوری در هرکسی، منحصر به فرد و استثنائی است. بیشعوری، هیچ شناسنامه ای برای شناسائی دقیق خویش ارائه نمیکند، مگر مدرکی که تو برای اثبات آن، در عجز بمانی.

خطرِ بیشعورانی که خود را به مدارج عالیۀ علمی نیز مزیّن کرده اند، بسی کلانتر از حماقتِ عوام است؛ که بیشترِ این مدرک دارانِ بیشعور، همگان را، خرجِ مَدارج  و القاب خود میکنند. در مبانی کتابِ بیشعوری، این خصوصیّاتِ  شنی  را، در جانِ بیشعوران رسم کرده اند؛ و همۀ آنان که در جانشان، جانورِ بیشعوری سیر میکند، به صفاتِ زیر تجهیز شده اند که ترا جِدّاً به  فهمِ آن سفارش میکنم: –

خودپسندی فجی ، که در نهادِ جانشان پنهان کرده اند.

– متوسّل شدن به اموری که میتواند خِرد انسانی ترا فلج کند.

– مدّعی بودن به کشف رمز و راز هستی،که مرا و ترا به فهم آن راهی نیست.

– نفرت انگیزی بی حد در مصادرۀ همۀ امور به نف  خویش.

– خیرخواهی متکبّرانه،که در قالب تقوا خودنمایی میکند.  با متوسّل شدن به ،

– هوشیاری و زیرکی فوق العاده برای تحلیل امور مغلطه و سفسطه، برای توجیه اَعمال خویش؛ برای نفوذ در محیط اطراف خود.

– مُلَبّس شدن به جامۀ خردمندان و متفکّران.  ، برای جا انداختن هویّت خود ، – فریب دادن جامعه و اذهان عمومی تحت عنوان اولیاء الهی.

تلاش بی قید و شرط برای کسبِ موقعیّت های اجتماعی ممتاز و شاخص، با قربانی کردن اطرافیان.

– ضمیرِ ناخودآگاهِ غیرِ قابل نفوذ.

– تلاش برای کسبِ قدرت، با خوار و خفیف کردن دیگران. و امتناعِ وقیحانه از ابراز و بروز صفاتِ انسانی در هر شرایطی .

– سوءاستفاده های بی رحمانه از آدم ها، حتّی از نزدیکترین های خود.

– بی توجّهی مطلق به کرامتِ خلقتِ انسان و موجودات عالم .

– توجیه متبحّرانه در انسان زدائی، بر اساس مرام فکری خود با طرح ، دروغها؛ و متشنّج کردن محیط اطراف خود برای بهره برداری.

– تبحّری  باور نکردنی در ارائۀ دلایل که قادر است ذهن نابالغ را ، کور کند.   .

– تقسیمِ حریم و منزلتِ انسانی انسانها به خودی و ناخودی ،

– فریبِ زیرکانۀ اذهان عموم، با متوسّل شدن به عناوین الهی و کتب تقدّس یافته.

– وقیحتر اینکه فردِ بیشعور، با گل آلود کردنِ خِرد و هویّت ، دیگران، ماهیِ شعورِ انسانها را در دامِ خود گرفتار میکند؛ تا مگر انسانها را، برای نیّات شرورانۀ خود، در تابۀ مطام  خویش کباب کند.

– بیشعور، کسی است که رفتارِ وقیح و نفرت انگیزی را ، به صورت کاملاً ارادی و عمدی، از خود بروز میدهد؛  و از ایجادِ اختلالی که  در کارها به وجود میآورد، واز آزاری که به دیگران میرساند، قلباً  بسیار خشنود است .

– ویرانگری و آزاررسانی به هم نوع و همۀ پدیده های هستی، به اشکالِ مختلف، جزو لاینفک هویّتِ  بیشعوران است.

– بیشعور، تنها موجودِ آفرینش است که همۀ امور را، به نفع  خویش مصادره میکند.

– و نهایت اینکه : یقین کن کسی که مدام، تعادلِ معنویّتِ جانِ  قربانی خود را به هم میریزد، قطعاً موجودِ بیشعوری است.

این مختصر تعریفی که از بیشعوری، ترا بدان هوشیار کردم، همواره مِلاک و معیارِ خِردِ خود، برای فهمِ امور کن .

از اواخر قرن ششم میلادی ، متولّیان دینِ اسلام  و ایادی آنان، تفکری  خِرَدسوز،  در نشر عقاید جبریّون، در این سرزمین رواج دادند تا کتاب بی  شعوری را  حجیم تر کنند؛  که  هنوز به  نوعی  در این  آب و خااک  پا برجاست؛  و متولّیان دینی، قرن هاست که به سانسور مُهلِکِ خردمندان  و کشتارِ آنان دل  مشغول کرده اند .یکی از نمونه های  بارز تفکّر جبری، فتوای متولّیان   دین،  برای کشتارِ آدمیان است.

قرن هاست که هیچ  خردمندی مجاز نیست تا به نقد دین و مذهب ،  قلم به سخن کِشد؛ که اگر چنین کند، جان انسانی خود  را، با بیان هر مطلبی، قربانی احکامِ متولّیانِ دین خواهد کرد.

این تفکّر جبری، قبل از فلج کردن فرهنگ جمعی  جامعه،  به  سَلّاخی  کردن اندیشه و خِرد تحلیلی صاحبان خِرد، مشغول است.

