آغاز سخن فروهــــر

فروهــــر

نویسنده : میثرا آشوان

ویراستار : صفا مینوی

 

روزی،  در پَستوی اتاقِ پدربزرگم  ورقی فرسوده یافتم، به خط ، پدربزرگم؛ کوچک  بودم، به سختی نوشته را خواندم. اما هیچ معنائی فهم نکردم .مگر روزی که، زخم جهل را، در جانِ خویش دانستم. پدربزرگم نوشته بود: تا زمانی که باغِ وجودِ خود را، مأوای درازگوشان کرده ای،  پَرندۀ جانت، شعورِ هیچ  پروازی را، فهم نخواهد کرد.

 

آغاز سخن

من این نوشته ها را برای تو- نوۀ عزیزم- به یادگار میگذارم، تا بدانی  ، که دانستنی هم  ، برای فهم؛ در این جهان وجود دارد؛ که آن نیز، جز وجودِ خودِ تو هیچ نیست.

فرزند! بدجوری گرفتار جماعتی شده ام، که ، گمان میکنند تنها موجودی هستم، که با هضم من در خود، کتاب مقاصد شان تکمیل خواهد شد. به زور میخواهند مرا به بهشتی ببرند که خودشان آنجا را ندیده اند! میدانم که اگر چراغی از شعور، در دستشان  ، باشد سایه های فریب محو خواهند شد. اما این جماعت، اصلاً  نور را ، نمی شناسند. برای فهمِ خدایِ جانت، که همان توسعۀ شعورِ انسانی توست  در جانِ خودِ تو و برای شناختِ کرامتِ انسان، محتاجِ هیچ تشریفات ، وکتاب و دفتری نیستی. کسی که با وعده های بی پایه و اساس و اثبات نشدۀ  خود،  ترا به فهم خالقی که درآسمان هاست هدایت کند، میخواهد ترا، شریک حماقت های ناتمام خودکند.   آن عرفانی که درطول زمان، به تو تعلیم داده اند ، مُهملاتی بیش نیست . آن مطالبِ بی پایه و بی ریشه، هیچ ربطی به خِردِ عارفانه ندارد .

که لبخند هیچ سیاستمداری بوی صلح نمی دهد ؛ ودوعای هیچ ملایی ، شکمِ گرسنگانِ خاک را سیر نکرده است. اگر به آدمها می اندیشی، فقط انسان باش!

عرفان فقط خوش اندیشی است فرزند؛ و ربطی به کتاب و کتابهای هیچ دینی ندارد؛ و اصلاً خردِ عرفانی را، با دین و دین مداران کاری نیست.

سیر و سلوک در کائنات و طبقات آسمانی و عروجِ روحانی و  تعابیری  همانند این معانی ، همه ،  و بی محتوایی هستند، که برای ، اثبات شان، هیچ دلیل عقلانی وجود ندارد؛ الّا آن دلایلی که به حیلۀ مَغلَطه و  سَفسَطه جان ترا زخمی خواهدکرد. تو به هیچ عروجی در طبقات آسمان ،. فکر نکن! سعی کن به طَبَقِ این زمینی که در آن حیات داری بیندیشی .

طبقاتِ آسمان را، به آن کسانی واگذار که در شعور محدود خویش سرگردانند. اندیشۀ برآن امور، ترا به خدای درونت نخواهد رساند. بیهوده خود را معطّل آن نوشته های بی پایه و اساسِ پر از مغلطه و سفسطه مکن.

هزاران واژۀ گوناگون و سرگیجه آور، در تاریخِ بشری برای فهم خدایی ، خلق شده است، که اگر بخواهی برای فهم این واژه ها قد عَلَم کنی، قامت ، انسانیات، در زیر این معانیِ فسیل، خُرد خواهد شد. آن خدایی که در تو سِیر میکند، نه تفسیر میخواهد و نه تعبیر؛ فقط، فهمِ وجودِ خودِ ترا،  میخواهد؛ آن وجودی که باید به بودنِ خود، و هستِ خود، یقین داشته باشد.

