انسان در اندیشه هابس

 

انسان در اندیشه هابس

برای راه یابی به روح فلسفه و به ویژه اندیشه سیاسی هابس، نخست باید به تصویری که وی از انسان دارد توجه کرد. برخی پژوهشگران آرای هابس، بر اهمیت بخش اول کتاب «لویاتان» که به مباحث انسان شناختی (آنتروپولوژیک) اختصاص دارد، انگشت گذاشته و آن را شالوده ی فلسفه سیاسی وی خوانده اند. «چواژزا» در این زمینه تأکید می کند که در بخش اول کتاب لویاتان که به انسان مربوط است، فلسفه سیاسی هابس شالوده ریزی می شود. در این بخش، هیجان ها و اشتیاق های نهفته در ژرفای طبیعت آدمی و مناسبات ویژه ی او با گذشته، حال و آینده توضیح و توصیف می شود. به طور خلاصه می توان گفت که در این بخش، آغازه های نظری و عملی جهان رفتاری انسان فرمول بندی می گردد.

نسبت انسان و حیوان

انسان برای هابس در درجه نخست چیزی جز حیوان نیست، جانوری با دریافت حسی و به طور مستمر در جریان تأثیرات گوناگون بیرونی که به صورتی مکانیکی در او خواهش ها و بیزاری ها را دامن می زنند. زندگی انسان مانند تمامی جانوران، استمرار و ضرورت حرکتی بر پایه انگیزش ناشی از اشتیاق است. اما به نظر هابس، همین جانوری که متأثر از محیط زیست (طبیعت) است و محرک او اشتیاق و خواهش های زندگی می باشند، با سایر جانوران متفاوت است. تفاوت ویژه ی انسان با سایر جانوران را هابس مانند ارسطو در خرد انسان می بیند. اما هابس بر خلاف ارسطو بر این نظر است که انسان این خرد را به مثابه ابزاری در خدمت ارضای غریزه های خود به کار می گیرد. در عین حال، توانش خرد باعث می گردد که انسان مانند جانوران، اسیر و در بند تأثرات حسی لحظه ای نباشد، بلکه فراتر از لحظه ی حال، گذشته و آینده را نیز فراچنگ خواهش های خود قرار دهد. فاصله ی خرد از ادراک حسی و جمع آن دو بر روی هم، انباشت تجربه و برنامه ریزی آینده را برای انسان ممکن می سازد. درست به همین دلیل، آدمی بر خلاف حیوانات، فقط گرسنه حال نیست، بلکه همچنین گرسنه آینده است، بنابراین درنده ترین، زیرک ترین، خطرناک ترین و قدرتمندترین حیوان به شمار می آید.

منشاء قدرت انسان

خرد، سلاح برنده ای در خدمت خواهش های نفسانی است و به طور همزمان انسان را به موجودی دارای اراده تبدیل می کند، پس آدمی موجود زنده ای است که با ارادۀ آگاه در پی امیال خویشتن است. همین امر انسان را به ذات قدرت طلبی تبدیل می سازد که همه خواهش ها و اشتیاق ها در او گردآمده اند. برای چنین موجودی، علایق و امر حفظ خویشتن و تضمین زندگی مهم ترین هدف است. به این سخنان هابس توجه کنیم: «در وهله نخست، خواست مستمر و بی وقفه برای کسب قدرت هر چه بیشتر، رانشی عمومی در همه ی انسانهاست که تنها با مرگ پایان می یابد. علت این امر در آن نیست که آدمی آرزومند لذتی بزرگتر از لذتی است که به آن دست یافته و یا اینکه نمی تواند با قدرتی ناچیزتر قانع باشد، بلکه در آنست که آدمی نمی تواند قدرت فعلی و وسایل یک زندگی خوشایند را بدون کسب قدرت افزون تر تضمین کند.»
از آنجا که آدمی همواره از طریق افزایش قدرت خود به دنبال تضمین و ارضای خواهشها و تمایلات خویشتن است، به دشمن انسانهای دیگر تبدیل می گردد. هر انسانی باید در پی آن باشد تا میدان بازی قدرت خود را تعیین و تثبیت کند و گسترش بخشد. انگیزش ارادی هر فرد بنابر طبیعتش خودخواهانه است و در یک همبود انسانی، این خودخواهی ها رودرروی یکدیگر قرار می گیرند. هابس معتقد است که: «چنانچه دو انسان در پی چیز واحدی باشند که هر دو نتوانند از آن بهره مند شوند، دشمن یکدیگر می گردند و در تعقیب هدف خود که اساسا” حفظ خویشتن و گاه لذت است، تلاش می ورزند تا یکدیگر را نابود یا مطیع سازند.»