هیچکس تا امروز، در این  سرزمین  حق  نداشاته  و ندارد،  تا نسبت به تحلیلِ ادیان ابراهیمی، نوشته ای ارائه نماید؛ که هر ناقدی شدیداً  توسّط ، متولّیان این ادیان، و ایادی مزدورِ آنان  مورد آزار قرار گرفته و یا محکوم به مرگ شده است؛ و هزاران انساان بی گناه وخردمند، در طول تاریخ   ، قربانی فتوای متولّیان ادیانِ ابراهیمی شده اند، و میشوند.

در همین دورانِ حکومت پهلوی، صدها انسان، قربانی فتوای متولّیان دین شده اند. دو تن از آنان، احمد کسروی تبریزی – که از محقّقین بزرگ  این  سرزمین محسوب میشد- و منشی اش، سید محمدتقی حدادپور بودند؛ که   به دست جماعتی از مسلمانان و به فتوای متولّیان دین، ترور گردیدند.

بسیار کشتار، از خردمندان و محقّقین و صاحبان فکر ، در تاریخِ ما وجود دارد؛  که اگر به تاریخِ خونین این مملکت مراجعه نمائی، بی هیچ تردیدی،  به فهم کلانی از این قتلها و ترورها خواهی رسید؛ که بخش عظیمی از این   کشتارها نیز توسط فتوای مُلّایان ارشد ، ، حوزه های علمیّۀ جماعات تشیّع به  انجام رسیده است.

درهمین زمان ما  – در نظاام  جَعلی جمهوری   خمینی – فقط در ایران و اروپا، در دورۀ تصدّی ریاست جمهوری  آدمخوری  چون  هاشمی رفسنجانی که ریاست جمهوریش، هشت سال طول کشاید،   بیش   به فتوای ملّایان،    ، از پانصد انسان فرهیخته را به  شانی  ترین  شکل  ممکان توسط مأموران آدمکُشِ امنیتی جمهوری بی جمهور خمینی، و ایادی  آنان در سطح دنیا به قتال  رساندند؛ و  آن ، در خیابان ها،کافه ها و خانه های شان کسانی که مخفیانه کشته شدند و  کسی را از مرگشان خبری نشد، خودمقولۀ دیگری است؛ که بخش وسیعی از این انسانها،  از وطن پرستان  و  محقّقین، نویسندگان و ادیبان راستین  این  مملکت ویران شدۀ  عرب زده بودند؛ که اتّهام بیشترشان از نظر این وارثان کتابِ الله، نقد مبانی اسلام ناب  محمدی و فقهِ اسلامِ خمینی بوده. با کمی حوصاله و تحقیق میتوانی نام  همۀ آنها را، در صفحات تاریخ، دریابی .

این مُهمَل ترین سخنی است که تا امروز شنیده ام که حکومتی بتواند در جامعه اش، با قوانین اسلام وکتابِ این دین، نظام جمهوریت  تشکیل دهد.  دینِ اسلام و قوانین آن، هیچ سنخیتی باجمهوریت و جمهوری  ندار د .

قواعد مکتبی که دستوراتِ احکام خود را ازآسمانی نامرئی اخذ کرده است و همۀ احکامش نیز لایتغیّر است، نمیتواند کرامت انسانی انسان را، و حریم انسانی انسانها را، فهم کند؛    و جمهوریّت و دموکراسی برای انسان به ارمغان بیاورد. و منزلت او را  خدشه دار نگرداند. هر جمهوریّتی را، خردی  انسانی شکل میدهد؛ نه احکامِ لایتغیّری که مکانش را نشانی نیست.

طبق آمار سازمانهای بین المللی حقوق بشر، فقط در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، بیش از دو هزار انسان روشنفکر وسیاسی در زندانهای مُلایان به قتل رسیدند. این به غیر از نزدیک به پنج  هزار انسانی بود که در دوران خودِ خمینی و به دستورِ شخص او،  توسّط خلخالی و  مُلایانِ دیگر اعدام شدند؛ و آن یک میلیون انسانی که در جبهه های جناگ ایران و عراق – از دو طرف – تلف شدند؛ معلولین، مفقودین و جانبازان  بازمانده از جنگ، خود کتاب دیگری است. و آغازکنندۀ جنگ نیز ،کسی  جز خود خمینی نبود. صدام به ایران حمله کرد. اماخمینی آغاز کنندۀ جنگ بود . تحریک و دخالت خمینی  در امور کشور عراق، باعث حملۀ  صدام به ایران شد . (روزی در تاریخ خواهی خواند)

در طول 1400 سال گذشته، در این سرزمین، همیشه حُکّام  و پادشاهانِ  در مَسند قدرت نشسته، خود با حفظ سمت  پادشاهی،  مُتَصدّی  امورِکتاب  دین الله نیز بوده اند .

در این سرزمین، هیچ در مسندِ قدرت نشسته ای را، سراغ نخواهی داشت که بی نشئۀ دین، در حاکمیّتِ قدرتِ خود دوامی یافته باشد. وقاحت این جماعتِ بی شرم را حدّی نیست؛ تا انسان را از فهمِ شَرِّ آنان، قُوَّتی در بیان مانده باشد.