فرزند! به هوش باش! من اینها که میگویم، نمیخواهم تا تو، کینۀ  ، قومی را، و نفرتِ از جمعی را، در نهادِ خویش بارور کنی؛ که هیچ انسانی حق ندارد ، به قدر ذرّهای، شَرّ در جان خود حبس کند. من اینها نوشتم و مینویسم، تا کینه ها، بغضها و جهالتِ ترا، درمانی باشد؛ تا تو به فهمِ خویش برسی؛ که کینه ها و عداوتها و جهل ها و بغض ها، چه ها که با آدمیان نمیکنند و نکرده اند. مبادا خواندن این نوشته ها، جان ترا زخمی کند؛ مبادا در جانِ خِردِ انسانی ات، شرّی از کسی یا قومی دهان باز کند .

بدان که یک قطرۀ شّر، اقیانوسی از خیرِ جانِ ترا، آلودۀ خود خواهد  ،  کرد. من اینها نوشتم تا بدانی که نبودِ خِرَد و شعورِ تحلیلی در جانِ آدمی، چه طاعونی خانمانسوز، میتواند باشد. هوشیار باش! مبادا به خواندن این نوشته ها، کینۀ کسی را، و نفرت و عداوت از کسی را، در جان خویش مأوا دهی؛ که هر لکۀ شَرّی در جانت، ترا به هِزار قواره، از ذرّه های خدای وجودت دور خواهد کرد.

بدان که ذَرّاتِ خیر را، هیچ سَرِ آشتی با اشرار نیست؛ که شاهینِ خِرد را، جز به قوّتِ خیر، اِذنِ عروج نداده اند.  اینها گفتم، تا بدانی  ، که دانستنی به غیر آنچه در تو کِشت میکنند، در این عالَمِ لایتناهی وجود دارد .همانقدر که بلاهت را کرانه ای نیست، بدانکه برای خَیرّاتِ جان تو نیز، حدودی نمیتوان  قائل شد؛ که عظمتِ نیکی در وجود انسان، بسی بیشتر از وسعتِ شرّ است. من اینها میگویم، تا تو با خویشتن خود آشتی نمائی؛ نه اینکه برای قَهرِ با خود، قد عَلَم کنی . اگر به قدرِ ذرّه ای، شّر در اعمال تو بماند، بخش وسیعی از خَیّراتِ جان انسانی ات را قربانی خود خواهد کرد؛ و ترا از دوست داشتنِ ذرّات   لایَتَجّزایِ خدایِ جانت  مُنفَک خواهد نمود. پس مراقب سلامتی خِرد و ، عقل خود باش، تا انگلِ بی شعوری را، مجالی برای بقا در تو نماند؛ که انسان، جز خِرد و اندیشه، هیچ نیست.

باید که مضامینِ مندرج در این نوشته ها، ترا به نیکی بنشاند؛ نه اینکه به پلیدی ها حواله دهد. من اینها   نگفتم که تو با خویشتن غریبی کنی؛ گفتم تا تو با ، فهم این معانی، به فهمِ با  خویشتن، آشناتر شوی. سعی کن بعد از من، این کتابِ اخلاق را و این نوشته ها را، بارها و بارها بخوانی و بخش هایی را ملکۀ ذهن خود نمائی .

شاید در آینده، بر این گفته ها و معانی، خودت نیز، اضافاتی بیفزایی تا ثمری بهتر، در جان خود فهم کنی؛ که این نوشته ها، همه ودیعه ای است در من؛ و من این ودیعه را به تو سپردم، تا تو نیز به کسانِ خویش بسپاری. من آنچه را که آموخته بودم  تا بِدان بیندیشم، نوشتم . بِدان که بیش از این   نوشته ها، بسیار بوده وهست؛ تا ترا از آنها نیز با خبرکنم. ، که من نمیدانم و ندانستم و هیچ تعصّبی در صِحّت و سُقم این نوشته ها ندارم. هرکسی بعد از من، این نوشته ها را فهم میکند، میتواند در قبول یا رَدِّ آن، مختار باشد.

