آيين مند نمودن پذيرش واژگان بيگانه

دكتر محسن شاملو

در مورد واژه نامه پارسی سره

برگرفته از سرآغاز نسک ” واژه ها ی فارسى” ، با اندكى ويرايش

هيچ زبانى را پاک و پالوده نمى توان يافت، زيرا در جهان كنونى، گروه های گوناگون مردم، به يكديگر نياز دارند و در پىِ نياز، بازار داد و ستد گرم مى شود و در اين گيرودار انبوهى واژه از جايگاه و زادگاه نخستين جابه جا مى گردد و از سرزمينى به سرزمينِ ديگر مى رود. در شناخت اين نياز، سخن از كشورهای پيشرفته و ناپيشرفته نيست، سخن از كششى است كه مردم جهان، كه ومه، توانا و ناتوان، بزرگ و كوچک به يكديگر دارند و ناگزيرند كه پای دوستى پيش نهند و دست دوستى بفشارند. بدين روی همچنان كه نياز مردم جهان به دوستى ها به مرز بى نيازی نمى رسد، داد و ستد واژگان هم به مرز پايان نزديک نمى شود.

نه تنها در ميان زبان های پيش رفته ی جهان، كه در ميان زبان های آغازين هم زبانى نمى توان يافت كه دست نخورده و َسَره باشد، ولى اندرشدن واژگان بيگانه به زبان بايد مرزی داشته باشد و هنجارمند و آيين مند باشد. نبايد اينگونه باشد كه هر واژه بيگانه ای بسادگى به زبان راه يابد. اندرآمدن بسياری از واژگان بيگانه به زبان نيازين نبوده و بسياری از اين واژگان برابرهای درخور و گران سنگى در زبان دارند. تنها و تنها زمانى مى توان و بايد يک واژه بيگانه را به زبان راه داد كه در زبان برابر و همترازی نداشته باشد و همچنين راه برا ساختن برابری درخور و شايشته برای آن بسته باشد.

روزانه چندين بار واژه های بيگانه ی معاون، بولتن و نشريه، تز و رساله، ديپلم و تصديق، پارتى و ضيافت، مارک و علامت، مرسى و متشكرم به زبان ايرانيان مى آيد و ده ها بار نوشته مى شود. مگر اين واژگان برابرهايى چون دستيار، پژوهش نامه يا گاه نامه، پايان نامه ،گواهى نامه، ميهمانى، نشانه، سپاس گزارم، ندارد؟  واژه های آتليه، استوديو، انستيتو، بوتيک، دراگ استور، كلينيک، گالری، هتل ،چند درسد از نام سازمان ها، فروشگاه ها و نمايشگاه های كشور را دربرمى گيرد. مگر اين واژه ها برابرهايى چون نگارخانه و هنركده ،كارگاه و هنرگاه، انجمن و سازمان، فروش گاه، داروخانه، درمان گاه، سرسرا و نمايش گاه، مهمان سرا ندارد كه گروهى برای نام گذاری سراغ واژه های فرنگى مى روند؟ مگر به جای واژه های ابجدی (ا ب ج د) كه برای شماره گذاری بكار مى روند برابر پارسى (ا ب پ ت) ندارند كه گرد شيوه ی عبری و عربى مى گردند؟ در نوشته ها و گفته های سرآمدان و بلندپايگان، نويسندگان و سرايندگان كشور چند درسد واژه ی بيگانه به چشم مى خورد؟ مگر بيش تر اين واژه ها برابر پارسى ندارد كه اينان دست بر دامن واژه های بيگانه مى زنند؟ اگر دريافت واژگان بيگانه از روشى آيين مند و هنجارمند پيروی مى كرد، هرگز به اينجا نمى رسيديم. بسياری از اين ناهنجارمندی ها از اين روست كه  اين روزها پارسى گويان به ارزش، توانمندی و  زبان پارسى كمتر آگاه هستند و آنرا آنچنان كه بايد ارج نمى نهد و بزرگ نمى دارند.  در اين روزگار پارسى گويان در برخورد با يک واژه بيگانه بجای آنكه اندكى به ياد خود فشار آورده تا برابر پارسى آنرا بيادآورند، راه ساده تر را برمى گزينند و بى آنكه هيچ رنجشى به خود دهند، بسادگى واژه بيگانه را بكار مى برند. بى رودربايستى بايد پذيرفت كه انديشه ی »ناچيزشماری زبان« انگيزه ی اين گرايش هاست و تا اين انديشه ها، به هر گونه و برای هر آرمان، در پاره ای از مغزها رخنه گر است ويرايش و آرايش زبان پارسى، نه تنها به درستى انجام نمى پذيرد بلكه دست خوش كارشكنى مى شود.