از نیمۀ قرن ششم، تفکّر جبریّون، که یکی از خطرناکترین نوع تفکّر در جامعۀ بشریّت است، به حمایت حکومتهای وقت، ریشه در فرهنگِ جامعه دوانید؛ و شالودۀ همۀ فرهنگِ جامعه را در خود حل نمود. هیچ محقّقِ صاحبِ خِردی نمیتوانست در تحلیلِ امورِ تاریخِ دین و یا مبانیِ چرائی های ادیان، مطلبی بنویسد. به محض ثبت هر اندیشۀ نویی، جمع  کثیری از متولّیان دین و وابستگان این جماعت منفور، منبع  نوشته را، جویا میشدند و میشوند .صدها قلم به دستِ مزدور و تعلیم دیده، نویسنده را مورد اهانت خود قرار میدادند  .چنانکه امروز نیز چنین میکنند. وقاحت متولّیان جماعت تشیّع  به قدری است،که تاریخ تبری (طبری) را جعلی میدانند. درصورتی که تبری(طبری) در زمان خود یکی از بزرگترین مفسّران قرآنِ همین جماعت در بغداد بوده است .

حضور هیچ خِرَد  انسانی، دراین آب و خاک، بدون ،انگار ذکر منبعی که مورد تأئید متولّیان دین باشد،  برای  بیانِ تربیت ، وتعالیِ خِردِ انسانی معتبر نیست.

همین بینش و نوع نگرش را در اوضاع تدریس تاریخ، در دورانِ پهلوی ، نیز میتوان لمس کرد؛ که به طور پنهانی، بیشترِ مُدَرِّسینِ تاریخ این کشور، بانهان کردن جنایات عرب ها و احکامِ دینی آنان و نادیده گرفتن و عنوان ننمودن آن جنایات درکتاب درسی درمدارس، طالبان علم  ، آلودگیهای این قومِ  را به جهل از اوضاعِ حمله و حضور تازیان در ایران  فرو بردند؛ و بیشترِ مبانی تدریسِ  تاریخ را، معطوفِ به کشتارِ مغولان و دیگرانی کردند که بعد از اسلام، به این سرزمین یورش آورده بودند؛ وهیچ کس نمیگفت و نگفت که همۀ بدبختی های این ملّتِ درمانده، ناشی و تکه تکه شدن مملکت [ به کشور های افغانستان وتاجیکستان وازبیکستان و ترکمانستان وآذربایجان وعراق ]، از تعالیمِ کتاب تازیان و اربابان حاکم دینی بوده به دست این قوم، باعث بی ثباتی مملکت تا امروز بوده است.

تدریس تاریخِ ایرانِ قبل از اسلام هم، در مدارس ایران تکلیفش مشخّص بود. که همه ،خلاصه میشد در  پُز دادن به مشتی استخوان و ابنیاه مانده از آن دوران  . اوضاع را طوری طراحی کرده بودند که   انگار، تاریخِ این سرزمین را اززمان حضور تازیان رقم زده اند. جامعۀ جوانِ تحصیل   کرده در این آب و   خاک، هیچ زمان نتوانستند به طور شفّاف، از آن جنایات تاریخی که تازیان  بر آنها روا داشته بودند  مطّلع  شوند.

همین بیخبریِ تاریخیِ نسلِ جوانِ آن  دوران باعث حاکمیّت ملّایان در سال 1357، در  این سرزمین شد؛ و ملّایان وایادی آنان – چون شریعتی ها، بازرگانها، سحابی ها و دیگران- در طولِ   پنچاه سال سلطنت پهلوی، با پولِ دولت رضاشاه،به اروپارفته و درس خواندند و در بازگشت به ایران، غلام حلقه به گوش ملّایان شدند؛ و در طول زمان، از اسلام  و حکومات اسلامی  درخِردِ جمعیِ جامعه، مدینۀ فاضله ای بنا نهادند ، که به طغیانِ سالِ پنجاه و هفت منجر شد. محقّقاینِ علوم ، و تاریخ، بعد  از حوادثِ سالِ پنجاه و هفت، به یک باره متوجّه  ندانم کاریهای خود شدند؛ و شروع به نشر کتاب  های  مفید، از حقایق  تاریخی شدند. که متاسفانه، کار از کار گذشته بود. ریشۀ همۀ این نوع  حماقت های تاریخی را، باید در نحوۀ عملکردِ مُدرّسینِ دینی جستجوکرد.

روزی از پدربزرگم پرسیدم که پدربزرگ! خوشبختی چیست که این مردم اینقدر ازآن سخن میگویند؟

پدربزرگ با لبخندِ پر مهرِ همیشگی خود فرمودند: فرزندم ! خوشبختی به سلامتی رساندن عضوی است که خِرد و اندیشۀ آدمها در آن مأوا گرفته؛ و نامش مغز است !

خوشبختی، زمانی در آدمیان تحقّق خواهد یافت که دانشمندانِ درد کشیده و دردمند، در آزمایشگاه های خود، قادر به کشف دارویی گردند تا جَهش یافته ترین ویروس مهلک تاریخ بشر، که آخوند و ملّا و متولّی دین و آیت الله نام دارند را برای همیشه از بین ببرد. این ویروس به قدری مهلک است که درکوتاه ترین زمان ممکن قادراست، حسّاس ترینِ عضو بدن – که مغز نامش نهاده اند – را، در چنگ توهّماتِ لاعلاج خود گرفتارکند. این ویروس، چنان در سلّولهای مغزِ قربانی ، رخنه میکند که گیرندگان این ویروس به محض آلوده شدن، تحت هیچ شرایطی قادر نخواهد بود تعادل عقلانی خود را سامان دهد. و درنهایتِ بی اختیاری، با مسئولیّت سرشار از تعصّب، که جوهرۀ اصلی حیات این ویروس است، مهمان مهلک خود را به سختی حفاطت خواهد نمود. و طوری درازخود تعصّب نشان خواهد داد که گویی از ازل، عضو ،این عمل لاینفکّی از وجود خود او بوده است!