علل منازعات طبیعت انسان

به این ترتیب از نظر هابس، رقابت انسانها بر سر ثروت، افتخار، حکمرانی یا سایر قدرت ها، به جدال و دشمنی و مآلا” جنگ میان آنان می انجامد. زیرا هر کس برای رسیدن به آرزوی خویش، باید از جاده ی کشتن، مطیع ساختن و یا از میدان به در کردن حریفان خود عبور کند. هابس در طبیعت انسان، سه علت اصلی برای منازعه تشخیص می دهد: نخست رقابت، دوم بی اعتمادی و سوم کسب شهرت. علت نخست، آدمیان را برای کسب سود به تجاوز وامی دارد و سودجویان از خشونت بهره می گیرند تا بر دیگران حاکم گردند. علت دوم، رانشی برای دستیابی به امنیت و در واقع دفاع از موقعیت برتر خویشتن است. علت سوم، برای کسب آوازه و اعتبار است و آدمیان را به تعدی نسبت به دیگران، آنهم به خاطر چیزهای کم اهمیت مانند اختلاف نظر یا کوچکترین نشانه ای از تحقیر و خوارشماری وامی دارد. هابس با ترسیم چنین تصویری از انسان نتیجه می گیرد که: «آدمیان مادامی که قدرتی عمومی برای مهار آنان وجود ندارد، در وضعیتی بسر می برند که نام آن جنگ است. و در واقع چنین جنگی، جنگ همه بر ضد همه است. زیرا جنگ فقط در مصاف ها یا کنش های پیکارگرانه وجود ندارد، بلکه دوره ای است که در آن اراده ی معطوف به نبرد به اندازه ی کافی آشکار باشد.»

آدمی گرگ آدمی است

نتیجه گیری هولناک هابس در این زمینه که «آدمی گرگ آدمی است»، البته کمتر به این معناست که آدمیان واقعا چونان گرگ یکدیگر را می درند، بلکه هابس در پی تفهیم این نظر است که انسانها دائما مراقب یکدیگرند، گویی که می خواهند یکدیگر را بدرند. دلیل این بدبینی هابس، همانگونه که ذکر آن رفت، در رانشهای غریزی آدمیان برای حفظ خویشتن نهفته است. همین رانش برای حفظ خویشتن، آمادگی برای به کار گرفتن هرگونه ابزاری جهت رسیدن به هدف را نیز دربرمی گیرد. هابس با چنین مقدماتی، در پی استدلال برای ضرورت وضع قوانین توسط قدرتی مطلق و فرمانرواست: «هیچ یک از ما از طبیعت آدمی شاکی نیست. خواهش ها و دیگر اشتیاق های انسانی و همچنین اقداماتی که از آنها ناشی می شوند، بطور فی نفسه گناه نیستند، مادامی که آدمیان قانونی نمی شناسند که آنها را ممنوع کند. تا زمانی که چنین قانونی وضع نشده باشد، آنان نمی توانند آن را بشناسند. و قانونی نمی تواند وضع شود، مادامی که آدمیان در مورد شخصی که برای وضع قانون مناسب است، به توافق نرسیده باشند.»
بنابراین طبق نظر هابس، در وضعیت جنگ همه بر ضد همه، هیچ چیز ناعادلانه ای وجود ندارد. وقتی قدرتی عمومی در کار نباشد و قانونی وجود نداشته باشد، عدالتی هم قابل تصور نیست. هر کس اگر بتواند مالکیت دیگران را به تصاحب خویش درمی آورد. در وضعیت جنگی، خشونت و نیرنگ، دو فضیلت عمده هستند. آدمی به حکم طبیعت خود در چنین وضعیتی قرار گرفته است، اما تلفیقی از بیم مرگ و یاری جستن از خرد حسابگر، می تواند او را از این وضعیت خارج سازد. به این ترتیب، برای توماس هابس، تلاش انسان برای قدرت، به نکته ای کانونی در نظریه سیاسی و پرسش از طرح نظام سیاسی، در درجه نخست به پرسشی از شیوه صحیح استفاده از قدرت تبدیل می گردد.

منابع ومآخذ : بهرام محيی- هابس و فلسفه سياسی مدرن- باشگاه اندیشه- زمستان 1386

 

Sarzamine Aryan - سرزمین آریان © 2016