 

بدين روی، در گام نخست، بايد ارزش زبان پارسى را در پا سداری فرهنگ و همبستگى مردم ايران شكوفان كرد تا آنان كه تيشه بر ريشه ی زبان مى زنند از پى آمد كار خويش آگاه شوند و دانسته و ندانسته زبان فارسى را گرفتار واژه های بيگانه نكنند.

در گام دوم، بايد ويرايش و آرايش زبان را از راه آموزش پى گير و گسترده دنبال كرد و در اين راه از نويسندگان، سرايندگان، روزنامه ها، رسانه های ديداری و شنيداری ياری گرفت و زمينه ی هم كاری همگانى را فراهم كرد.

و در گام سوم بايد روند پذيرش واژگان بيگانه را هنجارمند و آيين مند نمود. بدين سان كه در رويارويى با يک واژه بيگانه، نخست بايد ديد كه آيا برابر و همسنگ درخور و شايانى در زبان دارد و يا نه؟ اگر برابری برای آن نبود، بايد ديد كه آيا مى توان از توانمندی بالای زبان پارسى برای واژه سازی و برابرسازی برای آن بهره برد و يا نه؟ اگر باز هم برابريابى و برابرسازی برای آن واژه شدنى نبود ،آنگاه مى توان پايِش مندانه و پرواگرايانه، تنها اگر به بافتار آهنگين و سامانه های دستوری، ساختاری و گردانشى(~ صرفى)  زبان آسيبى نرسد، آن واژه را پذيرفت.

زيان و آسيب واژه های بيگانه يا وامواژه ها بويژه در اين روزگار كه روزگار گسترش و كارايى پرگزاف و بندگسل رسانه هاست، سد چندان شده است. بگونه ای كه بيشترين زيان در كمترين زمان به زبان مى تواند رسيد. از آن است كه ايرانيان و پارسى زبانان اين روزگار، گرانترين و دشوارترين كوشش و تكاپوی را در پاسداری از زبان نياكانى كه بستر فرهنگ و ادب و انديشه و شهرآيينى ايرانى است، پيشاروی دارند و اگر در اين كوشش بزرگ و تاريخى نستوه و پايدار و كارآمد نباشند، بيم آن مى رود كه اين زبان شگرف و بى همانند به خاموشى و فراموشى بگرايد. در آن زمان است كه يكى از بزرگ ترين و دريغ انگيزترين نگون بختى های  فرهنگى جهان رخ خواهد داد. خوشبختانه از آن روی كه هرجای زهر هست، پادزهری نيز مى بايد بود، ما ايرانيان اند اندک بر آن سرافتاده ايم كه به زبان نياكانى خويش بينديشيم و بكوشيم كه كمر به ياری آن بربنديم0F[1].

با آن چه كه گفته شد بايد پذيرفت كه پالايش زبان پارسى يک نياز فرهنگى است، و بايد به يک جنبش همه گير دگريده شود.