از این روست فرزند! این آدمها قادر نیستند ،     که هیچ زمان خوشبختی را در جان خویش فهم کنند. و مدام به دنبال معنایی هستند که سالیانی دراز، در اتاقِ جانِ آنان قربانی شده است. و ناخودآگاه، مدام تلاش دارند تعصّب سرشار از بیشعوری خود را،  ، سرپوش گذارند. اگر تو عزیز دلبندم ، با ندانم کاریهای تکراری حقیقتاً تمایلی داری تا مگر خوشبختی را فهم کنی، سعی کن به محض رؤیت و فهم این ویروس دراطراف خود، تا آنجا که در امکانِ جانِ توست، گریز را بر ماندن درجوارچنین عنصر پلیدی ترجیح دهی!

در اوایل سلطنت رضاشاه، کلِّ جمعیّتِ ایران، حدود  9700000  نفر بود که از این تعداد، فقط حدود یک درصد از افراد باسواد، و بیش از 9 میلیون نفر، کاملاً از نعمتِ خواندن و نوشتن بی بهره بودند.  تنهاقشری که در آن زمان، خواندن و نوشتن میدانست، همین ملّایان و یا اطرافیان آنان و معدود  کسانی را که در اروپا و دیگر جاها درسی خوانده بودند  ، شامل می  شد  .

وقتی در دوران پهلوی اول – رضاشاه-  پایۀ مدارس و دانشگاهها پی ریخته شد، بیشترِ همین ملّایان بودند که به تدریس درمدارس مشغول شدند. این جماعت چون نمیتوانستند در مقابل اقتدار رضاشاه ایستادگی کنند، نهایتاً، خود و ایادی شان را با دستگاه حکومتی تطبیق دادند. ملّایان، به دلیلِ داشتنِ سوادِ خواندن و نوشتن وآشنایی با کتابها ، در مراکز علمی  به تدریسِ تاریخ ، ، ادبیات و علوم انسانی مشغول شدند.

تعدادی  ازاین ملّایان وارد شده به این مراکز علمی و نوپا، لباسِ ملّائی و آخوندی خود را از تن به در کرده وبه تدریس مشغول گشتند؛ و یا اولادشان وارد گود تدریس در این مراکز  شدند؛ مانند دکتر فروزانفر و بهار و دهها چون اینها؛ که سُکّان علوم انسانی را، در دانشگاهها و مدارس، به   دست گرفتناد؛ و اما در این میان، علوم پزشکی و فنی، بی حضور علوم انسانی،کار خود می کردند و غافل از این بودند – و متأسفانه هنوز هم هستند- که هیچ علمی بدون جوهرۀ علوم انسانی به تعالی نمیرسد و هنوز هم فهمی بر این مهم، دراین  مملکت  نیست؛ که سُکّان شعور جامعه را، علوم انساانی به تعالی      میرساند، و بدون فهم علوم انساانی خِرَدِ آدمی ، دچار ضعف ، تحلیلی از امور میشود. امّا در این دیار، مدرّسینی که سُکّان علمی را تصاحب کرده اند، همه، از اَسلافِ دین زدۀ خود، پیروی می کردند.

پایه گذاریِ نوعِ تدریس در این مجامع علمی  نیاز  به طور قطع ، توسط  همین کسان اداره میشد؛ و در نهایت، این شد که امروز بر نسل تو می رود.

تفکّرِ این جماعت هیچ نیست؛ مگر ادامۀ افکار اسلاف خود، به شیوه ای نو،که همه، ریشه در دل دین دارد.

گویا در این دیار، باید کسی یاکسانی از گذشته های  دور، فکری  را، مورد رَصَدِ اِجماعِ متولّیانِ دینی قرار داده باشند، تا به استنادِ  آن امورِ رصد   شده، مابقی امور، قابل طرح و اعتبار قرار گیرد .و اِلّا سخن گفته شاده، فاقد ارزش و اعتبار، و گوینده،  به عقوبتی سخت کیفر شود. هنگامی  که خِرَدَ تحلیلی، از جامعه ای رخت میبندد،، باید که  رشدِ  فکری  و توسعۀ  شعورِ  انسانیِ آن جامعه، در جمیعِ امور، دچار رکود  می گردد . این  دقیقًا  امری است ،  که ملّایانِ دین، به خصوص بانیانِ مذهبِ تشیّع ، با اسلامِ نابِ  محمدیِ خود، طالبِ آن هستند.

وقتی بشود در جامعه ای، شعورِ طالبانِ علم را، به فهمِ موضوعِ  خاصّی قفل کرد، به راحتی میتوان، نوزادِ خِرَد را، برای بندگی  نیّات خود، به بند کشید.    شجاعتِ  فهم، زمانی   درآدمی  شکل  میگیرد که به شعوری تربیت شده، تجهیز شده  باشد  .هیچ  جانِ  بیشعوری را،  شجاعتی برای فهم  نیست؛ که  قنداقِ  جهل،  بَستر  نابالغانِ بی شعور است  . در جامعه ای که  خِرد و صاحبان  خِرد،  درآن، از امنیت فکر و جان، بهره ای نمی بَرند، تکامل شعور،  پیشاپیش ، در سلاخ خانۀ چنین جامعه ای، قربانی شده است  .