اما  ، ترا با شوخ  شمارانِ نقّاد، و مُفسِّرانِ شیّادِ حَرّاف، هیچ کاری نباشد؛ که اینان . جستوجو میکنند ، مدالِ هویّتِ خود را، در قربانی کردنِ جانِ دیگران  و به خصوص متولّیان ادیان ، اگر به فهمِ این نوشته ها برسند، این نوشته ها را، نه نقدی است و نه تفسیری. مغرضان ، این نوشته ها را سَلّاخی خواهند کرد؛ و دارندۀ آن را بر اساسِ متونِ مقدّسشان، مستوجب مرگ خواهند دانست. امّا، شاید روزی برسد، که انسان خردمندی، نظری مفید تر، برآن بیفزاید که شأن انسانیِ او، اقتضا میکند، نه تعصّبِ آدمی او.

 

اما فرزندم ، از نظر من ، شیوۀ هردوگروه، نارساونارواست. من انسانم، وهمینم که هستم وبودم؛ وآنچه نوشتم نیز همین است که تومی خوانی . وهیچ کس چون من ، نه می اید ونه خواهد آمد. من، که پدربزرگ تو هستم وانسانم نامداده اند ، خود،یک کتاب منحصر به فرد ، در هستی بودم، آفریده شدم برای مُردن ، ودیگر چون منی ، نه آمده ونه خواهد آمد . نوشته هایم چون من نیز ، چون خود من هستند .

مکتبِ پدر بزرگِ تو ، هیچ نیست ؛ واخلاق نیز، جز اقدام به عمل نیک، هیچ نیست؛ وداشتن اخلاق ، فعل خیرات است، که دیگران را ،  وهمۀ موجودات را، از فهم آن افعال نشاطی انسانی حاصل می شود. این نوشته هارا نوشتم برای تو نور دیده ام ؛ تاترا به فهم انسانی ات هدایت کنم .

پدربزرگم می گفت :

بدان! وبفهم فرزندم! خردی که شعور خویش را غربال کرده است، هیچ زمان ، فریب مُهملات را نخواهد خورد. شعور بی مقدار این جماعت الله پرست، برای فهم درستی امورِجهان ، تربیت نشده است. برای همین، مدام سعی دارند، باخلقِ جهانی دیگرــ که افسار ان جهان رانیز، بدست قدّیسینِ خودساخته ، سپرده اندــ در رفع مجهولات وناکامی های شعور ذلیل شان ، در سرگردانی تعریف نشده ای ، آرامش موهوم خویش را جست وجو کنند؛ که در فهم آن نیز بسی عاجزند. این آدم ها ، معضلاتِ ناشی از درماندگی خود را، به دست مشیّت وقضا وقدر وتقدیر ، حواله کرده اند. وتمایلات انسانی خود را ، به بهشتی حواله داده اند، که خود، در خلق آن مکان نامعلوم ، نقش خون بار دارند. هوش دار فرزندم! که همواره بنای آشیانۀ شعور خودرا ، برخرد واحساس انسانی استوار کنی ؛ که احساس ، به تنهائی ، جان ترا فریب خواهد داد؛ همان گونۀ که خرد به تنهائی ، هویت انسانی ترا ، بازیچۀ کبروغرور خویش خواهد نمود. هیچ احساسی را بدون خرد، وهیچ خردی را ، بدون احساس انسانی ، در جان خود باور مکن . حسّی که در حمایت خرد نباشد ، وخردی که در حمایت حسّی انسانی تونباشد، خُورۀ تمامی قوامِ جان انسانی ات خواهد شد.

پدر بزرگ ( میثرا اَشوان )

 

 

 

Updated: نوامبر 17, 2016 — 12:24 ب.ظ