پاسخ به برخى خُرده ها به سره گرايى

يكى از ُخُرده هايى كه با پالايش زبان پارسى و سره گرايى گرفته مى شود اين است كه: »زبان ابزار شكوفايى انديشه و مايه ی نموداری انباشته های مغز است و هر افزاری كه انديشه را بشكفد و مغز را نمايان سازد در خور ارزش است. مردم ابزاری مى خواهند كه مغز خويش را بشكافند و درون دل خود را برگويند، درباره ی ساختمان اين ابزار سخن نبايد گفت بلكه بايد بدان ابزار سخن راند«. اين رای و پندار را نمى توان درست انگاشت و دربست پذيرفت، زيرا سخن هر چه ساده تر، دل نشين تر، رساتر باشد انديشه را روشن تر و سودمندتر شكوفان مى كند. يک فراز بيست واژه ای كه ده واژه ی آن تازی، تركى و فرنگى است و درخور دريافت همه ی مردم نيست چگونه مى تواند سخن رسا و دل نشين باشد؟ مگر نه آنست كه سخن بايد درون مغز را بشكافد و انديشه را بشكفد ولى هنگامى كه توده ی مردم واژه های گفتاری يا نوشتاری را درنيابند چگونه مى توانند از انديشه ی گوينده و نويسنده سر در بياورند؟ اگر به »زبان« تنها نام »ابزار شكوفايى انديشه« داده شود اين گفتار پيش مى آيد كه از راه های ديگر هم مى توان انديشه را شكوفا كرد ولى بايد ديد ژرفای آن يک سان و بهره ی آن يک نواخت است، برای نمونه: رفتار »كر و گنگان« را درنگريد كه با تكان دادن سر و دست خواست خود را بازمى گويند ولى هيچ يک از اين دو كار زبان را نمى كند.  در ميان مردان دانش و كشورداری آنان كه دل نشين و گيرا سخن مى گويند و ساده و رسا مى نويسند كام ياب ترند. از اين روی، بايد بر آن چه مى گويند: »زبان ابزار شكوفايى انديشه است« اين فراز نيز افزوده شود: زبان ابزار شكوفايى انديشه است كه با دريافت همگانى هم راه باشد و به سادگى، انديشه ها را بشكفد و به آسانى ميان گوينده و شنونده، نويسنده و خواننده پيوند بر پا سازد. اگر چنين است، بايد پذيرفت كه با اين همه واژه های رنگارنگ فرنگى كه هر روز بار زبان پارسى مى شود، اين زبان، نه مى تواند انديشه ها را به سادگى شكوفا كند و نه  توانايى آن را دارد كه ميان گوينده و شنونده، نويسنده و خواننده به آسانى پيوند برپاسازد1F[2].

 

از ديگر ُخُرده هايى كه بر زدودن واژه های بيگانه، بويژه واژه های تازی از زبان پارسى گرفته مى شود اين است كه اين واژه ها زبان پارسى را نيرومند كرده اند و نبايد به آن ها دست زد كه از توانايى و رسايى زبان كاسته خواهد شد. اين رای و پندار را نيز نمى توان درست انگاشت پذيرفت. گنجينه واژگان پارسى آن اندازه پربار و پرمايه است كه نياز چندانى به دريافت وامواژه ندارد. از ديگر سوی اگر هم نتوان در گنجينه واژگان پارسى برابری درخور برای واژگان امروزين و واژگان درپيوسته با فن آوری های نوين يافت، بسادگى مى توان  از دستگاه توانمند واژه سازی زبان پارسى بهره جست. كسانى كه اينگونه سره گرايى را نكوهش مى كنند، توانايى زبان پارسى را ناچيز مى شمارند و با داوری نادرست از ارزش آن مى كاهند و بر واژه های بيگانه ارج مى نهند. اينان نمى دانند كه در زبان پارسى با پس وندها و پيش وندها و با درهم كردن واژه ها (هم كرد)، مى توان سدها واژه ی ناب و زيبا ساخت. دستگاه واژه سازی زبان پارسى آنچنان توانا و نيرومند است كه بى درنگ و دودلى مى توان گفت برای هر واژه بيگانه ای مى توان برابری درخور و شايسته ساخت.

 

از ديگر سوی، گروهى بر اين باورند كه آنچنان واژه های بيگانه و به ويژه تازی، رخت و جامه پارسى پوشيده اند و پارسى شده اند كه ديگر مى توان آنها را پارسى انگاشت و نبايد آنها را از زبان راند چون در تار و پود زبان تنيده شده اند و زدودن آنها گستره و دامنه كاربرد واژگان را مى كاهد . اگر با نگاهى ژرفكاوانه بنگريم خواهيم يافت كه بيشتر اين واژگان بيگانه از هم سرشت با سودگى و سادگى پيراستگى زبان پارسى نيستند. ديگر زبان های جهان كه با پارسى به گونه ای برخورد داشته اند و دارند،  با اين زبان پيشرفته و پويا همروزگار نمى توانند بود و هنور در دوره ها و روزگارانى از ديد تاريخ پويايى و دگرگشت زبان ها بسر مى برند كه زبان پارسى ديری است از آنها فراگذشته است. برای نمونه واژه های ديرينه ای  همچون »خورنَه«، »آژی دََهاكا« و »َانگره َمَئينيو« به پايان پويه خويش به سوی سودگى و سادگى رسيده اند و به ريخت و ساختار آوايى فرجامين خود كه »فر«، »اژدر« و »ريمََن« است رسيده اند.