وقتی  ، اندیشه  خِرد و شعورِ تودۀ کثیری را، در یک محیط و جامعه ای، به باورهایی چون تقدیر ، مشیّت، قضا و قدر تعلیم دادی، تحمیل  هر ، مصیبتی در جانِ آن جماعت  و جامعه،  امری  غیرممکن  نخواهد  بود. شعورِ تربیت نشدۀ این جماعات  بی خِرد، هیچ  زمان  مجالی  نخواهد یافت تا به ادراکِ تعهّدی بالغانه  برای  فهمِ  امور،  تجهیز  شود. ارّابه ای که باروت و خون، برگُردۀ  خود  حمل  می کند،  سبزینۀ لبخند را، مصلوب خواهد کرد .

فرزندم ! هر قلمی که ریختنِ خونِ انسان را، به هردلیل ممکنی مباح میداند، بر احکامش تردید باید کرد. خِرَدی که تربیت نشده   باشد، شعورِ تعهّدش خلل پذیر است. خِرَدِ محبوس، بانوی شعور را، عقیم خواهد کرد. و شعورِدرقفس مانده، پروازِ خِرد را، فهم نخواهد کرد  همواره از خود بپرسید که چــــرا اللهِ عرب ، مدام به تلسکوپی تاریخی، از رصد خانۀ هستی، خاندان ابراهیم و محمّـــــــــــــد و تبار او را، در بین النّهرین رصد میکند، تا در بَرَهوتِ شن هایِ سوزانِ عربستان، مفقود نشوند؟ و چرا فرمانِ حفظِ قُلَّکِ کلانِ  ، کعبه و بیت المقدّس را، به هر قیمتی، به متولّیانِ دینِ ابراهیمی توصیه کرده است؟ چرا گروهی در این کرۀ مُعلّقِ در منظومۀ شمسی، که در چرخشِ در مدارِ خود، به تودۀ غباری بیش، ماننده نیست، مُصرّانه سعی دارند انسانها را -که به قاعدۀ شپشی در خاک نیستند- به راه راست هدایت کنند؛ که اللهِ عرب و یَهُوَه یهود ، به درستی آن حکم کرده است؟ چه کسی برنادرستیِ خلقتِ انسان حکم رانده است که جمعی از جنسِ خود او، به قدّاره هایی به خون نشسته، برای درست کردن کژی هایش، قد عَلَم کردهاند؟  کدام درستی در این هدایتِ انسانسوز، نهان شده است که مرا و ترا و همۀ انسانها را، قربانی آن کرده اند و به قبولِ آن احکامِ لایتغیّراجبارمیکنند؟ خونی که از شمشیرِ این به اصطلاح درست جویانِ آدمکش بر خاک میریزد، ازهرنادرستی، نادرست تر است؛ که خطرناکترین مصوّباتِ قانون برای حیات بشر را، همین متولّیان دین ، شکل میدهند  مصوّبات اینان، فرود آمده ازآسمانی نامرئی  است؛ که ترا، و هیچ کس را ، هیچ زمان، به فهمِ آن مکان، مجالی نخواهد بود .

اینان درطول تاریخ، نه تنها حیواناتِ بی زبان، که انسانهای بیشماری را، قربانیِ سنّتِ ابراهیمی کرده اند؛ تا کعبه ای را، و بیت المقدّسی را، در شن زاری برهوت حفظ کنند، که همۀ نان شان، در گرو حفظِ آن قُلّکِ چهاردیواری، نهان شده است. و آن دسته از متولّیانِ دینِ مطرود شده از کعبه نیز، که از ثروت کلانِ مجتمع  درکعبه، بی نصیب مانده اند، خود، با ایجادِ کعبه های کوچکتر، در بلادِ خاورمیانه و  ایران، به نامِ امام و امامزاده و اماکنِ مُتبرّکه ،به پُرکردنِ جیبِ  گشادِ خویش، هِمّت گماشته اند. انسانی که خدای خود را، درآسمانی نامرئی جستجو میکند، هیچ زمان، منزلتِ انسانی خود را در زمین، فهم نخواهد کرد .

فرزند ! این سخنها که میگویم، همه جزو سخنان ممنوعه ای است که گویندۀ آن، طبق متونِ متولّیانِ دینِ ابراهیمی، مَهدورالدَّم (واجب القتل )محسوب میشود .باید مراقب بود ! تا مبادا سِرّ را، در ِکفِ آدمِ بی سَر، قرار دهی؛ که تنِ بی سَر را، به فهمِ سِرّ مجالی نیست. سِرّ را، کسی فهم میکند که سَری دارد. در این سرزمین،  وقتی به سراغ اندیشه ای ممنوعه میروی، فهم کن که در تدارک صلیبی هستی که همۀ خود بودنِ انسانیِ شما را، به مصلوب شدن دعوت میکند؛ که اینجا – در این سرزمین- هیچ حُجره ای از دین نخواهی یافت، که بدونِ طعمِ خون، به کَسبی انسانی مشغول شده باشد. چه رنجی فراتر از این، وقتی در سرزمینی زندگی میکنی که جیره بندی اندیشه، در مُحَکمات آن سرزمین، به قانونی غیرِ قابلِ تغییر، برای تداومِ حیاتِ انسانها، مبدّل شده است.

اینجا، قاضیانِ قبضۀ غیظِ دین، چنان ترا میکوبند، که تو باور خواهی کرد از فرایض انسانی بسی بی بهره ای؛ و تو، مجبور به قبول باوری میشوی که کاش هیچ زمان، سراغِ شعورِ خود را، از مادرِ خردِ انسانی ات، نمیگرفتی. و چه دردی فراتر از این تواند بود که خویشتنِ خویشِ تو، در این برزخِ حِیرانی و بُهت، در هراسِ از آنانی باشد که بسیار از توپست ترند؛ و بر تو بسیار هست تر شده اند! و ترا، به فهم و قبولِ کتابی اجبار میکنند، که سالهاست برای  تحقّق آن، جانِ بسیاری از آدمیان را قربانی کرده اند.

من هیچ کتابی دراین هستی سراغ ندارم که حضورِ انسانی مرا فهم کرده باشد. این، چه اجبارِ  بیهوده ای است که مرا بدان حکم میکنند؟ و مرا که همین هستم، به همان بودنی میخوانند، که هیچ شعوری به فهم آن، در خود سراغ ندارم؛ که نه میفهممش، نه میدانمش، نه میخواهمش  و نه میخوانمش؟!

اگر مرا به من واگذارند، مرا به هیچ بهشت و جهنّمی و کتابی، نیاز نیست؛ که همۀ کتابها را، از بدو خلقت، در جان انسانی من به ودیعه نهاده اند. بمن اندیشه و خِردی هستم بلند به درازای تاریخ! درازای عمر من تا امروز، به قدر تاریخی است که آن را سپری کرده ام. و امروز، در میان خویشتن، به کلاف سر در گمی مانسته ام کرده اند، که به هیچ قُوّتی، نتوانم شروعِ خویش را آغاز کنم.

خوب نگاه کن فرزند! تا مگر این جیرۀ اندکِ معاشِ انسانی را که به تو ارزانی شده است، گزیده فهم کنی. تاریخ به من آموخته تا بیزاری خویش را، از جیره بندی افکار واندیشه و شعورابراز کنم ؛ و دیده ام و می بینم که دین ومتولّیان آن، حتی آدم بودنم را نیز، تقطیع  میکنند؛ تا مبادا روزی به فهمِ انسانیِ خود روی بیاورم.

قوّتِ پایِ خودت را برای گریز از این جماعتِ انسانسوز،  چنان تقویت کن که به لحظه ای از طویلۀ بیشعوری آنان، فرسنگ ها  فاصله  پیدا کنی.

فرزندم ! اینها همه – که ترا می گویم – برای  کشاندن  تو  به  قامتِ بلندِ فهم است؛ تا تو جهان را، و آنچه را که در آن است به درستی، در جانِ انسانیت فهم کنی.

پدربزرگم، مُدام مرا، مصرّانه به حذر از دوستی با سه گروه سفارش میکرد. من نیز ترا همان گویم که پدربزرگم میفرمود؛ که خود عمری چنین کرده ام :

اوّل اینکه: از سیّاسان و سیاستمداران مزوّر دورشو؛ و با سیاستمداران دوستی مکن که اینان ترا، عندالاقتضاء، قربانی اهداف بیشعورانۀ  خود خواهند کرد.

دوم اینکه: با هیچ احمقی- که شعورخویش را فهم نکرده است، و تو نیز در سلامتِ شعور او تردید داری- همنشین مشو، که بی شعور، منزلتِ انسانی ترا، به شنیع ترین شکل ممکن ضایع  خواهد کرد. که حماقت را، برای ابد، در تن کپک بستۀ بی شعور، به حبس  کشیده اند. که هم نشینی با جهل پیشگان، وقاحت ترا تقویت خواهد کرد.

سوم اینکه: حذرکن از هر مکتب ایدئولوژیک چه آنان که با ،  نام الله و خدا رنگ گرفته؛ و چه آنان که از مَنیّت هر آدمی مایه گرفته است؛ که این مکاتب، منزلت انسانی ترا پیشاپیش قربانی اهداف خویش خواهند کرد. و همۀ ترا، در راه مقاصد خود، به تباهی خواهد کشید.

 

………………………………..

مَحرم که در حَرَم  نشست، حَارَم،  باغ  میشود

کِی دشت، بی حضورِ سبزه وگل،  داغ   میشود

 

بدانکه هر واژه را تعریفی، و هر تعریفی را معنایی، و هر معنایی را معرفتی است. عُرفِ فهمِ معرفت، مقیّد بودن به حرمتِ انسانیِ خویشتن است. باشد که تو، به سعادتِ فهمِ این معانی درخود نائل آیی؛ که متأسفانه، نورِدیدام پدر بزرگ تو – که من باشم – خود ،از این معنا،  بسی بی بهره ماندم. اما تو  فرزندم! بخوان! و بفهم! که رستگاری تو ، در فهمی است که در جانِ تو، روانه ، خواهد شد.  …………………………………………….

پس بخوان تا ترا چه میگویم :

بشنو ای   جانِ   پدر ،   نای    مرا

تا   شناسی   زَهرِ  قومِ   این   سرا

رنج هادارم به تَن، ای خوبروی

بشنو اما، کن حذر  با کس  مگوی

بی سَران  را  ، سِّر مَنه در کارشان

هوش دار ، از خِفت  بندِ  بارشان…

رو  نظر  کن  سِرِّ   پنهانِ    وجود

تاببینی حلقه های  تَش  ز  دود

ای همه، ای راز و ای  دَمساز  من

هوش   بسپارم ،  کلامِ   راز   من

سِّر جانِ  عاشقان، در گفت،  نیست

هیچ فهمی، در لحاف خُفت نیست

رو، معانی درتنِ خود وا نما ،

خویش را در  فهامِ  هستی ، جا  نما

چون به فهم آیی، به اصلی میرسی

ور نه پَستی  ، در بصر   آید  کسی

تاندانی    لذّتِ     اِفهام    را

پُخته  پنداری   جوابی  خام    را

چون به معنا میرسی  جان  میشوی

هرچه در فکر آیدت ،آن میشوی

خویش  را   آلودۀ     باور مکن

بشکن  این   تزویرها   بی هر  سُخن

گوش بسپارم ،که رازی دارمت

ذرّه ها ،  از ذرّه ها، می کارمت

…………………………………

سخن را، با شعری از مولوی آغاز میکنم؛ که بسیار حائز اهمیت است؛ و جوهرِ همۀ پاکی های جانِ آدمی؛ و درمانِ همۀ خَیِرّاتِ جانِ آدمی است؛ اگر ترا به فهم آن مجالی باشد. فهم موشهای درون انسان، از اهمّ امور است، باید به فهم آن موشهای مُزوّر جانت، هوشیار گردی.