اما واژگان بيگانه ای كه به پارسى اندرشده اند هنوز آن درازآهنگى، درشتى و دشواری خود را دارند و هنوز بسيار مانده است تا به فرگشتگى زبان پارسى برسند.

 

گروهى هماره بر اين انديشه اند كه زبان سعدی و حافظ … نابود مى شود و پيوند استوار مردم با سخن سرايان ادب ايران از ميان مى رود و همه مردم با گويندگان خود بيگانه مى شوند. وانگهى چرا بايد زبان سعدی و حافظ … از ميان برود؟ جای گزين كردن مشتى واژه ی تازی، چه آسيبى به زبان حافظ و سعدی مى زند؟ مگر همه ی مردم مى توانند به همه ی واژه های به كاربرده شده ی حافظ و سعدی پى ببردند و چم آن ها را بشناسند؟ اگر در برابر واژه های سنگين و نابه هنجار تازی، واژه های پارسى برگزديده شود و نوشته شوند، حافظ و سعدی از ميان مى روند؟ اينان با جنگ  افزار اين كه حافظ و سعدی آسيب مى بينند، جلوی هر گونه تازی زدايى را مى گيرند و هرگز به اين كه زبان فردوسى توسى چه مى شود، نمى انديشند.

 

و در پايان آنكه، برخى بر اين گمان اند كه واژه های تازی، واژه های زبان دين است و بايد بر آنها ارج نهاد و يا آنكه ميان »دين« و »واژه« پيوندی ناگسستنى بر پا است.  اين گروه مى گويند اگر به جای »بسم الله الرحمن الرحيم«، »به نستعين« و »بعون الله« گفته شود »به نام خدای بخشنده دی مهربان«، »خدايا به ياری تو« و »خدايا به اميد تو« خدای بزرگ راز و نياز بنده اش را نمى شنود و به سوی وی نگرش نمى كند. اين پندار درست نيست، »دين« با »واژه« پيوندی ندارد و آن چه بدان پيوسته است »دل« است، دين در كنار »دل« مى نشيند و آرامش درون و پاكى سرشت مى بخشد.  خدا و پيمبر را بايد با »دل« خواند نه زبان، بدين روی »واژه ی دل« برای همه ی مردم گيتى يک سان است و يک ريشه دارد. در گذشته، بيش تر فرزندان ايران را با واژه هايى مانند بهاالدين، سراج الدين، شمس الدين، قوام الدين، نظام الدين، رجب على، رمضان على، شعبان على، غلام على و … مى ناميدند و امروز واژه هايى چون فرامرز ،فريبرز، فرهاد، كامران، كاوه، كيارش و … جای آن را گرفته است. نه آن »قوام الدين« برای دين استواری مى آورد و نه اين »فرامرز« دين را به مرز بى دينى مى رساند، نه در آن هنگام كه از واژه بوی دين مى آمد دين از سالوسى و چاپلوسى بر كنار بود و نه اكنون كه، بگفته ی كهنه پرستان، پيوند واژه و دين از هم گسسته است. بدين روی »واژه« نه دين آور است نه دين بَر، نه بى خدا را به خدا مى رساند و نه باخدا را از خدا جدا مى كند، نه درونى را روشن مى كند و نه دلى را به تاريكى مى كشاند. نشانه ای است كه شناسای برون است و با درون پيوندی 2نداردF[3].

[1] –      ،       اين بند از گفتار استاد ميرجلال الدين كزازی برگرفته شده است.

[2] –               دكتر محسن شاملو برگرفته شده است.

[3] –                    دكتر محسن شاملو برگرفته

Updated: اکتبر 31, 2016 — 2:50 ب.ظ