این مطلب را  فهم کن، که سه پنجم مثنوی مولوی، سخنانی ساده بیش نیست که همگان را توان گفتن است؛ که مولوی به عمد در کتاب مثنوی  و نوشته هایش گنجانده  است. چرا که این بزرگوار،  مجبور بوده است تا خود  در مضامین دینی  ، را از ترس متولیّان دین و قصّابان و سلّاخان و ملّایان ، استتار کند.

(چنانکه دیگران نیز چنین کرده اند  تا از  فهمِ رازِ کلامِ   آنها تا توانسته، مطلبی  خاص را  ، فتوای قتلشان را استخراج نکنند)  .

مولوی نیز کِش داده است، تا اصل را، در وصله ای پنهان کند.  مولوی، ساخنانِ نُخبه وکلیدی خود را، در لابلای همان ساده گویی ها و موضوعات ساده، نهان ،کرده است، تا خردمنداِن خاّصی را، به کشف و فهم آن معانِی پنهان هدایت نماید.

مولوی، خردمند پُراخلاق و روانشناس بایسته بود. عرفان،  تاریخ، ادبیات، فقه و جامعه شناسی را به خوبی فهم میکرده؛ و تاریخ ادیان را به خوبی میدانسته است. همین دانسته ها، او را در معرض هر اتّهامی قرار داده بود؛ که متولّیان دینِ اسلام را، به نوعی، به قتلش مجاز میکرد.

این بود که خود را  به سختی در میان مضامین دینی  استتار نمود، تا کسی را به فهمِ  رازِ و وسعتِ شعورش، خبری نباشد. علیرغم این پنهان کاری، متولّیان دین، در طول تاریخ، بسیار آزارش دادند و مدام در پی کشف معانی نوشته  های او بودند، تا قتلش را به نوعی مُوجَّه جلوه دهند. مولوی در سال 604 هجری متولد شد،  و در سال 676  وفات کرد. پدرش به خاطر رنجش از سالطان محمد خوارزمشاه  ، از بلخ،  که موطن او بود ، خارج و چندی بعد وارد قونیه – در آسیای صغیر یا ترکیۀ امروز – شد .

روزگار بحرانیِ  دوران مولوی مصادف بافروپاشی حکومات خوارزمشاهیان در ایران و حاکمیت قدرتمند عثمانیان درترکیۀ امروز بود. قومی به نهایت متعصّب دراموردینی . مولوی در میان چنین قومی قلم به نگارش مثنوی و دیوان خود، کشیده است. یکی از زیرکی های مولوی در قونیه نیز، ناشی از این بوده اشعار خود را به زبان پارسی بیان می کرده. زبانی که  برای حکومتیان و مانند، مفتیان دینی عثمانی جا افتاده نبود.

(هر چند بعضی از شاهان عثمانی  ، مانند سلطان سلیمان خود اشعاری به فارسی سروده اند و دیوان وی نیز به چاپ  رسیده است) اما اقشار دیگر امپراطوری عثمانی، زبان فارسی نمی دانستند و همین امر ، یکی از بزرگ  ترین امتیازات ماندگاری  نوشاته های مولوی گردیده است.

 

حوزه نشینانِ مذهبِ تشیّع ، از سرسخت ترین مخالفانِ آثارِ مولوی هستند؛ و  چون دستشان به او نرسید، سعی کردند در طول زمان، آثار او را، به نوعی با موازینِ فقهِ مذهبِ خود منطبق، و مولوی را به نفع  خویش مصادره کنند؛ تا فهم کلام او را در ذهن عوام ، به سلیقۀ دینی خود، سازگار کنند؛ و با دستکاری و تحریف در نوشته ها و ابیات او سعی کردند به نوعی بار  پیامهای عقلانی و انسانی او را ، به نفع  مکتب خود مصادره کنند.

با توجه به ، اینکه باسوادان جامعه ، تا همین یک قرن قبل در حداقل تعداد بودند، کمتر کسی یافت می شد تا سوادی برای خواندن اشعار مولوی و دیگر کسانی  چون او داشته باشند، و بیشتر متولّیان دین و جیره خوران آنها بودندکه به ، این منابع وکتابها دسترسی داشته و میتوانستند با دخل و تصرف در آنها  هرچه مایل بودند و یا به آنها حکم میشد ، در نُسَخِ خود درج و ، اِعمال نمایند؛ و در اذهان عمومی جامعه نشر دهند؛  و کلمات و معنای آنها را به نفع مکتب خود دگرگون و جابجا نمایند.(کاری که با کتاب قرآنِ ودرزمان ، خود اینان نیز شده است. این تحریف از زمان ابوبکر شروع شده عثمان به تکامل خود رسید. و در خلافت امویان این تحریف به ثبت دائم رسید.

تاریخ تدوین قرآن و ترکیب سوره ها و آیه های آن خود دلیل بارزی  بر این امر است. ) مولوی  فردی خِردگرا و اهل دل، عقل و تحلیل بوده ، است و سراسر مثنوی او، از شروع کلام غرق در امورعقلانی است؛ که از ، همان نخستین سروده ها ، میتوان به عقلانیّت نوشته های او پی برد. امّا ، متولّیان دین وخواصّ وابسته به آنها گاهی با زیرکی تمام ، در بعضی جاها ، ابیات او را به نفع  مکتب خود دگرگون و تحریف کرده اند،  تا سود خویش حاصل نمایند. یک نمونه از این تحریف ها را که بسیار مهم و حائز اهمّیّت است برایت نقل میکنم:

در دفتر مثنوی بیتی هست که میگوید:

پای اســـــتدلالیان چوبین ، بود

پای چوبین، سخت بی تمکین بود

جالب است!  کسی چون مولوی،  که سخنش سرشار از استدلال  است ، چگونه میتوانسته پای استدلالیان را چوبین بداند؟ اینگونه تحریف ها قطعاً، توسط متولّیان دینی دراین کتاب رخنه کرده است      .

بسیار ازاین نوع  تحریف ها را میتوانی در این کتاب و کتابهای کلیدی دیگر عرفا نیز فهم   کنی . آنقدر جملات، کلمات و معانی بی معنا از زبان عرفا در کتا ب خود  ، نقل کرده اند که باور کردنی نیست؛ و کلام عرفا را با این تحریف ها، به معانی وهم انگیزی مبدّل کرده اند. و همۀ این نقل ها نیز،   ارتباط به دین ومذهب دارد. در صورتی که درستِ بیت یاد شده،   این است که  مولوی  فرموده:

پای اسطرلابیان چوبین بود          پای چوبین، سخت بی تمکین بود

فهم اینگونه مسائل ،  به ذکر منبع  و مأخذ محتاج نیست؛ همین که تو از کلّ امری باخبر شدی، میتوانی در صحّت و سقم آن نظر دهی. توجّه داشته  باش ،  که این جماعت  با چه زیرکی، این مصراع را تغییر معناداده اند . در صورتی که ، مولوی پای آن کسان را که امور خود را بر اساس اسطرلاب  و ، توهّم استوار کرده اند، چوبین و حرکاتشان را ناقص  می داند؛ نه استدلالگران متّکی به عقل و تحلیل را؛ که خود نیز یکی از آنان است. اگر نبود، نمیتوانست مثنوی را خلق کند.

بعد از ذکر این بیت، بیت دیگری وجود دارد ، که از نظر معنا و نوع نگارش، هیچ سازگاری با ابیات دیگر ندارد؛ که عینا نقل میشود:

غیر آن قطبِ زمان دیده ور

کز ثباتش کوه گردد خیره سر

این بیت، اشاره به پیامبر عرب – محمد پسر عبدالله- است. کلمۀ غیر را در بیت فهم کنید که میخواهد بگوید فقط اوست که اصل استدلال  مابقی بیهوده اند. این بیت کاملاً در ارتباط با مابقی ، بشریّت و عالَم است که در مصراع دوم ، ابیات، بی ربط و بی معناست؛ مخصوصاً کلمۀ خیره سر عنوان شده است. کلمۀ خیره سر، در ادبیات دوران مولوی رایج نبوده است.  ، نالیدن ستون حنّانه، چون برای پیغامبر عم منبر ساختند ، (به دفتر اوّل مثنوی مراجعه شود.)

گویی کسی این بیت را در میان این سروده ها قالب کرده است، تا بیتِ پای چوبین را جا بیندازد. چون مابقی سروده ها، تا حدّی  ، دلایل خود را دارد. مولوی هم میداند که چوبی خشک از درخت نخل که دیرک سقف مسجد مدینه شده است، هیچ زمان نمیتواند زبان به سخن بگشاید و با محمّد صحبت کند؛ و بگوید که تو روزی، در مسجد برای  سخنرانی به من تکیه میکردی چرا الآن برای سخنرانی از منبر استفاده میکنی؟ مولوی با عنوان و متوسّل شدن به این مضامین دینی ،  و این ، قصّه های بی پایه و اساس، همواره سعی داشته تا معانی خاصّی را در میان این قصّه ها پنهان کند که جانِ کلام او بوده است؛ تا با این شیوه، هم از دست متولّیان دین در امان گردد؛ و هم سخنی ناگفته را عیان گفته باشد.   درهمین قصّۀ اُستون حنّانه  ، صرفنظر از چند بیت ، مابقی بی پایه است  که  منظور مولوی نیز، همان چند بیت بیشتر نبوده است.

آخوند محمّدتقی جعفری- به ظاهر  مفسّرِ مثنوی- در همین قرن حاضر که خود از جماعت اهل تشیّع  است، یکی از همین کسان است؛ که سعی کرده نوشته های مولوی را به رأی العین به نفع ِ مذهبش تفسیر کند، تامگر  مولوی را فردی مذهبی و معتقد به موازین  فقهِ تشیّع  معرفی کند؛ و از خِردِ انسانی مولوی، به نفع  دین و مذهب خود، بهره برداری نماید.

اما بدان فرزند! آن معانی، خِرد ترا مشقِ سلامتی خواهد داد که تو در، فهمِ آنها، قوّتی درست کسب کرده ای. ، و درستی هر خِرد در استدلال محکمه پسند ومنطقِ آن نهان

Updated: نوامبر 17, 2016 — 12:26 ب.ظ